یادم نیست از روی آی دی اش بود که حس کردم ایرانی ست یا همان دو سه خط اولی که توی مسنجر به سماجت من جواب داد. اشتباه نکنید، انگلیسی اش عالی بود، آی دی اش هم ایرانی نبود. حس من اما درست گفته بود.
چقدر باسواد، مغرور، نجیب و آقاست این دوست من و چقدر سر به سرش می گذاشتم و چقدر با هم خندیده ایم. او رفیق من بود در شبهای سیاه و تار بیخوابی و دلتنگی آن روزها در زندگی ای که به تیرگی می گذشت. رفیق تا سحرگاهان ماه رمضان سال 85 که من سحری درست می کردم و او پای کامپیوتر به کارهایش می رسید و با من چت می کرد.
بعد از مدتها مقاومت در مقابل وسوسه اش، وبلاگ نوشتن من در امرداد سال 84 در بلاگر و با آی دی بیزاکودیل شروع شد. دو تا پست نوشته بودم اما بلاگر به آی دی من ارور می داد و یا اصلا خودم بی سواد بودم و زبان بلاگر را نمی فهمیدم خلاصه آنقدر اذیت شدم که دیگر ننوشتم.
آذر سال 85 که دلتنگی ها و آشفتگی ها اندکی فروکش کرده بود، این تنها دوست و همدم آن روزها که اشتیاق مرا می دانست، تشویقم کرد به ایجاد یک وبلاگ: کارمن. یادم هست همزمان از طریق چت راهنماییم کرد چطور کارهایش را انجام بدهم چون اصلا حوصله ی یک فتنه مثل بلاگر را نداشتم. اسم بلاگ را هم به کمک او انتخاب کردم و وبلاگ نویسی من با کمک او شروع شد.
همین دنیای مجازی منجر به یافتن دوستانی حقیقی شد، دوستانی که همه ی عمر می جویی و شاید هرگز نیابی. حقیقی ترین ارتباطات من به واسطه ی مجازی ترین پدیده ی دنیای امروز اتفاق افتاد. خوشا به حال من.
زمانی سالگرد ها و ماه گرد ها و خلاصه زمان-گردهای هیچ مناسبتی یادم نمی رفت اما مدتهاست که دیگر به روز تولد هیچ چیزی فکر نمی کنم. تاریخ-گرد ها را دوست ندارم: کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا.
در این میان، چیزی که دوست دارم همیشه بخاطر بیاورم خاطره ی دوستی ای است که منجر شد به تولد وبلاگی که می بینید. او و یاد او را همیشه گرامی می دارم هرچند آنقدر الاغ باشد که گاه به گاه میل بزند: سلام ما رو یادت هست؟ میل ما رو می خونی یا توی هجوم ایمیلای فراوونت گم شده ایم؟ نامش را نمی آورم چون حس می کنم خوشش نخواهد آمد. زنده باشی رفیق نادیده و حقیقی من و صاحب وبلاگ مرغ مقلد.
هیچ یک از بخشهای اسمش امریکایی یا حتی انگلیسی نیست؛
در امریکا متولد نشده است؛
پدرش هم افریقایی بود؛
فقط مادرش، مادرش امریکایی بود.
ببینید سیستم امریکایی از چنین فردی چه درَویده است؛
باراک حسین اوباما، چهل و چهارمین رییس جمهور امریکا
به احترام رزا پارکس یک دقیقه سکوت و لبخند.
رزا پارکس، همان زن سیاه که قانون را رعایت نکرد و در اتوبوس جایش را به مرد سفید پوست نداد. زندانی که شد، همه ی سیاهان تا مدتها اتوبوس سوار نشدند، حکومت به زانو درآمد، و این آغاز جنبشی بود که به لغو قانون تبعیض نژادی در امریکا منجر شد.
رمضان آن سال، زمستان ۱۳۷۷، گمانم اخبار ساعت دو بعدازظهر عید فطر را اعلام کرد. سوار سرویس شرکت شدیم که برگردیم خانه هامان. یکی از تکنیسین ها، جوانک روستایی ای که هر صبح چهار کیلومتر پیاده می آمد تا هفت صبح سرجاده باشد و سوار سرویش شود، روزه بود و داشت از گرسنگی هلاک می شد. با اینکه فطر شده بود چیزی جز آب گیرش نیامده بود بخورد. خوراکی ای از کیفم درآوردم و به او دادم. تشکر کرد و همانطور که با ولع آن را گاز می زد به آقایان حاضر در مینی بوس گفت: امروز صبح که داشتم تا سر جاده می آمدم، خودم ماه را دیدم! اما هنوز -ساعت چهار بعدازظهر- روزه اش را نگاه داشته بود.
سیستم موفق انسان پروری یعنی همین: تربیت چنین مومنی، که خود هلال ماه شوال را دیده اما چون علما هنوز اعلام نفرموده بودند، باورش نکرده است. به همین روش می توان در رخ ماه هم چهره ها دید و اصلا هر آنچه "می فرمایند" دید. یاد باد حسرت و درد آن همیشه بامداد از مردمی که حضور خورشید را به "فرموده" باور می کنند و شب را با دیده هاشان نمی بینند.
شاملو در آن شعر آرزو میکند کاش می توانست خلق را بر شانه هایش یک دور گرد حباب خاک بگرداند تا ببینند خورشیدشان کجاست. شاملوی عزیز! زمین هر روز دارد همین کار را می کند. ایمانِ به "دست-ساخته ی شماطه دار" راسخ تر از اینهاست. هر چند در آغاز، فقط تقسیمات زمان بعهده اش بود.
در زندگی زخمهایی هست...
این جمله معروفتر از آنست که ادامه یا توضیح بخواهد. به دردهایی فکر می کنم که درمانشان به ظاهر آسان ست اما هرگز بهبود نمی یابند. دردهایی که باید به دل بکشی و حتی پس از زاییدنشان بزرگشان کنی. خوش شانس باشی به عاقبت اوژونی گرانده ی رنجور -اثر بالزاک- دچار نمی شوی که پس از مرگِ پدرِ فوق العاده خسیس ش، خود میراث دار خسّت شد.
کشنده ترین دردها غم عزیزان خوردن ست. غم مادری که نمی داند، پدری که نمی خواهد بفهمد، خواهر و برادری که برایشان مهم نیست آنچه به چشم شما درد می آید را درمانی بجویند و از همه دردناکتر آن که درمان در دست شماست و کسی خریدار نیست. به عزیزانت که اصرار می کنی، به جانت می افتند که اصلا ما در همین حال خوشیم نه دردی داریم و نه درمان تو را می خواهیم. درد از دست دادنشان سبک ترست تا در این درد فرورفتن شان.
ما بزرگ می شویم و دنیایمان از دنیای خانواده جدا می شود، چیزهایی می بینیم که مکمل متضاد و مخالف آنچه در خانه آموخته ایم هستند. ما بزرگ می شویم و از سر عشق ورزی به خانواده اقدام به اصلاحات می کنیم. کسی از عشق ما استقبال نمی کند و ما می آموزیم که عشق، حتی خالصترین عشق، همیشه سزاوار ابراز کردن نیست حتی به عزیزترین عزیزانمان. درد فروخوردن عشق از آن دردهاست، بزرگ مان نمی کند، پیرمان می کند، پیر.
