تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

خندید و گفت ایشالا که همه همت و ایمانشو داشته باشن.  گفتم بی زحمت همه ی خلق عالم رو به زور نفرست بهشت!  باز هم خندید:

- ما که جهنمی هستیم!

- این یعنی توی تموم عمرت فقط خلاف کردی! حتی یه کار کوچیک خوب نداری!  واقعا؟

خندید.  سر ایستگاه باید از اتوبوس پیاده می شدم.  تا دم در رفتم و برایش دست تکان دادم:

-توی بهشت می بینمت.

سر تکان داد که ان شاءالله.  هنوز می خندید.  دلم می خواست بهشت درونش را نشانش بدهم.  راستی واقعا بهشت کجاست؟ آن جا که برایمان وصف ش کرده اند یا آن جا، آن نزدیکی، که خود سراغ داریم؟

+  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 4:56 PM  ؛  کارمن 

از وسطای بازی پرتغال-ایران در جام جهانی ۲۰۰۶ دیگه هیچ بازی ملی ایران رو نگاه نکردم.  یادمه پرتغال داشت پنالتی ش رو میکاشت که لرزش بدن من بیشتر شد و عرق سرد تموم وجودمو خیس کرد.  همسر گرامی ازم خواهش کرد برم توی اتاق خواب.  در اتاق خواب رو هم بستم.  سرم رو زیر پتو -تو اون گرما!!!- نگه داشتم که صداش به من نرسه.  می لرزیدم و گریه می کردم.  حالم خیلی بد بود.  چند سال قبلش هم بازی ایران و چین بود که یکی از بچه ها یکی از این جوجه چینی های سیریش رو هل داد و اخراج شد، تابستون سال ۸۲ یا ۸۳ بود گمونم. یادمه با هر ۴ گلی که خوردیم ازشون، من دو دستی توی سرم کوبیدم و تا چند روز سردرد داشتم.  خلاصه خیلی وقته دیگه بازیای تیم ملی رو نمی بینم.  برای همین کمتر دلم می سوزه و کمتر حرص خوردم بابت "معرفت فوتبالی" آقای سر مربی.

 همه اینا رو گفتم که بگم بازیای اخیر تیم عراق و قهرمانی امروزش در فینال جام ملتهای آسیا منو یاد یه خاطره ی دور انداخت در پاییز سال ۶۸، یعنی یک سال و نیم بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸.

من پشت کنکوری بودم. از طرف آموزش و پرورش استان مازندران ما رو به عنوان برگزیدگان شعر استان برده بودن اصفهان، کنگره بزرگداشت صائب تبریزی.  یکی دو روز مونده به آخر کنگره،  یه بازی دوستانه!!!! بین ایران و عراق برگزار شد.  غروب بود.  تعداد پسرهایی که توی سالن کنگره رادیو دم گوششون گذاشته بودن کم نبود.  فکر کنم مجری برنامه یک بار تا پایان بازی نتیجه رو خبر داد.  بعد از سخنرانی ها و وسط شعرخوانی ها بود که بازی تمام شد.  یکی از دخترها که قبلا شعرش رو خونده بود و دیگه نوبتش نبود، اومد روی صحنه و خواند (نقل به مضمون):

 

صفر-صفر

هیچ گلی از دروازه ها رد نشد

...

پشت  آن دروازه اما

پنجاه هزار پرستوی در بند

در آرزوی کوچ به میهن اند...

 

اون موقع واقعا پنجاه هزار اسیر در عراق داشتیم که اون خدازده صدام، گرو نگه داشته بود.  گریه ی مجری، اشک خودم، بغض اون دختر شاعری که اسمش یادم نمیاد، هنوز از یادم نمیره.  چند ساله؟ خدایا هیجده سال گذشته؟ کی شد هیجده سال؟

***

بگذریم.  امروز اما عراق سرنگون شده، عراق خون آلود، عراق انتحار و انفجار می رقصد از شادی پیروزی.  ما یعنی این ۷۰ میلیون، اما نگران.  امریکا چوب گذاشته لای چرخ که ممکنه سلاح اتمی تولید کنید، پس تعلیق کنید این غنی سازی را، گفتیم نه، تحریممان کردند.  آنهم اساسی.  بانکهای خارجی دیگر ما را به معامله نمی شناسند.  جیب بانکدارهای دوبی پر از کمیسیون باد.  پرونده ی حمله به ایران هنوز روی آن میز کوفتی دولت امریکاست.  همه جا هم که داریم می بازیم.  شادی که روحمون رو سه طلاقه کرده، در عرصه ی علم که دانشگاهمون تقریبا رده ی آخره، عرصه ی ورزش هم که فوتبالینا!!!!  دیگر چه داریم که ببازیم؟  گیریم همه ی بچه های دانشجو آزاد شدن.  گیریم زندانی سیاسی نداشتیم.  مگر چه میخواستیم بکنیم؟  مگر چه می توانیم بکنیم؟

