تبليغاتX
Carmen - دونا و سینیور- بخش دوم
کولی از قبیله گسیخته

 

باورم نمی شد ولی با چشم خودم دیدم

 

با چشمان مضطرب دیدم مکث شما را.  گفتم سالهات منتظر پیغامی بودید که نمی دانستید چطور ولی باید دریافت می کردید.  سینیور! شما همان پشت فرمان نامه را باز کردید.  گفتم مچاله اش می کنید.  داشتم مچاله می شدم.  اما اول ناباوری و بعد بی تفاوتی را در شما دیدم.  اما فقط یک لحظه بود.  شما تکیه به صندلی ماشینتان دادید. و یک لبخند کوچولو زدید. محو، ولی از آن فاصله هم می توانستم ببینم.

 

دوره گردی شغل مفلوکان است اما شغل زنده ای ست.  من آموخته ام به رهگذری که چند قدمی من است چه تعارف کنم تا از من خرید کند. معمولا هم خرید می کنند.  چند نفری هستند که هیچوقت سر راهشان نمی ایستم.  هیچوقت از من خرید نمی کنند.  ولی هر روز با نگاه به هم سلام میکنیم.  احوال هر روزشان را از نگاهشان می فهمم.  شما ولی هرگز کسی را نمی دیدید، مرا هم.  من تنهایی را خوب می شناسم.  بی کسی و بی پناهی را هم.  شما ولی هر سه را داشتید و باز مغرور و سرد و بی اعتنا مثل کسی که همه چیز دارد کیف به دست در پیاده رو می رفتید

 

 

 سینیور با دولت قهر هستید.  دولت چه کار کند که شما آشتی کنید؟  من خوشحالم که دولت جلوی دستفروشی مرا نمی گیرد.  این پلیس خیابان مرا می شناسد.  مواظب من است.  خیال می کند بالاخره به یکی از این پیشنهادهای بی شرمانه ای که می شود بله می گویم و مچ مرا می گیرد.  من اصلا به او نگاه نمی کنم که خیال کند حواسم به او نیست.

 

سینیور چه اسم قشنگی دارید: اوکتاویو!  تا حال کسی مرا سینیوریتا صدا نزده بود.  چقدر امروز گل فروختم بس که شاد بودم از احترامی که به من شده بود.  امروز من از کسی نخواستم گل بخرد همه خودشان آمدند یعنی بخاطر شادمانی ام نبوده؟؟  همه را فروختم. یک شاخه نرگس را هر چه کردند نفروختم.  پسری برای لای نامه اش می خواستبهترین شاخه ی نرگسم را یکی دو دقیقه قبل از سررسیدن شما با نامه گذاشتم زیر برف پاک کن.  مثل پلنگ مراقب بودم دست هیچ  احمقی به گل نرسد.

 سینیور چقدر حرف می زنم.  بس که ذوق زده هستم از اینکه پاسخ من را دادیدگویی با دو روز تاخیر.

 

فردا با تنها لباس دیگرم که فقط عیدها می پوشم سر کارم می آیم.  خوشم می آید که سینیوریتا باشم  خیلی حس قشنگی ست.  خب همه شما را سینیور صدا می زنند.  یا دون اوکتاویو.  من فقط در تنهایی خودم، خودم را دونا صدا می زنم.  دوستان خیالی ام هم به من دونا می گویند.  سینیوریتا بودن یک اتفاق قشنگ در تمام عمرم است آنقدر که باید نونوار شد.

 

دونا

 

 

****


 سینیوریتا

 خیلی خوشحالم که تلخی و تندی من بر تو اثر نداشت.  شاید ندانی ولی من بیشتر از تو امروز خوشحال بودم.  تو شادی! خود شادی هستی استعدادش را داری و داشتی آن را به من بخشیدی.  من آن را نداشتم ساده ست باید هم خوشحال تر از تو باشم.  اما حالا چرا نیستم؟  دونای عزیز نمی دانم چرا این قدر محزونم همیشه.  انگار چیزی داشته ام و از من گرفته اند.  نمی دانم چه وقت کجا و چه کسی؟  ولی می دانم چیزی بوده که از من گرفته اند.  نامه ی تو و جواب نامه ات کلید یافتن آن است.  من مطمئن نیستم ولی قلبم این را می گوید.  آه از قلبم گفتم.  سال هاست خاموش است امروز مثل دهانه ی یک آتشفشان قدیمی ذره ای دود بیرون داد.  سالهاست به جز اندک هیجان مسابقات بوکاجونیورز قلبم تکانی نخورده بود آن هم تکراری شده... ولی امروز... اتفاق جالبی افتاد راستی من مدتهاست ننوشته ام.  جز چرندیات نامه های اداری مدتهاست ننوشته ام.  نمی دانم کلمات چه طور ردیف می شوند خیلی خوشحالم که این قدر امروز خوشحال بودی که روز خوبی برایت بود.  از راه دور برایت دست تکان می دهم.  می دانم روزگار سختی داری و داشته ای.  از غرور و بی اعتنایی ام گفتی داستانش مفصل است.  شاید گفتم نمی دانم چه بنویسم کم کم هیجان زده شدم.  دونا این اتفاق خوبی ست؟ من نمی دانم مراقب خودت باش