همه ی تجربه های خانگی را در سطح کلان، تاریخ همین سرزمین نیز بخود دیده است. حکایت ۲۸ مرداد هم از همان زخمهاست. زخمی که برادر بزرگتر -دکتر مصدق- به دل کشید، محاکمه شد و تبعید کشید و با خود به گور برد، هرگز درمان نشد هیچ، هنوز بر سر ماهیت آن که کودتا بود یا آشوب بود، مصدق خیانت کرد یا خدمت، بین حضرات دعواست.
در تاریخ، هیچ حادثه ای قائم به یک فرد نیست اما همه می دانیم که این معدودی از افراد هستند که سمت و سوی قضایا را -دست کم- جابجا می کنند. دیروز ۲۸ مرداد بود. در شماره ی این هفته ی "شهروند امروز" قضایای دکتر آیت و ارتباطاطش با دکتر مظفر بقایی که از مخالفان درشت مصدق بود را می خواندم. دشمنی اش با مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را و اصرار وی -ظاهرا از طریق دکتر آیت- برای درج ولایت فقیه در قانون اساسی سال ۱۳۵۸ را. گمانم به تعریف سیاستمداران و نیز سیاست بازان می توان این را هم افزود که سیاست بازان و سیاستمداران کسانی هستند که شهامت قمار کردن را دارند و البته همه ی هزینه ها از جمله باخت را بستگی به زبردستی شان از جیب دیگران می پردازند، هر چه تواناتر، هر چه کهنه کار تر، خرج خودشان کمتر.
در خانه هم یک وقتهایی پدر، مادر یا یکی دیگر از اعضای خانواده اقدامی می کند که هزینه اش را، قسط مادام العمرش را، نزول و دیرکردش را دیگر اهل خانه و احتمالا نسلهای آینده، بی خبر و بی گناه، پرداخت خواهند کرد. دردها نیز به میراث می رسند، دردهایی که مثل خوره روح را می خورند و...
در جام ملتهای ۲۰۰۸ اروپا با شعار "نژادپرستی نه"، در تیم ملی فرانسه همه جور نژادی می دیدی جز "گل ها". "گل" نژاد مردم فرانسه است. مثل ژرمن که نژاد مردم آلمان است ولی در همین جام در تیم ملی آلمان رسما رنگین پوست هم دیدیم. خلاصه اش این که مهاجران کشور فرانسه آنچنان قابلیتهایی از خودشان نشان دادند که شدند نماینده ی فرانسوی ها در تیم ملی فوتبال کشورشان. شاید هم فرانسوی های "گل" ترجیح داده اند که علم و سیاست سهم خودشان باشد (پس سارکوزی را چه کنیم که حتی متولد فرانسه هم نیست؟) و ورزش و افتخارات ملی و "شقایق نرماندی" از آن نسلهای مهاجر. این اتفاق سالهای سال پیش پس از فرو ریختن تبعیض نژادی در امریکا نیز افتاد، حتی اگر همه ی ما جسی اوونز -قهرمان سیاهپوست دوی صدمتر المپیک ۱۹۳۶ برلین در آلمان نازی- را یادمان نباشد. هم او که خیلی پیشتر از سرمای روسیه، حال هیتلر را گرفت و دونده آلمانی را در سکوی دوم نشاند.
در همین جام ملتهای اروپا دیدیم که کلوزه و پودولسکی بازیکنان تیم ملی آلمان برای گل زدن به لهستان -کشور زادگاهشان- دست و پایشان نمی لرزید و دست آخر پودولسکی یک گل هم به آنها زد. باز هم دیدیم که گاس هیدینگ، سرمربی هلندی تیم روسیه، چطور تیم ملی هلند را لوله کرد و خود در نیمه نهایی حاضر شد. برونو متسوی فرانسوی، سرمربی فرانسوی تیم سنگال را یادتان هست که چطور در جام ۲۰۰۲ تیم ملی فرانسه را شکست داد. این آخری شاید جزو اولین ها بود که کسی با تیم ورزشی ای از کشوری دیگر مقابل تیم ملی کشور خودش می ایستاد و شکستش می داد. من هنوز آن بازی و چهره ی زیبا و نگران متسو را یادم هست. چقدر از او انتقاد شد. اما او شغلش این بود که تیمش را درست هدایت کند و پیروز از میدان خارج کند حتی در مقابل تیم ملی کشور خودش، فرانسه. متسو، پودولسکی، هیدینگ و دیگران ظاهرا میان تعهد و وظیفه، زادگاه مادری و ملیت کنونی، وطن و قرارداد شغلی درمانده نشدند و کارشان تراژدی دیگری از نوع فردینیسم یا هملت بوجود نیاورد.
افتتاحیه ی المپیک ۲۰۰۸ پکن، تماشای رژه ی تیمهایی افریقایی با معدودی سفید پوست، تیمهای اروپایی و امریکایی با خیل رنگین پوستان، پرچمداری دختری با پوست سیاه سیاه برای تیم فنلاند، کشورهایی آنقدر گمنام که وقتی اسمشان می آمد، تلویزیون جایشان را در کره ی زمین نشان می داد، کشورهایی که همین پیرارسال استقلال یافته بودند، کشورهایی که در ابتدای اسمشان "امریکایی" و یا "فرانسوی" می آمد، مثل "گویان فرانسه"، که نشان می داد زمانی بخشی از سرزمینی واحد بودند و بدین ترتیب امریکایی و فرانسوی شدن "استقلال" یافته اند، تیمهای کشورهایی که قبلا یک کشور و یک تیم بودند و حالا جدا از هم رژه می روند و احتمالا مقابل هم مسابقه می دهند (مثل لسوتو، که محصور ست در خاک افریقای جنوبی). وجنات ولادیمیر پوتین را هنگام عبور تیم گرجستان از مقابل جایگاه دیدید؟ انگار به عرض اندام نوکر تازه استقلال یافته اش نگاه می کند (همان روز در اخبار گند حمله ی روسیه به اوستیای جنوبی که قسمتی از خاک گرجستان است، در آمد).
تحول مفهوم ملیت را در بازیکنانی که به هر دلیل در کشور خود امکان رشد بیشتر ندارند و فقط بخاطر همین به ملیت کشور دیگری در می آیند هم می شود دید. "دکو"ی پرتغالی تا کی باید در برزیل دنبال توپ می دوید که عضو تیم ملی فوتبالشان شود؟ یا همین کشورهای عربی، تا کی روی عربهای احتمالا غیر مستعد سرمایه گذاری کنند تا برایشان در عرصه های بین المللی افتخار آفرین باشد؟ خیلی راحت با صرف پول از بلغارها، ترکها و خلاصه کسانی که مثل دکو، توان شکوفایی دارند و امکانش را نه، ملیتشان را می خرند و مال خود می کنند. یک چیزی آسانتر از ساختن پژو پرشیا، یا پژوی لوپز (همان ۲۰۶ صندوقدار خودمان) در ایران خودرو.
