آیا؟
سه ماه است به این جا سرنزده ام. حتی پست های کانال کارمن را این جا نگذاشته ام.
نمی دانم از دست خودم به کجا پناه ببرم. حس خوش خودکشی دارد دوباره بر می گردد. و می بینم که دارم به آن می بازم. آیا این بار هم نجات خواهم یافت؟
سه ماه است به این جا سرنزده ام. حتی پست های کانال کارمن را این جا نگذاشته ام.
نمی دانم از دست خودم به کجا پناه ببرم. حس خوش خودکشی دارد دوباره بر می گردد. و می بینم که دارم به آن می بازم. آیا این بار هم نجات خواهم یافت؟
Carmen, [01.02.16 12:29]
...ندگی با ذکر مثال و رسم شکل
(به خاطر حفظ عفت کلام خصوصا در محضر آن که حواسش به همه هست، در متن از یکی از الفاظ خارجی آن یعنی "بیمبو" استفاده می شود. شما همان اصلی را بخوانید و حتی "جیم" اش را هم غلیظ تر تلفظ کنید.)
بیمبو و روسپی با این که معمولا مترادف هم محسوب می شوند اما در نظر من دو معنی متفاوتند و فقط دومی است که یک شغل است آن هم به قدمت تاریخ. امروزه نه بیمبو و نه روسپی هیچکدام زن و مرد نمی شناسند اما بحث ما این جا فقط بیمبوگری است و بس. من بیمبوگری را یک فرهنگ ریشه ای در اجتماع خودمان می دانم و چون شخصا جامعه شناس نیستم و سوادش را هم ندارم، اگر جامعه شناس بزرگی مانند دکتر اباذری، از لفظ دیگری استفاده کند، بنده گردن می نهم اما در فرهنگ بودنش شک ندارم.
از مصادیق بیمبوگری پای بند نبودن به هیچیک از اصول و عرف های اجتماعی ای است که منافعش متوجه ما نباشد. این یعنی وقتی اصل و عرفی و قانونی هست که از آن سود می بریم برایش یقه جر می دهیم و هیاهو می کنیم و حتی خون می ریزیم اما فقط و فقط وقتی پای منافع خودمان در میان باشد (شکل یک و دو) و در باقی موارد طرف را جر می دهیم و خشک خشک قورتش می دهیم.
مثال زنده اش همین سریال شهرزاد و هیاهوی تهیه کنندگانش بر سر اصرار بر "دانلود حلال" و تهدید سفت و سخت به پیگرد قانونی دانلود و تکثیر غیرمجاز، در کنار قالب کردن ترانه ی "افسار" به نام استاد شهریار که فهمیدیم یک دختر تبریزی شاعرش بوده و باز هم قالب کردن ترانه ی "برخیز" به نام هوشنگ ابتهاج که فریاد اردلان سرفراز را برآورده که این ترانه را من سروده ام و قبلا ابی هم خوانده و کتاب مجموعه ترانه اش هم دوازده سال پیش در خود ایران چاپ شده. راستی گویا اوایل با نسخه ی "حلال" سریال، اپیزودهای دوبله شده ی "برکینگ بد" را هم پخش می کردند و ظاهرا دیگر نمی کنند.
ملتفت شدید فرق این فرهنگ و آن شغل را؟
Carmen, [01.02.16 12:29]
[ Photo, شکل یک ]
Carmen, [01.02.16 12:30]
[ Photo, شکل دو ]
Carmen, [01.02.16 20:31]
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز ِ عاشقانه ی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود !...
هوشنگ ابتهاج (سایه)
Carmen, [02.02.16 02:14]
آینده ای را تصور کنید که در آن، میلیون ها نفر از نوادگان ما، همدیگر را بر سر اینکه تفسیر کدام یک از جنگ ستارگان یا ویندوز ۹۸ صحیح است به قتل برسانند.
آیا چیزی از این مسخره تر وجود دارد؟
اما خیر؛ از همین دنیایی که در آن زندگی می کنیم مسخره تر نیست.
- سم هریس -
Carmen, [02.02.16 02:15]
[ Photo, سم هریس ]
Carmen, [02.02.16 11:38]
خاطراتش را می بوسم
دیگر خودش در دل رس نیست
@gipsycarmen
Carmen, [03.02.16 19:48]
باید از جنگیدن با مرد اجتناب کرد، نه صرفاً به خاطر حفظ غرور او بلکه همچنین به خاطر حراست از شأن و منزلت خود!
هیچ چیز به اندازه ی زن شوریده حال و دیوانه؛ بی جاذبه و ناخوشا یند نیست، زنی که به جای قدرت زنانه، از قدرت زبانش استفاده می کند شهره ی آفاق است.
جنگیدن، زن را نزد مرد و نزد خودش زشت و ناخوشایند می کند.
به زنی باهوش و قوی نیاز است تا مردش را خلع سلاح کند، نه با خشم بلکه با عشق.
مردان خصوصیات زنانه را به دلیل نرمی و لطافت زن قبول می کنند و نه به دلیل قدرت او.
کتاب "زن بودن"
نوشته "تونی گرنت"
🌻🌻🌻🌻🌻
کارمن؟ تو میدونی قدرت و لطافت زن بودن چیه؟ من نمیدونم. حتی وقتی که از همون بچگی سرکوبش میکردم هم نمیدونستم چی رو دارم نابود می کنم، فقط مطمئن بودم انسان برتر این مدلی نیست. زرشک!!
@gipsycarmen
Carmen, [04.02.16 01:43]
پی نوشت یادداشت بالا
کارمن، من خودم همین الان فهمیدم! زن کشی رو من خیلی زودتر از تو شروع کرده بودم، از وقتی دخترکی ده یازده ساله بودم، خیلی پیش از زن شدن، حتی از لحاظ هورمونی.
قاتل منم، تو فقط پوششی.
@gipsycarmen
Carmen, [05.02.16 17:39]
پسر کو ندارد نشان از پدر...
چند ماهی می شود که این بحث میان من و فاطمه در جریان است: چطور ملتی با چنین ادبیات غنی و فرهنگی که آن ادبیات را تغذیه می کرده و با آن همه خرد ناب که در آن آثار موج می زند، به این روزگار نا به سامان فرهنگی و انسانی افتاده اند؟ از پایین ترین سرانه ی مطالعه گرفته تا بالاترین آمار جراحی پلاستیک و مصرف لوازم آرایش، و تازگیها از پزشک خودم شنیده ام، بالاترین آمار جراحی تغییر جنسیت.
