تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

 

دیشب خوابم نمی بُرد.  تا یکربع به سه صبح فیلم می دیدم و طبق معمول تا انتهای تیتراژ...  دیشب تیتراژ تمام نشد.  توی لیست تشکرها اسم تو هم بود.  اسم تو هنوز حال مرا دگرگون می کند.  عاشقت هستم هنوز؟

من و تو هرگز یکدیگر را ندیده ایم.  من و تو در قالب های واقعی مان برای هم وجود نداریم.  گر چه هنوز از خواندن نوشته هایت لذت می برم، هنوز خوشحال می شوم که می نویسی، هنوز حالم دگرگون می شود.  عاشقت هستم هنوز؟

آقای سردبیر، چندسال می گذرد از آن جنون رعد آسا؟  جنونی که مثل رعد کوتاه بود ولی همان غرش اش دیواره ی حریم من و تو را فروریخت.  می شناختمت.  هنوز هم از پس نوشته هایت پیدایی.  بی حوصلگی، شرارت و تفرعن ت هم پیداست.  گه این و گه آن.

من و تو سر آن مجله که سردبیرش بودی به هم برخوردیم.  می خواندمت و می دانستم که نوشته های من هم به درد نشریه تان می خورد.  نمی خورد؟  تو را که شیدا کرد آقای سردبیر.  من که عاشقانه بارانت نکرده بودم.  دلم می خواست خوانده شوم و از ایمیل سوم به بعد را که تحلیل و تفسیر قضایای روز بود تنها به همین نیت فرستادم تا بیاموزی ام که چگونه می توان در مطبوعات نوشت.  تو شیدا شدی اما.  هرچند روزی که نخستین ایمیل را زدم هرگز نمی دانستم شاخ به شاخ به هم اصابت می کنیم.  هنوز خاطرات آن اصابت دگرگونم می کند.  عاشقت هستم هنوز؟

به تو نزدیک بودم.  طبقات جانت را می شناختم.  با بن بست های ذهنت آشنا بودم اما آنچه از تو درنوردیدم جان تو بود.  یادت هست "همروح" خود می خواندمت؟  اشتباه می کردم.  جان تو زیبایی ها را می شناخت که دیوانه ام شدی.  دیوانه ی زنی شدی که هنوز که هنوز است چهره اش را ندیده ای و هرگز از تو دلبری نکرد؛

مگر به اندیشه ی ناب.

 

چرا من به تو دل باخته بودم؟  بسیار به این اندیشیده ام سردبیر گرامی:

رسانه.  فضای رسانه بود که مرا به تو نزدیک کرد.  تو رابط من و رسانه نبودی حتی، تنها جزیی از آن بودی که به نیکویی سر جای خود نشسته بود.  آن مجله ی محبوب وسیله نبود، فضا بود، فضایی که در زندگی ملال آور خود گم کرده بودم ش و همراهی رسانه ای به نام "هفته نامه ی بامداد" که تو سردبیرش بودی مرا از خود تخریبی که دچارش بودم رهانید.  به خود آورد. 

حالم دگرگون آن بیداری شورانگیز از پس بوسه ی تصادفی شاهزاده ای ست که طلسم مرگ-خواب را شکست.  عشق که بستر ماندن نیست، مرکب رفتن است، بهانه ی نماندن در خویش است، معشوق اگر یار باشد همراه می شود وگرنه تنها می روی.  یکه و عاشق می پویی.  نام تو و خاطره ی تو هنوز برایم هیجان انگیز است. مثل از خواب برخاستن سفید برفی. مثل تولدی دوباره.

آقای سردبیر؛

آن انسان نخستین هم که روزی به قصد شکار یا کشتن مار -به هر روایت- سنگی پرت کرد و جرقه ای برخاست و نخستین شعله متولد شد، مخترع و مکتشف فروتن آتش نبود، مرهون او نیست آتش ظهورش را، هرچند چخماق آوازه اش را ممنون و مدیون او باشد که هست، اما من آن ی نبودم که آتش بگیرد و یا آتش بزند و تا ابد صرف کند فعل سوختن را در مضارع و بعید و مستقبل، جبرئیل ملعون من.

 اسفند ۸۷

 


 

* خوشحالم که بالاخره بانوی  قصه ی آقای سردبیر از من خواست حرفهایش را اینجا بازگو کنم.  شاید او این نامه را به سردبیر میل نکند. من هم از او چنین انتظاری ندارم. 

به هر روی این بود احوال بانویی که آقای سردبیر را پس از چهل سال خوش خوشان به جنون عشق کشاند.

+  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 4:39 AM  ؛  کارمن 

تماشا

 

سینیور.  چند وقتی ست که فقط تماشا می کنم شما را.  نامه بی نامه.  دیده ام یکی دو روز اول منتظر و بعدش هم چند روزی متعجب بودید.  اما همان سردی و بی اعتنایی شما بالاخره برگشت سر جایش.  چیزهایی هست که نمی شود نوشت.  نمی شود گفت.  چیزهایی هست که فقط می شود آنها را فروخورد.  یا با نگاه گفت نه با کلام. پس نمی گویم.  راستی با اینکه دوباره همان بی تفاوتی شما در چهره تان دیده می شود اما اوکتاویو را دیگر نتوانستید از چهره پس بزنید.  شما سینیور دیگری شده اید.  سینیور اوکتاویو.  متوجه نگاههای دیگران به شما شده ام. دیگر شما را در شمار عابرین عادی نمی آورند.  فقط نمی بینندتان، بلکه نگاهتان می کنند.  سینیور از تماشای شما سیر نمی شوم.

 

دونا

+  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:37 PM  ؛  کارمن  | 

 

 

شوخی یا جدی

 

سینیور سینیور سینیور

 

دیروز به خودم می گفتم یکی دو روز به سینیور نامه نخواهم نوشت ببینم او چه می کند.  شما یا گرفتار بودید یا مثل من فکر کردید یا حوصله تان از این بازی سر رفته ست.  گمانم دست مرا خوانده باشید. عین بازی ورق.  این مدت به شما نگاه می کرد  :مشادی کمرنگ تر ولی استواری بیشتر مثل کسی که خاطر جمع باشد و نه بی حوصله.

 

حالا این هم جزو بازی ست؟ این شوخی ست؟ یا جدا گرفتارید که نمی نویسید؟ فکری ست که می شود تا مدتها جوابها را سبک و سنگین کرد و هر روز با رنگ لباس و مدل پارک کردن ماشین تان یکی را انتخاب کرد.