رد تحول مفهوم ملیت را می توان در خیلی چیزهای دیگر پیگیری کرد. همچنین رد تحول مفهوم "یکی شدن" را و اصلا خود "جهان"را. خسرو گلسرخی شعری دارد با سر آغاز "معلم پای تخته داد می زد/صورتش از خشم گلگلون بود/ و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود/.../بچه ها در جزوه های خویش بنویسید/ یک با یک برابر هست". بعد شاگردی نحیف و رنجور، لرزان از ته کلاس بر می خیزد و می گوید اگر یک با یک دیگر برابر بود پس چرا اینهمه نابرابری هست میان زندگی در فقر و فاقه ی من و دیگران، با ناز و نعمت آن دسته ی دیگر شاگردان همین کلاس؟ و خلاصه آنقدر می گوید که معلم سرافکنده می گوید: در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست. حالا می رویم که داشته باشیم شعار دهکده ی المپیک ۲۰۰۸ پکن را: "یک جهان، یک رویا". این یعنی با ما سازش کنید: "یک" یعنی یکی از ما قدرتهای جهان.
امروز درست یکصد و دو سال از امضای فرمان مشروطه گذشت. مشروطه یک جنبش بی نظیر در زمان خودش بود. مشروطه یک جنبش بی نظیر در نوع خودش هم بود در کل تاریخ بشریت. مشروطه یک تکان، یک لگد یک اردنگی از سوی مردمی بود که از آنچه در دل داشتند به راحتی سخن نمی توانستند بگویند و آنچه در آرزویشان بود را به درستی نمی شناختند. مشروطه به امضای شاه بیمار رسید. عکسهای امضای فرمان مشروطه را روز سوم اسفند ۱۳۸۶ در موزه نیاوران دیدم. مظفرالدین شاه در همین حیاط نیاوران نشسته بود و پیش نویس را به حضورش آورده بودند. عکسها و اسناد خانه ی مشروطه ی تبریز را هم در سفر تبریز در یازدهم اردیبهشت ۸۷ دیدم. با دیوارهای خانه ی مشروطه حرف زدم. فضایش را نفس کشیدم و دست آخر توی حوض خالی حیاط خانه ی مشروطه نشستم و به دوستان همراهم گفتم شاید من تنها کسی باشم که توی این حوض نشسته است. ساختمان مجلس قدیم را چند سال پیش که با امیر به میدان بهارستان رفته بودیم به او نشان دادم و قصه ی به توپ بستن مجلس را هم برایش گفتم.
مشروطه اتفاق بود، جرقه بود در تاریخ استبداد ایران زمین. اگر انقلاب کبیر فرانسه مردم شاه-باور را به قیمت گردن به گیوتین نهادن سردمداران همان انقلاب جمهوری-مدار بار آورد، مشروطه نشان داد که ستارخان و باقرخان و میرزاده ی عشقی و باقی جمع مستان بر سر ایمان به مشروطه بدست یکدیگر -بدست انقلابیون- کشته نشدند و این استبداد مشروطه بود که درو می کرد شاخه های سبز جمهوری را نه با داس که با دست.
استبداد مشروطه، همان استبدادست. با همان قدرت. مجلس... می دانم قدرت مقننه ی کشورست اما در استبداد مشروطه، ما مجلس و کابینه ی استبداد-باور داریم. مردم مشروطه خواهِ استبداد-باور داریم و ستارخان و صوراسرافیل و باغشاه شاهدند که استبداد مشروطه را باور نکرد، این مشروطه بود که استبداد را تاب آورد، پذیرفت و بدان گردن نهاد. مثل چپهای ایتالیا که همه شان یک جایی در ته قلبشان کاتولیک هستند.
امنیت استبداد، امنیت تصمیم گیری غلط یا درست یک نفر برای بقیه، امنیت فکر نکردن و مسئولیتی را به عهده نداشتن امنیت استبداد پرور است. امنیت مستبد است. ما ملتی بودیم که نمی فهمیدیم اتحاد معدلش هیچوقت بیست نمی شود و ما ملت هر یک خودمان را بیستِ بیست می دانستیم و الغرض اتحاد رفوزه شد . ما ملتی بودیم که نمی دانستیم تاب آوردن مخالف یعنی چه، گفتگو را برای پیروزی انجام نمی دهند، برای رسیدن به درصدی از تفاهم انجام می دهند، هنوز هم نمی دانیم.
میشل فوکو چه می گفت؟ می گفت در مذاکره تفاهم نداریم بالاخره یک طرف بر طرف دیگر چیره می شود. سلطه داریم. اما هر چه هست، اینجا در ایران زمین، سلطه در انحصار است، در انحصار استبداد و این چیزی ست که مردم استبداد-باور با گوشت و پوست و خونشان آن را تجربه کرده اند و به آن ایمان دارند.
۱۴ امرداد ۱۲۸۵ هجری شمسی دیگر فقط یک نقطه است -هرچند نقطه ی آغاز- در تاریخِ گلاویز بازیهایِ باورهایِ دیگر در مقابل باور نهادینه استبداد در ذهن تاریخ یک ملت که فعلا نامشان ایرانی ست.
امروز، روزی ست مثل ۲۸ مرداد ۳۲. روزی که درست مثل ۲۸ مرداد تا سالها بعد از آن بگویند: آن روز سیاه. بیست سال دیگر آنها که این قضیه را از نزدیک دیده اند، حتی اگر کتکی هم نخورده باشند و یا فقط صدای هیاهویی شنیده باشند جزو مستندات تاریخ این روز مورد توجه قرار می گیرند. آدمهایی که در همان هیاهو هم سرشان توی لاک خودشان بوده و عبرت گرفته اند که سیاست پدر و مادر ندارد و آسته بیا آسته برو که گربه شاخت نزنه.
ضد قهرمان، ضد تاریخ، ضد روایت امروز آن سربازی ست که دیگر لابد صاحب زن و بچه هم شده است. شاید بیست سال دیگر سر از شرم دزدیدن آن ریش تراش بلند کند و برای یکی از نوه هایش که سری پرشور دارد شاید، یا برای چند تا جوانی که دور و برش باشند شاید، حکایت آن روز را بگوید. روزی که نامش را در تاریخ این سرزمین ثبت کرد و هیچ سربلندی ای برای آن سرباز وظیفه نیاورد.
ایمیلی داشتم از رفیق شفیقی که سالی پر از شهوت برایم آرزو کرده بود.
شهوت زندگی!
بهترین و بدترین اتفاق زندگیم در سال ۸۶ بود. و این آرزوی شیرین دوست عزیزم در پس سالی که به خوشی نو نـشده بود خیلی چسبید.
سال نوی شما هم غرق شهوت ناب زندگی باد!
بابا بازوم رو می گرفت و من رو بلند می کرد تا از روی آتشی که در مقایسه با قامت منِ چهارساله ستون آتش نام داشت، بپرم. شاخه های خشکیده ی درخت و تخته پاره های بی مصرف در حیاط خانه مان می سوختند که زردی مرا بگیرند و سرخی شان را به من بدهند.
سرتاسر کوچه بن بست را آقای وحدتی آتش کاشته بود، عالی خانم همسایه ی ته کوچه که سن و سالی ازش گذشته و همچنان مجرد مانده بود سر کوچه فالگوش ایستاده بود. یکی از همسایه ها آش هم درست کرده بود. همه از روی آتش پریدیم: پسرها و دخترهای کوچه که دوازده سیزده ساله بودیم و مدرسه رو و همچنین پدرها و مادرهامان که سالها بود درس و کتاب را بوسیده بودند، البته غیر از آقای وحدتی که دبیر بود و خانم وحدتی که او هم دبیر بود و زنی محجبه و باکلاس. آخر شب یکی آمد در خانه ی ما قاشق زنی. کاسه اش را از شکلات و آجیل پر کردم. اما قبلش هر چه کردم نتوانستم چادرش را پس بزنم. هنوز هم بعد از بیست و سه سال، نمی دانم آن تخم سگ که بود گرچه مطمئنم یکی از همین بچه های کوچه مان باید باشد.
