اس ام اس زدم: "باهام حرف بزن! " پشت بندش دوباره زدم: "یه چی بگو!"
آشفته بودم. دیدن سریال میوه ی ممنوعه اونم از قسمت هفده هجدهم به بعد، به بهانه ی بازی قشنگ علی نصیریان بود. ماجرای امشب سریال - لابد بدونین که در ۶۵ سالگی عاشق دختری ۲۸ ساله شده و قید آبرو و خانواده رو زده- به دلیل تجربه ی شخصی مشابهم حالم رو خراب کرد. زخمی که هفت ساله به دل دارم داشت سر وا می کرد. سریال رو رها کردم و رفتم توی اتاق خواب خودمو حبس کردم. نمیخواستم درد اون زخم ناسور دوباره من رو به هم بپیچه. این شد که اس ام اس زدم.
البته درست یه ساعت قبلش به همون عزیز گفته بودم که دلم خیلی براش تنگ شده. اما اون لحظه فقط دنبال بندی بودم که باهاش فلاش تانک ذهن رو بکشم به روی اون خاطرات مهیب.
"سکوت ارزش آن را دارد که آموخته شود" جواب اون یار شفیق این بود. حرفش حق بود. پس حال خودم رو مناسب آموختن سکوت کردم. اندوه رو پس زدم و ذهن را رها کردم.
یاد دوست دیگری افتادم که خودم به دلایل ماهیتی صداش می زنم ویروس! در همان حال که آموختن سکوت در اوج اندوه رو تجربه می کردم، دلم هوای ...شعرهای بی معنیِ معنی داری رو کرد که گاه و بیگاه با ویروس به راه میندازیم. معنا توی زندگی منه. بی معنی ترین کارم هم معنی ای برای خودش جور می کنه.
به لفظ قبیح و شریف "...شعر" فکر کردم. تازگیا با مبحث "س.ک.س و سلطه" آشنا شدم و دائما (نا)خودآگاه پردازشش می کنم؛ برتری جویی و برتری کردن از راه س.ک.س و به علت س.ک.س. که یه زاویه ش میشه اعمال سلطه به سبب مرد بودن و یا از طریق زن بودن!
این یه دنیاییه که تازه دارم می شناسمش ولی خب به همون لفظ شریف گیر میدم: سازنده ش کی بوده؟ چرا اندام زایش و بقای نسل انسان به این راحتی در عباراتی اسباب سخیف شمردن و تحقیره؟
...خل، ...مشنگ، ...کش، و تازگیا ...پریش!
سازنده ی این عبارات مرد بود یا زن؟ الان بیشتر زنهان یا مردها که اینا رو به زبون میارن؟ آیا این عبارات نوعی دیگر از سلطه گری جنس مذکره؟ آیا اعلام برائت و برتری از نیاز همه سویه ی اعضای شریف و ذکور اجتماع از -به زعم خود- جنس دوّمه؟
قبلا هم اینو گفتم. زنها نمایه های زن بودن رو می پوشونن. البته در مواقع صلاحدید!! افشا هم می کنن. ولی خب غالب قضیه پوشوندنه. مردها ولی همه ی نشانه های مرد بودن رو آشکارا برای اعمال سلطه استفاده می کنند:
به تخمم! ....م توی حلقت! خوارشونو ...! بزن سبیل رو و چارقد سرت کن!
ولی زنها هیچوقت برای ابراز قدرت یا سلطه شون به ماجرا، چیزی حواله ی تخمدانشون نمی کنن. حادثه رو فوقش حواله بدن به تخم پسرشون! می بینین؟ این از شرم زن بودنه؟ اون از اعتماد به نفس مردونه ست؟
یه زمانی فکر می کردم "قدرت" شهوت غالب مردهاست یا "س.ک.س"؟ الان می بینم شهوت غالب، سلطه ست؛ به هر حال و زبان! تو بگو توی فحش خواهر و مادر و یا اعلام بی تفاوتی و بی عاری نسبت به قضیه ای!
