من می ترسم. از ویران شدن، از رویارویی، از چالش می ترسم. باور کنید. کارمن که من باشم، هر روز اسکندرانه باوری نو را فتح می کند، مسیحانه بازسازی می شود، چنگیزانه با بولدوزر کوبیده می شود، و حتی استشهادانه منفجر می شود اما همین آدم از ویران شدن، کوبیده شدن، منفجر شدن دیگران وحشت دارد.
کارمن می ترسد انرژی مهیب نهفته در درونش به کسی آسیب برساند. می ترسد اشتباه کند، خصوصا وقتی پای منافع کسی دیگر به منافعش گره خورده باشد. کارمن مفلوکانه از دعوا و احقاق حق می ترسد. کارمنو-فوبیا یعنی ترسویی غولی مثل من که هر روز از درون غولتر می شود و از برون...
خوش دردی نیست این ترسانه درد. خیلی ها را از رفاقت با من حتی ممکن ست پشیمان کند. غولی که از هیچ چیز در این دنیا نمی ترسد جز این که هنگام راه رفتن خودش مبادا مورچه ای زیر پایش له شود. یا هنگام گرفتن حق ش از کسی که به او ظلم کرده، اندکی بیشتر از حق ش به طرف خسارت بخورد.
کارمنو-فوبیا یک ترس متولد در دنیای مدرن نیست. یک میراث کهنه ست از باورهای ابله ترین انسان. ترسی که با ژن با خون به کسی نمی رسد، ترسی که القا می شود، آموخته می شود، باور می شود، نهادینه می شود، مثل جای زخم روی ساق راستم وقتی در ده سالگی حین دور زدن از دوچرخه افتادم و سنگ و ریگهای کف کوچه پوست و گوشت ش را دو بند انگشت قلوه کن کردند.
جای زخم با جراحی پلاستیک از بین می رود، پوست را از قسمت داخل ران یا یک جای دیگر که توی دید نباشد می کنند و آن زخم را ترمیم می کنند. جای زخمت یادت هست اما خب تکه ای دیگر از پوستت را بابت ترمیم ش داده ای. این باور نهادینه هم خرج دارد ترمیم کردنش. زدودن ش. این باور نهادینه را باید با باوری که در پستوی ذهن، جایی که هرگز فرصت ظهور ندارد، ترمیم کنی. آن دیگر خود را نمایان کنی، دردش را خونریزی ش را زخمش را تحمل کنی اما ترس ت را بزدایی.
نکنی هم خب کارمن جان، بمیر و بترس.