چهار سال آزگار، هرسال درست فردای شب چهارشنبه سوری امتحان جبر یا هندسه داشتیم. دریغ از اینکه یک بارش شیمی باشد حتی. داشتیم با بچه ها از روی آتش می پریدیم. بساط آتش توی کوچه بغلی بود. آنوقتها هنوز ترقه نیامده بود. تازه اول چهارشنبه سوری مان بود که سایه ی بلند قامت و پرهیبت بابام سر کوچه پیدا شد و ایستاد، بی هیچ کلامی. من و خواهرم بدون اینکه حتی خداحافظی کنیم رفتیم خانه مان. بابا شاکی بود که نمی بینین می ریزند و می گیرند خلایق را؟ چه وقت این کارهاست؟ جنگ بود. هنوز آتش بس نشده بود. ما دیگر چهارشنبه سوری نرفتیم.
ترقه و سیگارت است که زیر پا یا لای خشتک خلایق می ترکد محض تفریح جوانان وطن. چشم و دست و پا و جان است که در بیمارستانها جا می ماند در راستای همین خوش خوشان مردان و زنان فردا. اکلیل و سرنج و کوفت و زهرمارست که بازارش داغ ست این روزها... چه خبرست؟ چهارشنبه سوری ست. امسال دولت مهر و حکومت مهربان تر در یک اقدام ظاهرا بدون توپ سودای مواد آتش زا را کنترل کرده اند گویا. راستش یک وقتهایی که سر و صدای امیر در خانه نمی پیچد با هول دنبالش می گردم تا بدانم چه دسته گلی از آستین در آورده و پرورش می دهد. من این سکوت در پس کنترلها را دوست ندارم، صادقانه بگویم خوف هم دارم از این سکوت.
به همین راحتی چهارشنبه سوری که آجیلی و آشی و آتشی داشت، حکومتی شد. چه طور؟ به همان راحتی فاصله انداختن میان نسلها. آنچه گذشتگان در شب آخرین سه شنبه سال بجا می آوردند ممنوع شد و چهارشنبه سوری هم شد خلاف و رسید به جوانانی که اهل مخالفتند، با همه چیز، حتی خود مخالفت. فرهنگش که در دل بزرگترهای خانه نشین ماند، ترقه و فشفشه و نارنجک پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست جایش را گرفتند. حکومت به بهانه ی موجه تامین امنیت زمام را بدست گرفت. تره به تخمش نرفت هیچ، حسنی هم به ... رفت.
کورش تو بخواب، ما هم داریم می آییم.
بارون میاد جرجر
رو پشت بوم هاجر
وقتی امیر چهار سالش بود این کتاب رو براش خریدم و بارها خوندمش. خیلی دوستش داشت. همان وقتها، یه روز نمیدونم کدوم کانال لس آنجلسی یادواره ی شاملو را نمایش می داد. امیر افتاده بود به جان اعصابم. می خواست کارتون ببینه، می گفت بازی کنیم و هر چی توی دنیا بود توی اون لحظه ازم می خواست و من میخکوب بودم پای تلویزیون. صداش زدم و گفتم بارون میاد جرجر رو یادته؟ گفت آره. گفتم این برنامه داره درباره ی احمد شاملو حرف می زنه، کسی که این شعر رو گفته. آروم و بی صدا روی پاهایم نشست و با او دیدم تا آخر برنامه را. قشنگ بود خیلی قشنگ بود احترامی که امیر به یادواره ی او گذاشت.
***
آی عشق آی عشق
چهر ه ی آبیت پیدا نیست...
در خم عشق درجا می زدم و نمی فهمیدم چی میگه این شعر. اولین بار روی دیوار اتاق یکی از بچه های خوابگاه دیدمش. یکسال گذشت. داغ کامبیز را هنوز به دل داشتم. یکهو چراغش روشن شد: فقدان چهره ی امن و آغوش بازش، هر چند برای دمی. بی عشق، بی پناهگاه امن عشق که دست و دل برایش می لرزید، ما ماندیم و شب و روز و هنوز.
***
مفاهیم حرفها و شعرهایش را زندگی می کنم. به همان سترگی! شاعری که خودش به خودش رویژن می زد. خیلی راحت خود را قبول نداشت چندان که از خودش جلوتر بود.
احمقا مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام
--------
آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجال درنگ نیست
---
حمالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند
تکبیر برادران!
---
مرا تو بی سببی نیستی...
***
امروز، ۲۱ آذر، روز تولد شاملو بود. خوشم نمیاد تولدشو تبریک بگم. خودش اگه بود یه کلفت بارم می کرد که: جخ امروز از مادر نزاده ام... کجایی تو؟ که ام من؟ جغرافیای ما کجاست؟
***
دو سال قبل از مرگ شاملو بود. هراس افتاد به دلم که اگه یه روز شاملو نباشه... عزا گرفتم روزها ماتم زده و ترسان به روزی اندیشیدم که او نباشد... کتاب کوچه تمام نشود... دیگر یک جمله حرف او سوژه ی سه ماه مجله ها نشود. کی یادش نیست بلوایی که سر فردوسی و موسیقی سنتی به پا شد بخاطر حرفاش؟ اونقدر ماتم پیش از مرگش گرفتم که وقتی شاملو رفت دلم نگرفت.
شاملو را شاعر خواندن حقیقتی ست اما بسیار کم لطفی ست. مترجم، محقق، روزنامه نگار، نویسنده... شاملویی که بامداد باشد، پدیده ای ست که طی الارض می کند در مطلع الفجر، همان دم که آسمان یک آن از فروغ خورشید خالی می شود، سیاه سیاه، و دمی پس از آن سپیده می دمد.
شاملو دیگر کلمه ای بر کاغذی نمی نویسد دیگر جایی شعر یا سخنرانی نمی کند. بودنش تمام شده و ماندنش نه. ماندنش تمام نمی شود.
ما سهممان را به تاریخ بدجوری پرداخته ایم. کوروش و بوعلی و پروفسور حسابی با یک منشور حقوق بشر دوهزار و پانصد و خرده ای ساله!!! دیگر کسی ختم به خیر هست؟ هان؟ انوشه و پی یر امیدیار و ... سامی یوسف؟؟؟؟
نه کوروش جان نه! ما سهممان را به تاریخ پرداخته ایم و فرصتهای کلان را هم خورد-خورد خرج کرده ایم. این گلی که رفت و در ایستگاه بین المللی فضایی شکفت اگر در ایران مانده بود دیگر این انوشه انصاری نبود، زنی بود نصف مرد، فوقش می شد دکتر الهه کولایی و یا دکتر فاطمه حقیقت جو. ببخشید که از میان زنان و مردان نامی در حد سواد خودم نام برده ام. حتما باز هم هستند ما این روی جلدی ها را می شناختیم فقط.
