تبليغاتX
Carmen - به سهم یک زن
کولی از قبیله گسیخته

خبــر را لطفا خودتان در خبرنامه دانشگاه امیرکبیر بخوانید.  خلاصه ش این که دختر اخراجی از دانشگاه به معاونت دانشجویی پا نداد هیچ، با همدستی پسران دانشجو سر قرار حضرت آقا با واکمن حاضر شد و پسرهای دانشگاه زنجان سر بزنگاهی که معاونت محترم پیرهنشان را کنده بودند ریختند در دفتر معظم ایشان و فیلمش را گرفتند.

من وقتی این خبر تکراری را شنیدم از یک چیز خوشحال شدم.  واکنش افکار عمومی. از این که عنوان کردن چنین قضیه ای آسیبی به حیثیت آن زن نرساند.  و کلا دیگر قبیح نیست که زنی شکوه سر دهد از پیشنهاد قبیحی که به او شده ست.

همه مان بالاخره جسته و گریخته حکایت اینچنینی از یک مقام مسئول -یا هر مرد دیگری- در هر رده و لباسی شنیده ایم.  این فقط در جـــمـــهـــوری اســـــــــلامــــــــــی اتفاق نمی افتد.  همه جای دنیا بالاخره کسی هست که چنین به خودش صفا بدهد.  حال دربان باشد، صاحبخانه باشد یا مقام اول یک کشور. اما دست کم در ایران خودمان زنی که چنین پیشنهادی دریافت می کند غالبا حتی جرات ابراز آن را نداشت و ندارد، حتی نمی داند می شود به کسی پناه جست یا نه.  قانون را می دانم، اما ما در جامعه زندگی می کنیم نه در کتاب قانون مدنی کشور:

اول این که متهم می شد چه کردی که اخراج شدی و خلاصه چه کرده ای که کارت گیر کرده.  یک پرانتز باز می کنیم که خیلی ها افتخارشان اینست که در همه ی عمر کهن و پربرکتشان پایشان به کلانتری هم باز نشده است.

دوم این که صورت مساله پاک می شد به همین راحتی که مشکل را دور می زدند و چه می دانم دخترک را به یکی شوهر می دادند و خلاص، شاید هم در مواردی دختر را می کشتند و اصلا انگار نه انگار که مشکلی پیش آمده باشد.

سوم این که هزار تا گرگ گرسنه ی دیگر صف بسته اند که اگر زن یک بار تن به این قضیه داد، بار دوم نوبت خودشان باشد.

چهارم این که بقیه هم خیلی راحت می گفتند به ما چه؟ می خواست پایش را کج نگذارد.

پنجم این که خودش می ترسید می ترسید از این که قضیه را به کسی بازگو کند و حیثیت ش زیر سوال نرود: پناهی نداشت جز خدا و چاره ای -شاید- نداشت جز به خفت کشیدن تن رنجورش.

ششم ش را فردوسی فرموده: که را در پس خانه دختر بود... تلخ ست مرگ ست ننگ ست که مونث بودن تو به تنهایی برای سرشکستگی عزیزانت بس باشد.

 این بار دختری که چنین پیشنهادی دریافت کرد، حتی گیریم دوست پسری داشت که او بقیه ی اولاد ذکور سنگر دانشگاه را آگاه، تحریک و بسیج کرده باشد، محکوم نشد، نادیده گرفته نشد، توبیخ نشد، حیثیت ش زیر سوال نرفت و احتمالا نگران نیست موجب سرشکستگی خودش و خانواده اش شود.