 

بگذریم. به هر حال من نامه هایم را می نویسم.  جوابهای شما شیرین هستند و مرا هیجان زده می کنند ولی شیرین تر آن است که من برای شما نامه بنویسم و حرفهایم را برای سینیور خوش تیپی که هنوز به نامش عادت ندارم و خجالت می کشم صدایش بزنم بگویم

 

برادرم که من با او زندگی می کنم چند روزی هست که خیلی پریشان است.  دوست دخترش که شبها پیش ما می ماند هر شب با دعوا خانه را ترک میکند.  نمی دانم چرا عصر فردا دوباره پیدایش می شود دست در گردن پدرو.  این پدرو خیلی الاغ است.  زحمت نمی کشد آماندا را به اتاق خواب ببرد.  آماندای احمق هم آنقدر دیوانه ی اوست که رعایت حال مرا نمی کنند من هستم که فرار می کنم به اتاق خوابم که قبل از مرگ مامان و بابا اتاق خواب آنها بود و در گوشهایم پنبه می گذارم و قصه های دوران کودکی ام را می خوانم.  یک وقتهایی هم از مارکز می خوانم.  کتابهای پدرم را.  آن زمانی که هنوز... نمی توانم. هرگز نتوانستم بفهمم پدرم چرا دانشجو شد چرا ازدواج کرد چرا درس ش را ول کرد چرا الکلی شد چرا وقتی در جوانی سکته کرد و مرد، مادرم آنقدر عاشقش بود که یک ماه بعد از او از غصه اش مرد.  این خانه ارث مادر ی ست.  و فقط به زنهای خانه می رسد، آپارتمانی کوچک و محقر ولی خب سرپناهی ست که به محض تولد اولین دختر خانواده، در سند آن نوشته می شود که صاحب آینده کیست، کسی هم حق فروش ش را ندارد.  نمی دانم اگر خواهر داشتم و او یا من بزرگتر بودیم نسبت به این قضیه چه حسی به هم پیدا میکردیم.

 

چقدر این رابطه ی پدرو و آماندا در مقابل ارتباط پدرو مادرم مسخره ست.  آنها هرگز سر هم فریاد نمی زدند.  پدرم هرگز مادرم را کتک نزد.  حتی وقتی آنقدر مست بود که همسایه ها مامان را خبر می کردند که دیه گو گوشه ی پیاده رو افتاده برو و به دادش برس

 

زندگی ما همیشه با سختی گذشت.  اما الان می فهمم وقتی عشق هست سختی سخت نیست آزار دهنده نیست.  مامان یک لحظه از آخرین بطری ای که دست بابا بود جدا نشد.  آنقدر از مشروبهای دیگر در آن ریخت و نوشید که ... ای بابا همه ش شد غصه.  این ها را نگفتم که دلتان بسوزد گفتم چون میخواستم بگویم این رابطه های مثل مانوئل یا پدرو بیماری اند.  شاید رابطه ی مامان و بابا هم همینطور.  شاید دوست داشتن یک مرض باشد.  مرضی خوشایند.  مرضی انتخابی به درازای همه ی عمر.

 

دیگر لباسهای عیدم را نمی پوشم.  ذوقش رفته.  یک حس عجیب و غریب که من فقط قسمت ترس ش را می شناسم جای آن را گرفته.  می دانم این بازی ست.  می دانم زندگی بازی ست.  ولی کدام بازی اش جدی ست کدام شوخی؟  شوخی بگیریم شوخی ها را، یا جدی ها را هم شوخی بگیریم؟

 

نمی دانم.  فعلا که این بازی برایم شیرین و ناشناخته ست.  مثل میوه ای که مثلا از کشور مصر آمده باشد، عجیب و ناشناخته هم طعمش هم شکلش هم اسمش

 

 

دونا

 

****


سلام

دونا دونا دونای عزیز تو هم پوکر باز خوبی هستی همیشه درست می خوانی.  من این گونه نیستم.  تو مارکز می خوانی اما من هزار تو ام.  هزار توی بورخسی.  چه میشه کرد؟ روزگار دانشجویی زیاد بازی می کردم. اما جدی نگرفتم هیچ گاه.  هیچ گاه چیزی را جدی نگرفتم.  نمی دانم برای چه.  با شوق سرکار نمی روم.  به خانواده ام که هنوز از آن جدانشده ام دلبستگی و وابستگی ندارم خوشحالم جواب نامه هایم برایت شیرین است. امیدوارم این میوه ی عجیب بیشتر برایت شیرین باشد.  می دانی که میوه های سرزمین های گرمسیر شیرینند چون در خاکی غنی می رویند و گرما به آنها می تابد.  نمی دانم این عشق چیست چرا عاشقی خوب است شاید هیچ گاه نفهمم حتی گاهی که عاشق شدم شاید عاشقی ام را نفهمم درگیرم خیلی درگیرم مرا ببخش دوستدار تو

 

اکتاویو

+  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:10 AM  ؛  کارمن  | 

 

بازیچه

 

سینیور

آدمها که به همین سادگی همدیگر را می شناسند به همین سادگی هم از هم می گذرند.  این ترسناک است چون آدمها تنهایی را می شناسند قدر همدم را ولی نمی دانند

 

سینیور نکند من تنها کسی هستم که در سلول تنهایی شما را کوبیده؟  چرا این فقط بازی ای برای بازی نیست؟  چون بازیچه ها همان بازیگرها هستند؟  چون اسباب بازی توپ راکت یا چیز دیگه ای در کار نیست؟

 

 

 

یادم رفت بگم من اشک کرگدن رو ندیدم.  چطور فهمیدید قسمتی از وجود شما هستم؟ شما تا حالا عاشق شده اید سینیور؟  من عاشق زیاد دیده ام.  خودم هنوز عاشق کسی نشده ام.  جز مانوئل که دوچرخه ساز است 22 سالش است و در همان آپارتمان ما زندگی می کند کسی مرا دوست نداشته.  مانوئل پسر خوبی ست ولی من دوستش ندارم.  حسود است تحمل ندارد کسی به من نگاه کند.  با خورخه و پائولو دعوا می کنه که چرا سر به سرم می گذارند بعد سرم فریاد می کشه چرا با اینا حرف می زنی.  دوست دختر دارد ولی دخترک را اذیت می کند بعضی شبها صدای گریه ی بعد از مستی مانوئل را می شنوم.  از او بدم می آید.  این اگر عشق است مثل توهین است برای من

 