جوابی که اخیرا به آن رسیده ام و حتی برای خودم هم قطعیتی ندارد، حین پیگیری کامنت های بینندگان سریال شهرزاد دستگیرم شده و البته باید دست به دست شدن مطالب عجیب و جعلی به نام هدایت و فروغ و حتی زندگان سرشناس در فضای مجازی، و حجم انبوه طرفداران سریال های ترکی را هم به آن بیفزایم:
یک تناسب ساده میان ارتباط توده ی مردم و جامعه ی فرهنگجوی روز با مردمان و فرهیختگان آن زمان، زبان مرا بسته.
@gipsycarmen
Carmen, [06.02.16 14:45]
خمار صدشبه
یه بطری اسکای آبی
دو پاکت مارلبوروی قرمز بلند
همایونمثنوی شجریان
و آغوش یار
@gipsycarmen
Carmen, [07.02.16 11:48]
صد درصدِ نابکار
موضع من نسبت به هر چی پیشاپیش صد در صد معلومه. یه عمر معلوم بوده. تازه همین پریروز فهمیدم چه جهل و حماقتی پشت این قاطعیتم هست.
کارمن من داشتم چه غلطی می کردم؟ پس تو داشتی چه غلطی می کردی که گوشم رو این همه سال نکشیدی و توصیه ی بهداشتی نکردی؟
بازم گیر دادم به صد در صد و دارم از یاغی درونم کمال می طلبم! کارمن تو چرا ولم نمی کنی سر به بیابون بذاری یا برگردی به قبیله ت؟ نکنه به صد در صد من دل خوش کردی؟
مریضی تو هم!
@gipsycarmen
Carmen, [08.02.16 12:25]
عیاربندی تستوسترون
قسمتی از پیام من به یک دوست:
"پسرک خیلی هم زور زد امیدوارم دیگه سر و کله ش پیدا نشه. زیادی روی جذابیت خودش حساب میکنه که مربوط به ترشح هورمونیه، اینه که برای خودش عشوه ی سنجاب نر میاد."
چیه کارمن می خند؟ خودم هم می خند.
@gipsycarmen
Carmen, [12.02.16 03:19]
لباس نوی امپراتور
یا
این که لخته!
هفت هشت ساله بودم و همراه عمه و عموهایم سر کوچه ی خانه پدربزرگم به ماه نگاه کردم ولی نه تنها آن عکس را که بزرگترها جزییاتش را با ذوق به یکدیگر نشان می دادند نمی دیدم بلکه هم خودم خجالت می کشیدم این را به کسی بگویم و هم در آن شور مستانه ی جوانان وطن برای کسی مهم نبود چه ندیده ام.
هفت هشت ساله های امروز خوشبختانه جرات گفتنش را دارند و حتی جرات دارند به آدم های قدبلند با صدای بلند بخندند. تازه بزرگترها هم جرات نمی کنند خودشان را ابزار خنده ی یک الف بچه بکنند.
همین فرزندسالاری مگر دریابد ما را.
@gipsycarmen
Carmen, [14.02.16 18:32]
بادۀ کهنه
عشق افتاده ز جوش ما نیز عالمی دارد
بازمانده از کشاکش درونی
بی شر و شور
بی تب و تاب
بی سر و صدا
اندکی یک طرفه
بی مدعا
و
مستی فزاینده
به سلامتی ولنتاین ما سرراهی های عشق
@gipsycarmen
Carmen, [18.02.16 14:06]
سرانجام محتوم
آدمخوارا دو نفر رو توی دیگ می پختن، یکیشون زار میزد یکیشون هر و هر می خندید. شخص گریان کلافه شد که "مرگ! واسه چی می خندی؟" آن دیگری با قهقهه گفت "تو آش شون پی پی کردم."
الان بعضیا دارن میگن تنها به همین دلیل باید بریم رای بدیم، اگرچه همه مون پزیده شده ایم از دم.
@gipsycarmen
Carmen, [26.02.16 22:01]
جام زهر بی قهرمانی
میگن توی جهنم مارهایی هست که ازشون باید به اژدها پناه برد. من هم امروز رفتم و رای دادم. با اکراه و نفرت ولی آگاهانه. نه خوشحالم و نه امیدوار. نجات دهنده هم مرده است.
@gipsycarmen
Carmen, [28.02.16 17:45]
قاه قاه نامه
نتیجه انتخابات هر چی باشه، باطل هم اگه بشه، آش شون طعم دار شده ها.
لالای لای
لالای لای
@gipsycarmen
Carmen, [29.02.16 19:51]
هرزنامه به خودم
یه عمر یه عمر یه عمر هم بهش التماس کنی بازم همه شون یکراست میره توی فولدر اسپمش و نخونده اتوماتیک پاک میشه. سرور من پدر من جان من میخوای بهم خوبی کنی قبلش ازم بپرس، شاید لیاقتشو نداشته باشم اصلا.
شدم قدرنشناس؟ باشه بابا. من زجر بکشم بهتره تا تو دلت بشکنه. حبس ابد شده ام در برکات پدرسالاری.
@gipsycarmen
Carmen, [02.03.16 22:06]
زنی به نام لیدی گاگا
تو را نمی دانم کارمن ولی من هیچوقت از لیدی گاگا خوشم نمی آمده. یک زمانی فشن اش زیادی توی چشم می زد. هنوز هم می زند اما الان که فشن اش را می فهمم ریخت و قیافه اش را می بینم و دیگر مثل پیش ترها پشت گریم های غلیظ و عینک های عجیب پنهان نیست و لباس های معمولی تر می پوشد، الان که دیدم در اجرایی بسیار قوی ترانه ای خوانده در مراسم اسکار برای قربانیان تجاوز جنسی و پنجاه زن قربانی را نیز در پس زمینه ی اجرایش داشته، دارم فکر می کنم من شرقی با سلیقه ها و فرهنگ شرقی یک جاهایی اصلا او را نمی فهمم خصوصا چند سال قبلش را ولی به امروزش احترام می گذارم.
