معجزتی در کار نیست
بعد از چهار سال قطع رابطه ی قطعی، شنبه ی هفته ی پیش بهم زنگ زد. وقتی با خوشحالی بهش جواب دادم خودم فهمیدم که حتی عرضه ی نگه داشتن کینه و دلخوری شدیدی که ازش داشتم رو ندارم.
روی ایمو زنگ زد بهم. از دیدن قیافه ش هم خوشحال شدم راستش. گوشی رو که برداشتم بی سلام و علیک گفتم "مگه من با تو قهر نیستم؟ چرا دیگه زنگ زدی بعد این همه مدت؟ نمیگی قهر درد هم داره؟" مثلا داشتم خودمو براش لوس می کردم. آن روزی که زنگ زد، من مریض بودم شدید و تازه داشت حالم جا می آمد. از احوالم پرسید گفتم که ام اس و چاقی توان راه رفتن رو ازم گرفتن و قراره عمل جراجی بشم تا وزنم پایین بیاد. شروع کرد دستورهای گیاهی داد که اینا وزن رو پایین میاره و شروع کن نرمش کن و... بیا از شنبه دوتایی شروع کنیم و...
بعد شنبه شد و ازش خبری نشد. یعنی کسی که میگه بیا شروع کنیم خب باید تماس بگیره و انگیزه بده به منی که از تنبلی و چاقی و ام اس افتادم به روزگار پیرزن های نود ساله. آخر هفته زنگ زد چیکار کردی گفتم هنوز هیچی. بعدش بهم روی همون ایمو پیام داد که تو با این رفتارت اسکلم کردی و ارزش این رو نداره برات بار فکری بذارم و دیگه فقط باهات سلام و علیک دارم و بس و...
دو تا نکته داشت این ماجرای هفته ی پیش.
یک/ یکی که دوستی صمیمی بود و من خودم چهار سال پیش به شدت باهاش ترک رابطه کرده بودم حتی آدرس ایمیلش رو پاک کرده بودم؛ اومده بود و خیال می کرد میتونه با چند تا پیام در فضای مجازی توی آدمی که دچار بی انگیزگی و بی ارادگی شدید شده و نصف سلامتیش رو شاید سر همین از دست داده معجزه ایجاد بکنه و وقتی دید نتونسته، اونوقت من اسکلش کرده بودم.
دوم/ این که رفتار و گفتار اخیر آدمی که زمانی به شدت روی من نفوذ داشت و به شدت دوستش داشتم من رو فقط یه کم توی فکر فرو برد و یه کم خیلی کم عصبانی کرد. نه به اعصاب معده ام زد و نه هیچ تغییر دیگه ای در حالم ایجاد کرد- اگه قبلا بود، همه ی این اتفاقا می افتاد و افسردگیم شدیدتر می شد. این نشون میده من بازم بزرگ شدم و شاید هم پوست کلفت شده باشم؛ و الان در مرحله ای از از زندگی قرار دارم که این دو تا عبارت کاملا مجزا هیچ تفاوتی در وصف احوال من ایجاد نمی کنن.
مثل یه توده سلول بنیادین، هر آن در صنعت چیزی ام، تا دم دیگر نوبت به چه افتد