تبليغاتX
Carmen - دونا و سینیور- بخش چهارم
کولی از قبیله گسیخته

 

 

شوخی یا جدی

 

سینیور سینیور سینیور

 

دیروز به خودم می گفتم یکی دو روز به سینیور نامه نخواهم نوشت ببینم او چه می کند.  شما یا گرفتار بودید یا مثل من فکر کردید یا حوصله تان از این بازی سر رفته ست.  گمانم دست مرا خوانده باشید. عین بازی ورق.  این مدت به شما نگاه می کرد  :مشادی کمرنگ تر ولی استواری بیشتر مثل کسی که خاطر جمع باشد و نه بی حوصله.

 

حالا این هم جزو بازی ست؟ این شوخی ست؟ یا جدا گرفتارید که نمی نویسید؟ فکری ست که می شود تا مدتها جوابها را سبک و سنگین کرد و هر روز با رنگ لباس و مدل پارک کردن ماشین تان یکی را انتخاب کرد.

 

بگذریم. به هر حال من نامه هایم را می نویسم.  جوابهای شما شیرین هستند و مرا هیجان زده می کنند ولی شیرین تر آن است که من برای شما نامه بنویسم و حرفهایم را برای سینیور خوش تیپی که هنوز به نامش عادت ندارم و خجالت می کشم صدایش بزنم بگویم

 

برادرم که من با او زندگی می کنم چند روزی هست که خیلی پریشان است.  دوست دخترش که شبها پیش ما می ماند هر شب با دعوا خانه را ترک میکند.  نمی دانم چرا عصر فردا دوباره پیدایش می شود دست در گردن پدرو.  این پدرو خیلی الاغ است.  زحمت نمی کشد آماندا را به اتاق خواب ببرد.  آماندای احمق هم آنقدر دیوانه ی اوست که رعایت حال مرا نمی کنند من هستم که فرار می کنم به اتاق خوابم که قبل از مرگ مامان و بابا اتاق خواب آنها بود و در گوشهایم پنبه می گذارم و قصه های دوران کودکی ام را می خوانم.  یک وقتهایی هم از مارکز می خوانم.  کتابهای پدرم را.  آن زمانی که هنوز... نمی توانم. هرگز نتوانستم بفهمم پدرم چرا دانشجو شد چرا ازدواج کرد چرا درس ش را ول کرد چرا الکلی شد چرا وقتی در جوانی سکته کرد و مرد، مادرم آنقدر عاشقش بود که یک ماه بعد از او از غصه اش مرد.  این خانه ارث مادر ی ست.  و فقط به زنهای خانه می رسد، آپارتمانی کوچک و محقر ولی خب سرپناهی ست که به محض تولد اولین دختر خانواده، در سند آن نوشته می شود که صاحب آینده کیست، کسی هم حق فروش ش را ندارد.  نمی دانم اگر خواهر داشتم و او یا من بزرگتر بودیم نسبت به این قضیه چه حسی به هم پیدا میکردیم.

 

چقدر این رابطه ی پدرو و آماندا در مقابل ارتباط پدرو مادرم مسخره ست.  آنها هرگز سر هم فریاد نمی زدند.  پدرم هرگز مادرم را کتک نزد.  حتی وقتی آنقدر مست بود که همسایه ها مامان را خبر می کردند که دیه گو گوشه ی پیاده رو افتاده برو و به دادش برس

 

زندگی ما همیشه با سختی گذشت.  اما الان می فهمم وقتی عشق هست سختی سخت نیست آزار دهنده نیست.  مامان یک لحظه از آخرین بطری ای که دست بابا بود جدا نشد.  آنقدر از مشروبهای دیگر در آن ریخت و نوشید که ... ای بابا همه ش شد غصه.  این ها را نگفتم که دلتان بسوزد گفتم چون میخواستم بگویم این رابطه های مثل مانوئل یا پدرو بیماری اند.  شاید رابطه ی مامان و بابا هم همینطور.  شاید دوست داشتن یک مرض باشد.  مرضی خوشایند.  مرضی انتخابی به درازای همه ی عمر.

 

دیگر لباسهای عیدم را نمی پوشم.  ذوقش رفته.  یک حس عجیب و غریب که من فقط قسمت ترس ش را می شناسم جای آن را گرفته.  می دانم این بازی ست.  می دانم زندگی بازی ست.  ولی کدام بازی اش جدی ست کدام شوخی؟  شوخی بگیریم شوخی ها را، یا جدی ها را هم شوخی بگیریم؟

 

نمی دانم.  فعلا که این بازی برایم شیرین و ناشناخته ست.  مثل میوه ای که مثلا از کشور مصر آمده باشد، عجیب و ناشناخته هم طعمش هم شکلش هم اسمش

 

 

دونا

 

****


سلام

دونا دونا دونای عزیز تو هم پوکر باز خوبی هستی همیشه درست می خوانی.  من این گونه نیستم.  تو مارکز می خوانی اما من هزار تو ام.  هزار توی بورخسی.  چه میشه کرد؟ روزگار دانشجویی زیاد بازی می کردم. اما جدی نگرفتم هیچ گاه.  هیچ گاه چیزی را جدی نگرفتم.  نمی دانم برای چه.  با شوق سرکار نمی روم.  به خانواده ام که هنوز از آن جدانشده ام دلبستگی و وابستگی ندارم خوشحالم جواب نامه هایم برایت شیرین است. امیدوارم این میوه ی عجیب بیشتر برایت شیرین باشد.  می دانی که میوه های سرزمین های گرمسیر شیرینند چون در خاکی غنی می رویند و گرما به آنها می تابد.  نمی دانم این عشق چیست چرا عاشقی خوب است شاید هیچ گاه نفهمم حتی گاهی که عاشق شدم شاید عاشقی ام را نفهمم درگیرم خیلی درگیرم مرا ببخش دوستدار تو

 

اکتاویو

+  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:10 AM  ؛  کارمن  |