تمامی پست های تلگرام من بعد از "درمانده ی ابدی"
Carmen, [01.02.16 12:29]
...ندگی با ذکر مثال و رسم شکل
(به خاطر حفظ عفت کلام خصوصا در محضر آن که حواسش به همه هست، در متن از یکی از الفاظ خارجی آن یعنی "بیمبو" استفاده می شود. شما همان اصلی را بخوانید و حتی "جیم" اش را هم غلیظ تر تلفظ کنید.)
بیمبو و روسپی با این که معمولا مترادف هم محسوب می شوند اما در نظر من دو معنی متفاوتند و فقط دومی است که یک شغل است آن هم به قدمت تاریخ. امروزه نه بیمبو و نه روسپی هیچکدام زن و مرد نمی شناسند اما بحث ما این جا فقط بیمبوگری است و بس. من بیمبوگری را یک فرهنگ ریشه ای در اجتماع خودمان می دانم و چون شخصا جامعه شناس نیستم و سوادش را هم ندارم، اگر جامعه شناس بزرگی مانند دکتر اباذری، از لفظ دیگری استفاده کند، بنده گردن می نهم اما در فرهنگ بودنش شک ندارم.
از مصادیق بیمبوگری پای بند نبودن به هیچیک از اصول و عرف های اجتماعی ای است که منافعش متوجه ما نباشد. این یعنی وقتی اصل و عرفی و قانونی هست که از آن سود می بریم برایش یقه جر می دهیم و هیاهو می کنیم و حتی خون می ریزیم اما فقط و فقط وقتی پای منافع خودمان در میان باشد (شکل یک و دو) و در باقی موارد طرف را جر می دهیم و خشک خشک قورتش می دهیم.
مثال زنده اش همین سریال شهرزاد و هیاهوی تهیه کنندگانش بر سر اصرار بر "دانلود حلال" و تهدید سفت و سخت به پیگرد قانونی دانلود و تکثیر غیرمجاز، در کنار قالب کردن ترانه ی "افسار" به نام استاد شهریار که فهمیدیم یک دختر تبریزی شاعرش بوده و باز هم قالب کردن ترانه ی "برخیز" به نام هوشنگ ابتهاج که فریاد اردلان سرفراز را برآورده که این ترانه را من سروده ام و قبلا ابی هم خوانده و کتاب مجموعه ترانه اش هم دوازده سال پیش در خود ایران چاپ شده. راستی گویا اوایل با نسخه ی "حلال" سریال، اپیزودهای دوبله شده ی "برکینگ بد" را هم پخش می کردند و ظاهرا دیگر نمی کنند.
ملتفت شدید فرق این فرهنگ و آن شغل را؟
Carmen, [01.02.16 12:29]
[ Photo, شکل یک ]
Carmen, [01.02.16 12:30]
[ Photo, شکل دو ]
Carmen, [01.02.16 20:31]
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز ِ عاشقانه ی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود !...
هوشنگ ابتهاج (سایه)
Carmen, [02.02.16 02:14]
آینده ای را تصور کنید که در آن، میلیون ها نفر از نوادگان ما، همدیگر را بر سر اینکه تفسیر کدام یک از جنگ ستارگان یا ویندوز ۹۸ صحیح است به قتل برسانند.
آیا چیزی از این مسخره تر وجود دارد؟
اما خیر؛ از همین دنیایی که در آن زندگی می کنیم مسخره تر نیست.
- سم هریس -
Carmen, [02.02.16 02:15]
[ Photo, سم هریس ]
Carmen, [02.02.16 11:38]
خاطراتش را می بوسم
دیگر خودش در دل رس نیست
@gipsycarmen
Carmen, [03.02.16 19:48]
باید از جنگیدن با مرد اجتناب کرد، نه صرفاً به خاطر حفظ غرور او بلکه همچنین به خاطر حراست از شأن و منزلت خود!
هیچ چیز به اندازه ی زن شوریده حال و دیوانه؛ بی جاذبه و ناخوشا یند نیست، زنی که به جای قدرت زنانه، از قدرت زبانش استفاده می کند شهره ی آفاق است.
جنگیدن، زن را نزد مرد و نزد خودش زشت و ناخوشایند می کند.
به زنی باهوش و قوی نیاز است تا مردش را خلع سلاح کند، نه با خشم بلکه با عشق.
مردان خصوصیات زنانه را به دلیل نرمی و لطافت زن قبول می کنند و نه به دلیل قدرت او.
