<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Carmen</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/</link>
<description>کولی از قبیله گسیخته</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Oct 2009 13:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درد عتاب یار</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-366.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ننمای رخ که باغ و گلستان به شعله باد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگشای لب که مرغ غزلخوان به سخره باد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفتاد من صحیفه و دیوان به باد خز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;افطارِ شامِ عید فطیران به هفته باد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دل بریده دست و به دامان عقل چست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احـوال زار دلبـــر بــی بــر نـگفــتـه بــاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر من نظر مباز، لیالی محاق شو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خورشید را کسوف دمادم شکفته باد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«ای در میان جانی و جان از تو بی خبر»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نام خوشت ز آفت دوران نهفته باد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                      پاییز ۸۶&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 13:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=366</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-366.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به حرمت یک ناشناس</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-365.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;به جوانی که صندلی جلوی سمند نشسته بود گفت پیاده شو و به من گفت بفرمایید.  قدم بر نداشتم.  گفت مگه دربست نمی خواستی؟  پرسیدم مگر ایشون مسافر شما نبودن؟  پیاده شون کردین ما سوار شیم؟  و حیران به جوان نگاه کردم. من از رفتار راننده تاکسی شرمنده بودم اما او لبخند می زد.  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مودب بود و تیپ دانشجویی آراسته و مرتبی داشت.  عینک فلزی و کلاه بره - مدل چه گوارا- به ظاهرش می آمد.   به تاکسی دیگری اشاره کردم بایستد که متوجه نشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;راننده ی سمند با لحن ناجوری گفت سوارشو، خانوم حالش خوب نیست و نگاه بدی به من کرد.  جوان مجددا سوار شد.  هنوز به من لبخند می زد.  جواب دادن به راننده که شأن من نبود اما آیا آن جوان دریافته بود که من به بی حرمتی به ایشان معترض بودم؟  پس چرا دوباره سوار شد؟  چرا لبخند می زد؟  فکر می کرد حالم خوب نیست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;تاکسی داشت حرکت می کرد.  کلاه بره توی ذوق می زد.  راستش حالم اصلا خوب نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 04:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=365</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-365.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا انقلاب فرزندان خود را می خورد؟</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-364.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انقلاب اندازه ندارد، اوج هیجان دارد اما اوج ندارد، قله ی پیروزی دارد اما نقطه ی پایان ندارد.  انقلاب جریانی پویاست که هر چه در آن نو نماند، لاجرم به حاشیه رانده و حذف می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انقلاب فرزندان خود را می خورد چون ایشان از اصل &quot;نو ماندن&quot; جا می مانند و با آن بیگانه می شوند.  هیجان انقلابیدن و مستی پیروزی که فرونشست، خودکفا از نو شدن، به دستاوردهای شان در می آویزند و همان را پاس می دارند.  پویندگان دیروز می ایستند و در دیروز خود تکرار می شوند، همچون عاشقی که به معشوق نپردازد چرا که روزگاری اوج عاشقیت را از سر گذرانده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حال که یار با وی بی وفایی می کند، باورش نمی شود کان عاشقیت عشق را کافی نبود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 07:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=364</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-364.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رخصت تاراج</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-363.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;هفت ساله بودم که انقلاب شد.  مطبوعات آن سال ها پر بود از آوازه ی ثروت اشرف پهلوی دقیقا از همین نوع آوازه ای که دهه ی شصت و هفتاد از ثروت خاندان هاشمی به زبان ها جاری بود و این روزها از مال و مکنت سپاه.  در همه تاریخ، ما هماره پروژه ی اشغال فلسطین و تاسیس اسرائیل را در خاک خود تجربه کردیم، اشغالگران خودی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من مانده ام که دیگر عادت کرده ایم همچنان نظاره گر تاراجگران باشیم.  گویی مردکی علیل که هرشب همخوابه ی جدیدی را در بستر همسرش تاب بیاورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گلاب به روی مبارکتان دیگر چه مانده از ما؟  به قول شاملوی کبیر، جلپاره ی بی قدر عورت ما؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=363</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-363.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عافیت</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی دلش می آید از دام عشق بگریزد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 12:40:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=362</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی قراری ننگین</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- یه حرومزاده سگ بابابزرگ رو کشته.  حرومزاده می دونی یعنی چی؟  یعنی &quot;حرام&quot; زاده شده، (می خندد) یعنی قرار نبوده به دنیا بیاد (و باز می خندد).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حین حرف های امیر به این قرار فکر کردم. قراری که اگر آخوندی کشیشی موبدی کاهنی و... بر آن صحه نگذاشته باشد محصول از همه جا بی خبر آن عهد شکنی می شود حرامزاده.  