نه کوروش جان! اینها وقتی دیگر سهم ما نیستند کسی می شوند. این چند تا تک ستاره و تک گل و تک درخت ایرانی مثلا کیارستمی و نصیریان و بیضایی و سوسن تسلیمی هم که اینجا شکفتند یا در هجرتند و یا در حرج! چرا نسل دومی یا سومی ای بخاطرم نیست که نامش را یاد کنم؟ اصلا کسی هست؟ بعدا می شکفد شاید!
استاد داریوش شایگان می فرمایند ما در تعطیلات تاریخ به سر می بریم. جسارت کرده و می گویم از اونم بالاتر سهم تعطیلی مان هم ته کشیده.
کوروش جان حالا چه وقت خواب است؟ قلابت را بردار برویم سیوند قزل آلای پرورشی بگیریم، نبود هم صدای قورباغه ها را گوش می کنیم که یادش بخیر...
میخواد شب چهارشنبه ببردش جمکران. میگه اگه اونجا انرژی ای باشه من حتما دریافت می کنم. خودش انرژی شفابخش داره در حد استادی! اما درمان بیماری اوتیسم پسرکش هنوز...
اوتیسم (در خود فرو رفتگی) یه بیماری عجیبه. توی دسته بیماریهای مغز و اعصاب قرار می گیره. اما منشا و نقطه ی مربوط به اون هنوز معلوم نیست کجای مغزه. تعریف عامیانه ش رو میدونم. کسی هست کمک کنه یه تعریف ساده و علمی براش بذارم؟
بهش گفتم اعتقاد داری به جمکران؟ گفت به معجزه اعتقاد دارم، به خدا که اعتقاد دارم... گفتم این اعتقاد تو به اون مکانه که تحقق میده حاجت تو رو. بد جوری نگام کرد. زر زده بودم آخه. باز همون لحظه گفتم نه خیلی وقتا اول معجزه اتفاق میفته و بعد اعتقاد ظهور میکنه! برو! برو جمکران!
ای صاحب آسمانها و زمین! عصر این سه شنبه مادرهای زیادی اصلا بندگان زیادی به روا شدن حاجتی -به واسطه ی برگزیده ترین انسان عصر در درگاه تو- میرن جمکران. من برام مهم نیست که اول کسی که خوابنما شده به ساختن اون مسجد چقدر راست گفته چقدر نه! چون ملکوت تو جبروت تو و قدرت تو محیط بر ماست و باقی همه بهانه ست. تو زمین رو به برکت انسان متبرک کردی. میدونم میدونم که انسان با زمین چه کرد با انسان چه کرد. اما این همان خلقت ما بود به دست تو از احسن تقویم تا اسفل سافلین. تویی که به همه جان دادی از احسن تا اسفل.
ای که آسمانها و زمین به واسطه ی اراده ی تو در شش روز موجودیت یافته یک "کُن" را هم لایق بدون برای او که شفای کودکی را که به او بخشیدی از تو می خواهد. به عزتت قسم که او تمام درهای دریافت حاجتش را امتحان می کند. تو بودی که او را شیرزنی آفریدی که با شکست نمی شکند. مگر می خواهی روی همه ی در های آستانت جای مشتهای او را داشته باشی؟ بگویی آنک فرشتگان بستایید انسانی که من آفریدم که در هیچ کجا مرا گم نکرد؟ میدانی پروردگار من که اگر این سه شنبه هم نشد او تا آخرین دقیقه ی حیاتش در جستجوی دیگر درهای بارگاهت خواهد دوید.
هاجر هفت بار دوید میان صفا و مروه را به رفع نیاز کودکش. من فقط قصه ی هاجر را شنیده ام تو خود میدانی چندین کرور هاجر را در خفا چشمه ی رحمت بخشیده ای. از او دریغ مکن آنچه به محبت می توانی کرد حتی اگر حکمتت دیگر است، من به رحمتت چشم دوخته ام.
آمین!
برای تبریک سال نوی میلادی به دوست مسیحی ام تلفن زده بودم. اگرچه آن سال وقوع سونامی چند روز قبل و خاطره ی سالگرد زلزله ی بم رغبت هرگونه شادگویی را ستانده بود. دوست ما که دست برقضا مبلغ دینی هم هست پرسید براستی سونامی will of god بوده یا act of god ؟ و چون مکث بی ریای مرا دید توضیح داد از اراده ی خداوند (will) بوده یا تنها واقعه ای (act) بی اعمال غضب یا قهر؟
دوست ما آن روز جوابی دریافت نکرد. مدتها به پرسش او فکر کردم که این مصیبت از اراده ی خداوند بوده یا تنها یک اتفاق طبیعی؟ جدل نمی کنیم! میدانم بی اراده ی کردگار برگ از شاخه نمی افتد. اما بالاخره این بلا بود یا اتفاق؟
امروز که سه چهار سال از آن ماجرا می گذرد می اندیشم کائنات قوانین ثابت و منظمی دارند و انسان تنها گوشه ای و نقطه ای از این نظم شگفت است. می آید و می رود، زمین و اقیانوس و کائنات همچنان پابرجاست. چگونه است که خرده انسان –در مقایسه با کائنات- با همه ی خلیفة اللهی اش بخواهد تعبیری کند آفرینش بی مرز و کران را با خط کش منافع خودش؟
شگفت تر آن که عده ای زلف آشفته و پیرهن چاک و صراحی در دست فرمودند که این بلاها بخاطر عصیان بشر و گناهان اوست وگرنه چرا دیر یا صومعه یا چه میدانم معبدشان را سونامی در هم فرو نریخته است؟ این حرف به دل ما داغ گذاشت تا اکنون که به زبان می آید: ای همه ی مردمی که با ایمانتان تکبر می کنید! در همه جای دنیا و از همه ی ادیان بنای عبادتی مردم از بهترین مصالح و در بهترین منطقه ی جغرافیایی و با عمیق ترین و استوار ترین پی و استاد ترین معمار و بنای مومن و غیر مومن ساخته می شود، اگر دیر پایید نه فقط بخاطر ایمان شما بود به آنچه می پرستید.
نمیدونم اینجا کیا شرق می خوندن و کیا آخرین ستون صفحه ی آخر مرحوم مغفور روزنامه ی شرق رو یادشونه. کرگدن رو میگم! هر کی دلش برای قلندرای پیژامه پوش تنگ شده یا اصلا میخواد بدونه اینا کی هستن یه سری بهش بزنه.
این یه تبلیغه برای خوندن حرفایی که هر بارش خنده و ناله و تیکه و دود و منقل و خلاف و معصومیت همگی باهم یه چل تیکه درست می کنن و از یه ستون به اسم کرگدن بالا می رن.
خواهشم از بر و بچ کرگدن خون اینه که ازش پشتیبانی کنن و لینکش رو به خواننده هاشون معرفی کنن:
دی کد خیلی وقته ازم خواسته از اون پستهای خرمگسی بنویسم. پیش نیومده از اون پیشامدها چه کنم دی کد جان؟ فقط یه روز نشسته بودم روی پله های ورودی خونه- من خیلی کم این کار رو می کنم- و داشتم توی کیفم دنبال چیزی می گشتم ییهو یه چیزی افتاد پس گردن ما و قصد داشت گویا لبه ی پشتی یقه ی پیراهن ما رو کنار بزنه و تشریف ببره داخل حریم خصوصی!! فکر کردم شب پره ست. فقط با دست از روی پوستم ردش کردم که چشمم افتاد به یه سوسک قهوه ای هنوز نسوخته. چنان با کفش کوبیدم روش که فکر کنم تموم گناهاش پاک شد. یاد دی کد افتادم که دلش برای ماجراهای اینجوری من تنگ شده بود. خداییش اگه برای رفع کتی از پس گردن ردش نمی کردم الان احتمالا به جرم نگو!!! به سنگ.سار محکوم شده بودم آخه از قیافه ی سوسکه پیدا بود خیلی مادرقـ... است!
