تو که در آغوش پدرت گلوله خوردی و جان دادی، دل خیلی ها سوخت. کیست که دلش بابت جان دادن فجیع یک نوجوان نسوزد؟ کیست که دلش به حال پدری که نوجوانش در آغوشش جان داد کباب نشود؟ اینجا، منظورم ایران ست، اینجا تو خیلی مشهوری. یک خیابان هم به اسمت کرده اند، گمانم سالگرد هم می گیرند، توی تقویمها که نوشته اند روز مردنت -شهادتت- را. پارسال بود که دوباره بابای شما را توی تلویزیون ما نشان می دادند، مهمان صدا و سیما بود، آمده بود ایران. خلاصه بابات خیلی اینجا محترم ست و تازه هوای زنده و مرده ی تو را هم دارند. تو که همین یکی نیستی. همین پولهایی که برای حماس و حزب الله لبنان حواله می شود، همین بیمارستان و مدرسه و جاده و غیره که حکومت ایران در سرزمینهای شما برای حمایت از شما، زنده و مرده، می سازد...
من که بخیل نیستم. تو هم که مرده ای، اما زنده ی تو هم هرگز خبر نشد -نمی شود هم- از بچه هایی که توی گیلان یا توی لرستان با بخاری نفتی تخمی ای که توی کلاس بود سوختند. هیچکس بابایشان را در سالگرد زنده زنده جزغاله شدن بچه های حبس شده میان دیواره های آتش و دزدگیر پنجره ی کلاس به تلویزیون نخواست، هیچکس صدای گریه ی مادر آن بچه ها را نشنید، اسم کوچه و خیابان همچنان ارزانی زنده و مرده ی شما.
محمد الدوره! دوستم چند وقت پیش از من پرسید اونی که یازده سپتامبر ۲۰۰۱ خودشو از برج تجاری پرت کرد پایین، تا به زمین برسه چه فکری می کرده؟ بهش گفتم شاید امیدوار بوده یه تشک نجاتی چیزی اون پایین پدیدار بشه، تو هم که هنوز زنده بودی امیدوار بودی نمیری، آمبولانسی...دارویی...بابایی... ولی بچه های محبوس میون دیواره ی آتش و دزدگیر پنجره به چی فکر می کردن؟ این آهن چرا اینقدر سفته؟ مامانم کو؟ داغه... آآآآآخ... سوختم...باباااا... هیچکی هم نگفت جانم... جانم...هیچ آغوشی غیر از هرم آتش نبود.
تو که مرده ای، ولی راستی حکومت ما برای زنده های تو که مدرسه می سازه جای بخاری از همین بشکه نفتی-تخمی ها میذاره؟
تو که مرده ای، ولی زنده های تو که آرزو دارن به کمک انتفاضه و غیره روزی توی سرزمین خودشون مدرسه برن، هیچوقت به فکرشون خطور می کنه که در سرزمین مادری یه بخاری نفتی-تخمی بیشتر از شلیک توپهای اسراییلی درد داشته باشه؟
بخاری نفتی-تخمی چیه؟ لازم نکرده بدونی داشم! اصلا تو که مرده ای. لازم نکرده بدونی. بذار منم مثل پیرزنهای شوهر مرده مشت به سینه بکوبم که راضی نیستم همون یک قرونی که از میلیارد میلیارد دلار اهدایی به زنده و مرده ی تو سهم من بود، سهم اون بچه ها بود، خرج زنده و مرده ی تو بشه.
تو که مرده ای، زنده ی تو ککش از نفرین من نمی گزد، این فرادستان مملکت خودمان هم هلاک زنده و مرده ی تو.
سهم ما همان مشتی ارزانی سینه.
حوالی ساعت سه بعدازظهر بود، نه سال پیش همین روز. تو آمدی. مهتاب رو، با موهای ذغالی و چشمهای بادامی و اخمی که خدا می داند از که یاد گرفته بودی. اولین لحظه که دیدمت چشمانت بسته بود. خواب بودی. چقدر آرام بودی. بوی بهشت می دادی. در آغوشت گرفتم و گفتم تو بودی توی شکم من فوتبال بازی می کردی؟ دور و بری ها خندیدند. من درد داشتم، درد جدا شدن.
بیدار شدی و خواستم اولین سلام مادرانه را تقدیمت کنم. این پستانهای بی خاصیت حتی یک قطره شیر نداشتند. جیغ می زدی از گرسنگی و من ناتوان بودم از آرام کردنت. خانم تختخواب سمت چپی نگاهی به شوهرش کرد و صدایم زد: بده ش به من. از ته دل دعایش کردم: خداوند هرگز درمانده ات نکند.
روزهای دیگر هم به همین صورت گذشت. شیرخوردن یکربعه ی نوزاد دو ساعت طول می کشید و هنوز چسبیده بودی به پستان بی خاصیت مادرت طوری که نمی توانستم فک کوچولوی نازکت را باز کنم و در بسترت بگذارمت، حتی برای دستشویی رفتن.