گفتید محبت بابانوئل مرا متعجب نباید بکند.  بابانوئل به همه هدیه می دهدشما می دانید که امروز خوش تیپ شده بودید؟  کت و شلوارتان را عوض کردید.  کراوات قشنگی زدید.  خیال میکنم دیشب اینها را نخریدید باید خیلی وقت باشد که در کمد لباستان خاک می خورند.  مد امسال نیستند ولی قشنگند

 

چقدر خوبست که مثل من احساس می کنید که انگار عید است.  سینیور من کدام بخش از "خود" شما هستم؟ 

 

دونا

 

****

 

راستی من بخش اول نامه را همان صبح نوشتم.  اینها را عصری اضافه کردم.  چقدر میتونم براتون حرف بزنم.  از صبح تا شب

 

سینیوریتا دونا

+  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:10 PM  ؛  کارمن  | 

 

باورم نمی شد ولی با چشم خودم دیدم

 

با چشمان مضطرب دیدم مکث شما را.  گفتم سالهات منتظر پیغامی بودید که نمی دانستید چطور ولی باید دریافت می کردید.  سینیور! شما همان پشت فرمان نامه را باز کردید.  گفتم مچاله اش می کنید.  داشتم مچاله می شدم.  اما اول ناباوری و بعد بی تفاوتی را در شما دیدم.  اما فقط یک لحظه بود.  شما تکیه به صندلی ماشینتان دادید. و یک لبخند کوچولو زدید. محو، ولی از آن فاصله هم می توانستم ببینم.

 

دوره گردی شغل مفلوکان است اما شغل زنده ای ست.  من آموخته ام به رهگذری که چند قدمی من است چه تعارف کنم تا از من خرید کند. معمولا هم خرید می کنند.  چند نفری هستند که هیچوقت سر راهشان نمی ایستم.  هیچوقت از من خرید نمی کنند.  ولی هر روز با نگاه به هم سلام میکنیم.  احوال هر روزشان را از نگاهشان می فهمم.  شما ولی هرگز کسی را نمی دیدید، مرا هم.  من تنهایی را خوب می شناسم.  بی کسی و بی پناهی را هم.  شما ولی هر سه را داشتید و باز مغرور و سرد و بی اعتنا مثل کسی که همه چیز دارد کیف به دست در پیاده رو می رفتید

 

 

 سینیور با دولت قهر هستید.  دولت چه کار کند که شما آشتی کنید؟  من خوشحالم که دولت جلوی دستفروشی مرا نمی گیرد.  این پلیس خیابان مرا می شناسد.  مواظب من است.  خیال می کند بالاخره به یکی از این پیشنهادهای بی شرمانه ای که می شود بله می گویم و مچ مرا می گیرد.  من اصلا به او نگاه نمی کنم که خیال کند حواسم به او نیست.

 

سینیور چه اسم قشنگی دارید: اوکتاویو!  تا حال کسی مرا سینیوریتا صدا نزده بود.  چقدر امروز گل فروختم بس که شاد بودم از احترامی که به من شده بود.  امروز من از کسی نخواستم گل بخرد همه خودشان آمدند یعنی بخاطر شادمانی ام نبوده؟؟  همه را فروختم. یک شاخه نرگس را هر چه کردند نفروختم.  پسری برای لای نامه اش می خواستبهترین شاخه ی نرگسم را یکی دو دقیقه قبل از سررسیدن شما با نامه گذاشتم زیر برف پاک کن.  مثل پلنگ مراقب بودم دست هیچ  احمقی به گل نرسد.

 سینیور چقدر حرف می زنم.  بس که ذوق زده هستم از اینکه پاسخ من را دادیدگویی با دو روز تاخیر.

 

فردا با تنها لباس دیگرم که فقط عیدها می پوشم سر کارم می آیم.  خوشم می آید که سینیوریتا باشم  خیلی حس قشنگی ست.  خب همه شما را سینیور صدا می زنند.  یا دون اوکتاویو.  من فقط در تنهایی خودم، خودم را دونا صدا می زنم.  دوستان خیالی ام هم به من دونا می گویند.  سینیوریتا بودن یک اتفاق قشنگ در تمام عمرم است آنقدر که باید نونوار شد.

 

دونا

 

 

****


 سینیوریتا

 خیلی خوشحالم که تلخی و تندی من بر تو اثر نداشت.  شاید ندانی ولی من بیشتر از تو امروز خوشحال بودم.  تو شادی! خود شادی هستی استعدادش را داری و داشتی آن را به من بخشیدی.  من آن را نداشتم ساده ست باید هم خوشحال تر از تو باشم.  اما حالا چرا نیستم؟  دونای عزیز نمی دانم چرا این قدر محزونم همیشه.  انگار چیزی داشته ام و از من گرفته اند.  نمی دانم چه وقت کجا و چه کسی؟  ولی می دانم چیزی بوده که از من گرفته اند.  نامه ی تو و جواب نامه ات کلید یافتن آن است.  من مطمئن نیستم ولی قلبم این را می گوید.  آه از قلبم گفتم.  سال هاست خاموش است امروز مثل دهانه ی یک آتشفشان قدیمی ذره ای دود بیرون داد.  سالهاست به جز اندک هیجان مسابقات بوکاجونیورز قلبم تکانی نخورده بود آن هم تکراری شده... ولی امروز... اتفاق جالبی افتاد راستی من مدتهاست ننوشته ام.  جز چرندیات نامه های اداری مدتهاست ننوشته ام.  نمی دانم کلمات چه طور ردیف می شوند خیلی خوشحالم که این قدر امروز خوشحال بودی که روز خوبی برایت بود.  از راه دور برایت دست تکان می دهم.  می دانم روزگار سختی داری و داشته ای.  از غرور و بی اعتنایی ام گفتی داستانش مفصل است.  شاید گفتم نمی دانم چه بنویسم کم کم هیجان زده شدم.  دونا این اتفاق خوبی ست؟ من نمی دانم مراقب خودت باش

با بهترین آرزوها

 

اکتاویو

 

 

بازی ترسناک

 

سینیور

 

شما مرا می ترسانید.  آن آدم عبوسی که امروز نامه را پشت برف پاک کن گذاشت همانی ست که آن را نوشته؟

ریکاردوی نامرد همانی که سرکرده ی قاچاق کوکایین در شمال شهر است هم با همه ی نامردی اش وقتی به آلبا می رسید موم می شد مثل کودکی که منتظر است فرشته ی مهربان بالهایش را بزند و روبرویش بنشیند.  عجب مثالی زدم.  ببخشید ولی این محبت خیلی عجیب است.  همین کارلوس که برای فرناندا ماریانا کار می کند و دخترهای جوان فقیر را برای فـــاحــشـــه خانه هایش جور می کند هیچوقت ندانست دو سه تا از همین هایی که شکار خودش هستند چطور به عشق او و هنوز به عشق دیدن گاه به گاه او در بسترشان، با دیگران می خوابند.  وای باز که بدتر شد.  سینیور آیا یک سینیوریتا اینطوری حرف می زند؟  این فهمیدن محبت انگار مثل پولدار شدن هرگز برای بعضی ها اتفاق نمی افتد و مثل پولدار مادرزاد بودن هرگز از دل بعضی ها بیرون نمی رود.