***
پریروز سالگرد صد و یکم مشروطه بود. بگم یادش به خیر؟ دلم خونه. خون! برای هیچکی نباشه برای میرزاده ی عشقی دلم خونه.
***
محمدرضای هفت رنگ میگه اینقدر از جنگ حرف نزن. دوست من نمیشه خب! دیروز سالگرد بمباران اتمی ژاپن در جنگ جهانی دوم بود. میدونین که دو شهر هیروشیما و ناکازاکی به فاصله ی دو روز از هم بمباران اتمی شدند. مردم ژاپن به احترام رفتگان یک دقیقه سکوت کردند. ژاپنی ها مردم مغرور و از خود راضی ای هستن و بر خلاف تعظیمهای چپ و راستشون، بسیار هم خودشونو برتر میدونن. اینکه این یادواره ی شکست در جنگ جهانی رو با سکوت برگزار می کنن خیلی جای حرف داره خصوصا وقتی به یاد بیاریم ژاپن قدرتمند زمانی که لشکر کشی و سپس فتح الفتوح می کرده کم از چنگیز خان مغول نبوده و هنوزم مردم چین و فیلیپین و... که صابون ژاپنی ها به تنشون خورده ازشون متنفرن. یه چیز عجیب دیگه هم اینه که ظاهرا کسی باهاشون سر این قضیه همدردی نمی کنه، خصوصا کشورای همسایه، هیچکدومشون برای بزرگداشت سالگرد این فاجعه ی انسانی به ژاپن نمیرن. بگذریم. معدود بازماندگان سانحه از خاطراتشون گفتن و آرزو کردند دیگه هیچ حکومتی به استفاده از سلاح اتمی فکر نکنه. ولی این برام جالب تر از همه بود که هیچکس مرگ بر آمریکا نگفت. میدونین چرا؟ چون خوب بلد بودن شکست رو بپذیرن. حالا هم که جنگ مغلوبه شده مگه نه؟
راستش سر این شلوغی های خاور میانه و جنگ فرسوده ی اسراییل با لبنان و فلسطین؛ شلوغیای کنونی عراق و اونوقت پیروزی اسلامگرایان در ترکیه و شاخ و شونه کشیدنش برای کردستان عراق... همه ش به جنگ جهانی اول فکر می کنم و شکست امپراتوری عثمانی (ترکیه ی فعلی) و تجزیه ی خاکهای عثمانی به عراق و سوریه و لبنان و فلسطین و اسراییل... کشورهای تنش زا و پرتنشی که نه خودشون بلدن زندگی کنن نه میذارن دیگران زندگیشونو بکنن.
دیشب در حین تماشای گزارش پاسداشت درگذشتگان بمبارانهای اتمی به تموم بچه هایی فکر کردم که بر اثر رسوب تشعشعات رادیو اکتیو در کروموزومهای مردم اون ناحیه ناقص یا بیمار به دنیا اومدن و هنوزم میان و به این فکر کردم که ما بچه ی ناقص و نارس جنگ زیاد داریم: کوزوو، بوسنی، آلبانی، فلسطین، عراق...
امروز یه روز کاملا عادیه. فوقش ممکنه یه ریش تراش دزدیده بشه. شما گذشت کنین!
***
پی نوشت ۱۹ تیر ۸۶: دلم گرفت. دو تا از دوستای دیگه م هم که پست رو خوندن خودشون متوجه جریان ریش تراش نشدند.
خیلی دلم گرفت برای اونایی که 18 تیر سال 78 توی کوی دانشگاه تهران دچار اپیدمی ویروس "خودسری چند دست لباس شخصی ناشناس" شدن، اموالشون له شد، کتک خوردن و یا زهرا گویان از پنجره های خوابگاه به حیاط پرت شدند و دست آخر در دادگاه -اونم 2 سال بعد- فقط یه سرباز وظیفه که توی اون بهل بشو یه ریش تراش برقی بلند کرده بود، محکوم به چند ماه زندان شد.
بچه ها دلم گرفت. نکنه من اینقدر پرت نوشتم و اینقدر بد تیتر زدم که منظور گم و گنگ و نامفهوم بود؟
آخر قربان گل روی شما بروم، همینجوری مگر هر کسی می تواند ما را در رده ی ۸۱ جدول آی کیوی جهانی قرار بدهد؟ هوش داریم تا هوش. اینجا که به ما میدان نمی دهند خودی نشان دهیم. می رویم مدرسه همان درسهایی که در راهنمایی خواندیم با پیازداغ بیشتر در دبیرستان و بعد هم دانشگاه می خوانیم. صحبت اضافه هم که ختم می شود به بوی قرمه سبزی و تا بجنبی کله پاچه ات را بارگذاشته اند آن جا که عرب نی انداخت! مرتیکه/زنیکه ی جاسوس!
همه ی کارهامان همینطوری زیر جلکی انجام می شود. اصلا مستعدیم خلاف جریان برویم گرچه یک وقتهایی همسوی جریانی هم که بشویم -خصوصا وقتهایی که خود جریان خلاف جریانات معموله است- هم خیلی با استعداد می زنیم. مثل آقای رایپلی مستعد!
حالا تا چاوز بخواهد به ما بنزین بفروشد، عجالتا تاکسی ها جیره ی روزانه سوختشان را بطری می زنند می فروشند به خلق الله به همان قیمتی که وقتی سوخت بدن ته می کشد خودمان را به یک قوطی Hype مهمان می کنیم. به جای استهلاک موتور و لاستیک و صفحه کلاچ به نیازمندان مددی می رسانند و ثوابی هم می برند.
آخه مگه بنزین باید از آب معدنی ارزانتر باشد؟ این طور نباشد! تازه بالاخره پمپ بنزینی ها هم باید نان بخورند. یعنی ۱۲ نیمه شب به بعد که خدا ارواح را هم آزاد می کند نمی شود بنزین آزاد فروخت؟ این بابا یه چی میگی ها!
خلاصه در این رتبه ی ۸۱ آی کیوی جهان هم مثل همه جاهای دیگر حق ما را خورده اند. همه ش هم زیر سر انگلیساست! پنداری ما هنوز دختر ۱۴ ساله ایم که به ما نظر دارد!
این دیگر زنکی ست ۶۵ ساله که به زور پودر و کرم ۵۸ ساله می نماید و کام همه ی عالم را داده الا دل رنجور خودش! می گویید نه؟ نگاهی به فرزندان رنگ و وارنگش یادگار کامروایی های آنها که رتبه ی بالاتری در جدول آی کیو دارند بیندازید، همه رنجور و محروم! شاید همان وراثت معیوب در کامجویی بی متعه و عقد دائمی که از از مابهتران به ما رسیده -همانی که ما را هشتاد و یکم جهان کرده- با یک چیزهایی که شاید از زمان پارتها و مادها در ما مانده منجر به نبوغی شگرف شده که یک جامعه شناس مودب و بی طرف می تواند آن را هوش منفی بنامد!