کارمن تو یک کولی اسپانیایی هستی و من زنی ایرانی و شهرستانی. من خیلی چیزهای هالیوود را نمی فهمم. تحقیر یا تقبیح نمی کنم ولی خب نمی فهمم فرهنگ شان را. نمی فهمم یعنی با آن همذات پنداری ندارم. مثلا همین که زن ها و مردهای متاهل نقش هایی قبول می کنند که در آن ها باید نقش مقابل را عاشقانه ببوسد یا با او همخوابگی کنند. من نمی فهمم آیا وانمود می کنند یا چند درصدی هم واقعی ست و نمی فهمم که خود هنرپیشه یا همسر آن فرد چطور با قضیه کنار می آید و مرز هنر و زندگی واقعی را درک می کند.
برگردیم سر لیدی گاگا که رفتار اخیرش چراغی را برای همیشه در ذهنم روشن کرد که شاید خیلی زن های شهرستانی دیگر زودتر از من فهمیده باشند: لیدی گاگا بودن هم ابعاد انسانی خودش را دارد.
دمش گرم.
@gipsycarmen
Carmen, [04.03.16 21:44]
رفیق رفیق رفیق
غروب یک روز پنجشنبه سال 72 حالم خیلی بد بود. زنگ زدم خونه سوفیا که اگه هست برم پیشش. اون موقع توی ده اوین یه خونه دانشجویی داشت. اونقدر حالم بد بود که میتونم بگم شاید دو یا سه بار توی عمرم حال به این زاری داشته ام.
قضیه این بود که من توی گروهی که اون چند سال دانشجویی با هم کوه می رفتیم عاشق یکی شده بودم و خود طرف اصلا ازش خبر نداشت. اون روز عصر که توی درکه خداحافظی کردم ازش که بیام پایین (خود اون آقا میخواست شب رو توی کوه بمونه) موقع خداحافظی با بقیه دست داد و با من نه. ژست و لبخندش هنوز یادمه. دستم توی هوا خشکش زده بود. گیج شده بودم ولی ساکت بودم. یه دوست دیگه مون که داشت با من پایین میومد متوجه گیجی من شد. و شروع کرد به حرف زدن:
"من و پرویز مردهایی هستیم که مثل پل باید فقط ازشون بگذری و نمیتونی پابندشون بشی..."
انگار سنگ آسیاب کوبیده بودن توی سرم انگار زنده زنده پاره پاره م کرده بودن انگار... راستش نمی فهمیدم عشقی که من دو سالی بود از همه پنهان کرده بودم چطور از زبون یکی دیگه باید ملاحظات و پرهیزهاش رو بشنوم. پرویز چه حقی داشته بهم پیغام بده "روی من حساب نکن" مگه من کاری به کارش داشتم که برام توصیه فرستاده؟ خلاصه ش این که داشتم می مردم. همه اش 22 سالم بود کارمن.
خراب خراب رسیدم خانه ی دوستم. سوفیا از حالم وحشت کرده بود. این دختر جدی و سخت گیر و همیشه بدبین و منفی باف ولی به شدت مهربان جدی جدی نگرانم شده بود. نه حرف میزدم نه می گریستم و نه می خندیدم.
هر کلکی زد از جوک گفتن تا شوخی کردن من را ذره ای حال نیاورد. از هر چه می حرفید من مثل مرده ها فقط نگاهش می کردم. تا موقع خواب. سوفیا سر ساعت خوابش با کسی شوخی نداشت. خوب یادم هست برایم کف زمین جا انداخت و خودش رفت و مسواکش را هم زد. بعدش موزیک گذاشت موزیک عربی. یکهو با شورت و سوتین صورتی و یک شال ریش ریش به کمر آمد و برایم عربی رقصید. موهای سیاه بلندش را هم باز کرده بود و قر می داد و میگفت "من رو نگاه کن دارم میرقصم برات".
این همه سال گذشته و من هنوز نگرانی او و رقص او و دلبری های او را در آن حال فراموش نکرده ام. شما اخلاق سوفیا را نمی دانید. اگر آن دختر غرغروی سخت گیر را می شناختید شاید بیش تر درکم می کردید. شما فرض کنید یک آدمی به ترشرویی و صراحت و تکبر و کم حوصلگی چرچیل برایتان با آهنگ "پریوش چه بد کرد" قر بدهد.
همه ی غرغرها و کج خلقی هاش به سرم. من عشقی که آن شب سوفیا خرج من کرد که بهتر شوم و آخرش هم نشدم را هرگز هرگز هرگز فراموش نمی کنم.
و رفاقتی ناب تر از آن سراغ ندارم.
@gipsycarmen
Carmen, [05.03.16 03:47]
پی نوشت
کارمن همین الان یادم اومد که یه سال بعدش رفتم و جلوی همون پرویز نشستم و گفتم حق نداشتی برام توصیه بفرستی من کاری به کارت نداشتم. پارسال می مردم برات ولی الان دیگه حتی تب هم نمی کنم.
@gipsycarmen
Carmen, [07.03.16 01:31]
شب و روز و هنوز
قال تنسی ویلیامز:
Mendacity is the system we live.
نمایشنامه گربه روی شیروانی داغ
اون وسط مسط هاش
@gipsycarmen
Carmen, [08.03.16 00:35]
هشت مارس
به نظر من این روز روزیه که زنان خواستار رفتار برابر قانون با خودشان شدند. حقوق اجتماعی برابر خواستند. وگرنه زنان تا ابد با مردان متفاوتند آن قدر که برابری مفهومی ندارد.
@gipsycarmen
Carmen, [11.03.16 02:18]
ده سالگی
سوم چهارم ابتدایی بودم. یکی از دنیاهایی که دوست داشتم در آن چرخ بزنم، یک کتاب نسبتا کوچک ولی بسیار قطور به نام "فرهنگ عمید" بود. بگذریم که کلمه ی عمید را نمی توانستم بخوانم و بالاخره در همان کتاب معنی و تلفظش را یافتم ولی باز هم این کلمه آن قدر برایم غریب بود که شک داشتم چطور بخوانمش.
