قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
هزار و یک جور ممکن است یک رابطه تمام شود. من دو جورش را امشب در بار ذهن خودم دارم.
اولیش خیلی ساده. توفانی می آید و یکهو می بینی رابطه ای که بوده انگار هرگز نبوده و تمام. نمی فهمی چه شد و کجا رفت.
دومیش وقتی ست که دریای عمیق احساسی که با فرد مقابل در آن غوطه ور هستی به تدریج جزر می کند و می فهمی مدّ احساسات بوده که فروکش کرده و یک ساحل خالی داری و شاید یک آبراه خالی ... هر چه هست خالی ست و تو می دانی چه شده است. آرام آرام می دیدی چه دارد می شود ...
و دیگر خاموشی است.*
*آخرین جمله ی تراژدی هملت
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 11:42 PM توسط کارمن
|
مثل یه توده سلول بنیادین، هر آن در صنعت چیزی ام، تا دم دیگر نوبت به چه افتد