من دو تا آرزو داشتم از مادر شدن. یکی اینکه صدای اولین گریه ات را همان که با اولین تنفس انسان در کره ی خاکی همراهست بشنوم دوم اینکه خودم به تو شیر بدهم. دکتر تشخیص داد که باید سزارین شوم چون ممکن ست حین زایمان طبیعی تو آسیب ببینی، دومی را هم که گفتم. سهم من از مادری همان روز اولی که مادر شدم فنا شد.
به هیچ کس نگفتم به هیچکس! به هیچکس نگفتم که هیچ احساسی نسبت به مادر شدنم ندارم. فاجعه یی ست ننگ آور! ولی عین حقیقت است. هیچ احساسی نسبت به تو نداشتم. تا آن روز بعد ازظهری که بی دلیل به اتاق خوابت آمدم. گفتم بی دلیل چون خواب بودی جایت هم تمیز بود ولی من با دلهره یی عجیب آمدم توی اتاق دیدم توری تختخوابت افتاده روی بخاری برقی روشن و... ترسیدم. دو سه هفته بود که آمده بودی. وقتی ترسیدم و زمانی طولانی همانطور خشکم زده بود، دانستم نه بالاخره یک خبرهایی از مادری در من هست.
خجالت می کشم؟ نمی دانم پسرم. نمی دانم آیا هیچ مادری اینچنین که من بوده ام بوده ست؟ دومین بار که حضورت را درک کردم -خارج از وظایف ثانیه به ثانیه ای مادری- دومین باری که حس کردم تو را، یک سالت هم نشده بود. همسرگرامی که همان آقای پدر باشد، مطابق معمول ما را به گریه انداخته بود. آمدم به اتاق تو تا خودم را به کاری مشغول کنم. بی صدا اشک می ریختم. تو داشتی بازی می کردی. یک لحظه نگاهم کردی فقط یک لحظه بعد چهاردست و پا آمدی و دست انداختی گردنم. سه بار بغلم کردی و من زار زدم. کسی در این خانه بود که دوستم داشت و غمم را می خورد.
الان نه سالت تمام شده. همیشه طلبکاری. خواسته هایت مثل خواسته های همسرگرامی پایان ندارد. حرفهای درشت تر از هیکل من می زنی. ولی دوستم داری. دیروز عصر آمدی کنارم دراز کشیدی و گفتی مامان حوصله ی من رو نداری، همه ش دوست داری تنها باشی، یه وقتایی گریه می کنی، فکر می کنم پیر شدی. راست می گفتی. من نه سال ست که مادرم، مادری که نبودم. نفهمیدم کی بزرگ شدی. مرداد سال ۸۴ که داشتم برایت کیف مدرسه می خریدم تا اواخر مهرماه شوکه بودم. پسر من مدرسه می رود؟ کی بزرگ شد؟
یادم هست همیشه آقای پدر را بیشتر از تو دوست می داشتم. عاشقش بودم. همه چیز او را به همه چیز تو ترجیح می دادم. اما بزرگتر که شدی، دیدم که دوست داشتن آقای پدر اگر چه واقعی ست ولی تو را هم مثل من می آزارد. تو شدی کسی که باید از حقوقش دفاع می کردم، در پناه می گرفتم و مراقب بودم: مقابلش ایستادم.
حالا بزرگتر شده ای. کلاس سوم ابتدایی هم تمام شد. سه سالی هست که دیگر مهری از آقای پدر به دل ندارم. به این فکر می کنم که چطور به خواهشهای شبانه روزی او تن دادم و مادر شدم. بخاطر این که به او نمی توانستم نه بگویم. وگرنه... من را چه به مادر شدن؟
امروز تو لنگر این شکسته کشتی هستی. کشتی به گل نشسته یی به نام کارمن. تویی آن تنها دلیلی که دست دست می کنم تا نگریزم از مردابی به نام ازدواج. تو بزرگ می شوی و یکروز هم مثل باقی بچه ها، مثل خودم که به مادرم گفتم، به من می گویی: من که به خواهش خودم به این دنیا نیامدم، چرا باعث شدی به این دنیا پرتاپ شوم؟ من سکوت می کنم و تو هرگز نخواهی دانست که پشیمانم.
بلدم دوستت بدارم، کنیزی نمی دانم
بلدم همراهت باشم، دنبالت نمی آیم
دردهایت را به جان می خرم، ناسزاها را... نمی گذرم... نمی توانم جاخالی بدهم
خلعت "همسر" به تن من گشاد است
و جامه ی "یار" به قامت رعنای تو تنگ
رستوران دانشگاه اشتوتگارت. آلمان. سه سال پیش.
***
ندا بعد 5 سال که ندیده بودمش روز جمعه به من زنگ زد. تازه از آلمان برگشته. خبر رو اون به من داد. وقتی از ندا خداحافظی کردم حالم بد شد. عصر جمعه ای یک کاره از چهارراه پارک وی کوبیدم تا هفت تیر رفتم که مثلا برای پسرم یه بلوز اضافه تر بخرم. توی راه پیام نسیم شجریان گوش میکردم که آلبومش مال همون موقع هاست. اشکم در نمی اومد فقط باهاش فریاد زدم و سیگار کشیدم.