صد سال به این سالا؟ بعید میدونم ایشالاه صدبار به از این سالها.
نوروز عجیبی داشتم امسال. متفاوت! امسال برخلاف همیشه:
هفت سین نذاشتم چون داشتیم میرفتیم مسافرت، اگر چه هر سال می رفتیم مسافرت و هر سال میذاشتم هفت سینو!
شاد نبودم چون تحولات بزرگی ذهن و روح منو مشغول کردن
سال تحویل بیدار نشدم یعنی پا نشدم فقط چشامو بازکردم و به خودم و زندگیم فکر کردم، البته کسی هم تو خونه ما پانشد چون سردسته ی این کارا منم که قربونش برم امسال...
***
آره کارمن توی همین دم عیدی خیلی عوض شد خیلی ماجراها از سر گذروند خیلی ستونهای ذهنشو خرد کرد و ستونی جاشون نساخت بی هراس از اینکه سقفی بر سرش بریزه، ریخت هم چه باک مگه همیشه توی آوار روزگار خودشو نتکوند و دوباره برنخاست؟
خلاصه امسال بعد سالها هرس کردم خودمو خیلی از شاخه های خشک و تر و نیمه خشکیده ذهنو چیدم و ریختم دور امسال واقعا خودم نو شدم ولی اینو جشن نمیگیرم فرصتشو ندارم جریانی که توش خودمو نو کردم تلخ و هولناک بود من هنوز دارم واحداشو پاس میکنم فعلا وقت نو کردن لباس و چهره ندارم به چی بیاویزم زیبایی را؟ شاخه ها رو از دم هرس کردم کاش جرات میکردم تنه رو هم قطع میکردم و از گوشه ش گیاهکی میشدم سر در میاوردم به دنیا. جراتشو نداشتم؟ بهش فکر نکردم شاید دلیلی غیر از این هم باشه برای اینکه دوباره از گیاهک شروع نکردم.
آنک کارمن است که می نویسد بی آنکه بداند برای فردا چه خواهد نوشت از همه ی آنچه می اندیشد.
کارمن را جدی نگیرید! فقط اساسی با افکارش حال کنید بهم بریزید و بهم بریزیدش! طوفانی ست احوالش صد رحمت به کاترینا که غمخواری و کمکهای جنسی و غیر جنسی داشت ما در هم شکستیم و لبخند زدیم زار زدیم و عشق ورزیدیم له شدیم و استواری نمایاندیم ترک داشتیم و صاف صوف جلوه کردیم و باز هم باید بکنیم کسی اینجا تاب نقصان ما را ندارد.
کارمن دیگر شده، نپرسید چه شده که خود هم نمیداند
***
نتیجه اخلاقی: عزت شما زیاد!
از فرط هیجان ایستاده بودم. پد پلی استیشن دستم بود و با حرارت داشتم یک مرحله حساس از بازی رو انجام میدادم. پسرک ۸ ساله ام امیر با ذوق و هیاهو تشویقم می کرد و همزمان از اسپیکرهایی که به رسیور وصل کرده ایم تیتراژ اخبار صدای امریکا آغاز شد: "مرگ اکبر محمدی در زندان" خشکم زد، بعد چند لحظه هم صدای شکسته ی مادر اکبر: "پسرم شجاع بود... اکبر من خیلی ..." زانوهایم سست شد و شکست دستهایم می لرزید پسرکم میگفت مامان چی شده؟ کم کم اشکم سرازیر شد ولی هنوز همانجور یخ زده با زانوهایی که نه خم میشد که بنشینم نه صاف که بایستم به صفحه ی تلویزیون و بازی ای که میکردم زل زده بودم. همسر گرامی در حمام بود و نمیشد دردم را با او قسمت کنم فقط از امیر خواستم کانال تلویزیون را عوض کند تا اخبار VOA رو ببینیم. راه می رفتم و گریه میکردم. دوباره توی مشروح اخبار چند دقیقه ای صدای مادر اکبر را شنیدم. زانو ها همچنان در همان وضع زار...
***
دیشب ساعت ۱۰ همراه با یکی از دوستان رفتیم پیاده روی. پارک ملت خیلی سوت و کور بود. یکی از کوچه ها را گرفتیم و آمدیم به خیابان جردن. از هر دری سخنی تا رسیدیم به یکی از همین دسته های عزاداری. همراهم میخواست تماشا کنه به من گفت خوب میخونه بایستیم؟ ایستادم. چن دقیقه بعد دسته وارد کوچه شد خیلی دلش می خواست همراه بشه. همراهش شدم. خیلی تمرکز کردم ببینم این نوحه ها این زنجیر زدن ها در من اثر می کنه؟ نمیکرد. هرگز نکرده. نوحه ای که خونده میشد رسید به جایی که یا مظلوم زینب و خیمه ها و مظلوم حسین و... من که الان دوباره چند روزی ست به یاد اکبر محمدی ام باز صدای مادر اکبر در گوشم پیچیده، صدای مادر خانم دکتر زیبا کاظمی بهش اضافه میشه با خودم فکر میکنم اگه مادر اکبر و زهرا با پوینده و مختاری و فروهر و سعیدی سیرجانی و باطبی و... همه ی اونایی که اسماشونو شنیدیم یا نشنیدیم راه بیفتن و شرح حال بگن چه ها خواهم شنید... اشکم سرازیر شد. فقط چند قطره.
من عزادار حسین نیستم. او گریه کن زیاد داره. عزادار راستین و دروغین هم. امام سوم شیعیان به من و عزاداری من احتیاج نداره. که اینجا خودش کربلاست و هر روز سیاهتر از عاشورا. هنوز با اسیران همون می کنند که با تو کرده اند. اینجا تهران. آنجا نینوا. همه جا نبرد "حق با منه، چون من میگم".
حسین جان سرورم، من عزادار تو نیستم اما درست مثل تو شرفم رو نمی فروشم.
بعد چندین و چند سال بالاخره فرجی شد و دوست ما حامله شد. توی این ۲ سه ماهی نه تونسته غذای درست و حسابی بخوره نه میتونه بوی غذا رو تحمل کنه هی عق هم میزنه. رنگش شده عین گچ. لاغر هم شده. یه وقتایی وسط حال خرابی هاش میفته به ناله کردن و ایضا غلط کردن.
پریروز بهش گفتم می بینی تورو خدا؟ فلان جات یه کاری کرده حالا ۹ ماه با تموم اعضای بدنت تاوان پس بده!
عین ۱۳ آبان ما که یه عده که نمیدونم چرا ریختن سفارت امریکا رو ۴۴۴ روز اشغال کردن و ما ۲۸ ساله داریم تاوان پس میدیم و حتی نمیدونم چرا این دفعه نمیریزن جای دیگه رو بگیرن.
***
نتیجه شنگولی (آخه دوستان میگن یه چی بنویس تلخ نباشه): بگردیم ببینیم فلان جامعه ما دست کیه ببندیمش به خنکی که از سر حشریت دوباره ملتی رو به گا نده!!!
سال ۱۳۶۱، او ۱۷ ساله بود. یک سال قبل از دیپلم. عقدش کردن برای محسن پسر همسایه. چند روز بعد از عقد کنون محسن باید دوباره به جبهه بر میگشت. عملیات داشتن.