همچنان سکوت را می آموزم و می اندیشم این با فحش خواهر و مادر مردی رو تحقیر کردن هم متاسفانه فقط به یه سبب تلخ تاریخی دیگه ست: یک مرد رو با تجاوز به "شخصی ترین دارایی/قلمروش" تقبیح کردن، گه مالی کردن! مثل پروانه ای در مشت، چه آسون میشه ما رو کشت!
این جنس دوم بودن بزرگترین ناسزای همه ی اولاد ذکور آدم به تنها کارگاه تکرار آفرینش از پس آن خلقت نخسته: زن!
***
سکوت ارزش آموختن داشت!
آنگاه مسیح فرمود: کیست آنکه گناهی نکرده؟ پیش بیاید به زدن اولین سنگ!
***
رسم سنگسار از یهود است مال خود خود اسلام نیست. هنوز هم جزو احکام شرع یهودی است. باور کنید هست! جزیرةالعرب که قبل از اسلام رسما free will را پذیرفته بود و از فروید تبعیت می کرد. سردر هر خانه ای که بانویش -اعم از مجرد و متاهل- میل به ارتباط آزاد داشته، پرچم سیاهی نصب بوده که یعنی هر که دارد هوس...
راستش نمی دانم آیا اشاره صریحی به مجازات سنگسار در قرآن به عنوان حد خداوند هست یا نه. هر که می داند راهنمایی ام کند. ولی من همه ی این حرفها را گفتم تا بگویم این سنگسار آخری که به "علم قاضی" و بر خلاف دستور آیت الله شاهرودی در یکی از دهات قزوین اجرا شده دیگر معرکه ای ست.
خبرش را در سایت بازنگار بخوانید.
***
شرایط اثبات ارتکاب زنای محصنه به حدی سخت است که انسان در می یابد خدا چندان خوشش نمی آید کسی را به این جرم مجازات کنند. من اینقدرش را می دانم:
۱. وجود چهار نفر شاهد عادل و عاقل که باید مرد باشند. این شهود باید به اتفاق شهادت بدهند که صحنه ی دخول آلت مرد به بدن زن را دیده اند (شرمنده! این یک توضیح حقوقی و شرعی است). یعنی حتی اگر مرد و زنی روی هم افتاده باشند و چیزی دیده نشود آن ۴ شاهد عادل نمی توانند شهادت به زنا بدهند.
۲. اقرار صریح طرفین ارتباط (گمانم باید ۴ بار اقرار کند).
آن قصه ی داستان راستان را شنیده اید که کسی نزد رسول اکرم می آید به اعتراف به زنای با مرده، و ایشان چندین بار ردش می کنند که نه اشتباه کرده ای؟
آن قصه ی حضرت علی را شنیده اید که خبرش می کنند در فلان خرابه دارند زنا می کنند و چنان اصرار می کنند که آن حضرت مجبور می شود به آن محل برود. ایشان پشت دیوار خرابه سرفه ای می کنند، مکثی می کنند و بعد داخل محل می شوند؟
آن احکام ارتباط زناشویی را شنیده اید؟ احکام رفتار با همسران را چه؟ چطور است که وقتی آن احکام شکسته می شوند در میلیون میلیون خانه ی این مرز پرگهر، کسی را سودای اجرای حکم خدا نیست؟ مگر حکم با حکم فرق دارد؟ راستی چرا ما را طوری تربیت نمی کنند که بدانیم برای سوء رفتار جنسی جسمی و روحی حق شکایت داریم و نباید شرم کنیم از ابراز آن؟ راستی چند زن جرات دارند شکایت ببرند به قاضی بابت اتاق خوابی که محل راحت جسم و جان نیست؟
***
پ.ن.: در این یادداشت نمی خواهم زنای محصنه را توجیه کنم. لطفا سوء تفاهم نشود! فقط دردم اینست که چرا ریشه ی این عمل که حتما و حتما و حتما آنها که بدان دست می زنند مجازات سنگسارش را می شناسند، بررسی نمی شود؟ چرا راههای پیشگیری از آن به زن و مرد، دختر و پسر آموخته نمی شود؟ شخص این جانب که کارمن باشم، دلیل ارتکاب به چنین گناهی را صرف شهوت نمی دانم. نه! این فقط شهوت نیست که انسان را به این راه می کشاند.