حرامزادگی در جامعه یی که دیگر خانواده محور نیست و قبیله ای اداره نمی شود نباید چندان شرم آور باشد.  قبح این حرامزادگی باید ریخته باشد که از یک اتهام مخوف به ناسزایی دم دستی تغییر شکل داده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درک یک چینی یا یکی از اهالی دارفور از این واژه یکی است؟  هر یک کدام عمل بابا-ننه ی طرف را تقبیح می کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از یک حرامزاده چه کارهایی بر می آید که از غیر او هرگز صادر نمی شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک حرامزاده ی واقعی بابت چه باید شرمنده باشد؟ از شهوت بی قرار والدین؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شخص شما با یک حرامزاده ی اصل چه برخوردی دارید؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این ورد و تاییدی که مردان خدای هر دیار برای حلال شدن زن و مرد بر یکدیگر می خوانند چه در خود دارد؟  دقت کرده اید که همه -حتی در قبایل بدوی- برای ازدواج می روند پیش مرد مقدس شان؟  مردمانی که از ازل نمی رفتند چنین دشنامی هم در دایره ی لغاتشان موجود نیست.  چه امنیتی پس این قرار مقدس بود که اکثریت جوامع به آن تن دادند؟  گریز از شرم شهوت؟ دلم می خواست به امیر می گفتم اونی که حرامزاده ست درست از همون قراری به دنیا اومده که خودش، که من که مادرشم که بابابزرگش یا اونی که سگ بابابزرگشو کشته.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حرامزادگی یک جور دسته بندی دینی است (حال به هر کیش و مسلکی) این مبحث خودی و غیرخودی دامن چه چیزها که نمی گیرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای همه ی بهشتی ها</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پسر یگانگی رو بدجوری کشتن.  جنازه شو از مچ دستاش بستن به نیسان و توی شهر گردوندن، بهتره بگیم کشوندن... میگن فردای کشته شدن بهشتی داشته شیرینی پخش می کرده... شیرینی چی؟... قبولی... مرگ بهشتی... دامادی ش بوده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جناب آقای دکتر علیرضا بهشتی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید همه ی مردم شهر بابل که بالای سی و پنج سال دارند قصه ی پسر آقای یگانگی را که اتفاقا جوان تحصیلکرده و فرهیخته ای هم بوده، بدانند.  خدا می داند، شاید واقعا خبر کشته شدن پدرتان ایشان را به سر ذوق آورده چون حذف مخالف یک جورهایی دل آدم را خنک می کند.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای دکتر بهشتی، امروز که لینک نامه تان را در گویانیوز دیدم نتوانستم بخوانمش چون یاد پسر آقای یگانگی افتادم.  بعنوان دخترکی ده یازده ساله مدت زیادی طول کشید مرگ یکی از پسران رعنا و رشید و تحصیل کرده ی شهرمان را هضم کنم.  خصوصا جنازه کشون بعد از اعدام ایشان را و گوری بی نام و نشان که مادر از خاک گور پسر بر سر کردن محروم بماند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای دکتر بهشتی، این رفتارها مختص پسر آقای یگانگی نبود بسیارها چنین کشته شده اند در روزگاران دهه ی شصت.  پیش از کشته شدن پدرتان نیز.  ایشان از بانفوذترین سران نظام بوده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای دکتر بهشتی، من اینجا قصد نکوهش هیچ کس را ندارم.  پشت میله های زندان دلتان نشکند. دارم از زمانه ای حرف می زنم که غلط پروری عین درستی بود و همان زمان شما به درست یا غلط در مصونیتی آهنین بودید.  قصه ی دلتنگی شما از آن جهت جلب توجه می کند که شما آقازاده ی همین نظامید و بر شما چنان رفته که باورتان نمی شود.  اما بیست سی سال پیش، در همان دهه ی شصت مخوف، کارها بر سر مردمانی رفته که دستشان هم به جایی بند نبوده.  کمونیست بودند، مجاهد بودند، همین کفایت می کرد شاید برای جنازه کشان شان روی آسفالت خیابان های شهر.  دلتان نگیرد که دنبال مدرک وابستگی تان به بیگانه بودند.  خیلی ها را بدون مدرک گرفتن بردند و کشتند و بعد به خانواده اش خبر دادند فرزندتان سهوا اعدام شده است و شهید محسوب می شود، شهادتش مبارک.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای دکتر بهشتی، امروز نوبت شما و روزی هم نوبت آقازاده های رویین نشان امروز.  غمزه ی شتر روزگار ثابت کرده داغ پسران صدام حسین هم به دل پدرشان می ماند و خودش را درست مثل مفلوک ترین بی خانمان دنیا خاک آلود و گندیده از حفره ای بیرون می کشند و این حتی دل ما را هم خنک نکرد بس که از این رویه ی فرادستی بیزار و آزرده ایم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 11:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=359</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از سر خوشی</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از پیاده روی دلچسب دیشب، به سر کوچه شان که رسیدیم، بیتا گفت میتونم به یه کاسه شاتوت مهمونت کنم.  با ذوق اینکه زمان بیشتری با هم خواهیم بود درجا گفتم آخ جون شاتوت! میام!  و فقط وقتی کاسه ی بلوری شاتوت را جلویم روی میز گذاشت یادم آمد که از شاتوت متنفرم. به بیتا هم گفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوش بودیماااااااا آنقدر که منکرات مان هم خوشایند می نمود.  ما دیشب شاتوت خوردیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 10:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=358</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن روی سکه</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز فهمیدم شربت سن ایچ ما بریده.  بجای آن شهد پرتقال منش، از ظرف مربوطه شیرابه ای نارنجی رنگ داخل لیوان ریخت.  ناگزیر از عطش نوشیدمش... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مالامالم از طعم &quot;و دیگر هیچ&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 05:12:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=357</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبگردی</title>
<link>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب از ده دقیقه به ده تا یک ربع به یازده خیابان نهم تا نوزدهم وزرا را هی بالا و پایین کردیم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماشین و ایضا کوچه ای که در آن پارکیده بودیم گم شده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 11:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gipsycarmen&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>gipsycarmen</dc:creator>
<guid>http://gipsycarmen.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