اینرا یکی دو جا گفته ام و با اینکه هرگز حرفی یا کامنتی رو که جایی گذاشتم خودم در بلاگم نیاوردم ولی این یک بار رو استثنا می کنم:

از همه ی رودخونه های ایران که پر آبشون زاینده رود و کارون و دز هستند، یکیشون به باتلاق گاوخونی می ریزه، یکیشون که کارون باشه میاد به شط العرب می پیونده، میشه اروند و می ریزه به خلیج فارس.   رود دز رو یادم نمیاد مستقیم به خلیج می ریزه یا میاد به کارون می پیونده.

حرفم اینه که آبهای خروشان این مرز و بوم که از برفهای پاک کوههای بلند این مرز پرگهر راه می افتن یا به دریاچه های شور و کوچک می ریزن (بجز خزر و ارومیه که بزرگن ولی خب شورن، شور!).  یا مرزی اند و نصفشون مال همسایه ست مثل اترک و ارس و اروند و یا میرن به باتلاق گاوخونی ختم میشن، جالبه این کشور ما، دور و بر یه کویر بزرگ، چن تا رشته کوه هست و درختی و رودی که هیچکدومشون به هم نمی پیوندن.  حالا آبهای پاک رو بگیرید مثلی از جریانهای فکری مورد دار همه مان.

آیه ی یاس شدم میدونم.  ولی میخوام با قصه ی پادشاه شهر سنگستان حرفو تموم کنم:

شهریار، وقتی از کبوترا می شنوه راه شکستن طلسم مردمش که سنگ شدن توی یه غاره.  می ره اونجا و فریاد میزنه آیا امید رستگاری نیست؟  و پژواک صداش میگه:

... آری نیست

... آری نیست

... آری نیست

+  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 4:55 PM  ؛  کارمن  | 

ده سالی هست که ازدواج کرده ام و در این سالها همیشه با خانواده مسافرت رفته ام.  بعد از کلی دعا و نیایش دوستان شفیق و رفیق و کلی از خودگذشتگی همسر گرامی، ایشان اجازه!!! (روی این کلمه تاکید دارم) داده با دوستام برم شمال!  ولی شرط گذاشته چند روزی که شمال هستم، سیگار نکشم!!!  بهش گفتم عزیز دل! من که کلا کم سیگار می کشم (حد اکثر دو پاکت در ماه)، اونجا هم همین!  میگه نه!  شرط من اینه که قول بدی اونجا اصلا سیگار نکشی!  بهت اجازه نمیدم.  این در حالی ست که من برای اولین نخ سیگار که در ۳۰ سالگی کشیدم هم ازش اجازه نخواستم.  البته اون یه پاکت وینستون که عموی گرامی زیر بالش من جا گذاشته بود و خداییش ۱۵ نخ سیگار رو در ۱۰ سالگی دود فرمودیم رو لطفا بذارید به حساب کنجکاوی کودکانه!

دارم فکر می کنم:

  1. آیا قول بدم سیگار نکشم و برم؟
  2. آیا بگم باشه ولی سیگارمو بکشم؟
  3. آیا به اعتراض این شرط تخمی فضایی اصلا شمال نرم؟

خودم سومی رو بیشتر دوست دارم.  حال نمیکنم به کسی دروغ بگم.  ولی خب فکر کنم اصلا قولی که همسر گرامی ازم میخواد در خوزه ی اختیاراتش نیست!  خداییش و شیطانی ش نیست!  فقط ایرانی ش هست!