یکی از تصاویری که در آن فرهنگ در توصیف کلمات دیده می شد تصویر گره های مختلف با طناب بود که شده بود دنیای شگفت انگیزی که از آن سر درنمی آوردم. خیلی سعی می کردم از روی شکل ها مدل گره ها را یاد بگیرم و امروز که داشتم سر کیسه نایلونی را گره می زدم یادم افتاد که در ده سالگی یکی از آرزوهایم یادگرفتن همه ی گره های دریایی بود. الان توضیحش یادم نیست که سیصد تا بودند یا سی تا.
کارمن این ها را گفتم که بگویم یکهو دلم خواست آن گره ها را یاد بگیرم. در کنار پلیس شدن و پسر شدن این تنها آرزویی است که از آن روزها به خاطر دارم. این یکی هنوز هم شدنی است.
@gipsycarmen
Carmen, [16.03.16 21:29]
عطر ماندگار
درست دو ماه مانده به چهل سالگی با مردی آشنا می شوی که زن بودن را در تو بیدار می کند و تو ناگهان بعد از 40 سال زن ستیزی و زن کشی و انسان برتر ورزی، ناگهان آن را در درونت کشف می کنی. آن جای خالی، آن آوردگاه تئوری های من درآوردی و خود-درآوردی، آن مجلس زن کشی ناگهان پر می شود از یک زن که امنیت را با تک تک سلولهایش تجربه می کند می نوشد و هوار می کشد. این حادثه با یک عمر تاخیر در زمستان آن سال در من رخ داد.
و زن بودن شد سعادت. در خیابان، در خانه و در بستر بانوی جهان خودم بودم و برای نخستین بار حواسم بود که یک زن هستم، که مردی را در کنار داشتن یعنی چه و دیگر لازم نیست همه جا سینه سپر کنم و حتی جلوتر از خودم راه بروم تا حریم انسانیم را... تا انسان بودنم را...
هر چه بود پس از هجرت یار، من زنی که شده بودم ماندم و در چهل و چند سالگی شدم یک زن معمولی -بی چشمداشتی از ابرانسان- که باید آشنایی با جهانش را از صفر شروع کند، با زنانگی معطری که با عشق آغاز شده بود و دیگر مرا ترک نمی کند.
@gipsycarmen
Carmen, [20.03.16 02:03]
بهار دلکش رسید...
نوروزتان پیروز
@gipsycarmen
Carmen, [20.03.16 21:56]
اعتدالین اول
کولی بازی درنیار کارمن اونم مثل یه یاغی ابدی. برای زندگی به هیچ حقیقتی نیاز نیست. فقط باید میان خشم و حماقت و حسد و طمع و عشق یه تعادل ایجاد کنی. یه چند تا چیز دیگه هم هست که الان یادم نمیاد. نمیخواد بمیری و تزکیۀ نفس کنی. هیولا شدی رفت. نمیخواد آدم بشی، معتدل باش.
@gipsycarmen
Carmen, [23.03.16 01:25]
آمار خوانده شدن بیشتر یادداشت ها چند برابر اعضای این کانال شده. این یه عیدی دلچسب بود از جانب شما.
سپاسگزارم. 🌸🌸
کارمن
@gipsycarmen
Carmen, [24.03.16 16:59]
بازنده
یه روزی هم رسید که بعد 25 سال بنشینی پیش همکلاسیای دوره ی دبیرستانت و یادت بندازن همیشه گنده دماغ بودی و یه وقتایی عمدا شوخی های جنسی میکردن که کفرت رو دربیارن و به اخم و تخمت بخندن.
یه روزی هم رسید و تو از این که قبلا همین گهی بودی که الان هستی، خنده ت گرفته.
یه روزی هم رسید که وحشتت از خطاهای گذشته و آسیب هایی که از خودت و انتخاب هات خوردی اذیتت نمیکنه و انگار زندگی رو دوست داری چون مثل ادی تند دست فیلم بیلیاردباز فقط بازی کردی که بازی کنی. زیستی که زندگی کرده باشی. آخرش هیچه میدونم ولی تا اینجاش هم هیچ بود و تو بردی و باختی همان هیچ را.
@gipsycarmen
نوروز هم آمد.
دلتنگتان هستم. نمیدانم چند نفر هنوز به بلاگ من سر می زنند. خوانندگان این صفحه خیلی برای من مهم اند. و همه اش خدا خدا می کنم بیایند به کانال تلگرام من. دلم برایتان تنگ می شود. دیگر دیر است برای این بلاگ شمارشگر بگذارم ولی وقتی به شمارشگر کانال تلگرام نگاه می کنم و شمار اندک خوانندگانم را می بینم که از سر من هم زیاد است، به یاد شماها هستم. هم خوشم می آید که میدانم بالاخره یکی نوشته ام را خوانده و هم دلم تنگ می شود برای این گوشه ی دنج برای کامنت های سالی یک بار شما. برای خودتان که نمی شناسمتان.
تنهایم نگذارید. نگران حریم خصوصی تان نباشید. دنبالتان نمی گردم از روی آی دی یا شماره تان. باور کنید خودم هم همیشه می ترسم از آن هیاهو بازار تلگرام و حتی خودسانسوری هم می کنم. اینجا راحت تر است تنها دلتنگیم فقط این است که این جا که هستم نمیدانم یادداشتهای مرا خوانده اید یا نه. یا اگر هم خوانده اید چند نفرتان. اصلا این جا من چند خواننده دارم؟
باید خجالت بکشم مثلا نوروز است. گل و گلاب به روی ماهتان. تندرستی و شادی و سرافرازی نصیب روز و روزگارتان باد. کارمن لنگ لنگان به زیستن ادامه می دهد، شماها ولی مثل غزال جست بزنید در دشت زندگی.
کارمن
این هم نشانی تلگرام من:
@gipsycarmen
کارمن؟ فرق راست و دروغ چیه؟ به قول آقامون سم هریس دروغ رفتاریه که تو باهاش حق انتخاب طرف مقابلت رو محدود میکنی. خب راست میگه. این برای منی که همه ی عمرم مرید حقیقت و پرچمدار حقیقت در دنیای درون خودم بودم خیلی سخته ولی راستش چند ماهی هست فهمیدم حقیقت مفلوک ترین مفهوم انتزاعی است که به عمرم دیدم. مفلوک و منفعل. بی عرضه ی بی عرضه. دروغ و حقیقت جدا از بحث دامنه انتخاب، یه دامنه ی منافع هم دارن. و درخشش ابدی حقیقت درست از جایی شروع میشه که دیگه افرادی که در دامنه ی اون حقیقت قرار گرفتن از روی دروغین ماجرا سود نبرن. عمرم هدر شد تا این رو فهمیدم: درحقیقت هیچ فضیلتی و هیچ قدرتی نیست و دروغ هزاره هاست که بازی را برده.