 

سینیور از امروز صبح که نامه تان را خواندم تا غروب که دارم روی پله ی ساختمان شهرداری در این کاغذ که در جیبم مچاله شده برایتان نامه می نویسم همه اش در هراس بودم.  من خواستم بازی ای کرده باشم با سینیور عبوس کارمند شهرداری.  شاید هم رییس یک جایی باشید.  بازی.  الان می بینم مرحله ی بعدی بازی را حتی نمی توانم حدس بزنم.  مثل این بازیهایی نیست که توی پلی استیشن می کنیم.  البته کمی هست. ولی نه خیلی.

 

ولی بازی ست مگر نه؟

 

****


 

سلام

چه خوب من یک بار سلام گفتم من ترسناک نیستم.  من یک کرگدن تنها هستم.  ظاهرش ترسناک است.  اما دیده ای اشک کرگدن ها را؟

محبت هر چه باشد عجیب نیست.  مگر هدیه ی پاپانوئل عجیب است؟  یک امر انسانی هیچ وقت عجیب نیست.  می دانم می دانم نگو از انسانها که اخم من هم به خاطر آنهاست.  احساس می کنم تو را خوب می شناسم. می دانی چرا همیشه ساکتم و به کسی توجه نمی کنم؟  چون همیشه در حال گفتگو با بخشی از خود هستم.  تو انگار بخشی از وجود منی.  گفتگو با تو را سالهاست تجربه کرده ام.  از دوران جوانی آن موقع که به سن وسال تو بودم در کوچه های بوینوس آیرس کتاب به دست یا پا به توپ در زمین های حاشیه ی شهر یا با کوله پشتی کوچکم در مزارع دوردست و جنگل...  می شناسمت نوایت آشناست.

 

از من نترس این خواهش را که می توانم داشته باشم سینیوریتا دونا؟  زندگی یه بازیست.  بازی ای که هیچ کس نمی تواند حدس بزند. تو تازه با این بازی آشنا شدی در پی یادگیری قوانینش مباش که ندارد.  باید حس کرد تجربه کرد ریسک کرد بازیست آخرش باختی ست که برد است بردی است که باخت است کسی چه می داند.

 

با تقدیم مهر

 

اکتاویو

 

 

+  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:35 AM  ؛  کارمن  | 

 

نویسنده های این نامه ها واقعی اند.  یک زن و یک مرد که دوستان صمیمی هستند. می شناسمشان ولی هویت شان محفوظ است.  نامه ها را فی البداهه بدون قصد قبلی و بدون اینکه هرگز کلمه ای درباره اش حرف بزنند به هم نوشته اند.

 

 

سلام ناشناس

 

سینیور

متشکر و خوشحالم که نامه ام را جای قبض جریمه مچاله نکردید و دور نینداختید.  آخر دیده ام با قبض ها چنین می کنید.  من یه دستفروش دوره گردم. بیشتر وقتها گل می فروشم مخصوصا دم عید پاک که سنبل می آید.  شما هر روز ماشینتان را پارک می کنید انگار از یک مصیبت خلاص شدید که جای پارک هر روزه تان اشغال نشده بود.  بعد با حالتی که معلوم نیست با خودتان قهرید یا با دنیا کیفتان را بر می دارید و...  اصلا برای این حرفها نیست که برایتان نامه نوشتم.  خیلی دلم می خواهد با شما حرف بزنم.  شاید برای اینکه می دانم با خودتان یا با دنیا قهرید.  دلم می خواهد بدانم کسی که با خود و دنیا قهر است به نامه ی من توجه می کند؟  آن را می خواند؟

 

سینیور، اگر چی داشتید خوشحال بودید؟  اگر کجا بودید یک بار در این دو سالی که دارم شما را می بینم لبخند به لب داشتید؟   شما می توانستید مرد خوش تیپی باشید اگر کمی فقط کمی عبوس نبودید

 

 

سینیور دنبال من نگردید.  من خودم را به شما نشان نخواهم داد.

 

فقط بگویم من دختری 19 ساله هستم.  دبیرستان را تمام کردم. به تمام شغلهای غیر شرافتمندانه غیر از خودفروشی واردم.  تنها چیزی که نگذاشتم احتیاج از من بگیرد تنی ست که آرزو دارم به محبت لمس شود

 

سینیور دلتان می خواست خوشبخت بودید؟

 

 

دونا

 

 

****


سینیوریتا

 

قبض مال دولت است اخم من به خاطر دولت است من با دنیا قهر نیستم با مردمش قهر هستم.  دل من را شکسته اند می خواهند بازهم بشکنند.  سینیوریتا تو از من چیزی نمی دانی.  من به خاطر این ناراحتم که توجه می کنم به همه کس و همه چیز.  به قبض توجه می کنم و ناراحت می شوم و پاره اش می کنم.  به حرفها و اخلاق آدمها توجه می کنم و اخم می کنم.  به نامه ی شما هم توجه کردم. خوشحال شدم. خوشحال ازاین که امروز احساس تنهایی در روح خود نکردم.صبحانه ام را روی میز با میل خوردم به ارباب رجوع با احترام رسیدگی کردم.  دستور رییس را این بار خوب گوش کردم و...  تکه ای در وجودم برق زد درخشید یعنی از نامه ی شماست؟  من فکر نمی کنم من احساس می کنم این طور است دختر خوب هیچ کس خواهان بدبختی خودش نیست مخصوصا من که می دانم باید بیش از این ها خوش بخت باشم دوست دارم بیشتر از این که ببینمت بخوانمت بابت احساس خوبی که به من هدیه کردیُ ممنون!  این سنبل را وسط زمستان هدیه کردی قدرش را خواهم دانست.