کتاب "زن بودن"
نوشته "تونی گرنت"
🌻🌻🌻🌻🌻
کارمن؟ تو میدونی قدرت و لطافت زن بودن چیه؟ من نمیدونم. حتی وقتی که از همون بچگی سرکوبش میکردم هم نمیدونستم چی رو دارم نابود می کنم، فقط مطمئن بودم انسان برتر این مدلی نیست. زرشک!!
@gipsycarmen
Carmen, [04.02.16 01:43]
پی نوشت یادداشت بالا
کارمن، من خودم همین الان فهمیدم! زن کشی رو من خیلی زودتر از تو شروع کرده بودم، از وقتی دخترکی ده یازده ساله بودم، خیلی پیش از زن شدن، حتی از لحاظ هورمونی.
قاتل منم، تو فقط پوششی.
@gipsycarmen
Carmen, [05.02.16 17:39]
پسر کو ندارد نشان از پدر...
چند ماهی می شود که این بحث میان من و فاطمه در جریان است: چطور ملتی با چنین ادبیات غنی و فرهنگی که آن ادبیات را تغذیه می کرده و با آن همه خرد ناب که در آن آثار موج می زند، به این روزگار نا به سامان فرهنگی و انسانی افتاده اند؟ از پایین ترین سرانه ی مطالعه گرفته تا بالاترین آمار جراحی پلاستیک و مصرف لوازم آرایش، و تازگیها از پزشک خودم شنیده ام، بالاترین آمار جراحی تغییر جنسیت.
جوابی که اخیرا به آن رسیده ام و حتی برای خودم هم قطعیتی ندارد، حین پیگیری کامنت های بینندگان سریال شهرزاد دستگیرم شده و البته باید دست به دست شدن مطالب عجیب و جعلی به نام هدایت و فروغ و حتی زندگان سرشناس در فضای مجازی، و حجم انبوه طرفداران سریال های ترکی را هم به آن بیفزایم:
یک تناسب ساده میان ارتباط توده ی مردم و جامعه ی فرهنگجوی روز با مردمان و فرهیختگان آن زمان، زبان مرا بسته.
@gipsycarmen
Carmen, [06.02.16 14:45]
خمار صدشبه
یه بطری اسکای آبی
دو پاکت مارلبوروی قرمز بلند
همایونمثنوی شجریان
و آغوش یار
@gipsycarmen
Carmen, [07.02.16 11:48]
صد درصدِ نابکار
موضع من نسبت به هر چی پیشاپیش صد در صد معلومه. یه عمر معلوم بوده. تازه همین پریروز فهمیدم چه جهل و حماقتی پشت این قاطعیتم هست.
کارمن من داشتم چه غلطی می کردم؟ پس تو داشتی چه غلطی می کردی که گوشم رو این همه سال نکشیدی و توصیه ی بهداشتی نکردی؟
بازم گیر دادم به صد در صد و دارم از یاغی درونم کمال می طلبم! کارمن تو چرا ولم نمی کنی سر به بیابون بذاری یا برگردی به قبیله ت؟ نکنه به صد در صد من دل خوش کردی؟
مریضی تو هم!
@gipsycarmen
Carmen, [08.02.16 12:25]
عیاربندی تستوسترون
قسمتی از پیام من به یک دوست:
"پسرک خیلی هم زور زد امیدوارم دیگه سر و کله ش پیدا نشه. زیادی روی جذابیت خودش حساب میکنه که مربوط به ترشح هورمونیه، اینه که برای خودش عشوه ی سنجاب نر میاد."
چیه کارمن می خند؟ خودم هم می خند.
@gipsycarmen
Carmen, [12.02.16 03:19]
لباس نوی امپراتور
یا
این که لخته!
هفت هشت ساله بودم و همراه عمه و عموهایم سر کوچه ی خانه پدربزرگم به ماه نگاه کردم ولی نه تنها آن عکس را که بزرگترها جزییاتش را با ذوق به یکدیگر نشان می دادند نمی دیدم بلکه هم خودم خجالت می کشیدم این را به کسی بگویم و هم در آن شور مستانه ی جوانان وطن برای کسی مهم نبود چه ندیده ام.
هفت هشت ساله های امروز خوشبختانه جرات گفتنش را دارند و حتی جرات دارند به آدم های قدبلند با صدای بلند بخندند. تازه بزرگترها هم جرات نمی کنند خودشان را ابزار خنده ی یک الف بچه بکنند.
همین فرزندسالاری مگر دریابد ما را.