اون شب محسن مهمون خونه ی گلنار بود. نیمه شب عازم بود. اون سالا حد اقل تو شهرستانا هنوز رسم نبود با یک عقد ساده!!! داماد تا صبح در سانفرانسیسکوی عروس هیپ هاپ بزنه لاجرم باید شبو برمی گشت خونه خودشون. بعد از شام، قبل اینکه محسن برگرده خونه ی خودشون با گلنار رفت توی اتاق خوابش... با یه روسری دهن گلنار رو محکم بست و گاز زد به سیب گلنار. بوییدش و بوسیدش و بوسیدش و یکراست رفت جبهه.
۱۵ روز بعد که جنازه ی محسن رو خاک کردن، وصیت نامه ش رو باز کردن... اولش از آرمان و هدف گفت و از کشته شدن در راه خدا که زندگی ابدی ست... آخرش به مادرش نوشته بود... بچه ی گلنار بچه ی منه... من مجبورش کردم... میدونستم زنده برنمیگردم میخواستم یادگاری از من بجا بمونه، ادامه ی من باشه...
امشب، شب عید قربون سال ۸۵ حمید دانشجوی فوق لیسانس حقوق، عقد کنونشه...
گلنار هرگز ازدواج نکرد. اینجا ساری، دی ماه ۱۳۸۵
***
بلندبالا و زیبا بود. چشم و چراغ همه ی کوچه. دانشجو بود، انقلاب فرهنگی شد، سرباز شد، جنگ شد:
مادرم خاکم رو نمیتونم زیر قدمای دشمن ببینم. من سرباز وظیفه م ولی اگه سربازیم تموم هم بشه برنمیگردم تا یه عراقی هنوز توی خاک من باشه (و برنگشت)... دوستت دارم... یه بار ازم پرسیدی افشین من دلت با کسی نیست؟ بهت لبخند زدم. بود. با اونی که پنجره شون به همون خیابونی باز میشه که توش زندگی میکنیم. آدرسشو نمیگم تا وقتی خودم برگردم... اون خودشم خبر نداره، نمیتونستم چشم انتظارش بذارم... ولی آره مادرم منم عاشق شدم...
خونه ی فعلی افشین زیر سایه ی همون پنجره ولی تو قطعه شهدا، بهشت رضا، مشهد، ۱۳۶۶، مادر اما هنوز حیران همه ی پنجره های آن خیابان به نشانی از بوی او
***
خانم جواهری شهریور ۵۹ توی آبادان بود. خانم جواهری ۳۱ شهریور ۵۹ توی اون بهل بشوی بمبارون بچه هاشو برداشت و از شهر دور شد. شوهر و برادر ۲۰ ساله ش توی راه ماهشهر آبادان بودن نمیدونم بابت چه کاری... فقط همون اول سر و صدا ها زنگ زدن گفتن فرنگیس بچه ها و مادر رو بردار و برو ما خودمونو بهت میرسونیم...
فرنگیس خانوم هنوز منتظر شوهر و برادرشه که از عراق برگردن.
***
هیوا پزشک بود. بچه ی سنندج. طرحشو توی بیمارستانای صحرایی مرز کردستان می گذروند. اون روز به داد همه رسید همون روز رو میگم که شیمیایی زده بودن اونجا وسطای کار یادش اومد هیچی به خودش نبسته همون موقع که دیگه نفسش جوابش کرد... هیوا همین حالاش هم با کپسول اکسیژن زندگی میکنه... سنندج دی ۱۳۸۵
***
نمیدونم چه سالی ولی اولای جنگ بود نمیدونم چه روستا یا شهری ولی توی مرز خوزستان بود یا غرب ایران... چه فرقی میکنه... موژان تعریف می کرد که باباش ارتشی بود و اون سالا توی جبهه...
وقتی اون شهر یا روستا رو از عراقیا پس گرفتن توی بازداشتگاهشون به ده پونزده تا زن و دختر جوون بر می خورن با وضعی...
زنها از شلوغی اردوگاه تو همون ساعات اولیه ی بازپس گرفتنش استفاده می کنن میرن توی حیاط دایره وار می شینن و چن تا نارنجک رو همزمان میون خودشون منفجر می کنن... موژان میگفت سرهنگ فلانی یه دفعه از کار اینا دیوانه میشه و رگبار میگیره به اسرای عراقی اون اردوگاه... سرهنگ فلانی در دادگاه صحرایی محاکمه و اگه اشتباه نکنم تیر بارون میشه
***
آدمایی که گفتم (با اسم و آدرس واقعی خودشون) وجود دارن
***
وقتی صبح شنیدم صدام رو اعدام کردن سوختم. این اجرای عدالت!!! به روش تخمی بیلاخی بود به من که با قصه ی گلنار آتش گرفتم، با قصه ی افشین پرپر زدم و با قصه ی فرنگیس مویه می کنم و خس خس سینه ی هیوا قلبم رو چنگ میزنه و داغی پاره های تن اون دخترکان و نعره ی سرهنگ فلانی رو هنوز حس می کنم... لازم نیست از حال اونا بگم؟ یعنی خوب شدن؟
چرا مرگ رو به صدام هدیه کردن؟ مگه اون چی بخشیده بود به مردمش مگه تو عراق فرنگیس و گلنار و افشین و هیوا ندارن؟ فوقش اسمشون احلام و مروه و فواد و سوران باشه... میدونم که ما برای عراقیا قصه ی اون اردوگاه رو هرگز اجرا نکردیم. میدونم به جان افشین و هیوا و فرنگیس و گلنار.
دیکتاتور به دست دیکتاتوری دیگر اعدام شد. این سرتیتر خبر ساعت ۹ شبکه ۱ بود. ما هم که پشمی ناچیز بودیم و نالایق اندکی واجبی حتی! وگرنه دولتمون یه شکایت خشک و خالی (و نه به غلیظی دادخواهی از مردم فلسطین) ازش می کرد.
سوختم... سوختم
۱۱ دی ۸۵، پی نوشت: یادم رفت از اسرا بگم! شرمنده شونم. یه خاطره ی کوچولوی زنده دارم ازشون.
آخرای زمستون سال ۷۶ خونه ی خسرو مهمون بودیم. خسرو از دوستای همسرمه. ۷ سال اسیر بوده. خب ما از خیلی نظرا با هم فرق داریم چون اونا خیلی مذهبی ان همه شون بسیجی بودن مثل خود خسرو، خانمش و بقیه مهمونا با چادر و کاملا روگرفته نشسته بودن فقط من بودم که یه روسری الکی سرکرده بودم برای رفع کتی! ولی خب اینقدر جنبه داشتن که چپه نکن خودشونو! . یکیشون که علی بود خیلی شیطون بود یکسره سر به سر همه میگذاشت خداییش خیلی بامزه بود. یه بار که خسرو داشت از قوری پیرکس برای همه مون چایی میریخت بی هوا گفت خسرو صدام گفته اگه میخواین راه کربلا رو باز کنم اسرا رو پس بدین! حالام قراره همه ی اسرا رو برگردونن عراق و تحویل صدام بدن.
قسم می خورم خسروی دومتری با یه من ریش به صورت، یکهو وارفت رنگش پرید و با دهن باز علی رو نگاه کرد. تقریبا یک دقیقه. ما همه داشتیم می خندیدیم ولی خسرو که خیلی هم خوش خنده بود هرگز نخندید. فقط از اونجا رفت.