یادتان هست یک قضیه ی مخوف تر از این در خرم آباد با زانتیای نماینده ی مجلس و برادر آن نماینده محترم که ضمنا محافظ ایشان هم بودند رخ داد؟  یادتان هست وقتی دختر که نمی خواست سوار ماشین شود و جیغ می کشید، کاسبهای محل به کمک شتافتند و آن برادر محافظ اسلحه کشید و بالاخره دختر را با خودش برد؟  قبول! آن موقع موبایل دوربین دار کم بود.  کسی نتوانست عکس و فیلمش را برای کسی بلوتوث کند. اما مردم اعتراض کردند؟  صدایش هر چه بود به ما نرسید، شاید هم اعتراض کرده باشند ولی یادمان نمی آید نماینده غیور ملت همیشه در صحنه، بابت رفتار برادرش آنهم در رکاب زانتیای اهدایی مجلس و مسلح به اسلحه ای که بابت محافظت از ایشان به برادر داده بودند عذرخواهی ای کرده باشد.  اوضاع آن دختر چه شد؟  خانواده اش با او چه کرد؟ نامزد نداشت؟ مادرش، مادرش چه حالی شد؟ به چه کسی شوهرش دادند و اگر دادند شوهر با او چه رفتاری می کند بابت این قضیه؟ اصلا نکند روی دست پدر و مادرش بماند بابت همین قضیه؟ احوال آن دختر چطور است؟

اما؛ یادتان نیست، خیلی از این قصه ها را یادتان نیست، چون هرگز آنها را نشنیده اید. چه اخراجها چه حق کشی ها چه ستمها که فقط آن زنی که شاید بخاطر موقعیت نابهنجار و بی پناهی و وحشت از بر باد رفتن حیثیت ش حتی نزد پدر و برادر و همسر قضیه را بروز نداد قصه اش را می داند، قصه ای که هیچ چاهی برای بازگو کردنش نمی یابد، قصه ای که شاید اگر روزی این جور آدمها تنبیه شوند و بخاطر اتصالات حکومتی و رانتی و دولتی و آسمانی شان قِصِر در نروند، تازه سیل اشک رهایی شان را سرریز کند. رهایی از نکبت و ننگ و اندوهی که نمی شد اعترافش کرد، حتی نزد خود؛ و سوختنی که هیچ کس دودش را ندید، زخم و تاول ش را ندید و اصلا نمی توان عمق آن را حس کرد مگر خود دچارش شده باشی. 

من یک بار خیلی خفیف خیلی خفیف تر از این قصه ها، چنین رفتاری را حین درخواست شغلی در یک آموزشگاه بر خود تجربه کرده ام و تا یکی دو سال بعد رفتار چندش آور مدیر آن آموزشگاه بدنم را یخ می کرد و روحم مورمور می شد از خفت. ۲۳ ساله بودم.  فارغ التحصیل از دانشگاه ولی بی کار.  محتاج نان شب نبودم و آبرویم هم در خطر نبود.  اما یک رفتار زننده ی آن مدیر آموزشگاه زبان را تا مدتهای مدید بر خودم نمی بخشیدم چون منِ بی خبر را ساعتی برای مصاحبه ی حضوری به دفترش خوانده بود که کسی در آن خراب شده نبود، آنجا هیچ حرکتی جز این که که دستی دوستانه به شانه ام زد ندیدم و تازه فقط چند روز بعد از آن که از آن جا بیرون آمدم فهمیدم مردک مذکور چه منظوری داشت... زمانی که تلفنی کارم را پیگیری کردم و گفت فلان روز که در دفتر تنهاست بروم. گوشی را زمین نگذاشته حالم بد شد. تا دو ماه مریض بودم و از خانه بیرون نمی آمدم و الان می بینم  که آن زمان حتی به فکرم هم نرسید به پدرم بگویم چنین اتفاقی برایم افتاده.

قصه ها هست.  قصه ها از زنهایی که از شوهرشان می خواستند طلاق بگیرند، بچه ی مریض داشتند، بیوه بودند و کم بضاعت و صاحبخانه ی... کارفرمای...

من، کارمن، به سهم یک زن، از واکنش افکار عمومی تشکر می کنم، حتی اگر در سطح دانشجویان یک دانشگاه در شهرستان زنجان باشد.

+  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 5:15 PM  ؛  کارمن  |