باختم کارمن. بزرگترین ایمانم رو هم باختم. کولی تر از تو شدم الان.
@gipsycarmen
اعلامیه
اگه یه وقت دلتون خواست کارمنی که باهاش حرف می زنم رو بشناسین، کلمه ی زیر رو گوگل کنین. یه اجرا از کارمن اثر ژرژ بیزه هست که قهرمانان بی بدیل پاتیناژ روی یخ اجراش کردن. اینجوری میدونین دارم با کی حرف میزنم. ولی اگه یه وقت سر در نیاوردین دلیلش اینه که من و کارمن از بیست و یکی دوسالگی با هم درگیر بودیم در حد دشمن خونی. بعد رفیق شدیم جانی. قتل می کنیم پشت سر هم مثل آب خوردن. زن های مفلوکی که درون من هستن رو دونه دونه زیر خاک می کنیم... خیلی وقته.
اما کلمه ی زیر:
Carmen on ice, Katarina Witt
اوتیسم زنانه
کارمن عزیز
حرف مرد که پیش میاد از من شاکی هستی کلی. نگاه ایدئال من به انسان کامل که در دوردست بود هرگز نذاشت درست جلو پام رو ببینم. انسان های معمولی و خوب رو ببینم و تناسب جنسیتی-فرهنگیم رو حفظ کنم و یه زن معمولی باشم. خشن شدم و دست نیافتنی حتی برای خودم. پیش زن و مرد غریب بودم. من با زن ها احساس غربت می کردم و مردها با من.
یکی دو سال پیش طی یه مکالمه ی بدون منظور با یه پزشک فهمیدم دارم باهاش لاس خشکه ی شیک میزنم! کار تو بود میدونم. ولی خودم میدونم هر چی تو بخوای همونیه که خودم میخوام ولی خبر ندارم ازش. تا چند روز درگیر کشف تازه ام بودم: لاس زدن اینه؟ این که چسبید! نه الان دیگه از من گذشته که خجالت بکشم. خودتم ولی خوب دست من رو میخونی و کلی به پای من صبوری کردی تا با سی سال تاخیر، کاری که یه دختر چهارده ساله ازش سر درمیاره رو بفهمم. خوب و بدش به کنار، آدم تا ندونه یه چیزی چیه، پرهیز ازش هیچ فضیلتی نداره.
ذهن بیمار من رو ببین، توی لاس خشکه هم دنبال فضیلت می گرده. خوبه تو هستی و خودتم میدونی اینا ادا نیست. من فقط یه زن هستم که عقب ماندگی بلکه درخودماندگی زنانه داره. اینم بگم من هنوزم از لاس زدن پرهیز می کنم ولی باور کن مزه ش زیر دندونمه.
اولین پست من در کانال کارمن:
[Forwarded from Carmen]
یه قتل بافرجام
کارمن من امشب دوباره تو را دیدم. حیرت کردم تو کجا و من کجا. ای دختری که من هیچوقت نبودم، ای دختری که از تو فقط همان داستان اوپرایت را می دانم و همان پاتیناژی که در بیست و یک سالگی ازت دیدم درگیرت شدم ! امشب هم یک نسخه ی بی کیفیت همان پاتیناژ را که از اینترنت دانلود کرده بودم تماشا کردم و هوایی شدم. خودت میدانی چقدر از تو متنفر بودم. برای پانزده شانزده سال. تا این که فهمیدم هر چه هستی درون من هم زندگی می کنی. یونگ به تو می گوید سایه. محمد می گفت سایه همون قسمت از وجودته که نمیخوای باشی و انکارش می کنی و خلاصه هر چی که نمیخوای و انکارش می کنی، توی همین مبحث سایه جا میگیره.
پونزده سال طول کشید تا با تو رفیق بشم و بهت احترام بذارم. حالا دیگه هویت واقعی من شدی. مثل جدال قوی سیاه و سپید در فیلم "قوی سیاه" آرونوفسکی. اون جا هم قوی سپید و سیاه که در درون نینا یکی میشن، نینا میگه "آی واز پرفکت" و می میره. تو که با من یکی شدی ولی، یه زن مرد بدون این که کامل باشه. یه زنی که توی خودش کاملا گیر کرده بود. هم خواسته و هم ناخواسته. تو بار اول "گیرهای خواسته" رو کشتی و من یه زن دیگه شدم.
امشب دوباره پاتیناژت رو دیدم و دوباره حیرت کردم آخه من چه سنخیتی با تو دارم. حالا خوبه دیگه انکارت نمی کنم که باز من رو جلوی چشم خودم بکشی. فرق کرده حالا، دست تنها نیستی خودمم شریک جرمتم. نمونه ش همین پنجشنبه شب که تبانی کردیم توی کشتن من. خوشبختانه این دفعه هم مردم. هر چه بیشتر میگذره جفتمون بیشتر داریم به زیبایی همدیگه میشیم، ولی اولش تو خوشگل تر بودیا.
gipsycarmen@
or
https://telegram.me/gipsycarmen
پیغام همین الان من به دوستم فاطمه در تلگرامش:
امروز عصر خانم دکتر بهم زنگ زد حالمو بپرسه! واااااااای نمیدونی چقدر حالم رو خوش کرد. زنگ زده بودم همینو بگم. این زن عجب فروتن و دوست داشتنیه. گیج مرامشم. واقعا من رو چسبوند به سقف از بس گفت جات توی کلاس خالیه خودت که پر هستی ولی بیای کلاس حال و هوات عوض میشه. گفت آدم تاثیرگذاری هستی! من؟ حتی به تشخیص خانم دکتر؟
اعتراف می کنم یه هفته بود دچار ضعف اعتماد به نفس شده بودم. در حد وحشت از بی سوادی خودم! تعجب نکن. بیوشیمی مغز من واقعا به هم میخوره و باورم میشه بی سوادم گاوم و هیچی نمی فهمم. بحث سر چهارتا هورمونه و دو سه تا ریز مغذی در حد میکروگرم (یک-میلیونیوم گرم) که اگه به مغز نرسه اون مرکز لامصب اعتماد به نفسش کار نمی کنه.