عجب! وقتی فهمیدم دوست دخترت- چه عجب تو دوست دختر گرفتی- من رو میشناسه تعجب کردم-چرا باید از من برای او که یه دختر روسی ست و تو آلمان درس میخونه گفته باشی؟ حتی اینکه بعد از اونهمه سال- هه باورت میشه ما 15 ساله همدیگه رو ندیدیم؟- من رو یادت بوده هم باعث تعجبه. کی بود که ما عاشق هم بودیم؟ زمستون 68. کی بود که ما همیشه دلتنگ هم بودیم؟ همون سالا. بعدش بهار سال 70 بود که به شیدان گفتی کارمن باید بدونه که نباید به من وابسته شه. کامبیز عزیزم! تو همون سالا باید میدونستی که من هرگز دلم نمیخواست زنت بشم. اصلا به این فکر نمیکردم ولی تو میترسیدی که اونهمه عشق کار دست من و تو بده! ترس! هه! درست بعد از این حرفت به شیدان بود که هرگز بهت زنگ نزدم. یادته میگفتی همیشه رابطه من با دخترا به اینجا میرسه که بگن: کامبیز تو فکر کردی کی هستی که اینجوری حرف میزنی؟ من نگفتم هرگز فکر نکردم مگه تو کی هستی. فقط یک سال تموم بلکه بیشتر عزادار ترک رابطه ی خودخواسته ام بودم. سخت بود؟ حالا دیگه نمیدونم. ولی همه ی نفسهام بوی تو رو میداد همه ی حرکات روزمره ی زندگیم خاطره داشتن از تو. تو بودی و خودت و خودت. ولی نذاشتی کنارت باشم. ترسیدی وابسته بشم ضربه بخورم. هه. راست میگفتی نباید ضربه میخوردم ممکن بود اذیت بشم. همون روزای طولانی سوگواری بود که ندا- دوست و همکلاسیم- احوال منو میدونست منی که توی زمان گم شده بودم و توی یه چرای مزخرف دست و پا میزدم که چطور کامبیز نفهمید من از این عشق هیچی نمیخوام؟
یک سال بعدش وقتی عمه جون فوت کرد دیدمت. یادمه اصلا باهات حرف نزدم. چندین ماه بعد شاید یک سال بعدش بود که خوابت رو دیدم. یادم افتاد زمستون سال 73 بود ... ناله میکردی... کارمن پدرم مرد... و من نگرانت شدم روزه ی طولانیمو شکستم بهت زنگ زدم. میدونستم پدرت سالهاست مرحوم شده پس حتما یه اتفاق خیلی بدی برات افتاده بود. فهمیدم تب مالت گرفته بودی و همون شب که به خوابم اومدی چند روزی بود که از شدت تب و درد هذیون میگفتی- عین همونی که تو خواب دیده بودمت. یادمه از اون به بعد سلام و علیک عادی داشتیم. تو رفتی آلمان. سال 74 بود که پای تلفن برات آرزوی خیر و موفقیت کردم. حالا دستیار یه پروفسوری توی دانشگاه اشتوتگارت و فکر کنم پی اچ دی ت رو هم تا حالا دریافت کرده باشی چون از روزی که ندا میگفت سه سال گذشته.
ولی من هنوز همون لیسانس زبان آلمانی ام. یک مادرم. و یک همسر. یادته چقدر بدم میومد از آدم سیگاری و الکلی؟ حالا سیگار میکشم و وقتی بطلبه مشروبی هم میخورم- راستی تو هنوزم نه دود و نه الکل؟ پس این منم که عوض شدم. تو هم عوض شدی که با همه ی بی نیازی ت به همه ی دخترای عالم- حتی به من که عاشقت بودم بدون اینکه ازت بخوام به دیگری فکر نکنی- حالا دوست دختری داری برای خودت و ... چه نیکو!
کامبیز؟ چی شد؟ چرا من هنوز در یادت موندم؟ از عشق نگو. حوصله شو ندارم. از دوستی از دوستی بین من و تو چی مونده؟ من هنوز تولد تو رو توی ذهنم جشن میگیرم. ولی در یاد تو و در سوگ تو هرگز درجا نزدم.
بازم عاشق شدم. بازم رها! باورت میشه من حتی سوز و فراغ یه عشق ممنوع رو هم تحمل کردم؟ اونم من بچه مثبت متعصب اون سالها!
حالا یاد گرفتم زندگی کنم. بخندم به ریش همه چیزایی که اشکمو در میارن. بخندم به اوقاتی که روتین و روزمره میگذرن و نمیدونم میدونی که من هرگز به هیچی عادت نمیکنم و عذاب هیچ روتینی برام عادی نمیشه.
خب من این نامه رو مثل همه ی حرفای نگفته ی به تو و یا به دیگران توی سطل آشغال ذهنم میندازم. فقط هنوز گیج اون لحظه ای هستم که فهمیدی ندا دوست من بوده و تو رنگت پرید و حالت خراب شد. مگه چقدر برات مهم بودم و چرا خودم نمیدونستم؟