همونقدر که بعضی از این خانوما که توهم فیلمفارسی دارن به شوهراشون یا چه میدونم زیدشون میگن «اگه منو دوست داری سیگار نکش!»  میگم آخه دلبرم دلبر!  خانه خرابتم!  سیگار نخی ۱۰۰ تومان رو رقیب خودت میدونی؟  اصلا چرا باید بخاطر تو از همه چی گذشت؟  نمی گی شاید یه روز خاطرتو نخوام بس که بی همه چیزم کردی؟

***

یادمه اوایل ازدواج، شاید همون ماه اول، همسر گرامی ازم قول خواست اگر خودش مرد، هرگز ازدواج نکنم!!!  من البته خیلی متعجب و متفکر قول دادم (لازمه بگم چرا؟).  کلا همسر گرامی خیلی به مرگ فکر می کنه خیلی درباره ش حرف میزنه و تعارفات از این دست که الهی ۱۲۰ ساله بشی یا خدا مرگم بده و یا زبونتو گاز بگیر هم بین ما متداول نیست.  گر چه هر بار با حرفاش عین ابر بهار اشک می ریزم، بی صدا!

دو سه سال پیش چند باری بهم گفت من اگر هم از دنیا برم خیالم بابت همه چی راحته، چون تو زن توانایی هستی و از پس زندگی برمیای، جوونی، ازدواج کن و خوب زندگی کن!  آخرش گفتم حالا چرا زدی به صحرای کربلا؟  تازه مگه قولی که ازم گرفته بودی یادت نیست؟  گفت چی؟  گفتم همونی که هرگز بعد از تو ازدواج نکنم!  گفت خانومی این یه درخواست غیرمنطقی ست.  وقتی آدم می میره دیگه تعلقی به این دنیا نداره و ضمنا انسان زنده باید زندگی کنه!

اول اینکه از تصور ازدواج حالم بهم می خوره!

دوم اینکه خیلی جالب بود منطق همسر غیرتی و حسود و خلاصه تمامیت طلب گرامی که از اونچه قلبا آرزوشو داشت و فکر می کنم داره، به نفع زندگی کنار کشیده!

سوم اینکه شاید همسرم یه روزی اینو هم متوجه بشه که منطقی نیست به من اجازه بده توی مسافرت سیگار بکشم یا نه!

بازم یک هیچ به نفع زندگی؛ عجالتا می رویم شمال!

+  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:17 AM  ؛  کارمن  | 

آخرین روزای سال گذشته بود.  برای انجام کاری رفته بودم بیرون از شرکت.  موقع برگشتن سر چهارراه جهان کودک غلغله ی مسافر بود.  تاکسی ها هم همه دربست میرفتن یا اصلا ترمز نمی کردن.  یه پراید هاچ بک سفید ایستاد و جوانی میان قد و عینکی با موهای بلوطی رنگ کمی بلند و آشفته (رنگ موهاش فابریک بود جون شما) و ریش و سبیل پروفسوری ازش پرید پایین و گفت جردن ۴۰۰ تومن!!!

کرایه معمولی این راه ۲۰۰ تا ۲۵۰ تومنه.  ولی خب منم مثل سه نفر دیگه سوار شدم.  خانم جوانی جلوی ماشین نشست و من با دو تا آقای میانسال و محترم دیگه عقب نشستیم. راننده دوباره تاکید کرد که جردن ۴۰۰ تومنه ها!  من خب می میرم اگه طرف رو شهید نکنم، گفتم حالا این بیشتر گرفتنت اگه خوشحالت میکنه بگیر دیگه اینقدر چرا تکرارش میکنی؟؟ ماشین را راه انداخت و گفت خب خرج داریم ما هم!!  گفتم تو که اصلا قیافه ت داد میزنه مسافر کش نیستی ۵ راه که بری و بیای تازه میشه خرج یه شب سیگار و کافی شاپ جنابعالی تازه اونم با نوشابه های بهداشتی...  خندید.  بقیه هم لبخندی بر لب.

۵ ثانیه اول همه خوشحال و خندان بودیم که تاکسی گیر آوردیم ولی بعد همون ۵ ثانیه لبخندها خشکید و چشمامون شروع کرد به فکر کردن به جای مغزامون.  تودوزی درهای ماشین قرمز بود با نقشهای عجیب و غریب صندلی ها ماشین هم دست کمی نداشتن. فرمون ماشین یه نیم دایره ی زرد بود با قطر یه ظرف میوه خوری.  آویز آینه شم یه چیز عجیب.

