پونزده دقیقه پیش یعنی ساعت یک و نیم بامداد؛

باید یه ایمیل خیلی مهم می فرستادم.  دو ثانیه قبل از این که کلید send رو بزنم، یکهو همه جا تاریک شد. با امیدواری به مودم یک نگاهی کردم که هنوز برق داشته باشه. اندازه ی یه ایمیل هشت خطی خیلی مهم. نه! امیدی نبود. حالم به شدت گرفته بود. به شدت.  چون امشب خواستم زود بخوابم و یکهو یاد ایمیله افتاده بودم و از حال نیمه خواب بیدار شده بودم تا این ایمیل رو بزنم.

فقط فکرم رسید پیامک بدم به دوستم که اگه بیدار باشه بره تو ایمیل من و اونو بفرسته.  منتظر جواب موندم. که هنوزم جواب نداده. یکهو دیدم ال ای دی کلید برق اتاق نور داره. از طرف مودم هم داره یه نور آبی میاد.  فهمیدم فقط لامپ سوخته. الان که دوباره اتاق روشنه می بینم که تقویم رومیزی جلوی چراغای مودم رو گرفته بود.

زندگی من پره از این لامپای سوخته. آدم های سوخته یا موقعیت های سوخته. همین الان فهمیدم آخر اینا خصوصا آخر آدما، آخر دنیا نیست.