با بهترین آرزوها

 

اکتاویو

 

 

بازی ترسناک

 

سینیور

 

شما مرا می ترسانید.  آن آدم عبوسی که امروز نامه را پشت برف پاک کن گذاشت همانی ست که آن را نوشته؟

ریکاردوی نامرد همانی که سرکرده ی قاچاق کوکایین در شمال شهر است هم با همه ی نامردی اش وقتی به آلبا می رسید موم می شد مثل کودکی که منتظر است فرشته ی مهربان بالهایش را بزند و روبرویش بنشیند.  عجب مثالی زدم.  ببخشید ولی این محبت خیلی عجیب است.  همین کارلوس که برای فرناندا ماریانا کار می کند و دخترهای جوان فقیر را برای فـــاحــشـــه خانه هایش جور می کند هیچوقت ندانست دو سه تا از همین هایی که شکار خودش هستند چطور به عشق او و هنوز به عشق دیدن گاه به گاه او در بسترشان، با دیگران می خوابند.  وای باز که بدتر شد.  سینیور آیا یک سینیوریتا اینطوری حرف می زند؟  این فهمیدن محبت انگار مثل پولدار شدن هرگز برای بعضی ها اتفاق نمی افتد و مثل پولدار مادرزاد بودن هرگز از دل بعضی ها بیرون نمی رود.

 

سینیور از امروز صبح که نامه تان را خواندم تا غروب که دارم روی پله ی ساختمان شهرداری در این کاغذ که در جیبم مچاله شده برایتان نامه می نویسم همه اش در هراس بودم.  من خواستم بازی ای کرده باشم با سینیور عبوس کارمند شهرداری.  شاید هم رییس یک جایی باشید.  بازی.  الان می بینم مرحله ی بعدی بازی را حتی نمی توانم حدس بزنم.  مثل این بازیهایی نیست که توی پلی استیشن می کنیم.  البته کمی هست. ولی نه خیلی.

 

ولی بازی ست مگر نه؟

 

****


 

سلام

چه خوب من یک بار سلام گفتم من ترسناک نیستم.  من یک کرگدن تنها هستم.  ظاهرش ترسناک است.  اما دیده ای اشک کرگدن ها را؟

محبت هر چه باشد عجیب نیست.  مگر هدیه ی پاپانوئل عجیب است؟  یک امر انسانی هیچ وقت عجیب نیست.  می دانم می دانم نگو از انسانها که اخم من هم به خاطر آنهاست.  احساس می کنم تو را خوب می شناسم. می دانی چرا همیشه ساکتم و به کسی توجه نمی کنم؟  چون همیشه در حال گفتگو با بخشی از خود هستم.  تو انگار بخشی از وجود منی.  گفتگو با تو را سالهاست تجربه کرده ام.  از دوران جوانی آن موقع که به سن وسال تو بودم در کوچه های بوینوس آیرس کتاب به دست یا پا به توپ در زمین های حاشیه ی شهر یا با کوله پشتی کوچکم در مزارع دوردست و جنگل...  می شناسمت نوایت آشناست.

 

از من نترس این خواهش را که می توانم داشته باشم سینیوریتا دونا؟  زندگی یه بازیست.  بازی ای که هیچ کس نمی تواند حدس بزند. تو تازه با این بازی آشنا شدی در پی یادگیری قوانینش مباش که ندارد.  باید حس کرد تجربه کرد ریسک کرد بازیست آخرش باختی ست که برد است بردی است که باخت است کسی چه می داند.

 

با تقدیم مهر

 

اکتاویو

 

 

+  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:35 AM  ؛  کارمن  |