***
خدایا، ای صاحب آسمان و زمین، تویی که از حال همه باخبری، به آدمیزاد رحم کن، رحمتت افزون باد، جبروتت متجلی تر باد، ما را به حال خودمان رها مکن!
- آدم؟ کجا پنهان شده ای؟
- در شکاف درخت. آخر عریانم.
- از کجا دانستی که عریانی؟ مگر از میوه ی ممنوع خوردی؟
***
به محض اینکه آدم و حوا از میوه ممنوع (میوه معرفت) خوردند به مکافات از بهشت بیرون شدند. شادکامی و بی غمی و ملال برآورده شدن هر آرزویی از سر شان پرید و آدم شدند. هجران کشیدند گریه کردند درد را تجربه کردند و مرگ را.
***
حالا یه عده هستن که همین الان روی زمین دارن عین بهشت زندگی می کنن. نه منظورم این نیست که بهشون خوش میگذره ولی خب یه جورایی هیچ چیزی نمی فهمن. دردشون نیست مگر وقتی تن خودشون به جایی بخوره غمشون نیست مگر وقتی که یکی اشک خودشونو دربیاره. خلاصه گوساله میان به دنیا و یه وقتایی همون گوساله از دنیا میرن.
ولی خودمونیم اگر من هم جای آدم یا حوا بودم از میوه ی معرفت می خوردم. بهشت رو چه باک که خوش نداشتم مثل الاغ (دور از جون همه) هی بچرم و خر کیف باشم. فکر کنید اگه حوا آدمو خر نکرده بود از میوه بخوره (جالبه که اول داد آدم خورد بعد خودش و چنین بود که آدم از همان ازل خر حوا شد) خلاصه دیگه سوفوکل و شکسپیر و گوته و بتهوون و حافظ و خیام و سهروردی در کار نبود. وااااااااای مارلون براندو و آنتونی کویین رو بگو با همفری بوگارت نازنین و ووپی گلدبرگ بی نظیر و...
چه بهشت ملال آوری بود بدون درک همه کتابهای خوب، موسیقی خوب و آدمهای خوب. حالا امریکا و دوبی و مارماریس و تایلند رفتن پیشکش.
میگین بهشت بهترشو داشت؟ من یکی که دوست نداشتم گاوی باشم در بهشت در حال چریدن یک مزرعه ارکیده و لاله هلندی (که میشه گرونترین رستوران برای گاوا).
***
ای پروردگار من نیکو باد یاد و نام تو که حوا را دانا آفریدی تا آدم تمام عمر در بهشت شفتالو نخورد.
***
هشدار: مادری که زن بسیار مومنه ای بود چندی بعد از مردنش به خواب دخترش میاد و میگه دخترم سعی کن در دنیا زیاد هم کارهای خوب نکنی. دختر میگه چرا مادرم؟ مادر میگه چون من اینجا حوری شدم و وقت ندارم شورتم رو بالا بکشم.
آقایون محترم می تونن برای درک عمق ماجرا غلمان شدن رو در ذهن مجسم کنند.
سه تا موش دنبال هم می دویدن. اولی گفت دوتا موش پشت سرمه. دومی گفت یه موش پشت سرمه. سومی گفت دو تا موش پشت سرمه.
آخه چطوری؟
لابد موشا دور میدون میدویدن؟ از تو آینه میشه؟ از اون لحاظ میشه؟
شرمنده آی کیوی خلاقتون! همه ش نادرسته.
***
حقیقت چیز جالبیه. حقیقت هم مثل همه چیز این دنیا مطلق نیست، نسبیه. حقیقت! همون پدیده ای که دریافتنش آدمو سرمست میکنه اونقدر که ممکنه تو غرقابش مرده باشیم و حتی نفهمیم چن وقته مردیم. این نسبی بودن همه چیز این مطلق نبودن همه چیز، ته این بازی روزگاره. هر جایی باشی قضیه رو یه جور می بینی. خودتو جای ژاور بذاری ژان والژان ۱۹ سال حبس هم برای دزدیدن نون کمشه. جای خواننده رمان باشی از سرسپردگی ژاور به قانون حرص میخوری. جای فانتین باشی موها و دندوناتو برای دخترکت می فروشی جای مادربزرگ من باشی بعد مرگ پدربزرگ، وقت سهم ارث به دخترات میگی الهی مثل من بشین!... که مثلا چرا دلشون خواسته از انبوه فرشها و قالیچه های خونه ی پدری که بلا استفاده بودن و لوله شده گوشه انبار، یه یادگاری ببرن با خودشون.
