روس باشی، حاصل یک پیوند نافرجام باشی، در فقر و تنگدستی زندگی کنی و در نوجوانی با مادر به فرانسه مهاجرت کنی، باز هم زندگی سخت و طاقت فرسا باشد و در عین حال مادرت همیشه و هرروز با صدای بلند بگوید پسرم روزی سفیر فرانسه خواهد شد... همه به مادر الکلی و بد دهنت بخندند جز موسیو فلانی که همیشه می گفت باور می کند که سفیر خواهی شد و فقط روزی که سفیر شدی هر جا که رفتی مرا به یاد آور... و تو وقتی در قامت سفیر فرانسه همیشه و همه جا با هرکس حتی با ملکه الیزابت دوم، ملکه ی انگلیس که روبرو شدی بگویی موسیو فلانی... و ملکه با وقار و سردی یک انگلیسی به جمله ی نامربوط تو در آن موقعیت گوش کند...
اینطوری تو می توانی خودت را جای رومن کاسو بگذاری که بعدها و طی فعل و انفعالات بسیار به رومن گاری تغییر نام داد. سفیر فرانسه و نویسنده ی رمانهای رختکن بزرگ، میعاد با سپیده دم، سگ سفید، خداحافظ گاری کوپر و مجموعه داستانهای پرندگان می روند و در پرو می میرند.
اینها کتابهایی ست که من از او خوانده ام. قطعه ی زیر از داستان کوتاه پرندگان می روند و در پرو می میرند نوشته ی رومن گاری و به ترجمه ی ابوالحسن نجفی ست:
به هر حال باید این را قبول کرد: همیشه برای همه چیز توضیحی علمی هست. البته میتوان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهد دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد داشت. کمی شاعر کمی خیال پرست... به پرو پناه می آوری، در پای جبال آند روی ساحلی که همه چیز به آن ختم می شود –پس از آنکه در اسپانیا با فاشیستها، در فرانسه با نازیها، در کوبا با غاصبها جنگیده ای- زیرا که در چهل و هفت سالگی هر چه باید بدانی دانسته ای و دیگر انتظاری نه از هدفهای بزرگ داری و نه از زنها: به منظره ای زیبا دلخوش می کنی. مناظر کمتر به تو نارو می زنند.
کمی شاعر کمی خیا... وانگهی شعر را روزی به شیوه علمی توضیح خواهند داد، به عنوان یک پدیده مترشحه داخلی بررسی خواهند کرد. علم از هر همه سو مظفرانه بر انسان تاخت آورده است. مالک قهوه خانه ای در ماسه زارهای ساحل پرو می شوی و تنها مونست اقیانوس است. اما برای این هم دلیلی هست: مگر نه اینکه اقیانوس تصویر زندگی ابدی، وعده ادامه حیات و تسلای آخرین است؟
کمی شاعر، کمی... خدا کند که روح وجود نداشته باشد: این تنها راه است برای او که اغفال نشود، به دام نیفتد. دانشمندان به زودی وزن دقیق، درجه غلظت، سرعت عروج آن را اندازه خواهند گرفت... وقتی آدم فکر میلیاردها روح را می کند که از آغاز تاریخ تا امروز پریده و رفته اند گریه اش می گیرد: یک منبع عظیم نیرو که به هدر رفته است. اگر سدهایی ببندند تا آنها را هنگام عروج جذب کنند، نیرویی به دست می آید که با آن می توان سراسر زمین را روشن کرد.
به زودی انسان تماما قابل استفاده خواهد شد. مگر نه اینکه از مدتها پیش زیباترین رویاهایش را گرفته اند تا از آنها جنگ و زندان بسازند؟
حمد باد مَلِکی را که مُلک هر دو جهان در تصرف اوست. بودِ هر که بود از بودِ او بود...
"رساله ی عقل سرخ" با جمله ی بالا آغاز می شود...
