با دوست عزیزی رفته بودم مراسم تولد پرشین بلاگ. کلیپ برگزیده ی پرشین بلاگی ها را پخشیدند و بعد از خواننده اش خواستند بیاید روی سن و جایزه اش را بگیرد. ایشان آمد و گفت:
"خاص بودن خیلی سخته! سعی کردم خاص باشم تا مورد توجه افراد خاص مثل دانشجویان هنرمندان و..."
این یعنی: ایشان خیلی سختشان است که خاص هستند؛
خیلی خاص هستند و این از کسی بر نمی آید چون خیلی سخت است؛
خیلی هستند و این خاص و سخت است؛
ایشان خودشان نیستند و اینهمه سختی را به جان می خرند که شما که دلتان می خواهد متمایز باشید او و تمایزاتش را ارج بنهید...
مجبوری حمال جان؟ مجبوری؟
***
اثرگذاری فرع نامربوط به اصل قضیه (در اصل قضیه) را اسنوبیسم می گویند. یعنی تمایز قائل بودن برای چیزی به دلیلی که هیچ ارتباطی به آن ندارد.
اسنوبیدن یعنی به هر قیمتی خودت را متمایز از دیگران بکنی تا احساس خاص بودن ت ارضا شود. عاشق چلو کباب سلطانی هستی ولی گیاهخوار شوی برای این که در اقلیتی متمایز قرار بگیری. کنسرت شجریان بروی خمیازه بکشی ولی از قافله ی دوستاران استاد عقب نباشی. پای بساط عرق و جواد یساری و باباکرم حال دنیا را بکنی اما در مهمانی خانه ات اتودهای شوپن و راخمانینف بگذاری و شامپاین سرو کنی و والس برقصی تا کم نیاوری. اسنوبیدن یعنی حالت از نمایشنامه های چخوف بهم بخورد ولی برای جدا نیفتادن از قافله ی فرهنگ و ادبیات جرات ابرازش را نداشته باشی هیچ، تحسین ش هم بکنی.
اسنوبیسم رو اینجا در سایت محمد قائد خواندم. دیروز عصر و تقریبا یک نفس. البته پیش از اینکه بدانم بدان اسنوبیسم می گویند متوجه این درد مرموز در ذهن خودم شده بودم ولی خواندنش خوشایند بود چون در جاهای دیگری از ذهن و رفتار خودم هم آن را کشف کردم.
این که چه وقتهایی اسنوب بوده ایم و چگونه اسنوبیده ایم به خودمان ربط دارد. اما به خودم که گاهی دچار اسنوبیسم حماقت باری می شوم و به شما که یحتمل پس از خواندن آن دچار وجدان درد از کشف اسنوبیدن در خود شده اید بگویم که اسنوبیدن خودم را از همه ی وجوه مذکور در آن یادداشت محترم مفلوک تر و احمقانه تر دیدم و با آن درست مثل درد چاقی خودم که الهی از آن بی نصیب بمانید برخورد کردم: حقیقتی که هست ولی بدان تسلیم نمی شوم، همت کنم آن را از خود می زدایم ولی این خیلی سخت ست و رژیم غذایی می خواهد. در چاقی رژیم غذایی خوراکی و در اسنوبیدن رژیم غذایی تفکر متمایز بودن و عقب نماندن از قافله.