تبليغاتX
Carmen - حلاج اسرار
کولی از قبیله گسیخته

 

گویند زمانی که منصور حلاج را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسیار میزدند. شبلی نیز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گلی کوچک به منصور زد. از جنازه منصور آهی برخاست بلند. گفتند: این چه سر است؟ از این همه سنگ هیچ نگفتی. از گلی اندک آه کردنت چیست؟ گفت: آنها که نمی دانند معذورند. از شبلی عجبم آمد که میداند من کیستم. نمی باید می انداخت و انداخت. رابعه از آنجا عبور میکرد چون یار دیرین خود بر سر دار دید سخت گریست و گفت: محکمتر زنید این حلاج رعنا را که دیگر اسرار عرش ما فاش نکند و آخرین سخن حسین بن منصور این بود: آنانکه از مؤمنان بودند و بر گفتار من ایمان آوردند رستگار میشوند. پس به خاطر این سخن زبان او ببریدند و هنگام نماز شام سر از تن او جدا کردند در هنگام سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد. مردمان خروش و شیون کردند. آن هنگام از یک یک اندام منصور آواز می آمد "انا الحق " و در وقت سر بریدنش هر قطره خونی که بر زمین میافتاد نقش الله ظاهر می گشت. بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد که ای بایزید از خود چه میپرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سری از اسرار خود بازگو کردیم تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.

***

گریزی از سنگ و تازیانه و ملامت نیست، نه فقط سرّ حق با نامحرمان، که سرّ عشق را به معشوق ناپخته و سرّ دوستی با رفیق بی خبر بگویی، جز سنگ نمی خوری.

بر دل رواست رنجیدن از یاران؛ روی گرداندن از طریقت عاشقی و شور مهرورزی و ارادتِ دوستی اما، عین کفر است.  گنجاندن دریای دوستی در کاسه ی کسان، جفاست بر دریا.  بی خردی است اگر بیش از آسمانِ کاسه ی دوست برایش ستاره بخواهیم. 

سِر نگه دار جان خواهر!  وگرنه پنبه ات را می زنند و رسوا می شوی.  منصور باش و حلاج اسرار مشو.  بر ایمان خود باش.  راه خود برو و از همراه بگذر.

 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم     که در طریقت ما کافــری ست رنجـــــیدن

 

 

+  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:50 PM  ؛  کارمن  |