تبليغاتX
Carmen - برسد به دست آقای سردبیر
کولی از قبیله گسیخته

 

دیشب خوابم نمی بُرد.  تا یکربع به سه صبح فیلم می دیدم و طبق معمول تا انتهای تیتراژ...  دیشب تیتراژ تمام نشد.  توی لیست تشکرها اسم تو هم بود.  اسم تو هنوز حال مرا دگرگون می کند.  عاشقت هستم هنوز؟

من و تو هرگز یکدیگر را ندیده ایم.  من و تو در قالب های واقعی مان برای هم وجود نداریم.  گر چه هنوز از خواندن نوشته هایت لذت می برم، هنوز خوشحال می شوم که می نویسی، هنوز حالم دگرگون می شود.  عاشقت هستم هنوز؟

آقای سردبیر، چندسال می گذرد از آن جنون رعد آسا؟  جنونی که مثل رعد کوتاه بود ولی همان غرش اش دیواره ی حریم من و تو را فروریخت.  می شناختمت.  هنوز هم از پس نوشته هایت پیدایی.  بی حوصلگی، شرارت و تفرعن ت هم پیداست.  گه این و گه آن.

من و تو سر آن مجله که سردبیرش بودی به هم برخوردیم.  می خواندمت و می دانستم که نوشته های من هم به درد نشریه تان می خورد.  نمی خورد؟  تو را که شیدا کرد آقای سردبیر.  من که عاشقانه بارانت نکرده بودم.  دلم می خواست خوانده شوم و از ایمیل سوم به بعد را که تحلیل و تفسیر قضایای روز بود تنها به همین نیت فرستادم تا بیاموزی ام که چگونه می توان در مطبوعات نوشت.  تو شیدا شدی اما.  هرچند روزی که نخستین ایمیل را زدم هرگز نمی دانستم شاخ به شاخ به هم اصابت می کنیم.  هنوز خاطرات آن اصابت دگرگونم می کند.  عاشقت هستم هنوز؟

به تو نزدیک بودم.  طبقات جانت را می شناختم.  با بن بست های ذهنت آشنا بودم اما آنچه از تو درنوردیدم جان تو بود.  یادت هست "همروح" خود می خواندمت؟  اشتباه می کردم.  جان تو زیبایی ها را می شناخت که دیوانه ام شدی.  دیوانه ی زنی شدی که هنوز که هنوز است چهره اش را ندیده ای و هرگز از تو دلبری نکرد؛

مگر به اندیشه ی ناب.

 

چرا من به تو دل باخته بودم؟  بسیار به این اندیشیده ام سردبیر گرامی:

رسانه.  فضای رسانه بود که مرا به تو نزدیک کرد.  تو رابط من و رسانه نبودی حتی، تنها جزیی از آن بودی که به نیکویی سر جای خود نشسته بود.  آن مجله ی محبوب وسیله نبود، فضا بود، فضایی که در زندگی ملال آور خود گم کرده بودم ش و همراهی رسانه ای به نام "هفته نامه ی بامداد" که تو سردبیرش بودی مرا از خود تخریبی که دچارش بودم رهانید.  به خود آورد. 

حالم دگرگون آن بیداری شورانگیز از پس بوسه ی تصادفی شاهزاده ای ست که طلسم مرگ-خواب را شکست.  عشق که بستر ماندن نیست، مرکب رفتن است، بهانه ی نماندن در خویش است، معشوق اگر یار باشد همراه می شود وگرنه تنها می روی.  یکه و عاشق می پویی.  نام تو و خاطره ی تو هنوز برایم هیجان انگیز است. مثل از خواب برخاستن سفید برفی. مثل تولدی دوباره.

آقای سردبیر؛

آن انسان نخستین هم که روزی به قصد شکار یا کشتن مار -به هر روایت- سنگی پرت کرد و جرقه ای برخاست و نخستین شعله متولد شد، مخترع و مکتشف فروتن آتش نبود، مرهون او نیست آتش ظهورش را، هرچند چخماق آوازه اش را ممنون و مدیون او باشد که هست، اما من آن ی نبودم که آتش بگیرد و یا آتش بزند و تا ابد صرف کند فعل سوختن را در مضارع و بعید و مستقبل، جبرئیل ملعون من.

 اسفند ۸۷

 


 

* خوشحالم که بالاخره بانوی  قصه ی آقای سردبیر از من خواست حرفهایش را اینجا بازگو کنم.  شاید او این نامه را به سردبیر میل نکند. من هم از او چنین انتظاری ندارم. 

به هر روی این بود احوال بانویی که آقای سردبیر را پس از چهل سال خوش خوشان به جنون عشق کشاند.

+  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 4:39 AM  ؛  کارمن