@gipsycarmen
Carmen, [14.02.16 18:32]
بادۀ کهنه
عشق افتاده ز جوش ما نیز عالمی دارد
بازمانده از کشاکش درونی
بی شر و شور
بی تب و تاب
بی سر و صدا
اندکی یک طرفه
بی مدعا
و
مستی فزاینده
به سلامتی ولنتاین ما سرراهی های عشق
@gipsycarmen
Carmen, [18.02.16 14:06]
سرانجام محتوم
آدمخوارا دو نفر رو توی دیگ می پختن، یکیشون زار میزد یکیشون هر و هر می خندید. شخص گریان کلافه شد که "مرگ! واسه چی می خندی؟" آن دیگری با قهقهه گفت "تو آش شون پی پی کردم."
الان بعضیا دارن میگن تنها به همین دلیل باید بریم رای بدیم، اگرچه همه مون پزیده شده ایم از دم.
@gipsycarmen
Carmen, [26.02.16 22:01]
جام زهر بی قهرمانی
میگن توی جهنم مارهایی هست که ازشون باید به اژدها پناه برد. من هم امروز رفتم و رای دادم. با اکراه و نفرت ولی آگاهانه. نه خوشحالم و نه امیدوار. نجات دهنده هم مرده است.
@gipsycarmen
Carmen, [28.02.16 17:45]
قاه قاه نامه
نتیجه انتخابات هر چی باشه، باطل هم اگه بشه، آش شون طعم دار شده ها.
لالای لای
لالای لای
@gipsycarmen
Carmen, [29.02.16 19:51]
هرزنامه به خودم
یه عمر یه عمر یه عمر هم بهش التماس کنی بازم همه شون یکراست میره توی فولدر اسپمش و نخونده اتوماتیک پاک میشه. سرور من پدر من جان من میخوای بهم خوبی کنی قبلش ازم بپرس، شاید لیاقتشو نداشته باشم اصلا.
شدم قدرنشناس؟ باشه بابا. من زجر بکشم بهتره تا تو دلت بشکنه. حبس ابد شده ام در برکات پدرسالاری.
@gipsycarmen
Carmen, [02.03.16 22:06]
زنی به نام لیدی گاگا
تو را نمی دانم کارمن ولی من هیچوقت از لیدی گاگا خوشم نمی آمده. یک زمانی فشن اش زیادی توی چشم می زد. هنوز هم می زند اما الان که فشن اش را می فهمم ریخت و قیافه اش را می بینم و دیگر مثل پیش ترها پشت گریم های غلیظ و عینک های عجیب پنهان نیست و لباس های معمولی تر می پوشد، الان که دیدم در اجرایی بسیار قوی ترانه ای خوانده در مراسم اسکار برای قربانیان تجاوز جنسی و پنجاه زن قربانی را نیز در پس زمینه ی اجرایش داشته، دارم فکر می کنم من شرقی با سلیقه ها و فرهنگ شرقی یک جاهایی اصلا او را نمی فهمم خصوصا چند سال قبلش را ولی به امروزش احترام می گذارم.
کارمن تو یک کولی اسپانیایی هستی و من زنی ایرانی و شهرستانی. من خیلی چیزهای هالیوود را نمی فهمم. تحقیر یا تقبیح نمی کنم ولی خب نمی فهمم فرهنگ شان را. نمی فهمم یعنی با آن همذات پنداری ندارم. مثلا همین که زن ها و مردهای متاهل نقش هایی قبول می کنند که در آن ها باید نقش مقابل را عاشقانه ببوسد یا با او همخوابگی کنند. من نمی فهمم آیا وانمود می کنند یا چند درصدی هم واقعی ست و نمی فهمم که خود هنرپیشه یا همسر آن فرد چطور با قضیه کنار می آید و مرز هنر و زندگی واقعی را درک می کند.
برگردیم سر لیدی گاگا که رفتار اخیرش چراغی را برای همیشه در ذهنم روشن کرد که شاید خیلی زن های شهرستانی دیگر زودتر از من فهمیده باشند: لیدی گاگا بودن هم ابعاد انسانی خودش را دارد.
دمش گرم.
@gipsycarmen
Carmen, [04.03.16 21:44]
رفیق رفیق رفیق
غروب یک روز پنجشنبه سال 72 حالم خیلی بد بود. زنگ زدم خونه سوفیا که اگه هست برم پیشش. اون موقع توی ده اوین یه خونه دانشجویی داشت. اونقدر حالم بد بود که میتونم بگم شاید دو یا سه بار توی عمرم حال به این زاری داشته ام.