حقیقت یه وقتایی همرنگ خواسته های ماست یه وقتایی همزنگ ریشخند دشمن به ما. حقیقت چیزیه که بخاطر ایمان و اعتقاد بهش، می کشن و می میرن به ایمان اینکه بهشت نصیبشون میشه.
ولی زندگی از حقیقت زیباتره. به شکوه لحظه ای که توی دادگاه تفتیش عقاید گالیله با پاهاش دایره میکشه و به زبون میگه زمین گرد نیست فکر کن. زیبایی زندگی به اینه که حقایق ژرفتری در راه داره. زیباییش به اینه که بعضی وقتا حقایق همدیگه رو نقض می کنن و یا اصلا با هم موازی هستن بعدش ما آدما، اگه نفهمیم که اینا تضاد در سمت و سو دارن و نه در اصل، بخاطر پارادوکسشون می افتیم به جون هم. از قضیه تخمی تخیلی سروری تیمهای قرمز-آبی بر هم بگیر و بیا تا دعوای حیدری-نعمتی و ماریا کری-جنیفر لوپز و... القاعده-بوش.
حقیقتِ محبوب من اینه که بازیای زندگی زیباست. برد و باختش زیباست. آدمی که تموم شکوه و افتخارش به اینکه که یه بارم نباخته هیچ جاذبه ای نداره. دیدین که این آدما موقع شکست در تخته نرد حجم ابهتشون یه انگشتونه رو هم پر نمیکنه.
خداوند در سوره زیتون از طعم گس و مستانه زیتون و شیرینی و ریز دانه های انجیر گرفته تا کوه طور و زمین مکه قسم خورده که اول ما رو به بهترین حال آفریده (ابر انسان) بعد با تیپای خلقت ردمون کرده ته لجن هستی (انینه) و چقدر سترگ و باشکوهه کسی که از ته فاضلاب هستی برگشته و خاطره ی ابر انسان رو تو لجنا جا نگذاشته.
***
راستی موش سومیه دروغ میگفت!
ذهنم کلید کرده. انگار دسترسی به افکارم ندارم. سوژه ها چادر به سر توی ذهنم مانور میدن و من با اینکه میشناسمشون انگار اون لحظه به جا نمی آرمشون حتی کارم به سلام علیک نمیکشه.
کم آوردم؟
خودمم همین فکر رو میکنم. خلاصه هنگ هنگیم. اونقدر که دکمه reset رو هم گم کردم.
***
دیشب داشتم برای یه دوستی فک میزدم. سوال قشنگی ازم پرسید. گفت فکر کن ده سال پیش چی میخواستی بشی چیکاره میخواستی بشی؟ شدی؟ گفتم نشدم. گفت حالا هم اینقدر مطمئن نگو که چنین خواهی کرد و چنان خواهی شد.
بهش گفتم راست میگی اون چیزی که میخواستم بشم با چیزی که الان هستم خیلی فرق میکنه... ولی وقتی دستم به آرزوم نرسید سعی کردم از همون موقعیتی که توش هستم بهترین بهره رو ببرم و بردم. گفت ولی بازم شر ایط عوض میشه بازم ممکنه به چیزی که الان اینقدر محکم مطمئنی که خواهی داشت نرسی...
بازم راست میگفت.
