خواستم بنویسم دلم گرفته از سوت و کوری این جا. چندماهی از آخرین پست من گذشته و حتی دریغ از یه پیغام "وب قشنگی داری به من هم سر بزن!"  اما درجا یادم افتاد الان دیگر همه سرشان توی وایبر و تلگرامه.  حتی وایبر هم دیگه کهنه شده.  نسل عوض شده و دوران وبلاگ هم اونقدرها پر رونق نیست. من هم که همیشه خواننده های معدودی داشتم.

دلم میخواد وبلاگ رو پاک کنم ولی خب خودم دلم برای خودم تنگ میشه و یه وقتایی میام این جا سراغی میگیرم از یه زنی که یه روز دل به دریا زد و دنبال کولی وجودش راه افتاد. این جا کلی سند خریت و حریت دارم من. برای زنی در آستانه ی 45 سالگی این یه سند تلاشه برای مبارزه با تمام زوال پس از سی سالگی که تجربه کرده است.

من حالم خوبست و زخم های گذشته دیگر آن قدر کهنه شده اند که درد ندارند و فقط جایشان اندکی گزگز می کند.  باز هم دارم آدم دیگری میشوم. تکراری حرف می زنم: این رشد است این بلوغ است.

 

این جا متنی را می خوانید که در تلگرام برای یک دوست خوبم پیغام خصوصی گذاشته بودم. از نظر خودم برگی دیگر از سند بلوغ کارمن:

 

یه اتفاق جالب داره توی من میفته. دارم با بی شعور درونم مذاکره می کنم. این بی شعور درون مراتبش از الاغ زندگی خیلی بالاتره.:
دارم از نفرتهایی که همیشه با خودم یدک کشیدم تا مثلا انسان برتری بشم دوری می کنم. دارم عنعنات زدایی می کنم شخصیت بینوای خودم رو که چقدر از این سوپرایگوی بنده زخم خورده. این یه جور جراحی پلاستیکه.
اینم مثالش:
من از رنگ صورتی متنفرم. از شکل قلب متنفرم. از دیدن شون عصبی میشم و حالم بهم میخوره. رنگ صورتی من رو یاد زن های بی کلاسی میندازه که جز مردطلبی و مرد پسند بودن هیچ ایده و آرزویی ندارن.
و شکل قلب من رو یاد همه ی خزعبلاتی میندازه که عوام درباره ی عشق فکر می کنن یا انجام میدن.
من در گیرودار عوام زدایی از ذهن خودم به پروسه ی دشمنی با عناصری بی گناه مثل رنگ و شکل افتاده بودم. این عوامیگری نیست این جهل مطنطن است.


باور کن فاطمه من این چهل و پنج سال رو با این جهل مطنطن زندگی کردم و بی شعور درونم رو صیقل دادم و به عوامیگری نفرت ورزیدم که مثلا آدم متشخصی باشم.
اما حالا قراره یه تی شرت صورتی که یه قلب بزرگ با پولک نقره ای روش کار شده رو تنم کنم و خجالت نکشم از این طرح کاملا عوامانه.
قراره دیگه از گوگوش که مظهر زنانگی مردپسنده متنفر نباشم. من وجودش رو خطری برای تعالی زن میدونستم. ولی الان دیگه معتقد به تعالی گروهی نیستم. همون که از عنعنات متوهم خودم فاصله بگیرم برای هفت سال آینده م بسه.
و با احتیاط و ترس کسی که پا توی استخر آب یخ میخواد بذاره دارم از استیکر استفاده می کنم! نمیدونی چه تجربه ی هولناکیه از قلب و گل و شکلک توی پیغام ها استفاده کردن! از این یکی هم ننگم می آمد و هم چندشم می شد!

قراره یه آدم معمولی بشم. خدامیدونه اونور این پروسه ی تغییر چی ازم بمونه. فقط مطمئنم هر چی بمونه همون درسته و اصله که من به قول شاملو:
انسان را رعایت کردم
خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود