<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Carmen</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/</link>
<description>کولی از قبیله گسیخته</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 07 Oct 2008 09:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ناهارانه</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;توی شرکت ما همه سر میز کار خودشون غذا می خورن.  همکارای اتاقی که من توش کار می کنم همه شون مرد هستن.  این مکالمه مال امروز ناهاره:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عباس: اگه این بدمشهدی (حسن) الاغ باشه و بگن باهاش برو مسافرت، بازم سوارش نمی شم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهندس آقایی: اینجور رفاقتو هیچ جور نمیشه بهم زد ها!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو دقیقه بعد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسن: عباس این خبرورزشی امروزت بود که سفره ش کردم برای ناهار؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عباس: حسن خودم می کشمت.  هنوز نگاشم نکرده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسن: سوار نمی شی، هاااا؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عباس: کارمن خانوم بخدا  از صبح وقت نکردم حتی صفحه اولشم ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کارمن: میخواستی سوار شی خب!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=292</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شور ناپخته</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بچه بودم و آرزو داشتم بزرگتر شوم بفهمم شریعتی در کتاب &quot;حسن و محبوبه&quot; چه نوشته است.  &quot;آری اینچنین بود برادر&quot; کتابی در حد فهم من هشت نه ساله* بود و برای همین دوستش داشتم شریعتی را و غصه می خوردم چرا &lt;EM&gt;حسن و محبوبه&lt;/EM&gt; را، &lt;EM&gt;پدر مادر ما متهمیم&lt;/EM&gt; را نمی فهمم.  این روزها اما دوستش ندارم شریعتی را.  انوار هدایت افکار شریعتی، طیف گسترده ای از جوانان شوریده حال را -از زیر قرمز تا فرابنفش- پای منبر حسینیه ارشاد می نشاند، به خیابانهای انقلاب و زیرزمینهای اوین می کشاند، چه جانها که نسوخت بر سر آن شوریده حالی.  شریعتی با خلوص عشقی متبلور در وجودش شور را در دل هر جوانی بر می انگیخت.  از مذهبی گرفته تا سکولار و کمونیست.  کافی بود کمال گرا باشی.  من تفکری را که به همه جور آدمی و به هر پرسشی جواب شورانگیز می دهد خطرناک می دانم و از آن می پرهیزم.  اینست که شریعتی را دیگر دوست نمی دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از صدای آهنگران همیشه بدم می آمد.  اما نمی توانم منکر تاثیرگذاری صدای او باشم.  او می خواند و به لشکر صاحب زمان آماده باش می داد بهر نبردی بی امان. خودش به نبرد بی امان نمی شتافت، ظاهرا فقط می رفت پشت میکروفونی دیگر به شور انگیختن برای تاختن رزمندگان جان به کف به میدانهای مین یا زدن به دل اروندرود.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثل بدترین متلک هرزه ای که در نوجوانی حال یک دختربچه را تا مدتها خراب می کند، این جمله از پارسال توی گوشم تکرار می شود: خودتو بهم بچسبون...  سینه و باسنو بلرزون.  دستم بندِ کلفت پارتی بود.  یک &quot;شکسته دکل میرزایی&quot; این ترانه را می خواند.  گمانم از کانال PMC  شنیدمش.  حالم چنان بد شد که پریدم کانال را عوض کردم.  من که حداکثر سالی یک بار سراغ کانال PMC می روم، دیگر همان یک بار را هم نرفتم.  حضرات هیجان ارتباط با جنس مخالف را هدف قرار می دهند و رسما الفیه شلفیه به ناف شور جوانی می بندند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شور جوانی.  شوری که به سن و سال نیست و هرگز نمی میرد چون در واقع شور زندگی ست که اوج آن در جوانی ست.  بچه که هستیم آرزو و حسرت بزرگ شدن داریم، جوان که می شویم قصد تغییر دنیا را. فقط هر چه از سی سالگی دورتر می شویم در ابراز، استفاده و یا تن دادن به آن بیشتر پرهیز می کنیم.  شور جوانی را می توان به کار شهوت زد، به کار دفاع مقدس زد، به کار انقلاب زد.  شور جوانی ماده ی خامی ست در وجود ما که در صورت نبود آگاهی، صاحبان این صنعت با همان خام مان می کنند، از دفاع مقدس گرفته تا کانال PMC.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*ما بچه هایی هستیم که پدر، مادر، دایی، عمه و... هایمان انقلاب کردند.  می گویند &quot;ما که نبودیم&quot; ولی کار خودشان ست و ماها هم هدفهای فرهنگی دم دستی شان بودیم.  آثار علی اشرف درویشیان، صمد بهرنگی و علی شریعتی -و بعدها داستان راستان مرتضی مطهری- را کنار شنل قرمزی و هکلبری فین و دیو و دلبر می خواندیم.  اصلا بعید نبود در هشت-نه سالگی جزوه ی حسن و محبوبه ی عمه طاهره را از روی طاقچه برداشتن و خواندن. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 05:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به قید قرعه</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;آنچه شما عشق می نامید ، دیوانگی هایی است کوتاه و زناشویی تان حماقتی دراز&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; (چنین گفت زرتشت، نیچه)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزیزی پرسید &quot;مگه قرار نیست ازدواج باعث تکامل بشه؟&quot;  راستش قرارش را هر که گذاشته، کارش کاری اشتباه و بی ربط بوده.  حکایت دیدن یار و زیارت شاه عبدالعظیم ست.  به زبان بهانه ی زیارت و به جان هوس دیدن یار.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستی می گفت آخه کی گفته چون ازدواج کردی باید همه ی عمر به همان همسر بسازی؟  آدمها عوض می شوند رشد می کنند مثل دو تا شاخه که از بن یک درخت جوانه می زنند ولی سر سال دو تا شاخه ی جدا از هم می بینیم قد کشیده و سبز.  فرق اینست که آدمها پا دارند و می توانند بروند، اما قوانین ازدواج آنچنان پایشان را می بندند که صد رحمت به شاخه چون می توان آن را شکست.  پای بست ازدواج، تداعی حسرت گوَنی* ست که همه ی دلش آرزوی رفتن بود و ریشه نمی گذاشت برود.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ازدواج را یک قرارداد اجتماعی می دانم، که تکامل و بلانسبت خوشبختی و آرامش را هم بسته اند به تنگش.  مثل جایزه های کلانی که به قید قرعه برای حسابهای قرض الحسنه و تازگیها خریدن تلویزیون و سیم کارت به آدم وعده می دهند.  وگرنه قضیه از ازل همان هوس مزمن دیدن یار -بصورت سپرده ی طولانی مدت- ست که لابد تبدیل به ژنی محکوم به ظهور در وجود آدمی شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنان که هرگز ازدواج نمی کنند از جمله ی احمقها، عاقلان، هوشیاران و غافلانی اند که یا ژن &quot;هوس مزمن دیدن یار&quot;شان نهفته ست و یا خودشان آن را ... (یا خدا! زمان حال استمراری فعل نهفتن می شد چی؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* شعری از استاد محمدرضا شفیعی کدکنی با سرآغاز &quot;به کجا چنین شتابان؟ گوَن از نسیم پرسید&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Oct 2008 10:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کجای کار؟</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دخترکِ توی سریال با خودش می گفت: کاش تو هم مثل پدر و مادرت خوب بودی، اونوقت کنار هم شاد و خوشبخت زندگی می کردیم.  کاش... ولی نیستی... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیر بلافاصله گفت &quot;بعضی آدما دو-دو-تا رو با سه-دو-تا عوضی می گیرن، اونوقت همین میشه دیگه&quot;.  بعدشم وقتی دید بهش خیره شدم، گفت &quot;منظورم اینه که خیال می کنند دو -دو-تا میشه شیش تا.  همینه که بعدش کارشون گیر می کنه چون می فهمن می شده چهارتا&quot;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 13:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن خورشیدوش شماطه دار</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;رمضان آن سال، زمستان ۱۳۷۷، گمانم اخبار ساعت دو بعدازظهر عید فطر را اعلام کرد.  سوار سرویس شرکت شدیم که برگردیم خانه هامان.  یکی از تکنیسین ها، جوانک روستایی ای که هر صبح چهار کیلومتر پیاده می آمد تا هفت صبح سرجاده باشد و سوار سرویش شود، روزه بود و داشت از گرسنگی هلاک می شد.  با اینکه فطر شده بود چیزی جز آب گیرش نیامده بود بخورد.  خوراکی ای از کیفم درآوردم و به او دادم.  تشکر کرد و همانطور که با ولع آن را گاز می زد به آقایان حاضر در مینی بوس گفت: امروز صبح که داشتم تا سر جاده می آمدم، خودم ماه را دیدم!  اما هنوز -ساعت چهار بعدازظهر- روزه اش را نگاه داشته بود.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سیستم موفق انسان پروری یعنی همین: تربیت چنین مومنی، که خود هلال ماه شوال را دیده اما چون علما هنوز اعلام نفرموده بودند، باورش نکرده است.  به همین روش می توان در رخ ماه هم چهره ها دید و اصلا هر آنچه &quot;می فرمایند&quot; دید.  یاد باد حسرت و درد آن همیشه بامداد از مردمی که حضور خورشید را به &quot;فرموده&quot; باور می کنند و شب را با دیده هاشان نمی بینند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاملو در آن شعر آرزو میکند کاش می توانست خلق را بر شانه هایش یک دور گرد حباب خاک بگرداند تا ببینند خورشیدشان کجاست.  شاملوی عزیز!  زمین هر روز دارد همین کار را می کند.  ایمانِ به &quot;دست-ساخته ی شماطه دار&quot; راسخ تر از اینهاست.  هر چند در آغاز، فقط تقسیمات زمان بعهده اش بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 06:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای سوسوی همه ی چراغها</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هرگز ندیده بودمش.  اسمش را از هم خوابگاهی های گریانم شنیده بودم.  فاطمه تباری.  دردگریه ی بچه ها برای هم خوابگاهی سابقشان خیلی تلخ بود.  فاطمه خانم همسر یک جانباز شده بود.  جانبازی که موجی بود.  دو ماه بعد از عروسی، شاه داماد در یک حمله ی موجی او را کشت.  یادم نیست سرش را بریده بود یا خفه اش کرده بود.  فاطمه تباری هم قربانی جنگ است.  کسی که بر قاتلش حرجی نیست.  کسی که احتمالا نامش نه در بنیاد شهید و نه در بنیاد مستضعفان و جانبازان آورده می شود، نه بر کوچه یا خیابانی گذاشته می شود و نه در مرثیه اش فیلمی ساخته می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همزمان با اعدام صدام حسین، در پست  &lt;A href=&quot;http://www.gipsycarmen.blogfa.com/post-18.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;آنها که سوختند&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; از قربانیان جنگ گفتم.  همین الان که شبکه ی یک داشت مستند جنگی پخش می کرد،  این خاطره یادم افتاد و باز سوختم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بیست و هشت سال پیش روز اول مهر سال پنجاه و نه، سر صف کلاس چهارم ابتدایی ایستاده بودیم.  چهره ی گریان نازنین، دختر درسخوان ولی بسیار نازک نارنجی و لاغر کلاسمان یادم نمی رود.  از او شنیدم که جنگ شده ست.  به من نمی گفت، نگاه هراسانش به هیچکس نبود.  من در دل خندیدم کجاش ترس داره؟  نمی فهمیدم جنگ یعنی چه.  چون نمی فهمیدم، جنگ ترس نداشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روزها که بعضی ها با ذوق حرف حمله ی نظامی امریکا را می زنند، درد در همه ی وجودم می پیچد.  نه بابت بهایی که خود یا خانواده ام در این جنگ می پردازند، که دلواپس همه ی خانه هایی هستم که بی چراغ و بی دیوار می شوند.  آنها که می سوزند بی آنکه دخلی در این کشورگشایی ها و حقوق مسلم داشته باشند.  آنها که جانشان خرج می شود، کاش خرج می شد، آنها که جانشان به صدقه سری، مثل پول خرد بر سر جنگ افروزان پاشیده می شود و مثل برگ خزان زیر گامهای پیشرو حضرات خرد می شود.  تک خشّی و، تمام!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از جنگ متنفرم اما از پیروزی در جنگ بیزارترم.  اگر امیدی به پیروزی نبود، شعله ی جنگ پتّی می کرد و خاموش می شد، همچون شعله ی کبریتی در معرض باد که به گیراندن سیگار هم وفا نمی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;U&gt;پی نوشت، هفتم مهر:&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;  منظورم بیشتر امید پیروزی یک متجاوز در جنگ بود نه این که کلا امید پیروزی چیز بدی باشد.  خودم تو جام جهانی قبل به شدت امیدوار بودم تیم ایران مکزیک و پرتقال رو بزنه و از گروه بیاد بالا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن نابسوده</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بهم پیامک زد: دوست داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت ست و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن (ساراماگو).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیامک زدم:  دوست داشتن و مالکیت دو تجربه کاملا جدا از همند که وقتی در یک جهت قرار بگیرند و همدیگه رو همپوشانی کنند، احتمالا نتیجه میشه اون چیزی که تو و ساراماگو می گین.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیامک زد: دیوونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;.  ولی من کاملا باهاش موافقم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستش دوست داشتن هیچ ربطی به مالکیت نداره.  اما اینکه نگرش غالب ما آدما به علایقمون از نوع مالکیته، فاجعه ای حقیقی ست از نوع انسانی.  