الان خیلی بهترم. بزرگترین خائن زندگی تباه شده ام مغز بیمار خودمه. ای ی ی ی. الان حالم خوشه و اصلا نمیخوام وقتم رو بذارم روی این مرض مغزی. به قول تو امکاناتش رو ندارم. می بوسمت بانوی وقار که من بی شعور یه وقتایی جای دیوار ندبه ازت استفاده می کنم.
چاکریم
یک اتفاق خیلی ساده باعث شد تصمیمی خیلی بزرگ بگیرم. تصمیمی که دوسالی درگیرش بودم و این دست و آن دست می کردم. از آن اتفاق ساده بگذریم، تصمیم گرفتم از جانب مردی که عاشقش هستم دیگر امیدوار هیچ مرحمتی نباشم. خب این جمله خیلی خبرها دارد با خودش.
هنوز آن قدر دوستش دارم که حتی در خیال نمی توانم مرد دیگری را جای او دوست بدارم یا ببوسم. ولی دیگر وقت رفتن است. فاصله کار خودش را کرد و من به قدرتی که فاصله ی فیزیکی می تواند در سرد شدن یک رابطه داشته باشد احترام می گذارم. بهتر است بگویم تسلیم می شوم.
باز هم من زنی هستم که عاشقی کرده. حتی اگر معشوقش دیگر حوصله ی عشق را نداشته باشد و برای قانون فاصله ی فیزیکی هیچ تبصره ای ننویسد.
می شود این راه یک طرفه را نرفت.
با امشب دو شب است از ترس نمی توانم بخوابم...
بی پول شده ام.
اینو یکی توی تلگرام گذاشته:
وقتی حضرت محمد ص به عنوان آخرین پیامبر خدا فرستاده خود را به دربار ایران فرستاد، ایرانیان هیجان زده با توهین به فرستاده و گوینده پیام وی را از دربار بیرون راندند و نامه محمد ص را پاره کردند .
همین امر بهانه ای شد تا ایران به دست مسلمانان فتح شود.
نداشتن فرهنگ دیپلماسی و رفتار دیپلماتیک توسط ایرانیان در مقابل اعراب بادیه نشین همان شد که میدانیم ایران زیر سم اسبان عربی تاخته شد.
وقتی ایرانیان فرستاده و تجار مغولان را کشتند ، صدها هزار کشته دادند و خاک ایران زیر سم اسبان مغولی به آسمان میرفت. اینجا هم ایرانیان فرهنگ دیپلماسی و رفتار دیپلماتیک در برابر مغولان اسب چران نداشتند.
وقتی ایرانیان به سفارت روسیه تزاری حمله برند، انتقامش را در عهدنامه ترکمنچای و گلستان پس دادند. اینجا هم فرهنگ دیپلماسی و رفتار دیپلماتیک نداشتیم.
وقتی به سفارت آمریکا حمله شد ...
وقتی چهار سال پیش به سفارت انگلستان حمله شد تمام خسارتش را حتی شیشه های شکسته شده مشروبات الکلی را پرداخت کردیم اینجا هم فرهنگ دیپلماسی و رفتار دیپلماتیک نداشتیم .
و چند روز پیش که به سفارت عربستان حمله شد تمام تاریخ یادم آمد . چقدر باید خسارت بپردازیم ...
***
من نبود فرهنگ دیپلماتیک، احترام به رای و حریم دیگران رو حتی توی حمله ی فوتبال دوست های وطنی به صفحه ی لیونل مسی می بینم. در حمله به صفحه ی اون بخت برگشته ای که با داور بازی عراق-ایران اشتباه گرفته شده بود می بینم. توی انتقام جویی های شخصی و اسیدپاشی های خانوادگی و عشقی!!! می بینم. من مردمی رو می بینم که فرهنگشون شعورشون و تکبرشون مثل مردم برره ست. همه مون شیرفرهاد و کیوونیم و به خرزوخان دخیل می بندیم. و مثل برره ای ها همیشه توی شطرنج برنده ایم چون یه مهره ی هفدهم رو اختصاصا برای فرهنگ آریاییمون قائل هستیم به اسم لنگه کفش که از شاه هم سرتره.
کنام پلنگان و شیران دروغه! ما چندین میلیون فسیل کهن ولی زنده ایم. اونقدر ذهنمون توی مانداب خودشیفتگی غرقه که اگه ایران ویران بشه. سه سال بعدش، خاکمون یه آروغ بلند میزنه و همه مون به نفت تبدیل میشیم و به هزاران سال فشار و گرما هم نیازی نداریم، قبلا حساب شده.
با خواندن دوباره ی «پست مزاحم حمام در نیمه شب» که به مناسبت سالگرد وبلاگیدنم گذاشته بودم، به دوستم گفتم آن وقتها چه معصوم و خام بودم...
هفته ی پیش یکی از دوستان متن و ترک یک ترانه ی قدیمی از آلفاویل را برایم گذاشت به نام "Big in Japan"
من در همان هجده نوزده سالگیم این ترانه را حفظ کرده بودم (از روی متن انگلیسیش و با کمک دیکشنری) بس که دوستش داشتم. اما این بار که دوباره به متن دقت کردم دیدم ترانه از زبان مردی نیست که به محبوب بی وفایش می گوید "تو آنچه باید، با من کردی... ولی من دوباره به راه خودم ادامه میدهم" بلکه وصف حال زنی است که رفته کنار خیابان روسپیگری کند و می گوید "تو هر کاری خواستی کردی... و من دوباره برگشتم سر خیابان". آن موقع ها با این که می دیدم بعضی جاهای ترانه به بقیه اش نمی خورد باز هم اصلا از مخیله ی من خنگ نگذشته بود این ماجرا شاید معکوس باشد تا... همین یک هفته پیش. حالا پازل های ترانه حل شده اند و یکدست در خدمت دختری هستند خیابانی.