قضیه این بود که من توی گروهی که اون چند سال دانشجویی با هم کوه می رفتیم عاشق یکی شده بودم و خود طرف اصلا ازش خبر نداشت. اون روز عصر که توی درکه خداحافظی کردم ازش که بیام پایین (خود اون آقا میخواست شب رو توی کوه بمونه) موقع خداحافظی با بقیه دست داد و با من نه. ژست و لبخندش هنوز یادمه. دستم توی هوا خشکش زده بود. گیج شده بودم ولی ساکت بودم. یه دوست دیگه مون که داشت با من پایین میومد متوجه گیجی من شد. و شروع کرد به حرف زدن:
"من و پرویز مردهایی هستیم که مثل پل باید فقط ازشون بگذری و نمیتونی پابندشون بشی..."
انگار سنگ آسیاب کوبیده بودن توی سرم انگار زنده زنده پاره پاره م کرده بودن انگار... راستش نمی فهمیدم عشقی که من دو سالی بود از همه پنهان کرده بودم چطور از زبون یکی دیگه باید ملاحظات و پرهیزهاش رو بشنوم. پرویز چه حقی داشته بهم پیغام بده "روی من حساب نکن" مگه من کاری به کارش داشتم که برام توصیه فرستاده؟ خلاصه ش این که داشتم می مردم. همه اش 22 سالم بود کارمن.
خراب خراب رسیدم خانه ی دوستم. سوفیا از حالم وحشت کرده بود. این دختر جدی و سخت گیر و همیشه بدبین و منفی باف ولی به شدت مهربان جدی جدی نگرانم شده بود. نه حرف میزدم نه می گریستم و نه می خندیدم.
هر کلکی زد از جوک گفتن تا شوخی کردن من را ذره ای حال نیاورد. از هر چه می حرفید من مثل مرده ها فقط نگاهش می کردم. تا موقع خواب. سوفیا سر ساعت خوابش با کسی شوخی نداشت. خوب یادم هست برایم کف زمین جا انداخت و خودش رفت و مسواکش را هم زد. بعدش موزیک گذاشت موزیک عربی. یکهو با شورت و سوتین صورتی و یک شال ریش ریش به کمر آمد و برایم عربی رقصید. موهای سیاه بلندش را هم باز کرده بود و قر می داد و میگفت "من رو نگاه کن دارم میرقصم برات".
این همه سال گذشته و من هنوز نگرانی او و رقص او و دلبری های او را در آن حال فراموش نکرده ام. شما اخلاق سوفیا را نمی دانید. اگر آن دختر غرغروی سخت گیر را می شناختید شاید بیش تر درکم می کردید. شما فرض کنید یک آدمی به ترشرویی و صراحت و تکبر و کم حوصلگی چرچیل برایتان با آهنگ "پریوش چه بد کرد" قر بدهد.
همه ی غرغرها و کج خلقی هاش به سرم. من عشقی که آن شب سوفیا خرج من کرد که بهتر شوم و آخرش هم نشدم را هرگز هرگز هرگز فراموش نمی کنم.
و رفاقتی ناب تر از آن سراغ ندارم.
@gipsycarmen
Carmen, [05.03.16 03:47]
پی نوشت
کارمن همین الان یادم اومد که یه سال بعدش رفتم و جلوی همون پرویز نشستم و گفتم حق نداشتی برام توصیه بفرستی من کاری به کارت نداشتم. پارسال می مردم برات ولی الان دیگه حتی تب هم نمی کنم.
@gipsycarmen
Carmen, [07.03.16 01:31]
شب و روز و هنوز
قال تنسی ویلیامز:
Mendacity is the system we live.
نمایشنامه گربه روی شیروانی داغ
اون وسط مسط هاش
@gipsycarmen
Carmen, [08.03.16 00:35]
هشت مارس
به نظر من این روز روزیه که زنان خواستار رفتار برابر قانون با خودشان شدند. حقوق اجتماعی برابر خواستند. وگرنه زنان تا ابد با مردان متفاوتند آن قدر که برابری مفهومی ندارد.
@gipsycarmen
Carmen, [11.03.16 02:18]
ده سالگی
سوم چهارم ابتدایی بودم. یکی از دنیاهایی که دوست داشتم در آن چرخ بزنم، یک کتاب نسبتا کوچک ولی بسیار قطور به نام "فرهنگ عمید" بود. بگذریم که کلمه ی عمید را نمی توانستم بخوانم و بالاخره در همان کتاب معنی و تلفظش را یافتم ولی باز هم این کلمه آن قدر برایم غریب بود که شک داشتم چطور بخوانمش.