نه که خیال کنین حالا خیلی بد شده که فاجعه ست، اتفاقا ما فرزندان همین فجایع هستیم؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس بچه بزرگ کردم برای چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست ندارم زنم سیگار بکشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حق نداری با دوستات بری فوتبال.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من میگم تو زن کی بشی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مالکیت یک خصلت انسانی ست و دوست داشتن یک نیاز.  راستش در شخص من دوست داشتن باعث اعمال مالکیت بر کسی نشد.  اما معمولا ما انسانها به شدت تحت مالکیت کسی هستیم که دوست داشتن را نمی فهمد.  هستیم یا شاید هم بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بسوده ترين كلام است&lt;BR&gt;دوست داشتن.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رذل&lt;BR&gt;آزار ناتوان را دوست مي دارد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لئيم&lt;BR&gt;پشيز را و&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بزدل&lt;BR&gt;قدرت و پيروزي را.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن نابسوده را &lt;BR&gt;كه بر زبان ماست&lt;BR&gt;كجا آموخته ايم؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                 ا.بامداد-مدایح بی صله&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 08:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم امیر</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی دو ماه پیش همسر گرامی که بسیار دقیق است و هرگز چیزی گم نمی کند، کلاه و عینک شنای خود و امیر را که تازه خریده بودند در استخر جا گذاشت و شاکی بود از دست امیر که حواسش را پرت کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزی ست که همسر گرامی که کارمند بانک است پست شغلی اش به &quot;دایره صندوق&quot; منتقل شده.  پریروز می گفت بعضی از این چکهای بین بانکی اونقدر مبلغش زیاده که آدم پشتش می لرزه.  پرسیدم مثلا چقدر؟ گفت بالای میلیارد تومن.  یکی از همکارا یه چک پنجاه میلیون ریالی رو که مشتری دستکاری ش کرده بود به پانصد میلیون ریال، بدون استعلام از شعبه صادر کننده  ی چک پاس کرد.  طرف که از ایران خارج شده بود، اما خودشو به اتهام تبانی کله پا کردند.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلداری ش دادم که تو در هر صورت آدم دقیقی هستی و نگران نباش.  داشت می گفت آره من که همیشه دقت می کنم که امیر خیلی جدی فرمود: بابا دقت کن! اونجا که دیگه من نیستم بگی حواست پرت شده، کارتو درست انجام بده!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 09:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;چنان خود را دست در گریبان گرانی نشان می دهند که انگار یک پکیج ساخته شده بدست استکبار جهانی ست که در حریم هوایی ایران زمین باز می شود و بر سرمان می بارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;ماشینهای نمایشگاه اتوموبیل سر کوچه ی ما آنقدر آنچنانی ست که تک و توک ماشینهای مدل ۲۰۰۵ ش خیلی ضایع و کهنه بچشم می آیند.  همسرگرامی از سر کنجکاوی قیمت یک مرسدس سورمه ای را پرسیده و نتیجه گرفته اگر تا زمان بازنشستگی -ده سال دیگر- به حقوق ماهیانه اش دست نزند، شاید دو تا از چرخهای ماشین را بتواند بخرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;- امیر جان گفته بودم فقط سه تا کتلت رو بخوری بقیه ش مال افطاره.  شما ناهار چند تا کتلت خوردی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;- همون سه تا رو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;- بقیه ش تو یخچال نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;- بقیه ش رو بعدا خوردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کردار نیک، کردار نیک</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;دیروز همسر گرامی از امیر پرسید انسانیت یعنی چی؟  امیر درجا گفت یعنی درست رفتار کردن.  فکر کردم جداً پندار آدمی ممکن ست خیلی جاها برود و خیلی چیزها بخواهد، این که آدمی درستی را بشناسد و  به کردار درست تن در دهد انسانیت است وگرنه کیست که در اندیشه دست به کاری دهشتناک نزده باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;بیشتر آدمها از پس پندارهاشان برنمی آیند، تن به سودایش می دهند و سپس با لعاب توجیه درستش می پندارند.  پندارشان درست و آسوده ست و باقی همه تباه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 07:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