گفتم چه ماشین شادمنگولایی!! و آقایی که درست پشت سر راننده نشسته بود و من اسمش رو میذارم باکلاس، گفت پسر جون  اول بذار از همین فرم مو و سرت (یعنی بدون اینکه چهره رو ببینه) بگم چن سالته... ۲۴ سال!!!  راننده کمی متعجب گفت درسته. باکلاس گفت بگو ببینم دکوراسیون اتاقت پر اسکلت و اینجور چیزا نیست؟  عکسای روی دیوارش چیه؟  راننده گفت دیوارای اتاق مشکی یه دیوارشم لکه های قرمز داره روشم پر عکس جن و روح و این جور چیزا، چن تا عقرب هم از سقف آویزونه.

جالب بود.  به راننده گفتم میدونم مهندسی، فقط بگو چه رشته ای؟؟؟  گمونم راننده خیال کرد ما یه دسته فالگیر هستیم که داریم پروژه ی پایان تحصیلمونو تکمیل می کنیم.  برگشت و رو به من گفت رشته نفت و گاز دانشگاه امیرکبیر!  بازم جالب بود.  از باکلاس پرسید چطور حدس زدید و او گفت خب من خیلی راحت از روی چهره ها همون لحظه ی اول خیلی چیزای آدما میاد دستم، بعد کارتش رو به ماها داد که مهندس فلان مدیر مشاورین مسکن فلان.  بحث کشیده شد به مسکن.  راننده پرسید مثلا یه خونه اینجاها رهنش چند میشه؟  باکلاس جوابشو داد. منم که کارمن باشم چون فعلا توی جردن مستاجرم یه چیزایی در باب مستاجری در جردن پرت کردم... ترافیک سنگین جردن رو با بگو و بخند و قهقهه طی کردیم و من سر خیابون محل کارم که اونم توی جردنه از تاکسی پیاده شدم.

***

بعد عید، هفته ی سوم فروردین، یه روز که باید می رفتم به مدرسه ی امیر و با معلمش بابت تنبیهی که توی کلاس شده بود دعوا می کردم سوار تاکسی شدم. دیدم خودشه.  همون راننده ی مهندس نفت و گاز!! همون لحظه خانوم مسنی که روسری و مانتوی طوسی روشن به تن داشت بدون آرایش بود و کامل حجاب کرده بود گفت گاندی!! راننده گفت مسیرم اونجا نیست.  خانومه گفت تا همون اولای گاندی میرم پسرم. راننده گفت مسیرم نیست من میرم آرژانتین ولی بیاین سوار شین می رسونمتون!  نشست جلوی ماشین.  راننده نگاهی به من کرد و گفت سلام چطورین؟ منم گفتم سلام مهندس سال نوت مبارک!   تبریک سال نو رو گفت و پرسید شما توی جردن خونه خریدین بالاخره؟  گفتم مهندس پولم کجا بود؟  همین الانشم قاچاقی جردن نشین هستیم.

تنها مسافر غیر از من همون خانم مسن بود که گفت:  خونه تو جردن ارزونه، فقط وقتی ایشالاه خواستی بری برای معامله، قبلش دو رکعت نماز بخون و سه دور تسبیح حضرت زهرا...  من با شیطنت ولی صادقانه پرسیدم ببخشید تسبیح فاطمه زهرا رو از کجا می خرن؟ (جدی فکر کردم یه جور تسبیح خاصه خب!!)  خانم گفت چی؟  چطور نمیدونی؟ راننده که با شیطنت از آینه به من نگاه میکرد گفت منظورشون همون ذکر ۳۳ تا الله اکبر و...  گفتم فهمیدم... خانم مسن حرفمونو قطع کرد که چطور غذا خوردن بلدی، عشق بازی کردن بلدی ها؟ اونوقت نماز و تسبیح... اونقدر قهقهه من و راننده بلند بود که نفهمیدم دیگه چیا گفت.  در حال ریسه رفتن گفتم غذا خوردن که بلد بودن نمیخواد... گفت نه چطور بلدی عشق بازی کنی خودتو درست کنی بیای خیابون... با چشمکی به راننده گفتم آخه من مسلمون نیستم... ولی اون بدبخت سونامی و یازده سپتامبر و صحرای کربلا رو باهم قاطی کرده بود و می ریخت سر من بینوا... فقط مونده بود با کیف و چتر بزنه توی سرم. ما هم که می خندیدیم... به راننده گفتم ببین بعد میرداماد پیاده م کن، سر کوچه ی مدرسه... خانومه گفت بگو ببینم شوهر داری؟؟؟؟ همینطور که ریسه می رفتم پیاده شدم و قیافه ای حسرت زده گرفتم و گفتم فعلا یکی دارم همه ش یکی... مهندس خداحافظ!! قهقهه ی من و راننده پیچ خیابونو پر کرده بود.  به نظر شما من صلاحیت داشتم برم در باب تعلیم و تربیت برای معلمی که پسرم رو کتک زده بود داد سخن بدم؟