دلم برای دخترک معصوم و خنگی که بیست و چند سال پیش بودم سوخت. دختری که هرگز تخیل جنسی به محیط نداشت. نه که پاک باشد، خنگ بود خنگ! یک رمان می خواند و اگر نویسنده اش فقط می گفت «مردی که عاشقش بوده شب ها به اتاقش می آمده»، او هم فقط تا همین جایش را می فهمید که خب رفته اتاقش به او سر بزند و با هم حرف بزنند. شاید خنده دار و ننگین باشد اما بگویم که با یک مدت GEM TV نگاه کردن حقایق اوضاع دستم آمد. یادم باشد بعدا در پستی جداگانه از فواید تزریق ابتذال به خودم بگویم.
نه! افتخار نمی کنم که اینقدر خام و خنگ بودم. یکوقت اشتباه نگیرید. بیشتر متعجبم از خودم که بعضی چیزها را از خیلی وقت پیش میدانستم و از بعضی چیزها اینقدر دیر دارم سر در می آورم. این ها را هم این جا گفتم که بدانید همچین آدمی هم هست که به این خنگی باشد و چند سالی هم برایتان نوشته باشد.
مرا ببخشید. از گونه ی ما نباید زیاد مانده باشد. شکر روزگار در حال انقراضیم و تضمین میدهم به هیچ جای روزگار و به هیچ ور کسی برنخورد که منقرض شده باشیم. همان کوکوی دو شب مانده و قبری که بهش میخندی از آن ما...
* تیتر و دو عبارت واپسین این پست از ترانه ی عقاید نوکانتی محسن نامجوست.
یه ترانه داره شاهین نجفی:
سر به آبی آسمان بدهی
به همه عشق را نشان بدهی
بعد در راه دوست جان بدهی
دوستت عاشق زنت باشد
رفیقمون که اردواجش دقیقا طبق ترانه ی بالا ویران شده بود، بعد یکی دو سال در خلوت و جلوت از ته دل به زبون میاره که: آخ خ خ خ خ خ خ پرویز متشکرم ازت!
اگه یه وقت دوست صمیمی تون چنین کاری در حقتون کرد، بعید نیست اصلا که شما هم چنین حالی رو تجربه کنین. خود من هم به نوبه ی خودم از دوستی که چند سال پیش مرا از کوری یک عشق رهانید از صمیم قلبم سپاسگزارم. شیما همیشه دعات میکنم.
پونزده دقیقه پیش یعنی ساعت یک و نیم بامداد؛
باید یه ایمیل خیلی مهم می فرستادم. دو ثانیه قبل از این که کلید send رو بزنم، یکهو همه جا تاریک شد. با امیدواری به مودم یک نگاهی کردم که هنوز برق داشته باشه. اندازه ی یه ایمیل هشت خطی خیلی مهم. نه! امیدی نبود. حالم به شدت گرفته بود. به شدت. چون امشب خواستم زود بخوابم و یکهو یاد ایمیله افتاده بودم و از حال نیمه خواب بیدار شده بودم تا این ایمیل رو بزنم.
فقط فکرم رسید پیامک بدم به دوستم که اگه بیدار باشه بره تو ایمیل من و اونو بفرسته. منتظر جواب موندم. که هنوزم جواب نداده. یکهو دیدم ال ای دی کلید برق اتاق نور داره. از طرف مودم هم داره یه نور آبی میاد. فهمیدم فقط لامپ سوخته. الان که دوباره اتاق روشنه می بینم که تقویم رومیزی جلوی چراغای مودم رو گرفته بود.
زندگی من پره از این لامپای سوخته. آدم های سوخته یا موقعیت های سوخته. همین الان فهمیدم آخر اینا خصوصا آخر آدما، آخر دنیا نیست.
این اولین پست منه. بلاگ نویسی رو هفده آذر 85 شروع کردم. این همه سال از خودم نوشتم یا از دغدغه هایم...
مزاحم نیمه شب در حمام
هزار و یک جور ممکن است یک رابطه تمام شود. من دو جورش را امشب در بار ذهن خودم دارم.
اولیش خیلی ساده. توفانی می آید و یکهو می بینی رابطه ای که بوده انگار هرگز نبوده و تمام. نمی فهمی چه شد و کجا رفت.
دومیش وقتی ست که دریای عمیق احساسی که با فرد مقابل در آن غوطه ور هستی به تدریج جزر می کند و می فهمی مدّ احساسات بوده که فروکش کرده و یک ساحل خالی داری و شاید یک آبراه خالی ... هر چه هست خالی ست و تو می دانی چه شده است. آرام آرام می دیدی چه دارد می شود ...
و دیگر خاموشی است.*
*آخرین جمله ی تراژدی هملت
حواسم پرته. عصبانیم از رفتار عاشقان اربعین در مرز مهران و از رفتار عاشقان کوروش بابت سگ مهران مدیری. یکی فکر می کند عشق امام حسین همه کاری را مجاز می کند حتی حمله به مرز و پیاده رفتن تا کربلا و یکی خودش را آریایی می داند و نام کوروش را مقدس. بعد لابد فکر می کنیم داعش و القاعده و طالبان از آسمان آمده اند یا از قعر جهنم. آدم نفهم نفهم است دیگر...
خسته ام. حتی غر زدنم هم نمی آید.
هی یادم میره اینو بگم که بلاگفا یه مدت سرورهاش مشکل پیدا کرده بودن و یه سری از داده های سرورشون پاک شده. چند تا از پست های من هم پاک شده. همین جا اعلام می کنم که اگه کسی چیزی یادشه از اون پست ها بدونه که همچنان بر همان مواضع هستم و اگه پیش نویس شون رو داشتم دوباره آپلودشون می کردم. هیچ چیزی عوض نشده و من از هیچ چیزی پشیمان نیستم.
ارادتمند
کارمن، کولی از قبیله گسیخته
بعد از چهار سال قطع رابطه ی قطعی، شنبه ی هفته ی پیش بهم زنگ زد. وقتی با خوشحالی بهش جواب دادم خودم فهمیدم که حتی عرضه ی نگه داشتن کینه و دلخوری شدیدی که ازش داشتم رو ندارم.