***
امروز در حال انجام وظایف شریف خانه داری به حرفاش فکر کردم. راستش یه وقتایی یه حادثه که ممکنه خیلی کوچیک هم باشه آدمو از سینه کش قله آرزوها پرت میکنه ته چاه صفر. هر چی به بالا نگاه میکنی جز حلقه ی صفر که همون دهنه ی چاه بلاست چیزی نمیبینی. فوق فوقش یه لکه از سقف جایی که صفره توش مستقر شده. شرایط به هر دلیلی عوض شده. دیگه قله ای نیست که بخوای بهش برسی اوجی نیست که بخوای تجربه ش کنی. محیط عوض شده مختصات ایکس و ایگرگت توی محور زندگی یه چیز دیگه شده. مثل وقتی که توی فتو شاپ عکستو توی بک گراندی از قله دماوند بذاری تا وقتی که یه پس زمینه ی خال خالی باشه. تو عکس اول اوجی وجود داره توی عکس دوم حتی جهت هم وجود نداره پس دیگه اوجی تعریف نمیشه کرد چه رسد به اینکه بهش رسید.
کارمن میدونه که توی اون شرایط هم باید زندگی کنه و به وقاحت بیلاخ به ریش روزگار بخنده... و خندیدم همیشه خندیدم حتی وقتی از فرط پریشانی به خودکشی فکر کردم هم خندیدم.
بدک نیست آدم مزه زندگی کردن توی چاه رو هم بچشه. فکر کنم مزه گل میده. چاه فاضلاب اگه بود چی؟ خب مزه گه میده خب. اینم پرسیدن داشت؟
بمانی زنی زیبا و قد بلند است. زنی توانا و دانا. بمانی 56 ساله است.
بمانی 5 سال است که سکته کرده است. نیمی از بدنش دیگر حرکت نمی کند. همان بمانی که همه از او حساب می بردند دیگر مغزش هم از او حساب نمی برد. مرتب جیغ می کشد. مرتب. شب و نیمه شب هر یکربع یک بار از خواب شب بیدار می شود. مانند بچه ها با نیمه سالم مانده ی بدنش به زمین می کوبد بیدار می کند همه را. بعد می خوابد. بمانی بعد از سکته قدرت کلامش را از دست داده.
چیزی از بمانی نمانده است.
بمانی مادر من است.
بمانی جان نمان دیگر. از طلسم نامت بیرون بیا. دیگر شو. برو مادرم برو از این دنیا که از آن پلنگی که وقتی می خرامید جنبنده ای جم نمیخورد فقط نیمه بچه گربه ای ناتوان مانده که جیغ می کشد و فقط جیغ میکشد و همان یک پا و دست مانده را به زمین و یا بر سر می می کوبد و با گریه میگوید جیش دارم... جیش دارم.
مادرم! چشم و چراغ خانواده ی من! نمان. دیگر بس است گربه بودنت نه که من دلم آن پلنگ را بخواهد که همچنان پشت و پناهم باشد که دلم روا نمی کند دیدن زاری این نیمه گربهک بینوا را.
کاش نباشی مادرکم تاب دیدن ناتوانی ات را ندارم. خسته شده ام از پرستاری ات؟ از جیغهای مدامت؟ شاید. ولی زار و درمانده ام از زاری و درماندگی ات نازنین مادرکم. پلنگ زیبای خوشخرام دشت زندگی ام. ترا ناتوان نمی خواهم. بیزارم از نمایش زاری و پریشانی ت در حضور دیگران که دستکی بر آتش دارند و دلکی می سوزانند. خواهرانم همه ی این 5 سال با جان و دل و بی اخمی و ترشرویی پرستاری اش کرده اند. امید بهبودش را دارند از خدا، من اما مادر... من...
دیگر بس است مادرم.
دیگر نمان بمانی!
***
عزیزم از تو می پرسم، تو به من دربدر بگو که مادرت را چند سال به همین حال زنده میخواهی؟
هر مردی میتواند هر وقت که بخواهد همسر خود را طلاق بدهد.
این قانون ۱۱۱۱ مدنی کشور ماست.