... شخصی را دیدم... محاسن و رنگ روی وی سرخ بود، پنداشتم که جوانست،
گفتم ای جوان از کجا می آیی؟ گفت ای فرزند، این خطاب به خطاست، من اولین فرزند آفرینشم، تو مرا جوان همی خوانی؟
گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته ست؟ گفت محاسن من سپید است و من پیری نورانیم، اما آنکس که ترا در دام اسیر گردانید (دست قضا و قدر)... مدتهاست تا مرا در چاه سیاه انداخت،
این رنگ من که سرخ می بینی از آنست، اگر نه من سپیدم و نورانی و هر سپیدی که نور بازو (به او) تعلق دارد چون با سیاه آمیخته شود سرخ نماید... و چراغ همین صفت دارد، زیرش سپید باشد و بالا بر دود سیاه، میان آتش و دود سرخ نماید...
...گفتم (حال که گذر از روی و میان دو کوه اول از سلسله ی یازده تایی قاف به هیچ روی میسر نیست) این کوهها را سوراخ توان کردن؟ گفت سوراخ هم ممکن نیست، اما آنکس که استعداد دارد بی آنک سوراخ کند به لحظه ای تواند گذشتن، همچون روغن بلسان... به خاصیتی که در وی ست.
***
و اما؛
آخرین حکایت "رساله ی عقل سرخ" از شیخ شهاب الدین سهروردی:
* گفتم ای پیر این چشمه ی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، اگر آن می طلبی خضروار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی.
* گفتم راه از کدام جانبست؟ گفت از هر طرف که رَوی، اگر راه رُوی (رهرویی) راه بَری.
* گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمی دانی، آنکس که این راه رود، چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی بچشم ندیده. پس اولین قدم راه روان اینست و ازینجا ممکن بوَد که ترقی کند.
...مدعی چشمه ی زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد اگر اهل آن چشمه بود به عاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند، پس او را بی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از آسمان بر سرچشمه ی زندگانی اگر راه برد...
چون از چشمه برآمد استعداد یافت چون روغن بلسان که اگر کف برابر آفتاب بداری و قطره یی از آن روغن بر کف چکانی از پشت دست بدرآید.
اگر خضر شوی (چون بلسان از کف دست) از کوه قاف آسان توانی گذشتن...
***
توضیحات داخل پرانتز از کارمن است و به تمامی از متن خود کتاب گرفته شده است. کل رساله هفده صفحه است.
ظهر جمعه سوم آبان ۸۶. گرم خواندن "ترس و لرز" کی یرکه گور بودم. همسر گرامی خونه نبود. از چند روز قبلش امیر صد بار این کتاب رو تو صد تا سوراخ قایم کرده بود. می دونست حواسم حسابی به این کتابه. دوباره اومده بود که سر به سرم بذاره اون روزا خیلی بی حوصله بودم و بداخلاق ولی اون لحظه دلم نیومد کج خلقی کنم. بهش گفتم قصه ی حضرت ابراهیم رو که می دونی این کتاب داره اینو بررسی می کنه که چطور ابراهیم حاضر شد پسرش رو به قربانگاه ببره. من میخوام نظر تو رو بپرسم. گفت بپرس. من عین جمله های خودشو آوردم، درسته که ۵/۸ سالشه ولی خب کتابخون درجه یکه، با من می شینه بابل و تاجر ونیزی می بینه. همینه که دایره ی لغاتش اینه.
- چرا ابراهیم قبول کرد که پسرش رو قربونی کنه؟
چون خودش فهمید که بـــایـــد این کار رو بکنه اما می دونست که خدا بچه ش رو نمی کشه.
- به نظر تو ابراهیم فکر می کرد نمی تونه بچه ش رو بکشه؟
نه! خودش از کجا می دونست؟ خودش باید می کرد. فقط خدا نمی خواست.
- خدا اگه بهش می گفت خودتو بکش راحت تر بود یا بچه ش رو؟
خودشو! چون بچه آدم مهم تر از آدمه. چون خود آدم بچه ش رو خیلی دوست داره.
- چرا ابراهیم نگفت خدایا مگه بی کاری؟
خدا بهش گفته بود این رو. وقتی آدم اینقدر خدا رو دوست داشته باشه این حرفیه که در مقابلش بزنه؟ خدا در هر کاری توانــاست.
- چرا ابراهیم به خدا نگفت چرا باید پسرم رو قربانی کنم؟
نمی فهمم سوال رو!
- چرا ابراهیم خودش را بجای پسرش قربانی نکرد؟
سوالای سخت می پرسی ها! چون خدا پسرش رو خواسته بود نه اون رو.
- ابراهیم وقتی داشت کارد می کشید می دونست پسرش نمی میره؟
نه! می دونست که خدا نمی کشه پسرش رو.
- اگه پسرش رو قربانی می کرد، تو درباره ی ابراهیم چی فکر می کردی؟
به خودم می گفتم خداوند پسری بهتر از این میتونه به من بده.
- توی اون سن و سال پیری ابراهیم؟
گفتم که! خدا در هر کاری تواناست! خب من میرم آب بازی کنم ولی هر سوالی داشتی بازم می تونی بپرسی.
آیا آن که ابراهیم را در خواب به قربانی فرزند خواند، خداوند بود؟ آیا خود، آن ایمان ابراهیم نبود که به تردید افتاده بود از حقیقت خویش؟
چه شد و ابراهیم به چه می اندیشید که چنان خواب دید و باورش کرد و دانست آزمونی ست بر سر راه او؟ کسی می داند آیا ابراهیم دغدغه ی بقای نسل و فرزند داشت یا نه؟ آیا همه آن آزمونها، از تبر بر دوش بت اعظم نهادن تا بر آتش شدن و تنها پسر را با همسری ترد و جوان در صحرای مکه رها کردن، از او یک ابر انسان نساخته بود آن سان که بر انسان چیره شده باشد و بند فرزند و وارثین روی زمین نباشد؟
تکریم ابراهیم، پدری که فرزند به مسلخ برد به ولیمه ی اطاعت و ایمان؟ آیا بزرگی و سترگی عمل ابراهیم را به انسان بودن او نسبت دادن ستم به او نیست؟
آیا ابراهیم مقابل ایمانش عصیان نکرد وقتی فرزند نوجوان سوار بر چارپا کرد به بردنش به مسلخ؟ آیا قصه قصه ی حریف طلبی ایمان نبود و رو کم کنی ابراهیم در به خاک رساندن شانه های ایمان؟
***
اگر فرزند ابراهیم به قربانی می رفت تاریخ ادیان ابراهیمی چگونه بود؟ تصور کنید تاریخ را بدون جنگهای صلیبی، جنگهای سی ساله ی کاتولیک-پروتستان، و اکنون، مسجد الاقصی، واتیکان و معبد سلیمان...
***
میانه ی "ترس و لرز" نوشته ی کی یرکه گور هستم. همان که به تماشای ایمان ابراهیم در به مسلخ بردن فرزند نشسته. ناتوان، خردمند، شیفته، بی طرف و صادق!
باز هم در این باره خواهم نوشت.
خانم منشی داشت جدول طرح می کرد. پرسید "رازی" را چه بنویسم؟ همکار حاضر جواب ما گفت: بنویس ذکریای آن معروف است!
*
شاگرد اتوبوس واحد به افسری که داشت برایش خط و نشان می کشید گفت: هر نامردی می تونه نون دیگری رو ببره! این روزا کسی که بتونه نون برسونه خیلی مرده!
*
هر ایرانی پیشرفت و ترقی را زمانی در زندگی خود حس می کند که پرتقال و کوکا را دانه ای نخرد، جعبه ای بخرد!
*
«من همه ش دوسال سوارش شدم!» این را خانم همکار مکش مرگ مای اتاق بغلی گفت.
«بعد طلاق گرفتم!» این را همکار بی تربیت اتاق ما گفت.
*
نابغه موجود تنبل و سربههوایی است که حوصله نمیکند دنبال چیزهایی بدود که همهی مردم دنبالش هستند.
*
وقتی که حرف میزنیم، بیشتر میخواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را. کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشههای خود ایمان داشته باشد، اصلاً حرف نمیزند.
*
بشر موجودی منطقی نیست. موجودی است منطقتراش. به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد، سعی میکند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانهای بیاورد.
همه از کتاب «يادداشتهای شهر شلوغ» که فکر کنم سال ۱۳۵۱ یا ۱۳۵۲چاپ شده باشد.
***
فریدون تنکابنی را بعد از ظهر تابستانی یک روز جمعه در کتابخانه ی شوهرخاله فریدون کشف کردم. چند سالم بود؟ شاید ۱۶ یا ۱۷سال شاید هم کمتر! کتابهای شوهرخاله سالهای سال است بدون اینکه خودش خبر داشته باشد در خانه ی ماست. البته هرکدام را که از خیابان انقلاب توانستم پیدا کنم بردم سرجایشان در کتابخانه ی شوهرخاله ی بینوا گذاشتم. از فریدون تنکابنی گفتن وقتی آثارش را نشناسی شاید لطفی نداشته باشد. اما من او را پیشتاز وبلاگ نویسی در جهان می دانم. در جهان!
نوشته های بالا تنها تعدادی از نکته گویی های اوست. اگر «یادداشتهای شهر شلوغ» او را خوانده باشید، شیرینی نوشتار کوتاه او را در شرح در و دیوار و پایین و بالای تهران حس می کنید که هرکدام دنیایی ست و به نوبه خود یک پست وبلاگی تمام عیار که ذهن را قلقلک می دهد. حرفهایی که هنوز بعد از ۴۰ سال- بله ۴۰ سال- کهنه نشده اند و حدیث شهر تهران، مردم ایران و فرهنگ سعید و باستانی این کشور گل و بلبل اند.
شاید فردا دیر باشد. شاید خیلی دیر باشد از فریدون تنکابنی گفتن که این روزها در آلمان زندگی می کند و آخرین خبری که از او دارم مصاحبه ی دو سه سال پیشش بود که در سایت گویا خوانده بودم.
***
درست بعد از گذاشتن نقطه در انتهای جمله قبل رفتم توی گوگل نام فریدون تنکابنی را جستجو کردم. خوشبختانه یه بلاگ پیدا کردم از نوشته های او! شاید بتوانم با ایشان ارتباطی برقرار کنم. نمی دانم. عجالتا در این پست یادی از او کردم! کاری که از همان اولین پست وبلاگم دلم میخواست انجام بدهم.
راه رفتن روی ریل
یادداشتهای شهر شلوغ
اندوه بی پایان
پول و تنها پول معیار همه ارزشها
سفر به بیست و دو سالگی
پیاده شطرنج
کتابهایی ست که از فریدون تنکابنی خوانده ام. شاید یکی دوتا عنوان از قلم افتاده باشد که اگر یادم بیاید تصحیح می کنم. همه را هم جز «یادداشتهای شهر شلوغ» و «پیاده شطرنج» را از همان کتابخانه کش رفته ام. هنوز چند تای آنها را در کتابخانه فریدون خان بی نوا جایگزین نکرده ام؟ روم نمیشه بگم، فکر کنم جز «اندوه بی پایان» بقیه هنوز پیش خودم باشه!
ای تف تو روت بیاد کارمن!
وسطای داستان، کورهای مادرزاد به اقامتگاه این کورهای ناگهانی که دارن توی یه ساختمون با هم زندگی می کنن حمله ور می شن و کنترل همه چیز اونجا رو بدست می گیرن و بالاخره می رسن به جایی که میگن اگه زنهای شما با ما نخوابن از غذا خبری نیست. زن دکتر، تنها انسان بینای اونجا که اتفاقا این راز رو حتی به شوهرش هم نگفته بود، وقتی گرسنگی جمع رو می بینه داوطلب میشه، همسرش رو می بوسه و میره به خوابگاه اونا. البته دختر جوان رمان هم میره...
من از همه کسایی که می دونستم این کتاب رو خوندن پرسیدم: «اگه جای زن دکتر بودین، اون کار رو می کردین؟»
تقریبا هیچکدومشون نمیدونستن منظورم کجای داستانه! شاید معیار نظر سنجی من درست نبود. شایدم تنها این منم که بعد از ۷ سال هنوزم از خودم می پرسم اگه جای زن دکتر بودم این کار رو می کردم؟
شما اگه...