***

نکته و نتیجه ی اخلاقی:  ای که عشق بازی بلدی، خبر مرگت نگو چیز دیگه ای بلد نیستی، یکهو دیدی یه چی شد ها!!!

+  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:15 AM  ؛  کارمن  | 

توی پست پرسشهایی از سر ملنگی گفته بودم اگه چیزی رو با تموم قدرت ذهنیم بخوام حتما به من دررسد.

***

یه ماه تموم کانال One TV که تازگیا اسمش شده Dubai One روزشمار اسکار گذاشته بود. از سه هفته پیش مرخصی روز دوشنبه رو گرفته بودم که با خیال راحت به اسکارم برسم. اما از فردای ضرب الاجل قطعنامه ی شورای امینت انگاری اسکار هم جزو تحریمهاست پخش برنامه های این کانال قطع شد.  به همه ی نصاب هایی که میشناختم زنگ زدم و خلاصه دست به دامن هر کی شدم نمیدونست فرکانس جدید چیه. هر شب کارم شده بود search کانال بلکه یه جوری پیداش کنم. نشد که نشد اما خب یه چن تایی کانال خوب توی اون کانال گردیا پیدا کردم. یکیش کانالی بود که رقص بلغار یا مجار نشون میداد خوشم اومد گذاشتمش یکی دو تا بعد این کانال Dubai One که سرفرصت خوب بررسیش کنم.  خلاصه دیشب غمگین و افسرده خوابیدم. صبح از غصه ساعت 6 بیدار شدم در حالی که روزای عادی زود تر از 7 محاله بیدار شم. خلاصه به اولین چیزی که فکر کردم این بود که حالا یک ساعت و نیم از شروع مراسم گذشته. همسر گرامی رو راهی محل کارش کردم و درست بر خلاف عادت 4 ساله که صبح ها قبل از دستشویی حتی اول رادیو فردا رو روشن میکنم همونجور پریشون روی کاناپه دراز کشیدم و زل زدم به صفحه تلویزیون خاموش. 20 دقیقه ای گذشت که مذبوحانه روشنش کردم و گذاشتم روی VOA طبیعتا خبری نبود. دوباره با غصه و ناامیدی کانال Dubai One  رو امتحان کردم قطع بود. از کلافگی دستم گرفت به دکمه ی ریموت و رفت روی اون کانال بلغار یا مجار که گفته بودم... خشکم زد... خود خودش بود!  اسکار ۲۰۰۷.

با شادمانی بی حد و حصر حتی بی حد و حصر تر از روزی که ترمز قطار پروژه ی هسته ای برید نشستم پای تلویزیون.  بعدش ساعت 10 رسیدم شرکت. با نیش باز.

+  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:9 AM  ؛  کارمن  | 

 

ما توی مکتب، زبان و ادبیات آلمانی می خوندیم.

***

شنبه ها گروه زبان آلمانی تعطیل بود.  اولین یکشنبه مهرماه سال ۱۳۶۹ اولین روز مکتب من بود.  از ساعت ۷.۳۰ صبح اونجا بودیم.  استادمون نیومده بود.  ما هم کلی جوّ ز گهواره تا گور اخذمون کرده بود شاکی شدیم و به تنها کسی که توی سالن بود و معلوم بود دانشجو نیست اعتراض کردیم.  دانشجوهای ترم بالایی بر و بر بهمون نگاه میکردن.  ما چند نفر بودیم همه هم دختر. ایش ش ش حالم از مثبت بازی بهم میخوره.  خلاصه کلی رفته بودیم بالای منبر که یعنی چی کلاس تشکیل نشده؟  برای چی استاد نباید بیاد و... شما تذکر بدین و... طرف هم کلی قیافه گرفته بود و یادم نیست چی جواب میداد.  چند روز بعد با چشمای خودم یارو رو طی و جارو بدست دیدم مشغول نظافت!