یکی از تصاویری که در آن فرهنگ در توصیف کلمات دیده می شد تصویر گره های مختلف با طناب بود که شده بود دنیای شگفت انگیزی که از آن سر درنمی آوردم. خیلی سعی می کردم از روی شکل ها مدل گره ها را یاد بگیرم و امروز که داشتم سر کیسه نایلونی را گره می زدم یادم افتاد که در ده سالگی یکی از آرزوهایم یادگرفتن همه ی گره های دریایی بود. الان توضیحش یادم نیست که سیصد تا بودند یا سی تا.
کارمن این ها را گفتم که بگویم یکهو دلم خواست آن گره ها را یاد بگیرم. در کنار پلیس شدن و پسر شدن این تنها آرزویی است که از آن روزها به خاطر دارم. این یکی هنوز هم شدنی است.
@gipsycarmen
Carmen, [16.03.16 21:29]
عطر ماندگار
درست دو ماه مانده به چهل سالگی با مردی آشنا می شوی که زن بودن را در تو بیدار می کند و تو ناگهان بعد از 40 سال زن ستیزی و زن کشی و انسان برتر ورزی، ناگهان آن را در درونت کشف می کنی. آن جای خالی، آن آوردگاه تئوری های من درآوردی و خود-درآوردی، آن مجلس زن کشی ناگهان پر می شود از یک زن که امنیت را با تک تک سلولهایش تجربه می کند می نوشد و هوار می کشد. این حادثه با یک عمر تاخیر در زمستان آن سال در من رخ داد.
و زن بودن شد سعادت. در خیابان، در خانه و در بستر بانوی جهان خودم بودم و برای نخستین بار حواسم بود که یک زن هستم، که مردی را در کنار داشتن یعنی چه و دیگر لازم نیست همه جا سینه سپر کنم و حتی جلوتر از خودم راه بروم تا حریم انسانیم را... تا انسان بودنم را...
هر چه بود پس از هجرت یار، من زنی که شده بودم ماندم و در چهل و چند سالگی شدم یک زن معمولی -بی چشمداشتی از ابرانسان- که باید آشنایی با جهانش را از صفر شروع کند، با زنانگی معطری که با عشق آغاز شده بود و دیگر مرا ترک نمی کند.
@gipsycarmen
Carmen, [20.03.16 02:03]
بهار دلکش رسید...
نوروزتان پیروز
@gipsycarmen
Carmen, [20.03.16 21:56]
اعتدالین اول
کولی بازی درنیار کارمن اونم مثل یه یاغی ابدی. برای زندگی به هیچ حقیقتی نیاز نیست. فقط باید میان خشم و حماقت و حسد و طمع و عشق یه تعادل ایجاد کنی. یه چند تا چیز دیگه هم هست که الان یادم نمیاد. نمیخواد بمیری و تزکیۀ نفس کنی. هیولا شدی رفت. نمیخواد آدم بشی، معتدل باش.
@gipsycarmen
Carmen, [23.03.16 01:25]
آمار خوانده شدن بیشتر یادداشت ها چند برابر اعضای این کانال شده. این یه عیدی دلچسب بود از جانب شما.
سپاسگزارم. 🌸🌸
کارمن
@gipsycarmen
Carmen, [24.03.16 16:59]
بازنده
یه روزی هم رسید که بعد 25 سال بنشینی پیش همکلاسیای دوره ی دبیرستانت و یادت بندازن همیشه گنده دماغ بودی و یه وقتایی عمدا شوخی های جنسی میکردن که کفرت رو دربیارن و به اخم و تخمت بخندن.
یه روزی هم رسید و تو از این که قبلا همین گهی بودی که الان هستی، خنده ت گرفته.
یه روزی هم رسید که وحشتت از خطاهای گذشته و آسیب هایی که از خودت و انتخاب هات خوردی اذیتت نمیکنه و انگار زندگی رو دوست داری چون مثل ادی تند دست فیلم بیلیاردباز فقط بازی کردی که بازی کنی. زیستی که زندگی کرده باشی. آخرش هیچه میدونم ولی تا اینجاش هم هیچ بود و تو بردی و باختی همان هیچ را.
@gipsycarmen
مثل یه توده سلول بنیادین، هر آن در صنعت چیزی ام، تا دم دیگر نوبت به چه افتد