 

اکتاویو

 

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:34 PM  ؛  کارمن  | 

 

2

 

حالا که به پيش نويس وداع نامه ام- پيش نويس که نه کاغذ مچاله هايي که بالاخره منجر به آن نامه شد- چشم دوخته ام سه سال از آن ماجرا می گذرد.  ليدا هرگز به سراغم نيامد.  نمی دانست کجايم.  اما من اولها ماهی دو سه بار مخفيانه او را تعقيب می کردم.  می ديدمش بی آنکه خودم را به او نشان بدهم حسادت ديرينه همچنان پابرجا بود کسی چه می داند اما خودم که ميدانم عشق زياد مايه دلتنگی زياد است به قول شازده کوچولو- قصه محبوب من و ليدا- وقتی آدم گذاشت اهلي اش کنند خواه ناخواه گذاشته کارش به گريه بيفتد.  تا يکسال اين تعقيبها ادامه داشت.  حتی بليت پرواز به امريکا هم خريدم ولی طاقت نياوردم دور از احوال او باشم. می دانم جنون ناب در افکارم هست از همان جنسی که به ليدا عشق می ورزيدم.  هشت نه ماهی بعد از جدايي با اولين دختری که تور زدم- واقعاً هم همينکار را کرده بودم- ازدواج کردم.  اما ليدا همچنان در همان خانه تنها زندگی می کرد.  بعد از ازدواجم گاهی يواشکی به زيارت او می رفتم.  يکبار که تعقيبش می کردم سر از دربند و ديواره شروين در آوردم.  مرا که هم قيافه ام عوض شده بود- موهايم بلند و جا به جا سفید شده بودند و ده پانزده کيلويي هم چاق شده بودم- تازه تغيير قيافه هم داده بودم، نشناخت.  اصلا در هوای دور و برش سير نمی کرد که بتواند متوجه من بشود.  تا عصر آنجا نشست. به سنگی تکيه داده بود و بنا به عادتش آرام و گهواره ای تاب می خورد.  می دانستم برای دلداری دادن به خودش رقص گهواره می کند.  بی آنکه شانه هايش بلرزد يا هق هق کند اشک می ريخت اين را نديده می دانستم کم کم تاب گهواره شديد تر شد و بی تابی او بيشتر ناگهان چنان فرياد کشيد که خيال کردم خودش را پرت کرده پايين اما نه!  فرياد می کشيد و خدا را صدا می زد... عماد را و... ای خدا... رامين را!


ادامه مطلب
+  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:25 PM  ؛  کارمن  | 

 

 

 

توی شلوغی خيابان از دور يکديگر را ديدند.  لحظه ای مکث و سپس شتاب.

 

-          سلام!

-          سلام، تو هنوز زنده ای؟

-          چه خبر؟  چيکار می کنی؟  هنوز کوه می ری؟

-          قابل عرض... کوه ميرم.  تازگيا رفته بودم غار گل زرد و ايندفعه 6 ساعته تموم غارو...

-          بچه ها؟  اونا رو می بينی؟

-          کدوما رو؟  نيره که شوهر کرده و الان يه پسر هم داره.  شهرام هنوز مجرده و کار می کنه...

-          همونجور يکه و مغرور؟

-          ...اما از راحله خبر ندارم.  هيچ نديدمش.  تو فاطی رو می بينی؟  هنوز نقاشی می کنه؟

-          خوب خيلی وقته نديدمش اما خبرشو دارم.  نقاشی رو هم مطمئن باش کنار نذاشته.  تو چی؟  هنوز نقاشی می کنی؟

-          گاهی يه طرحهايي می زنيم.  راستی هنوز اون عکس بچگی ات رو دارم.  طرحشو کامل کردم.

-          اِه بالاخره پونزده سال زور زدی و تکميلش کردی؟

-          ببين من هنوزم لگدای محکم می زنما!

-          خجالت بکش!  آدم با يه خانوم اينجوری حرف نمی زنه.

-          يه لحظه صبر کن!  خانومم تو فروشگاهه.  باش تا باهاش آشنا بشی.

-          تو؟  تو ازدواج کردی؟  اصلاً يادم نبود خبر از خودت بگيرم.  چند وقته؟

-          پنج شيش سالی ميشه.  خودت چی؟  از نامزد شدنت خبر داشتم بعد از اون...

-          اون خانوم صدات ميزنه.

-     ببخشيد‍!  شيرين جان اين خانوم از آشناهای صديقه ست.  بر و بچه های کوه رو هم می شناسه  منتظر ايستادن تا با شما آشنا بشن.

 

نگاه مشکوک شيرين با سردی براندازش کرد.

 

-          حال شما چطوره خانم؟

-          مرسی.  اکبر!  اين بارا رو بذار تو ماشين!

 

و می رود که سوار اتوموبيل شود.  اکبر می آيد تا خداحافظی کند.

 

-          اکبر امشب دعوا دارين! متاسفم!

-          بی خيال!  خوشحالم از ديدنت.   خدانگهدار!

 

 

اکبر که رفت خاطرات کوه و بروبچه های هم نورد، خاطرات همه چيز هجوم آورد.


ادامه مطلب
+  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:44 PM  ؛  کارمن  | 

 

 

خیلی سرش می شد.  خیلی هم بارش می کردند بس که ساکت و کمرو بود.  اما خیلی سرش می شد.  سرباز صفر بودن به جذبه اش نمی آمد.  بروجردی بود.  میان قد، لاغر و استخوانی.  بیکار که می شد بیلچه به دست می رفت سراغ باغچه ی پادگان.

 

وقتی کلاغ پر می دادند، وقتی سرگروهبان گیر می داد و هی پیش فنگ و دوش فنگ و سینه خیز می داد، وقتی سر صف صبحگاهی می ایستاد و یا وقتی به مرخصی می رفت هرگز در صورتش هیچ حالت و تغییری نمی دیدی.  همین بود که خیلی زود از "ممد کَمرو" ارتقا گرفت و همه حتی لیچارگوهای پادگان، ممد camry صدایش می زدند.

 

در میدان تیر اما فرق داشت و کماکان فرقی بی صدا.  در میدان تیر ساکت تر و یخ تر می شد.  سیبل را پاره پاره می کرد با همان خونسردی.  نه ذوقی از احسنت بر و بچ نه فروتنی ای بابت تشویق سرگروهبان.

 

 

***

 

هیچ چیز آن روز با دیگر روزها فرق نمی کرد.  ممد در میدان تیر سیبل ها را آش و لاش می کرد و یخ تر و یخ تر می شد.  مگسی لحظه ای روی بینی اش نشست و ممد ناگزیر با تکان سریع سر پراندش.  دستش بند بود آخر.  در همان تکان ناخواسته چشمش به سیبلهای بغل دستی ها افتاد.  سر و صدای میدان تیر نمی آمد مثل فیلمهای صامت.  سرگروهبان را دید که پشت هم فرمان تیر می دهد و سیبلهای آدم شکل را دید که جاخالی می دهند و یا سوراخ و پاره می شوند.  هوس کرد سیبلهایی که به یمن همقطاران ناشی، کم زخم خورده بودند را نوازشی بدهد.  برخاست.  یکی، دو تا... سومی را خونسرد در شکم سرگروهبان، چهارمی را به کتف سرباز منتهی الیه سمت چپ، پنجمی را...

