این اولین پست منه. بلاگ نویسی رو هفده آذر 85 شروع کردم. این همه سال از خودم نوشتم یا از دغدغه هایم... 

مزاحم نیمه شب در حمام

چند وقت پیش، وقتی هنوز روزنامه شرق توقیف موقت!!! نشده بود، راس ساعت 12/5 شب يه اتفاق گروتسک برام پيش اومد که خدا کنه از همه دور باشه:

يه هفته و نيم بود وقت نکرده بودم روزنامه بخونم اما اون شب بالاخره روزنامه ديروزشو خوندم!  بقيه اون يه هفته و نيم گذشته رو هم گذاشتم برای آخر شب چهارشنبه که کلک همه شونو بکنم و به روز!!! بشم.  در ساعت فوق الذکر بالاخره شرقه تموم شد و رفتم يه دوش بگيرم.
 
حموم ما توی اتاق خوابه.   شریک زندگی از ساعت ۵/۱۰ خوابيده بود.  يواش در حمومو وا کردم که يکهو يه موجود سياه مثل تير غیب از من جلو زد و رفت توی حموم.  متاسفانه سوسک نبود.  لامپ حمومو که روشن کردم ديدم يک فروند خرمگس درشت نشسته روی لبه توالت فرنگی.  دمپايی رو برداشتم که خدمتش برسم از جا پريد. واقعا کاش سوسک بود! حالا لامصب مگه يه جا ميشينه... دردسرتون ندم مثل شصت تير طول و عرض حمومو می رفت و می اومد و منم که دمپايی بدست در حالت آماده باش...
 
در حموم بسته بود، ترسيدم اگه بازش کنم شریک زندگی بيدار شه يا اینکه اون مگس الاغ!! (خرمگسه رو میگم) بره توی اتاقی که ثمره ی زندگی خوابیده بود.  به هر ترتیب سه چهار دقيقه ای گذشت ديدم نمی شينه.  از فرط چندش می لرزيدم و با احتساب طنين وزوز اون الاغ پرنده يه رزونانس حسابی راه افتاده بود.
 
ديدم اينطوری نميشه علیرغم اینکه تربيت خانوادگی اجازه نمی داد، دو تا فحش مادر نثارش کردم و... دوشو وا کردم همون ثانيه سوم دوش که مصادف با مسير ويراژ جناب خرمگس در ارتفاع پست بود و انصافا چه ويراژی... چسبيد به آب کف حمام.  با دمپايی ضربه ای بر سرش نواختم که آن دو فحش در مقابلش نوازش بود! آخيش!
 
درست پس از ادای کلمه ی اخیر از ته دل آرزو کردم کاشکی برای بعضی مشکلات و برخی مزاحمهای ذهن -حد اقل- آدم فقط پشت کنه و دوشو باز کنه.

حمامتان مدام بی خرمگس باد