یک اتفاق خیلی ساده باعث شد تصمیمی خیلی بزرگ بگیرم. تصمیمی که دوسالی درگیرش بودم و این دست و آن دست می کردم. از آن اتفاق ساده بگذریم، تصمیم گرفتم از جانب مردی که عاشقش هستم دیگر امیدوار هیچ مرحمتی نباشم. خب این جمله خیلی خبرها دارد با خودش.

هنوز آن قدر دوستش دارم که حتی در خیال نمی توانم مرد دیگری را جای او دوست بدارم یا ببوسم. ولی دیگر وقت رفتن است. فاصله کار خودش را کرد و من به قدرتی که فاصله ی فیزیکی می تواند در سرد شدن یک رابطه داشته باشد احترام می گذارم. بهتر است بگویم تسلیم می شوم.

باز هم من زنی هستم که عاشقی کرده. حتی اگر معشوقش دیگر حوصله ی عشق را نداشته باشد و برای قانون فاصله ی فیزیکی هیچ تبصره ای ننویسد.

 

می شود این راه یک طرفه را نرفت.