 

در آن سکوت بعد از واقعه، افتادن قوطی خالی هایپ از بالای درخت چنار اعلام وجودی کرد و قل خورد و درست افتاد سر راه ممد.  یک آن دلش خواست قوطی نقره ای را میان پوتینها چفت کند و با پاشنه ی چپ پاس پشت پا بدهد وسط میدان تیر.  کلاغ که از بالای چنار خیز برداشته بود به برداشتن قوطی، قاری کرد.  ممد به راهش ادامه داد.  قوطی خالی به پای ممد نخورد.

 

 

+  جمعه دوم آذر 1386ساعت 7:37 PM  ؛  کارمن  | 

 

پنبه ی الکلی را که به بازويم ماليد می لرزيدم.  بهيار گفت زياد درد نداره نترس!  هنوز سرنگ نزديک پوستم نشده زدم زير گريه.  هق هق می زدم.  بهيار گفت ماشااله به هيکلت نمياد اينقدر ضعيف باشی.  موذن آخرين خط اذان را هم در تلويزيون خواند و من فقط گريه کردم.


ادامه مطلب
+  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:35 PM  ؛  کارمن  | 

 

بالای پل صراط فرشتگانِ چپ و راست ایستاده اند.  کارمن چند قدم اول پل را پیموده.

 فرشتگان: حیض بودی و به مسجدالحرام رفتی؟  اهانت به ساحت حرم؟

کارمن: مگر حین حیض انسان نبودم؟  بنده نبودم؟  جز آنچه بودم نبودم وقتی پای به آن حرم امن نهادم که خود او اینگونه به در مسجدالحرامم خواست و من به خود حیض نشده بودم...

- خاموش باش!  در آتش بسوز!

- در آتش زن بودنم سوخته ام پیشتر از این به دست دانسته ها و نادانسته های مردان و دیگر زنان.  او که پروردگارست، با جان و دل پا به دوزخش می گذارم.

 

صدایی از عرش آمد.  صدایی که از جنس صدا نبود ولی در صدا طنین یافته بود.  فرشتگان به تعظیم دور شدند.  کارمن به سجده درآمد.

- پذیرفتم که به عشق حضور به مسجدالحرام پای نهادی در آن حال حیض.  اما آن "دیگر" چه بود که کردی و خراش به عرش نشاندی؟

- گناه بود همه آنچه می گویی، کیفرم کن!

- بی پروا!  چه کیفری سزاست ترا؟ خود بگو!

- عاقبت سی زیف دردناکتر از کیفر پرومته بود.  اما من کارمنم!  تبعیدم کن به سیاهچاله ای در آنسوی هفت آسمان!  تا هر آن سال که باور کنی آن گناه را به خود کردم و نه به درگاهت، به ناتوانی ام کردم و نه به امانتی که از ذات اقدست به من، کارمن، فروبخشیده بودی.

- برو و خاک بر سر ایمانت کن!  با خاطره ی آن گناه تا ابد محشور خواهی بود در بهشت که به واسطه ی ایمانت بدانجا می روی!

کارمن سر از سجده برداشته بر می خیزد:

- گفته... نه... عرض می کنم بهشت را نمی خواهم.  اگر تو نپذیری ام سیاهچاله نیکوترست مرا که ماندن در آن همه به مهر تو و امید بخشایش توست.  نه این مهمانسرای ابدیِ نیکو و خرّم، که بودن را نمی خواهم.  در زمین دانه شنی بودم و همان حال آرزومند نبودن!  یا نیستم کن در ابدیتت یا مرا به دل سیاهچاله ای زندانی.  که بدین حال دوم امیدوارم به بخشایشت.

دوباره به سجده می رود:

- به کمتر از این رضایت نمی دهم ای آفریدگارم که ترا همین سان شناختم و از ازل جز این نبودی.

***

پرده ای نیست که فرو بیفتد... و دیگر خاموشی ست.

+  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:58 PM  ؛  کارمن  | 

 

جاده ی اصلی بن بست بود.  زدن تو فرعی.

کارمن و عقل و احساس و جسارت و شرفش نگاهی به دیوار طولانی وسط جاده ی فرعی انداختن.  عقل کارمن که عمرا دست از دیوانگی برنداشته گفت قلاب بگیریم ببینیم پشتش چه خبره.  شرف فردین زده ی کارمن گفت من پای دیوارم، عشقولانه بپر بینیم.  احساس پرید و دستشو قلاب کرد جسارت سوار شد.  خب قدشون نمی رسید خب.  کارمن به عقل گفت بایست کنار شرف قلاب کن تا من از بر و بچ راحت تر برم بالا.

رسید بالای دیوار.  عقل هوای نردبان رفقا رو داشت.  کارمن میخ بود.  یه چی می دید که جرات نداشت حتی درباره ش فکر کنه.  بر و بچ گفتن کارمن دستتو بگیر لبه ی دیوار.  کارمن میخ بود. عقل دلش شور افتاد بر و بچ داشتن خسته میشدن بس که کارمن چاقه.  هوار کشیدن کارمن... گفت ها؟ یه تکونی خواست به خودش بده دستش از لبه ی دیوار کند.

بر و بچ افتادن به پیچ  و تاب.  شرف پاش سر خورد.

کارمن افتاد.

+  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:49 PM  ؛  کارمن  | 

 

 

خیابان مثل همیشه شلوغ بود.  باید تند می رفت تا او را هل ندهند و آهسته می رفت تا به کسی تنه نزند.  کیف دستی اش را روی دوشش جابجا کرد.  به چیز خاصی فکر نمی کرد.  از فخررازی که گذشت، خودش را به ویترین کتابفروشیها نزدیک کرد.  چشمش دنبال کتابهای تازه بود.  بالاخره این دفترش هم چاپ شد؟  وارد شد.  سر کتابفروش شلوغ بود.  خودش را با خواندن تیتر کتابها سرگرم کرد.  جلد دوم "روزگاری سپری شده..."، "آبنوس بر آتش"، "اندوه زن بودن" و... سرش گیج رفت.  بدنش لرزید. یخ کرد.