***

پاییز سال ۷۳ یکی از درسهای سه واحدی ما توی ترم آخر، سخنرانی بود.  یعنی یه موضوع انتخاب می کردیم و درباره ش حد اقل ۲۰ دقیقه صحبت می کردیم.  سوفیا در باره آینده و ازدواج جوونها صحبت می کرد. آخرش هم با جمع بندی بازار کار و گرانی نتیجه گرفته بود که هر کی زن میخواد اول باید بره بانک بزنه.  استاد ازش پرسید از مشکلات گفتی ولی از عشق نگفتی.  سوفیا گفت: با عشق میشه فقط یک کیلو شکلات خرید.  استاد فکش اومد پایین.  تا آخر ترم هی میگفت خانومی که میگه با عشق یک کیلو شکلات می خرن جواب بده.

***

توی همین کلاس سخنرانی یه بار بحث کشید به ایده آل ها.  تقریبا یک سوم بچه ها میگفتن ایده آل یعنی یه چیز دست نیافتنی.  به من که رسید (من ایده آل رو دست یافتنی میدونستم) گفتم ادامه تحصیل و زندگی و کار در یه محیط فرهنگی (که نشد) یکی گفت آهنگسازی (و شد) یکی دیگه هم ادامه تحصیل گفت تا سطح عالی (فکر میکنم حالا دیگه دکتراشو از آلمان گرفته).   یه مهمون آلمانی توی کلاس داشتیم.  پسری بود هم سن و سال خودمون که اسمش یادم نمیاد.  استاد از اونم پرسید.  جواب داد زندگی کن و بذار بقیه هم زندگی کنن.  همون لحظه از حقارت ایده آل خودم خجالت کشیدم.

***

بازم سال ۷۳.    درس روش تحقیق با دکتر حیدریان- توی سریال ارتش سرّی کسلر رو یادتون هست؟  دکتر حیدریان عین کسلر مقرراتی و یخ بود و توی سختگیری، حضور و غیاب و انداختن بچه ها سرآمد همه استادا اونم با نمره ۲ و ۳.  اون روز همزمان با ساعت درس ایشون آقای رفسنجانی که اون موقع رئیس جمهور بود برای سخنرانی اومد مکتبخونه ما (شهید بهشتی).  ما هم پامونو توی یه کفش کردیم که استــــــــــــــــــــــاد میخوایم بریم سخنرانی آقای رفسنجانی.  از ساعت ۹ تا ۱۰ صبح که کلاسمون شروع میشد باهاش چونه زدیم تا بالاخره رضایت داد.  کلّ بچه های کلاس چهار پنج تا ماشین شدیم رفتیم هتل هایت!  هوار شدیم سر یکی از بچه های کلاس که خیلی پولدار بود.  بدبخت همه مون رو مهمون کرد.  دمش گرم.  جونم براتون بگه هنوز داشتیم تصمیم می گرفتیم چی بخوریم که یکهو یکی از پسرا فریاد زد: دکتر حیدریان!  و بخدا قسم هیکل دو متری ش رو روی کف زمین بین میز وسط و مبلی که روش نشسته بود جا داد.  ما هم صحنه را دیدیم و به خود ریدیم.  پسرای دیگه مون گفتن اینجوری ضایع میشه پاشدن رفتن استاد رو آوردن سر میز ما.  همه با نیش باز گفتیم سلام استاد.  گفت خـــــــوب آقای رفسنجانی اینجا سخنرانی دارن؟  از بدبختیمون زدیم زیر خنده.

***

فکر می کنم ترم ۶ بودیم.  همین دکتر حیدریان سر کلاسمون بود.  یکهو زد به صحرای کربلا و گفت جنایت فقط این نیست که آدم بکشی وقتی بچه به دنیا بیاری ولی نگران تعلیم و تربیتش نباشی که چی تحویل جامعه میدی هم جنایت کردی.  همه ش هم تقصیر این خانومهاست! هی می گفت و هی تقصیر رو گردن خانوما می انداخت که دیگه طاقتم طاق شد با صدای بلند و خیلی گله مند گفتم چرا استاد؟  آخه خانوما چه جوری به تنهایی میتونن بچه دار بشن؟  کلاس رفت رو هوا.  مردای زن دار کلاس که ولو شده بودن رو صندلیاشون.  یکی دوتا از بغلدستیا گفتن خاک برسرت.  من هاج و واج منتظر جوابم بودم (آخر شاسکول به من میگن).  استاد با پرستیژ، با لبخندی که به صورت ریده شده بود انگار، من من کرد که خانوم منظورم این بود خانوما اصرار دارن بچه دار شن.  مگه کسی حرفش رو شنید.  وای چه همه سکسی بود حرف ما.