***
شهریور سال ۸۲. سرکلاس قراردادهای دولتی بودیم که از طرف شرکت منو فرستاده بودن. استاد روز اول داشت از معنی قرارداد و فسخ اون صحبت میکرد. میگفت در هر عقدی (همون قرارداد خودمون) طرفین باید توافق به فسخ بکنن و بالاخره شرط و شروطی داره فسخ عقود. تنها عقدی که حق فسخ یکجانبه و بدون شرط داره، عقد ازدواجه. بعدشم متن بالا رو خوند. آقایون کلاس بیشترشون ۴۰ سال به بالا بودن. صدای ذوق و خنده شون کلاس رو که هیچ ما رو هم به چندش انداخت. خواستم پاشم بگم:
آقایون محترم حتما عنایت دارن که این قانون الزاما در انحصار شما و در حق همسران شما نیست بلکه مادر، خواهر و دختر شما هم...
نگفتم. تا آخر کلاس، تا آخر ترم خیلی عذاب کشیدم ولی از فرط خشم و چندش چیزی نگفتم. هنوز افسوس میخورم چرا خنده رو کوفت نکردم بهشون.
***
خودمونیم ولی، مثل پروانه ای درمشت، چه آسون میشه ما رو کشت!
تهران- بهار ۱۳۸۰
مریم خیلی پریشون بود. هرچی میگفتم چته جواب نمیداد. سمج شدم که بنال! گفت عموم وکیله. دیشب تعریف کرد برام که:
***
یه خانمی با سر و روی زخمی و حالی خراب صبح شنبه اول وقت اومده بود دفتر. خیلی اصرار داشت همون موقع منو ببینه. منشی م رو بالاخره راضی کرد و اومد نشست توی دفترم سر و لباس و ظاهر خانمه شیک بود. سر و صورتش زخمهای بدی داشت. دستهاش هم. با صدای خشم و گریه زده ای گفت:
من شبا کار می کنم. واسه ی پول (روی صندلی ام جابجا شدم اما مجال نداد) پنجشنبه شب سوار یه ماشین خیلی مدل بالا شدم. منو برد خونه شون. آدرسشو میدونم... (هق هق ش رو قورت داد)... طرف من رو توی اتاق خواب تنها گذاشت و خواست که آماده شم. بعدش وقتی اومد تو... یه سگ... (می لرزید) از اون شکاریا با خودش آورده بود (همچنان) یه تراول گذاشت روی لباسام و گفت.. گفت.. تو میخواستی پولتو بگیری چه فرقی میکنه برات کی باشه... و در رو روی من و سگه قفل کرد (گریه نمیگرد فریاد نمی زد لرزان و غران بود صداش) سگه لت و پارم کرد جای سالم به بدن ندارم (صندلی ام هم با من می لرزید) اومدم ازتون بپرسم... (دیگه نفسش بالا نمی اومد، بنفش شده بود. پریدم و با شدت سیلی زدم توی صورتش، هراسان نفسش رو بیرون داد) ... اگه شکایت کنم...جوابمو میدن؟... آدرسشو بلدم...پاسدارانه...
***
عمو می لرزد. مریم هم. من هم با آن زن.
***
اسمها و شخصیتها همه واقعی اند. متاسفانه.
***
۵ دی ۸۵- پی نوشت: دیشب یه حقوقدان پیغام داد اگر چه شغل اون زن غیرقانونی بوده و تا اینجاش با اون مرد یر به یر هستن. ولی اقدام بعدی مرد به منزله ی ارتکاب به قتل محسوب میشه و قابل پیگیریه. خوشحال شدم و برای ایشون جواب نوشتم: خوشحالم که قانون کشور این یکی رو جزو حق ولایت مرد بر زن قرار نداده و شاید هم جناب شارع از دستشون دررفته!
نسا چن وقت پیش می گفت بعد از مرگ پدرش، همسر دوم پدر طبق قانون وراثت میتونست سهمش رو به پول بگیره یا اموال! خانم اموال دلشون خواست:«...اومد خونه ی ما و اندازه ی سهمش گشت و یخچال و تلویزیون و چه میدونم چن قلم چیز درشت و نو و بقیه ش رو پول برداشت و با زهرخند فاتحانه ای رفت. برادرم همون روز رفت و برای همه ی اونها جایگزین خرید. ولی مادرم...»
