بازیچه
سینیور
آدمها که به همین سادگی همدیگر را می شناسند به همین سادگی هم از هم می گذرند. این ترسناک است چون آدمها تنهایی را می شناسند قدر همدم را ولی نمی دانند
سینیور نکند من تنها کسی هستم که در سلول تنهایی شما را کوبیده؟ چرا این فقط بازی ای برای بازی نیست؟ چون بازیچه ها همان بازیگرها هستند؟ چون اسباب بازی توپ راکت یا چیز دیگه ای در کار نیست؟
یادم رفت بگم من اشک کرگدن رو ندیدم. چطور فهمیدید قسمتی از وجود شما هستم؟ شما تا حالا عاشق شده اید سینیور؟ من عاشق زیاد دیده ام. خودم هنوز عاشق کسی نشده ام. جز مانوئل که دوچرخه ساز است 22 سالش است و در همان آپارتمان ما زندگی می کند کسی مرا دوست نداشته. مانوئل پسر خوبی ست ولی من دوستش ندارم. حسود است تحمل ندارد کسی به من نگاه کند. با خورخه و پائولو دعوا می کنه که چرا سر به سرم می گذارند بعد سرم فریاد می کشه چرا با اینا حرف می زنی. دوست دختر دارد ولی دخترک را اذیت می کند بعضی شبها صدای گریه ی بعد از مستی مانوئل را می شنوم. از او بدم می آید. این اگر عشق است مثل توهین است برای من
گفتید محبت بابانوئل مرا متعجب نباید بکند. بابانوئل به همه هدیه می دهد. شما می دانید که امروز خوش تیپ شده بودید؟ کت و شلوارتان را عوض کردید. کراوات قشنگی زدید. خیال میکنم دیشب اینها را نخریدید باید خیلی وقت باشد که در کمد لباستان خاک می خورند. مد امسال نیستند ولی قشنگند
چقدر خوبست که مثل من احساس می کنید که انگار عید است. سینیور من کدام بخش از "خود" شما هستم؟
دونا
****
راستی من بخش اول نامه را همان صبح نوشتم. اینها را عصری اضافه کردم. چقدر میتونم براتون حرف بزنم. از صبح تا شب
سینیوریتا دونا