***

بازم سال ۷۳.  توی کتابخونه ی گروه زبان آلمانی بودیم.  دکتر حیدریان داشت از خوبیهای ازدواج می گفت.  یکهو زیبا ازش پرسید استاد پس چرا خودتون از همسرتون جدا شدین؟  دکتر گفت: خب آدم بین آزادی و رفاه باید یکی رو انتخاب کنه!

***

ترم آخر بودیم (در همون سال ۷۳).  درس معارف ۲ لعنتی شده بود به روح من توی استرس درسای سنگینی که داشتم.  این به کنار، حوصله مزخرف شنیدن نداشتم.  ناچار با هزار بدبختی یه کلاسی پیدا کردم که با درسای تخصصی م تداخل نداشته باشه.  روز اول کلاس بود.  نمیدونم آخونده اسمش چی بود.  درس رو شروع کرده بود با نقش آدمای تاریخ ساز.  شاهان، دانشمندان، انبیا.

خلاصه حرفاش این بود:

۱- شاهان: که جز زور و زر و تزویر برای خلق الله نداشتن.

۲- دانشمندان: ممکنه یه کارایی کرده باشن ولی باز نقش مثبتی در سیر تکامل تاریخی انسان نداشتن...

۳- انبیا: دانی و پرسی؟

مطلبو کش میداد و هی دلیل هایی از نوع حرفای بالا می آورد.  یه جوجه جعلقی هم توی کلاس بود (با ظاهر سوسولی و ریش تراشیده و پلیور آبی کاربنی ش که هرگز یادم نمیره) هی در تایید حرف استاد مربوطه میگفت استاد از اونجاییکه اسلام کاملترین دینه... استادم هی میگفت احسنت احسنت برادر.  باور کنید صدبار خواستم از کلاس بزنم بیرون ولی شاید خریّت شایدم نخریّت منو سر جام نشونده بود.  نمیدونم داشت درباره دانشمندان و نقش کشکی شون در تاریخ چی می فرمود که صدامو گذاشتم سرم و گفتم استاد؟  گفت بله خواهرم.  گفتم نمیشه نقش آدمایی رو که هر کدومشون به بشریت خدمت کردن رو اینقدر نادیده بگیرین. اگه واقعا میخواید نقششون رو در تاریخ بررسی کنید حداقل باید اونا رو با پیغمبر زمان خودشون مقایسه کنید.  اصلا بگید پیغمبر زمان سقراط کی بوده؟ و بلندتر و قاطع تر سوالم رو یک بار دیگه تکرار کردم:  پیغمبر زمان سقراط کی بود؟

کلاس خفه شده بود.  جنبنده ای جیک نمیزد.  استاد با یه مکث ۱۵ ثانیه ای گفت خواهرم جواب شما رو بعد از کلاس میدم.  بعد کلاس یه ۱۰ دقیقه ای سر جام نشستم و زل زدم بهش سرشو با بچه های کلاس گرم کرد و بعدشم رفت.  نه استاد دیگر ما رو دید نه من دیگر سر کلاس رفتم.

چند هفته بعد بخشنامه ای روی بورد دیدم که هر کی ۲۰ واحد عمومی پاس کرده باشه میتونه بقیه درسای عمومی ش رو حذف کنه چون کلّاً درسای عمومی مکتبخونه ای به ۲۰ واحد کاهش یافته بود.

آنک معارف ۲ را حذفیدم.

+  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:1 AM  ؛  کارمن  | 

شعر رو حفظ نبود.  کتاب هدیه های آسمانی (همون کتاب دینی خودمون) رو دستم گرفتم و براش دوبار خوندم.  دو خط اول و دو بند آخر رو یاد گرفت.  بهش گفتم  امیر جون دو بار هم خودت بخون حفظ میشی.  ممکنه فردا توی امتحانت خانوم ازت بپرسه.  حفظ نکرد. گفت خیلی چرته.  از این شعر ناصر کشاورز خوشم نمیاد.  خیلی بد گفته شعر رو... 

