برای تو که امروز...
همه مادرها برای بچه شان تولد می گیرند و من به مناسبت ورود تو به زندگیم، همه ساله این جا تو وبلاگ خلوت می کنم. خوبه که بزرگ شدی. امروز داشتیم با هم حساب می کردیم که سیزده سالت تموم شده یا چارده. دیگه حسابش از دستم در رفته.
رفیق خوب مادر! سبیل کلفت لنگ دراز گردن کلفت! مرتیکه ی مامان! چه خوش می گذره با تو و چه سخته مادری کردن. شده ای پابند مامان مجردت. عیش و نوش هام همه مجاز شدن به وجود تو، چه حضور داشته باشی چه خبر نداشته باشی. من مادر تو شدم. تو زن نیستی که حتی هوس بکنی حال منو درک کنی. به زودی یه نره خری میشی دوست داشتنی و سرکش و من میشم مامان قدیمی، مامان غرغرو. ای تو روح این روزای قشنگ اگه بعدا حسرتشون به دلم بمونه!
میدونی که کلا وقتی از گیجی و درک یه قضیه ای که به سرم اومده باشه خلاص میشم، چندان حسرت یا پشیمونی ندارم، شعور حسرت خوردن ندارم خب. امروز داشتم فکر می کردم چیه این اولدوروم بولدوروم های من؟ کی گفته با چار ورق کتاب خوندن و دو و نیم واحد تو دانشگاه پاس کردن، نباید اشتباه کرد، اشتباه فهمید و اشتباهی مرد؟
شایدم یه جورایی زندگی فاصله ی بین دو نقطه ی فهم و عمل هم باشد. خییییلی راهه بین این دو تا. حتی اونایی که فهمشون بیسته، عملشونم بیسته، بازم به گذر از این فاصله ناگزیرن. هی پسر جان! امروز تولد توست و ننه ات را ببین که افتاده به تعریف سیستمی متریک برای زندگی. توصیف فرازونشیب زندگی، توصیف ناکرده ها به رغم دانسته هاست؟ تشریح چراها و زیراهای سگ مصب خاطرات است؟
من درست وقت رسیدن توت فرنگی ها مادر شده ام. وقت مادری که تمامی ندارد. ازین توت فرنگی تا بعدی ش هزارتا اتفاق جورواجور برای من و تو میفته و من هر سال هیجده اردیبهشت که میشه، حواسم هست که دکتر گفته امشب باید خیلی سبک غذا بخورم چون قراره فردا بستری بشم برای به دنیا آوردن تو. راستش اضطراب فردا ساعت دو و نیم بعدازظهر رو دارم که قراره تو دنیا بیای. دلم شور میزنه، تا دو و نیم بعد از ظهر که خیالم راحت بشه که دیگه دنیا اومدی. الانم دیگه اضطراب نمیذاره ادامه بدم این آسمون ریسمون رو.
فعلا! تا توت فرنگی بعدی!
مثل یه توده سلول بنیادین، هر آن در صنعت چیزی ام، تا دم دیگر نوبت به چه افتد