ترم دوم بودیم که یه داستان کوتاه درباره ی مردی که دنبال جای پارک می گشت توی جزوه ی ما بود. هیچوقت مطلب را نخواندم. هیچوقت نمی دانم بالاخره "جایی برای پارکیدن" یافت یا نه.
همیشه توی شلوغی تهران وقتی که دنبال یک جای حتی ناهنجار برای پارکیدن می گردم یاد آن داستان کوتاه می افتم که هرگز نخوانده بودمش. جایی برای پارکیدن.
اوضاع می تواند فرق کند. می تواند تبدیل شود به این که انسان دنبال جایی باشد برای آسودن، جایی که چندی کاری به کارش نداشته باشند. تکانش ندهند. جایی برای "بودن" به هر نحو و مدلی که می شود "بود".
من کجا بپارکم خودم را؟