حمید، مرتضی... ساواک... مریم، کاوه، عاطفه... ساواک... راهپیمایی، شب نامه، کتک خوردن... جای خالی بچه ها، خداحافظی ها، لو رفتنها، شکنجه ها... سردی زیرزمینهای اوین بر پشت عرق کرده اش نشست.

 

چیه آقا گرونه؟  به خود آمد.  کی کتاب را در دست گرفته بود؟  به صفحه ی گشوده نگاهی انداخت:

 

...

خون ما

پیرهن کارگران

خون ما

پیرهن دهقانان**

...

 

دور و برش خلوت بود.  یادش نیامد برای چه آنجاست.  گیج شده بود.  چندان هم گرون نیست، جوان فروشنده سعی می کرد لبخند بزند، از خوندنش پشیمون نمی شید.  دوباره یاد بچه ها افتاد.  دوباره یخ کرد.  چهره اش به زهرخندی در هم رفت.  زیر لب گفت اختیار داری!  زمانی قیمت هر خط از این شعرها جان یک انسان بود.  جــــانـم؟  اما او رفته بود.

 

شلوغی خیابان را درک نمی کرد.  هیچ صدایی نمی شنید.  دور و برش همه سرخ پوشیده بودند.  همه جا سرخ بود.  250 تومان! 250 تومان!  گویی همه ی دستفروشهای خیابان انقلاب تکه پاره های پیرهن بچه ها را حراج می کردند.  در افق خیابان، خورشید به خون نشسته، اعدام شده بود.

 

                                                                                       تابستان 1374

 

* ای سرزمین من، مجموعه اشعار خسرو گلسرخی

** شعر "قبل از اعدام"، همان کتاب

 

   


پی نوشت، ۱۰ مرداد:  این یه خاطره ی واقعیه مال دوستمون پرویز که سال ۷۴ سی و چهارسالش بود و کم زندان ندیده بود.  حتی وقتی داشت میگفت چطور توی کتابفروشی خشکش زده بوده رنگش پرید.  وقتی قصه رو براش خوندم، فقط خنده ی کوتاهی کرد و من نپرسیدم چرا.

+  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:36 PM  ؛  کارمن  | 

بیرون برف می بارید.  تکیه به درگاهی بالکن رقص برف دانه ها تا دامان سربی حیاط را تماشا می کردم.  در ریلی بالکن از آنطرف باز بود و اتاق خنکای مطبوع هوای برفی را می مکید.  دیر زمانی بود که مهمانها رفته بودند.  نیم ساعتی از نیمه شب می گذشت.  نادر میزبانمان سالن را نیمه تاریک کرد- و درود بر نور فروتن و گمنام لامپهای هالوژن- در جای خود آرام گرفت و گفت: قرار گذاشته بودیم هر کدوممون قصه ی اولین عشقش رو تعریف کنه... حالا کی میگه؟


ادامه مطلب
+  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:27 AM  ؛  کارمن  | 

کبوتر نبود.

  

اوج که گرفت بیشتر حس کرد نامربوط بودنش به جایی که از آن برخاسته بود و هرآنچه زیر بالهایش گسترده بود.  دورتر ها، خیلی دورتر قله ی محبوب و دیگر قله های اطراف را دید.  آهی نکشید حتی وقتی از ذهنش گذشت که تا کنون چند عقاب دیگر در تک صخره های آن دمی نشسته اند یا حتی لانه ای ساخته اند.

تنها بود؟  نبود.  می دانست هستند و می دید عقابهایی که مانند او مدتهاست از صخره ها کوچیده اند یا به هر طریقی دور افتاده اند.  چرخی زد و زیر بالها را نگریست.  روزمرگی فضا را تنگ کرده بود.  به تمام صخره هایی که می شناخت و یا می شد شناخت و سالها بر هیچکدامشان ننشسته بود یا بر فرازشان نپریده بود اندیشید.  دلش گرفت.

کاش؟  شاید هم کاش هرگز همان یک بار هم بر سطح زمین ننشسته بود همانی که دل باخت به وقار کبوتر و عمق سپیدی بالهایش.  دلش لرزید و در پی کبوتر شد و با او نشست.

دیگر نمی شد با او بالا پرید.  دلش که تنگ می شد، کبوتر که خانه نبود نیم چرخی و گاهی چند دوری در اوج می زد.  کبوتر اوج را میشناخت؟  می شناسد؟  اوج کبوترک کجا و بال گستردن او و پرواز بی شکستن بال آنهم در اوج...

نه کبوترک گناهش نبود که اوج او را در نمی یافت.  همه ی جان او در گرو اوجش و کبوترک بند کوهپایه ای و جوجه ای.  نمی شد!  می باید از جان گذشت.  کبوترک خیلی سپید بود، خیلی.

 

 با شنیدن صدای چرخش کلید در قفل، به آنی برگشت به پوستی که از اولین روز بی اوج و کوهپیایه ای اش به تن کرده بود.  به زحمت دکمه ها را بست.  دقت هم نمی کردی، از لابلای آن پوستین، پرهای عقابی را می دیدی که نافرمان از تقدیری که عقابک برگزیده بود، بیرون زده بودند.

سلام کرد.  کبوتر سپیدش زیر لب نمیه جوابی گفت و بعد بلند ترک گفت:  خانم! یه چایی بریز برای من!

+  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:23 AM  ؛  کارمن  | 

کولی ته سیگارش را توی زیر سیگاری فرو کرد طوری که کمی خاکستر و یک ته سیگار بیرون افتاد و گفت: یکاترینا!  تو یکروز در تاریخ دو کشور ثبت خواهی شد!!!  یکاترینا، بی اختیار یاد قصه ژوزفین افتاد که فالگیری به او، دختری فقیر و زیبا در یکی از مستعمره های دور فرانسه، گفت تو مقامی بالاتر از یک ملکه خواهی داشت!!! 

ژوزفین بعد ها، خیلی بعدها، همسر ناپلئون بناپارت و امپراتریس فرانسه شد!

***

ژوزفین برای سالها آن را فراموش کرده بود ولی یکاترینا  هرگز آن را فراموش نکرد.  ملکه؟ همسر رییس جمهور روسیه؟ معشوقه ی رهبر حزب کمونیسیت؟؟  و در هریک از رابطه هایش منتظر آن معجزه بود.  چه آن وقت که با معلم ویولونش در کلاس درس دور از چشم همسر معلم عشق بازی میکرد چه وقتی با افسر کا.گ.ب دوران گرم و شیرین عشق را میگذراند چه وقتی همسر فرمانده ی آن افسر شد و چه روزی که بخاطر سفیر اسپانیا همسر را ترک کرد.