زد زیر گریه. میون بعض و مویه با صدای زیر فحشهای بالا بالا میداد. می لرزیدم. نمیدونستم چی زر بزنم. واقعا هر چی میگفتم زر مفت بود. کم کم شروع کرد به روح و روان باباهه فحش دادن. اومدم بگم مرده دستش... دیدم دست نسا و مادرش چه در حیات و چه در ممات پدر خیلی کوتاهتر از یه مرده بود و هست، دیوث!
اگر خبری باید به من رسد هرچند فرشتگان و جن و انس و آسمان و زمین دست به دست هم دهند تا که پنهانش کنند، آن سخن، در آن زمان که باید، به من در رسد (نقل به مضمون از کتاب «خط سوم»)
***
همیشه وقتی به سوالی فکر کردم و هرگز از اندیشیدن به اون نایستادم، جوابش به طرفم دویده. باور کنید دویده.
اما در زندگی سوالهایی هست که نمیدونم به من دررسد یا نه:
۱. دقیانوس وقتی وارد غار اصحاب کهف شد دقیقا چی دید؟
۲. کندی رو کی کشت؟
۳. کی اولین بار و به چه صورت فهمید برای پف کردن کیک باید چی بهش زد؟
۴. اینشتین وقتی داشت می مرد به آلمانی چی می گفت که پرستار امریکاییش نفهمید؟
۵. اون مساله ریاضی چی بود که فیثاغورث داشت حل میکرد اونم وسط یه جنگ و اونقدر غرق ریاضیات بود که نفهمید کی تیر خورد و مرد؟
۶. امام موسی صدر کجاست؟
۷. قصه ی تورات رو درباره خشم خدا و گونه گون کردن زبانهای خلایق در یک لحظه خوندم ولی واقعا چی باعث شده که آلمانی ها به سگ بگن Hund فرانسوی ها بگن chian و ترکا بگن... راستی سگ به ترکی چی میشد؟
۸. از اون بدتر چرا وقتی چیزی توی آب میفته ما می شنویم شالاپ ولی انگلیسیا می شنون splash ؟
***
توضیح: سوالا به ترتیب اهمیت ردیف نشدن به همون ترتیبی که به ذهنم رسید اومدن
و آنگاه موبایل در بوتیک زنگ می زند:
الو؟ خانم؟ کجایی؟ کی کارت تموم میشه؟ من وسایل شنا رو توی صندوق عقب ماشین جا گذاشتم... بخداااااا خسته م ... خسته... خسته...
... و گوشی را می گذارد
***
شاید یک سال بود که برای خرید نیازمندیهای خودم بیرون نرفته بودم. یک وقتی وقتش نبود یک وقتی پولش... اما پنجشنبه این هفته هر دوتاش با هم میسر شد. من هنوز ۵ دقیقه نبود وارد بوتیک شده بودم که موبایل خجسته خبر فوق رو بشارت داد. به هر ترتیبی بود تا یکربع بعدش من خریدامو انجامیده بودم و داشتم می رفتم طرف خونه. انصافا خیابون ولی عصر در ساعت ۷.۳۰ دقیقه عصر پنجشنبه خیلی خلوت بود شاید بگم ۱۰ دقیقه ای رسیدم خونه (از ونک تا حوالی ۴راه پارک وی!!) به شریک زندگی و ثمره ی آن گفتم حاضر شین برسونمتون هوا سرده... دیدم پسرم میگه دیدی ما نرفتیم استخر؟ بعدشم گفت مامان یادداشت روی مانیتور رو بخون:
مامان چرا سندوق اقب* رو نگاه نکردی؟ مگه نمیدونستی ما باید بریم استخر ناحید؟ حالا دیگه نمی ریم.
*صندوق عقب خودمونه دیگه... تازه بچه م ۲ روز پیشش امتحان میان ترم دیکته داشت
***
یه زمانی روی خیلی از در و دیوارا با خط درشت می نوشتن: هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید. فکر می کنم منظورشون به من بوده. من خود امریکام البته از خجسته گی اقبال لابد مالک آلاسکا می باشم.
***
راستی شما وسایل شنا تون توی سندوق اقب ما نبود؟