دوباره سرودهای انقلابی در سرم غوغا می کنند. سال پنجاه و هفت، کودکی هفت هشت ساله بودم، امروز در حوالی چهل سالگی هم شور و سوز آن سروده ها را تا مغز استخوان حس می کنم و از عمق سینه فریاد.
خوشحالم که بیدارم. بجای همه ی آن هایی که خاموشند و یا خاموش شان کرده اند.
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
خوشحالم که بیدارم و در راه. امروز حس می کنم پای بندی به سوگند لاله ی در خون خفته را، یا حتی همدلی همه ی گروه های چپ و راست و مذهبی برای سرنگونی شاهنشاهی را. این بار هم اگر نیاموزیم همراهی و تحمل آرای یکدیگر را و پس از پیروزی به برائت از دیگران اقتناع کنیم، چیزی به تاریخ این مرز و بوم نیفزوده ایم.
همه به پیش
به یک صدا
جاویدان ایران عزیز ما.