تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

 

نوشته ی آنه بیرک

برگردان کارمن، زمستان ۱۳۷۲

خب او اينجاست.  صورتی قرمز و مچاله و آنقدر کوچک که سرش، که بايد نگهش داری در دستت جا می گيرد.  فقط می تواند ناله کند جيغ بزند بگريد و بمکد!

 

شبانه روز پنج بار از گرسنگی ونگ می زند.  گاهی هم الکی گريه می کند تا کمی بغلش کنی.  ديگر آنقدر بزرگ می شود که لازم نيست شبها هم شیر  بخورد اما بی تابی می کند چون دندانها لثه هايش را درد می آورند.  وقتی سير است و جايش تميز گاهی می خندد.  وقتی روی چمنها نشسته و رختهای روی بند را در باد رقصان می بيند چهار دست و پا می رود تا بداند اين تکانها از کجاست.  هنوز بايد تر و خشکش کنی هنوز هم بايد مراقب هرچه دم دست اوست باشی چون همه چيز را به دهان می برد.

 

حالا ديگر آنقدری بزرگ شده که دلش می خواهد بدود.  بايد هوايش را داشته باشی.  وقتی تعادلش را از دست می دهد و می افتد فغان می کند و بايد هر چه در دست داری بگذاری و به داد او برسی.

 

بايد چهار چشمی بپايي در راه پله بسته باشد اما با اينکه هميشه مراقبی بالاخره يکبار جيغ زنان از پله ها فرو می غلتد.  يکبار هم از اسب تابی چوبی اش می افتد و چند دقيقه ای بيهوش می شود.

 

حالا ديگر می تواند بدود.  بايد حواست باشد که از خانه به خيابان نرود.  کنار روروک تاتی تاتی می کند شير دادنش کمی طول می کشد.  می خواهد به دنبال گربه از نرده بالا برود.  وقتی از پرچين باغچه پايين می آوريش و به او می گويي بدون کله پا شدن نمی تواند گربه را دنبال کند دست و پا می زند و نعره می کشد.  پاهايش را به زمين می کوبد و می خواهد بالا برود.  به امان خدا می گذاری يکبار ديگر امتحان کند.  نمی تواند خود را بالا بکشد سر می خورد تو می گيريش و او غران به پرچين باغچه لگد می زند.

 

گاهی هم که کمی تب دارد جايش را خيس می کند.  بايد فورا همه چيز را بکنی و بشويي.

 

ديگر آنقدر بزرگ شده که به مهد کودک می رود ياد می گيرد با کاغذ رنگی و روبان پروانه بسازد، شبها خواب بد می بيند سرآسیمه به بستر مادر می خزد و روی شکمت می خوابد و با بی تابی هایش خوابت را می آشوبد.

 

وقتی هم سياه سرفه می گيرد خواب و آرام نداری.  هر آن ممکن است از نفس تنگی کبود شود.

 

ديگر بزرگ شده، آنقدر که با الفبا بازی می کند در دفترچه اش دايره و عصا می کشد.  وقتی الفبا رنگ می کند بايد کنارش بنشينی چون حوصله اش سرمیرود و دفترچه را به گوشه ای پرت می کند.

 

از بازی فوتبال که برمی گردد سراپايش لجن است چون حتی در باران هم بازی می کند.

 

ديگر هروقت که بخواهد می رود و هر بخواهد می آيد.

 

اما بايد هميشه در دسترس باشی

وقتی گرسنه است وقتی سر زانويش زخم شده و پانسمان لازم است وقتی تشنه است وقتی با دوستش برِند گلاويز شده و داستان پرت و پلايی از ميخهای زنگ زده و يک جفت تخته ی کارگاه ساختمانی تعريف می کند.

 

مدام بايد همراهش بروی

به مدرسه وقتی صفر گرفته به دندانپزشکی وقتی دندان درد دارد به کلاس پيانو وقتی غيبت کرده است.  نمی توانی به هوای خودش وابگذاريش.  بايد مراقب باشی تکاليفش را انجام دهد، به موقع دفتر مشق بخرد يکجا پولهايش را خرج نکند دوچرخه را قفل نکرده رها نکند جورابهايش را عوض کند و کارد و چنگال را درست بدست بگيرد.

 

درباره هر چيزی بايد با او کلنجار بروی چون کله اش خراب است و خيال می کند

که دخترها کودن يا دست کم احمقند

که نيازی به درس خواندن نيست چون به هر حال فوتباليست می شود

که کار بامزه ايست اگر ناغافل پشت سر آقای پترمن لنگ داد بزند تا او هم عصا را بلند کند و فریاد بزند ای بيشرفهای کثافت!

که نبايد زنگ دوچرخه ديگران را برای سردرآوردن از طرز کارش کش رفت

 

حالا ديگر آنقدر بزرگ شده که مدرسه را به خير و خوشی تمام کرده و به هنرستان می رود دوست دختر دارد به اتوی پيراهن اهميت می دهد برای خريدن موتورسيکلت پس انداز می کند و شبها دير به خانه می آيد.

 

ديگر آن روز آمده که دفترچه خدمت سربازی را می دهند دستش.  اونيفورم تنش می کنند و در سربازخانه مشق سينه خيز می دهندش.

 

بعد وقتش رسیده اسلحه را باز و سوار و با آن تيراندازی کند

و کمی بعد بايد صفحه های مقوا را نشانه بگيرد

در ميدان مشق صفحه های مقوايي شکل آدمها هستند

 

دیگر نوبت آن است که با تيربار بسوی آدمها شليک  کند و تنها اين را می داند که آنان دشمنان متجاوزند. 

 

دیگر پيشرفت کرده راندن تانک را ياد گرفته و با آن مانور می دهد همه ی آن ويراژها دستگرمی ميدان جنگ بودند و بالاخره لحظه ای می رسد که مچاله به تانک درهم سوخته اش آويزان است.  رگه باريکی از خون تيره از گوشه چپ دهانش بطرف جای زخمی می دود که از دعوای او و دوستش برِند بر سر چند ميخ زنگ زده و دو تخته پاره روی چانه اش برجای مانده بود.

 

+  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:53 AM  ؛  کارمن  |