ننمای رخ که باغ و گلستان به شعله باد
نگشای لب که مرغ غزلخوان به سخره باد
هفتاد من صحیفه و دیوان به باد خز
افطارِ شامِ عید فطیران به هفته باد
از دل بریده دست و به دامان عقل چست
احـوال زار دلبـــر بــی بــر نـگفــتـه بــاد
بر من نظر مباز، لیالی محاق شو
خورشید را کسوف دمادم شکفته باد
«ای در میان جانی و جان از تو بی خبر»
نام خوشت ز آفت دوران نهفته باد
پاییز ۸۶
-۴-
رفتی
تا من بمانم
نمیرم
چرا؟
آن نگاه زلال مهربان دیگر چرا؟
حیرانم
با این دیو سرمست از نمردن چه کنم؟
باراباسم من!
مصونیت جاودانه
تابستان ۱۳۸۲
قابله ها آگاهند،
که زاده شدن آسان نیست.
کفن ها گواه اند،
که مردن حقیقتی ست.
و زیستن اما،
آزمونی ست جانفرسا!
در میانه ی راه.
***
بخشی از شعر جای خالی عشق؛
از کتاب I shall not be moved اثر Maya Angelou
ترجمه فرزین هومان فر تحت عنوان در صحنه می مانم
نشر چشمه، ۱۳۷۵
خسوف ذهن
در آنی که جسم
میانه ی جان و آن نشست
تابم نیاوردی
کسوف کردی
خسوفم در میانه ی ما
کارمن، ۲۹ مهر ۸۶