روی ایمو زنگ زد بهم. از دیدن قیافه ش هم خوشحال شدم راستش. گوشی رو که برداشتم بی سلام و علیک گفتم "مگه من با تو قهر نیستم؟ چرا دیگه زنگ زدی بعد این همه مدت؟ نمیگی قهر درد هم داره؟" مثلا داشتم خودمو براش لوس می کردم. آن روزی که زنگ زد، من مریض بودم شدید و تازه داشت حالم جا می آمد. از احوالم پرسید گفتم که ام اس و چاقی توان راه رفتن رو ازم گرفتن و قراره عمل جراجی بشم تا وزنم پایین بیاد. شروع کرد دستورهای گیاهی داد که اینا وزن رو پایین میاره و شروع کن نرمش کن و... بیا از شنبه دوتایی شروع کنیم و...
بعد شنبه شد و ازش خبری نشد. یعنی کسی که میگه بیا شروع کنیم خب باید تماس بگیره و انگیزه بده به منی که از تنبلی و چاقی و ام اس افتادم به روزگار پیرزن های نود ساله. آخر هفته زنگ زد چیکار کردی گفتم هنوز هیچی. بعدش بهم روی همون ایمو پیام داد که تو با این رفتارت اسکلم کردی و ارزش این رو نداره برات بار فکری بذارم و دیگه فقط باهات سلام و علیک دارم و بس و...
دو تا نکته داشت این ماجرای هفته ی پیش.
یک/ یکی که دوستی صمیمی بود و من خودم چهار سال پیش به شدت باهاش ترک رابطه کرده بودم حتی آدرس ایمیلش رو پاک کرده بودم؛ اومده بود و خیال می کرد میتونه با چند تا پیام در فضای مجازی توی آدمی که دچار بی انگیزگی و بی ارادگی شدید شده و نصف سلامتیش رو شاید سر همین از دست داده معجزه ایجاد بکنه و وقتی دید نتونسته، اونوقت من اسکلش کرده بودم.
دوم/ این که رفتار و گفتار اخیر آدمی که زمانی به شدت روی من نفوذ داشت و به شدت دوستش داشتم من رو فقط یه کم توی فکر فرو برد و یه کم خیلی کم عصبانی کرد. نه به اعصاب معده ام زد و نه هیچ تغییر دیگه ای در حالم ایجاد کرد- اگه قبلا بود، همه ی این اتفاقا می افتاد و افسردگیم شدیدتر می شد. این نشون میده من بازم بزرگ شدم و شاید هم پوست کلفت شده باشم؛ و الان در مرحله ای از از زندگی قرار دارم که این دو تا عبارت کاملا مجزا هیچ تفاوتی در وصف احوال من ایجاد نمی کنن.
خواستم بنویسم دلم گرفته از سوت و کوری این جا. چندماهی از آخرین پست من گذشته و حتی دریغ از یه پیغام "وب قشنگی داری به من هم سر بزن!" اما درجا یادم افتاد الان دیگر همه سرشان توی وایبر و تلگرامه. حتی وایبر هم دیگه کهنه شده. نسل عوض شده و دوران وبلاگ هم اونقدرها پر رونق نیست. من هم که همیشه خواننده های معدودی داشتم.
دلم میخواد وبلاگ رو پاک کنم ولی خب خودم دلم برای خودم تنگ میشه و یه وقتایی میام این جا سراغی میگیرم از یه زنی که یه روز دل به دریا زد و دنبال کولی وجودش راه افتاد. این جا کلی سند خریت و حریت دارم من. برای زنی در آستانه ی 45 سالگی این یه سند تلاشه برای مبارزه با تمام زوال پس از سی سالگی که تجربه کرده است.
من حالم خوبست و زخم های گذشته دیگر آن قدر کهنه شده اند که درد ندارند و فقط جایشان اندکی گزگز می کند. باز هم دارم آدم دیگری میشوم. تکراری حرف می زنم: این رشد است این بلوغ است.
این جا متنی را می خوانید که در تلگرام برای یک دوست خوبم پیغام خصوصی گذاشته بودم. از نظر خودم برگی دیگر از سند بلوغ کارمن:
یه اتفاق جالب داره توی من میفته. دارم با بی شعور درونم مذاکره می کنم. این بی شعور درون مراتبش از الاغ زندگی خیلی بالاتره.:
دارم از نفرتهایی که همیشه با خودم یدک کشیدم تا مثلا انسان برتری بشم دوری می کنم. دارم عنعنات زدایی می کنم شخصیت بینوای خودم رو که چقدر از این سوپرایگوی بنده زخم خورده. این یه جور جراحی پلاستیکه.
اینم مثالش:
من از رنگ صورتی متنفرم. از شکل قلب متنفرم. از دیدن شون عصبی میشم و حالم بهم میخوره. رنگ صورتی من رو یاد زن های بی کلاسی میندازه که جز مردطلبی و مرد پسند بودن هیچ ایده و آرزویی ندارن.
و شکل قلب من رو یاد همه ی خزعبلاتی میندازه که عوام درباره ی عشق فکر می کنن یا انجام میدن.
من در گیرودار عوام زدایی از ذهن خودم به پروسه ی دشمنی با عناصری بی گناه مثل رنگ و شکل افتاده بودم. این عوامیگری نیست این جهل مطنطن است.
باور کن فاطمه من این چهل و پنج سال رو با این جهل مطنطن زندگی کردم و بی شعور درونم رو صیقل دادم و به عوامیگری نفرت ورزیدم که مثلا آدم متشخصی باشم.
اما حالا قراره یه تی شرت صورتی که یه قلب بزرگ با پولک نقره ای روش کار شده رو تنم کنم و خجالت نکشم از این طرح کاملا عوامانه.
قراره دیگه از گوگوش که مظهر زنانگی مردپسنده متنفر نباشم. من وجودش رو خطری برای تعالی زن میدونستم. ولی الان دیگه معتقد به تعالی گروهی نیستم. همون که از عنعنات متوهم خودم فاصله بگیرم برای هفت سال آینده م بسه.
و با احتیاط و ترس کسی که پا توی استخر آب یخ میخواد بذاره دارم از استیکر استفاده می کنم! نمیدونی چه تجربه ی هولناکیه از قلب و گل و شکلک توی پیغام ها استفاده کردن! از این یکی هم ننگم می آمد و هم چندشم می شد!
قراره یه آدم معمولی بشم. خدامیدونه اونور این پروسه ی تغییر چی ازم بمونه. فقط مطمئنم هر چی بمونه همون درسته و اصله که من به قول شاملو:
انسان را رعایت کردم
خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود