شاید سال ۷۲ یا ۷۳ شایدم کمی زودتر فیلم "پری" را دیده بودم و این "کوزه به سرها" خیلی فکرم را مشغول کرده بود. یادداشتی در همین باره نوشته و با عنوان "بار امانت" برای ماهنامه ی "فیلم" فرستاده بودم. در صفحه ی نقد خوانندگان چاپ شده بود. امروز خیلی تصادفی در جایی که اصلا قرار نبود، پاره کاغذ چک نویس را دیدم و بدون کم و زیاد (با اینکه به ویرایش نیاز دارد) همینجا می آورمش:
مگر نه که کوزه ها از خاکند؟ مگر نه که آدم از خاک است؟ مگر نه که آفرینش انسان -قالبی خاکی با دل و جانی درون آن که عالی ترین نمونه ی آفرینش است- در نهایت ظرافت است و آنچه در این کالبد خاکی ست دل و جانی ست که از حقیقت مطلق به او رسیده؟ همین است که آن را دست زن، مادر، مظهر نگاهداری و امنیت می بینیم. آیا این کوزه به سرها و نگرانی اینکه کوزه ها سالم به مقصد برسند، اشاره به بار امانتی نیست که بر دوش آنهاست؟ بخاطر کوزه به سر ها! بخاطر بار امانتی که بر دوش ماست. بخاطر حقیقت.
... و شکستن، پرشدن، لبریز شدن و ترک خوردنش همه بدست ماست. نگران کوزه به سرهایی که حقیقت به کوزه دارند و خود فارغ از هست و نیست، سبکبال به سرچشمه می روند و یا از سر چشمه باز می گردند. نگران آنهمه حقیقت ناب و پاک بودن. نگران آنهمه حقیقت دست نخورده و بی غرض بودن امانتی که قرعه ی فالش به نام...
نگران اینکه در حقیقت گره خورده ی "خود"ت باشی و ببینی که کوزه به سرها حقیقت بکر و نابشان برسر، کوزه ها را آب می کنند تا تشنگی فروبنشانند. نوشیدن آب طبیعی ترین نیازهاست. حقیقت طلبی نیز.
چه بدانیم و چه ندانیم در همه ی ما حقیقت نابی هست، خام و بکر. گروهی حتی به بهای شکستن کوزه از بکارتش می گذریم تا به خودش دست یابیم، گروهی از آن می گذریم و همانطور خام نگهش می داریم گروهی تشنگی فرو می نشانیم و گروهی با نوشیدن آن جوانه می زنیم و سر به افلاک می ساییم و گروهی آن را می نوشیم و فقط زندگی می کنیم.
یادداشتی بر فیلم amores perros ساخته ی آلخاندرو گونزالس اینیاریتو که در فارسی به "عشق سگی" معروف است.
عنوان فیلم بیشتر به فحش می ماند! کاش یک راننده تاکسی مکزیکی را می شناختم (اسپانیولی باشد قبول نیست) که فارسی هم بداند، فیلم را ببیند و بگوید "عشق لامصب" به اصل عبارت نزدیک است یا نه؟ می دانم دیکته درست این کلمه "لامذهب" است اما عمق فاجعه امان نمی دهد. کلمه perros دو معنی دارد: 1/سگ 2/ بی رحم نکبت، لعنتی و... amore هم که می شد عشق!
نه فقط در زبان شیرین فارسی بلکه در زبانهای دیگر هم اسم حیوانات جای برخی فحشها را پر می کند. خود همین bitch که سگ ماده باشد (Love's A Bitch عنوان انگلیسی فیلم است) دشنامی ست که به هرزه ترین زن گفته می شود! معادل فارسی اش را –در درجه بندی غیر رسمی هرزگی- شاید پتیاره بتوان گفت. سگ ماده وقتی فحل می شود دنبال سگهای نر راه می افتد و اصلا به یک جفت مشخص بسنده نمی کند. پارادوکس تیتراژ فیلم را بیشتر حس می کنید؟ هر چه بگویید به روی چشم، اما amores perros یک فحش ناب است به هر چه نامش عشق.
پسرم امیر اصرار کرد. خیلی. امروز سی دی "اخراجی ها" رو گذاشت و من و همسر گرامی هم باهاش دیدیم. یه جایی فرمانده گفت الان تموم کفر در مقابل تموم اسلام ایستاده، کجان رستم دستان و سیاوش که ببینن شیرمردان ما به عشق حیدر کرار بدون گرز و کمان!! میرن به جنگ کفر. دوباره لجم گرفت.
یکی بخاطر اینکه بعد از قطعنامه تموم کفر شد "برادر". سفیر داد و سفیر ستاند. یک ریال هم از بدهی اش را به تموم اسلام نداد. دلم گرفت که رهبر کفر رو -بدون پس دادن تقاص تموم اسلام- دادن پارسال به دار کشیدنش.
دوم اینکه اینهمه تانک و کاتیوشا و آر.پی.جی و اف-۱۴ تو کفه ی ترازوی فرمانده محترم، حتی یک گرم از گرز و زوبین و کمان رستم و سیاوش و بیژن سنگین تر نبود؟
انکار گذشته ی پر اشک و خون قبل از اسلام این خاک خیلی کلاس بعد از اسلامی ها رو بالا می بره؟ همینه که در سوت ثانیه گذشته ی یک کسی مثل مسعود ده نمکی براش پاک میشه به راحتی یه صلوات بلند ختم کردن و واسه خلایق مرزشکنی خودی و غیر خودی می کنه. دمش گرم.
ببینین هر کسی حق تغییر دادن رویه ش رو داره. ولی این گذشته، چه خوب چه بد جزو شخصیت ماست کاریش نمیشه کرد. حرفی نیست که یک عمر سرزنش بابت کردار گذشته هم غیر منصفانه ست.
***
میدونم اگه بازم یه پفیوس دیگه به خاکمون چپ نگاه کنه، بازم مجید سوزوکی و حاج داوود های گمنامی هستن که بی ادعای درجه و غنیمت های سیاسی آینده میرن نبرد و با روی سفید و تن خونین تو خاطره ی بلند مدت این خاک پرگهر ثبت میشن. ممکنه من و تو و خیلی ها آلزایمر بگیریم ولی سپندارمذ، فرشته ی نگهبان این مرز و بوم، برای زرتشتی و کلیمی و مسلمون و غیره ی ما به یه اندازه خاک نگه میداره.
تو انکارت رو بکن مسعود خان ده نمکی، یا از این ور بوم بیفت یا از اون ور بوم. یا از این دسته اخراج کن، یا از اون دسته. سپندارمذ تو رو هم مثل ما بخاطر خواهد سپرد. گفتم که فرق نمیذاره.
در سفر چهارم تورات به نام «مجازات برج بابل» آمده است که:
پس از پایان توفان نوح هر یک از پسران نوح زن و فرزندان را می گیرد و می کوچد به گوشه ای از این زمین پهناور. از آنجا که آنان تنها بازماندگان بنی آدم بر روی زمین بودند همگی به یک زبان و لهجه سخن می گفتند. دیر زمانی از توفان نوح نمی گذرد- حدود ۱۵نسل پس از توفان- که مردمانی بر آن می شوند شهری بسازند و برجی در آن که نوکش به سقف آسمان برسد و از آنجا بتوان راهی بهشت شد. آنها به روش خودشان و نه آنچه خداوند میگفت میخواستند بهشتی بسازند و خدایگان خودشان را بپرستند. پس آنگاه بشر دست به کار ساختن نماد غرور و عصیان شد: برجی و شهری !
خدا را این خوش نیامد. گفت: اینک همه ی این مردم یکپارچه اند و به یک زبان صحبت می کنند و این است کاری که می خواهند بدان دست یازند، غافل از اینکه خود آن کار را یکسره رها خواهند کرد؛ پس زبانشان را مغشوش می گردانیم که کسی حرف دیگری را نفهمد. در یک آن چنین شد و خلایق عاجز از فهم یکدیگر از فرط استیصال و حیرت بر سر هم فریاد می زدند و ناگزیر کار ساختن شهر را نیمه کاره رها کردند و آنگاه خداوند بر روی زمین پراکنده شان کرد.
از آن پس کلمه ی «بابل» مترادف شد با مکانی که در آن جماعتی بر سر هم فریاد می زنند بی آنکه دیگری را بشنوند یا بفهمند.
یه چیز دیگه هم بگم که این برج بابل، با اونچه ما از باغهای معلق بابل-واقع در بین النهرین- به عنوان یکی از عجایب هفتگانه ی دنیا یاد میکنیم فرق داره.
***
توی دیکشنری که نگاه کنیم بابل رو اینطوری معنا کرده:
A) a confused noise, especially the noise of loud unintelligible voices all talking at once
B) noisy place: a scene or place of noisy confusion
***
فیلم بابل رو امیدوارم همه دیده باشن. من چند تا پنجره باز می کنم به قصه ی فیلم. زنده باد اونی که یه پنجره ی دیگه بهشون اضافه کنه!
***
تمدن: چه در مراکش فقیر و دورافتاده چه در ژاپن متمدن چه در امریکای اند همه چیز، قصه همان است، نه همدلی نه همزبانی... این غصه همیشه با آدمهای فیلم هست هر کجای منحنی تمدن بشری که باشند.
شاید بیشتر ماها فیلم "یک ذهن زیبا" رو دیده باشیم. از دوسال پیش که اولین بار این فیلم رو دیدم همه ش به کاراکترهای دنیای شخصی جان نش فکر میکنم.
یک مرد جوان و پر شر و شور
یک دخترک شاد و شنگول و ناز
یک مامور مخفی
چرا این ها؟ دنیای موازی نش چرا فقط این سه تا رو داشته و دلیل ظهورشون در ذهن نش چی بوده؟
***
اولش بگم اینایی که من میخوام بگم برداشت ذهنی منه یادم نمیاد توی نقدی یا مقاله ای اینا رو خونده باشم. اگه قبلا جایی شنیدین بهم بگین چون اصلا ادعای کشف انحصاری این نظرات توسط کارمن رو ندارم.
من این فیلم رو بارها دیدم. اولا دیگه درک می کنم اسکیزوفرنی چه حال و هوایی میتونه داشته باشه. آدمای شیزوفرنیک توهم های متفاوت دارن. همه ی مردهایی که به جرم خیانت نکرده ی همسراشون سایه ی ندیده ی روی دیوار، کمدی که عباس آقا توش نبود!! و نظر بازی اتفاق نیفتاده ی همسراشون اونا رو تا حد مرگ می زنن یا از حد مرگ میگذرونن و ...
و بالعکس؛ زنهایی که به همون دلایل مشابه مردهاشونو ذله میکنن و از خونه فراری
البته قبول دارم که پارانویا (بدبینی و حس توطئه ی مفرط) هم باعث موارد فوق میشه ولی خب بعضی از پارانوییکها هستن که واقعا مواردی رو می بینن در اطرافشون که وجود نداره و بابت اون اگر در موضع قدرت باشن طرف رو نابود میکنن و اگر در مواضع دیگر باشن خودآزاری خودکشی یا هر اقدامی که وحشت از اون اتفاقات وادارشون میکنه.
پیامدهای اسکیزوفرنی در دید من ناوارد آکادمی ندیده اینها بوده خیلی چیزای دیگه هم هست که دیگه مثال نمی زنم ولی شاید همه مون اونو به نوعی در اطرافمون یا حتی خودمون تجربه کرده باشیم. قصه ی نش باعث شده دنیای این آدما و حس و حال گندی که دارن رو درک کنم.
***
ولی چرا جان نش نابغه این کاراکترها رو می دید؟ خیلی بهش فکر کردم. البته هنوز کتاب یک ذهن زیبا رو نخوندم ولی عجالتا حس من بعد مدتها به جان نش فکر کردن اینه:
- هم اتاقی ش، همان جوان پر شر و شور، همان جوانی که عادی بود و نه نابغه و زندگی کردن رو خیلی ساده تر تجربه میکرد، کاری که نش هرگز نتونست انجام بده: جوونی کردن! چون رشد سرطان خوش خیم نبوغ او رو در چنگ خودش داشت.
- جان نش تنها بود خانواده ای نداشت رفتارش عجیب بود با کسی رابطه ای نداشت. خانواده؟ بچگی کردن؟ مهربانی و شیرینی کودکی چیزایی بود که هرگز تجربه نکرده بود. از طرفی نبوغش بهش اجازه نمیداد به این کمبود فکر کنه. اونقدر اونو با سرعت با خودش می برد که خلا موجود به شکل دخترکی ناز و بازیگوش توی دنیای شخصی ش پدیدار شد. اگه اشتباه نکنم بعد از این که پدر شده بود تازه خلا کودکی کردن در وجودش به شکل دخترک ظاهر شد؛ کودکی و خاطراتش، فروغ یه شعری در این باره داره که الان یه خط ش رو هم یادم نمیاد.
- و اما سرطان خوش خیم نبوغ؛ نبوغی کشف نشده چیزی که نش خود از آن خبر داشت و دیگران چیزکی می دانستند اما نه به اندازه ای که او میخواست و می توانست. اون مامور مخفی همون نیاز به کشف نش بود. کشف همه ی آن تواناییهایی که از او بر می آمد بی آنکه کسی بداند یا بخواهد یا آن همه را بستاید.
آن ذهن اسیر و پریشان، با همه ی خلا عاطفه و شور و ستایش آنقدر زیبا بود که جان نش شد.
***
چند میلیون انسان اسیر و پریشان و پر از کاستی به کمک زیبایی ذهن یا عشقی که نزدیکان و عزیزان نثارش می کنند (مثل همسر جان نش) راهی، سوراخی یا روزنی می یابند که بشکفند؟ حس تون چه آماری بهتون میده؟
***
و اما اوج قصه ی نش برای من، سکانس آخر فیلمه، جایی که نش بعد از دریافت نوبل رو به همسرش میگه (نقل به مضمون):
تو دلیل همه ی این دلیل هایی...
(کاش یکی اصل جمله رو برام بگه من اینو اصلاح کنم چون خودم دسترسی به فیلم ندارم)
***
نکته ی همه ی نکته ها: ای عشق همه بهانه از توست
و...
آی عشق
آی عشق
چهر ه ی آبیت پیدا نیست