تبليغاتX
Carmen - سلام بر چهل سالگی
کولی از قبیله گسیخته

نوجوان که بودم همه ی حسرتم این بود که یک روز می میرم و ته پیشرفتهای علمی را نمی بینم.  همان وقتها تکنولوژی فریز کردن انسانها در امریکا راه افتاده بود، چه حسرتی داشتم که فریز شوم و دویست سال دیگر به دنیا بازگردم.

جوان که شدم، آرزو داشتم مترجم همزمان پنج زبان زنده ی دنیا بشوم، و همه ی رمانهای ناخوانده را بخوانم و فیلمها و کنسرتهای نادیده را ببینم.  دکترای ایران شناسی و روانشناسی بگیرم و با یک کوله پشتی همه ی دنیا را سیاحت کنم.

فروردین که بیاید سی و هشت سالم تمام می شود، دیگر حسرت به چشم دیدن انتهای تکنولوژی را ندارم و می دانم اگر اوقاتم را به بطالت نگذرانم می توانم زبانهای دیگری بیاموزم و ادامه تحصیل هم بدهم و کتابهای فراوان بخوانم و فیلمهای رنگ و وارنگ ببینم.  هنوز هم دلم می خواهد پولدار بودم، اما حتی حسرت این را هم ندارم.

جوان تر که بودم دلم می خواست می دویدم که از دنیا عقب نمانم، الان فقط می خواهم خویشتن م جا نماند و در تلاطم زندگی از من جدا نشود. در آستانه ی چهل سالگی آرزوهایم دست از دامان محال کشیده اند و دلم دیگر به هیچ معجزه ای خوش نمی شود.

 حال دیگر عطش ندارم منتهای یک پدیده را ببینم یا تمامی خواسته هایم را تجربه کنم.  بزرگ شده ام و می دانم که یک نقطه ام و به تعریف ریاضی کلاس دوم دبستان، از یک نقطه بی نهایت خط عبور می کند -خط که ابتدا و انتها ندارد- و من خیلی اگر هوشیار باشم می دانم که نقطه ی تلاقی مثبت-منفی بی نهایتِ بی نهایت مفهوم و پدیده ام.

برایم سی و هشت سال طول کشید تا مطمئن شوم زندگی را به هر شیوه ای که بگذرانی و به هر نوبل و اسکار و جام ی که دست پیدا کنی، تنها وقتی سهم خودت به خودت را ادا کرده ای که دو دوستت می دارم راستین و بی غش را تجربه کرده باشی:

به کسی - به خاطر خود خودش- گفته باشی عاشقتم

کسی به تو -به خاط خود خودت- گفته باشد عاشقتم

 

حتی اگر این دو کس، یک تن نباشند.

 

+  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:44 AM  ؛  کارمن