یکاترینا همیشه می پرسید کی و در چه حال؟ و در انتظار اقبال خود از بستری به بستری و از کشوری به کشوری سفر می کرد.

آن شب هم هیچ ندانست چه شده.  اما وقتی فردا صبح فنجان دوم قهوه در دست، نگاهی به تیتر روزنامه انداخت خندید و باز خندید و باز هم.  دیگر داشت گریه می کرد.  پیشخدمت هتل که برای نظافت اتاق در زد صدای مویه ی یکاترینا را شنید.  مدیریت هتل او را به موقع به بیمارستان رساند.

با احساس خنکی ای روی دستش چشمانش را گشود.  زنی با لباس و کلاه سفید به او لبخند زد و به انگلیسی گفت welcome back یکاترینای زیبا!  کسی منتظر توست.  می خواهی ببینی اش؟ و در جواب نگاه متعجب و کنجکاو یکاترینا لبخند گرمی زد و اتاق را ترک کرد.

در اتاق که دوباره باز شد اول یک دسته گل بهاری سرک کشید، آستین لباس نظامی ای به دنبال آن.  سایه ی محو و بلند مردی که می لرزید و لرزشش حتی از آن دور از چشمان مرطوب ولی بی رمق یکاترینا مخفی نماند.  آلکسی لبخندی زد و در آغوشش غرق شد.  گویی سنگی در آب!

***

دیمیتری آلکسی را از خودکشی یکاترینا باخبر کرده بود بس که یکاترینا در بیهوشی صدایش زده بود.  همه ی آن سالها همه ی آن سالها همیشه دیمیتری که مدیر برنامه های یکاترینا بود مخفی و آشکار احوال او را به گوش آلکسی می رساند.  همه ی آن سالها آلکسی- همان افسر کا.گ.ب، بی تاب و بی قرار او بود و یکاترینا، آواره ی سرنوشتی که زن کولی گفته بود.  نقشی در تاریخ دو کشور!!!

آن شب وقتی دکتر منوچهر متکی وزیر خارجه ی ایران  به بهانه ی رنگ و مدل لباس یکاترینا میهمانی شام اجلاس شرم الشیخ را نیامده ترک کرد، همانی که همه بالاخره منتظر بودند بعد ۲۸ سال، بین او و دکتر رایس وزیر خارجه امریکا ماچ و بوسه که نه، حداقل سلامی و کلامی رخ دهد، پیشگویی زن کولی به واقعیت پیوست و یکاترینا نقش سرنوشت را بازی کرده بود حالا دیگر نوبت آلکسی بود، نوبت عاشقی!

+  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:14 AM  ؛  کارمن  | 

اولین سنگ که به سرش خورد انگار توفانی در مغزش پیچید.  صدای توفان که قطع شد از میان آن هم هیاهوی اطراف تک صداها واضح و روشن به گوشش خورد.

نگاهی به هم-گود خود کرد آن هم زیر چشمی چون تا گردن زیر خاک بود.  هم-گود در دل میگفت «من هنوز دوستت دارم مردن زیر این سنگ ضربه ها مزخرفه ولی ربطی به عشق من به تو نداره دوستت دارم».  بدون اینکه چهره اش را ببیند صدای همسر را میشنید که در دل میگه: «بی شرف! داغونم کردی! مگه من دوستت نداشتم؟ مگه...» و زد زیر گریه.  گریه ی همسر را هرگز در آن ۱۵ سال ندیده بود.  صدای دلگویه ی چند مرد توی همان جماعتی که سنگ می پراندند به گوشش خورد:«جنده ها به ما که میرسن دماغشونو بالا میگیرن انگار پیغمبر زاده ن!  بعد میرن زیر یه نره خر دیگه حال میکنن...»

با خود فکر کرد حتی به قیمت رهایی از سنگسار نیم نگاهی به آن مرد نماها نخواهد کرد.

زنها اما!  صدای دلگویه شان گریه اش را در آورد: «پتیاره!  هزار تا خون جگر میخوریم از دست این نامردها!  می مانیم بچه ها را بزرگ میکنیم و با هر ناله و نفرینی شده هیکل نحس مردهامان را تحمل میکنیم تو آکله ی ارقه میری با مرد زن دار میخوابی؟ شرمت از بچه ت نیومد؟ آشیانه ی یه زن دیگه رو خراب میکنی؟»

در دل گفت نه نفرینش کردم نه هرگز بهش بد گفتم؛

 اگه یه بار میفهمید من یک زن هستم روحم جسمم نیاز به توجه و محبت و احترام او داره بی هیچ خرج گرانی؛

اگه میفهمید این بی محلی های اینهمه سال این زخم زبانها این بدگمانی ها خیلی مرا ویرانتر از آن کرده اند که با چند باری ملاقات با مردی که به زن بودن من احترام میگذاشت هیچ زخمی جوش نخورد، هیچ نیازی جواب نگرفت، فقط کمی تسکین بود به درد و وحشت محو شدنم میان وظیفه و تعهد؛

اگر میدانست چقدر برایم عزیز و محترم بود و فقط ویرانتر از آن بودم که بخواهم بیشتر از آن بسوزم و...

سنگ آخر مهلتش نداد.

دلم سوخت. کاش هم گودش هم دلگویه اش را شنیده باشد.


۲۵ اسفند ۸۵، پی نوشت: یه عکس یه عکس منو به این واگویه انداخته.  توی اینترنت عکس زنی که داشتن میذاشتنش توی چاله ی سنگسار با چادر و مقنعه سفید.  چه حال زاری داشت اون زن!  خودش قصه شو برام گفت وقتی کلید ضربدر رو زدم و صفحه بسته شد.

+  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:7 AM  ؛  کارمن  | 

 

 عصر پس از پايان کلاس بين راه سبزي خوردن و سنگک خريد و راه افتاد طرف خانه.  سوز سردي از طرف دريا آمد و گونه اش را سوخت.  نان را بالاتر گرفت و از گرمي مطبوع نان صورتش از نو شکفت.  از ظهر قابلمه تاس کباب را به رسم مادرش روي گاز- با شعله ی کم- گذاشته بود و شام گرمي منتظرش بود مادر ولی روی چراغ والر می پخت.  ياد مادر لبهايش را از هم شکفت.  چشمش به افق افتاد که ابرهاي کبود با سرخي غروب تابلويي نفسگير ساخته بود.  ياد غروبهاي شهر کوهستاني زادگاهش کمي دلش را تنگ خانه کرد.

 

**


ادامه مطلب
+  جمعه یکم دی 1385ساعت 0:54 AM  ؛  کارمن  |