مثل همه ی مادرهای احمق زبون نفهم بهش اخم کردم و دوباره شروع کردم شعر رو براش خوندن.  یک لحظه که سرم رو از روی کتاب بلند کردم دیدم  دستاش به کف زمینه، شکمشو تکیه داده به لبه ی مبل و لنگاش الانه که بره توی چشمام.

دعواش کردم.  باهاش قهر کردم.  اون شب دیگه درس نخوند.  صبح فردا هنوز با من قهر بود.  بهش گفتم آدم درس رو چون خوشش بیاد نمیخونه حیفه که خانوم اینو از تو بپرسه و بلد نباشی.  گفت اصلا صبر کن... رفت کتاب فارسی اش رو آورد... من میگم این شعر ناصر کشاورز به درد نمیخوره... .  بعدش شعری از همین یارو رو نشون داد که انصافا خیلی قشنگ بود و گفت ببین به این میگن شعر.  نه اون یکی که هی میگی حفظش کن.  اون خیلی ضایع ست.  خودمو از تک و تا نینداختم.  ولی حسابی خنده م گرفته بود.  گفتم راست میگی خیلی ضایع ست.  میخوای حفظش نکن.

***

راستش تازه با حرف امیر یاد خودم افتادم. منم امکان نداشت چیزی رو که مزخرف میدونستم حفظ کنم. چقدر بد شده که بزرگ شدم اونقدر که وظایف و تکالیف پسرم از شعورش برام مهم تر شده.  پسرک ۸ ساله ی من مواظب شعور خودش هست و من که مادرش هستم یادم رفته بود.  چقدر خوبه که خودش یادش بود.

نتیجه آموزشی:  گور پدر نمره...

+  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 1:4 AM  ؛  کارمن  | 

چند وقت پیش، وقتی هنوز روزنامه شرق توقیف موقت!!! نشده بود، راس ساعت ۵/۱۲ شب يه اتفاق گروتسک برام پيش اومد که خدا کنه از همه دور باشه:

يه هفته و نيم بود وقت نکرده بودم روزنامه بخونم اما اون شب بالاخره روزنامه ديروزشو خوندم!  بقيه اون يه هفته و نيم گذشته رو هم گذاشتم برای آخر شب چهارشنبه که کلک همه شونو بکنم و به روز!!! بشم.  در ساعت فوق الذکر بالاخره شرقه تموم شد و رفتم يه دوش بگيرم.
 
حموم ما توی اتاق خوابه.   شریک زندگی از ساعت ۵/۱۰ خوابيده بود.  يواش در حمومو وا کردم که يکهو يه موجود سياه مثل تير غیب از من جلو زد و رفت توی حموم.  متاسفانه سوسک نبود.  لامپ حمومو که روشن کردم ديدم يک فروند خرمگس درشت نشسته روی لبه توالت فرنگی.  دمپايی رو برداشتم که خدمتش برسم از جا پريد. واقعا کاش سوسک بود! حالا لامصب مگه يه جا ميشينه... دردسرتون ندم مثل شصت تير طول و عرض حمومو می رفت و می اومد و منم که دمپايی بدست در حالت آماده باش...
 
در حموم بسته بود، ترسيدم اگه بازش کنم شریک زندگی بيدار شه يا اینکه اون مگس الاغ!! (خرمگسه رو میگم) بره توی اتاقی که ثمره ی زندگی خوابیده بود.  به هر ترتیب سه چهار دقيقه ای گذشت ديدم نمی شينه.  از فرط چندش می لرزيدم و با احتساب طنين وزوز اون الاغ پرنده يه رزونانس حسابی راه افتاده بود.
 
ديدم اينطوری نميشه علیرغم اینکه تربيت خانوادگی اجازه نمی داد، دو تا فحش مادر نثارش کردم و... دوشو وا کردم همون ثانيه سوم دوش که مصادف با مسير ويراژ جناب خرمگس در ارتفاع پست بود و انصافا چه ويراژی... چسبيد به آب کف حمام.  با دمپايی ضربه ای بر سرش نواختم که آن دو فحش در مقابلش نوازش بود! آخيش!
 
درست پس از ادای کلمه ی اخیر از ته دل آرزو کردم کاشکی برای بعضی مشکلات و برخی مزاحمهای ذهن -حد اقل- آدم فقط پشت کنه و دوشو باز کنه.

حمامتان مدام بی خرمگس باد
+  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:39 AM  ؛  کارمن  |