ننمای رخ که باغ و گلستان به شعله باد
نگشای لب که مرغ غزلخوان به سخره باد
هفتاد من صحیفه و دیوان به باد خز
افطارِ شامِ عید فطیران به هفته باد
از دل بریده دست و به دامان عقل چست
احـوال زار دلبـــر بــی بــر نـگفــتـه بــاد
بر من نظر مباز، لیالی محاق شو
خورشید را کسوف دمادم شکفته باد
«ای در میان جانی و جان از تو بی خبر»
نام خوشت ز آفت دوران نهفته باد
پاییز ۸۶
به جوانی که صندلی جلوی سمند نشسته بود گفت پیاده شو و به من گفت بفرمایید. قدم بر نداشتم. گفت مگه دربست نمی خواستی؟ پرسیدم مگر ایشون مسافر شما نبودن؟ پیاده شون کردین ما سوار شیم؟ و حیران به جوان نگاه کردم. من از رفتار راننده تاکسی شرمنده بودم اما او لبخند می زد. مودب بود و تیپ دانشجویی آراسته و مرتبی داشت. عینک فلزی و کلاه بره - مدل چه گوارا- به ظاهرش می آمد. به تاکسی دیگری اشاره کردم بایستد که متوجه نشد.
راننده ی سمند با لحن ناجوری گفت سوارشو، خانوم حالش خوب نیست و نگاه بدی به من کرد. جوان مجددا سوار شد. هنوز به من لبخند می زد. جواب دادن به راننده که شأن من نبود اما آیا آن جوان دریافته بود که من به بی حرمتی به ایشان معترض بودم؟ پس چرا دوباره سوار شد؟ چرا لبخند می زد؟ فکر می کرد حالم خوب نیست؟
تاکسی داشت حرکت می کرد. کلاه بره توی ذوق می زد. راستش حالم اصلا خوب نبود.
انقلاب اندازه ندارد، اوج هیجان دارد اما اوج ندارد، قله ی پیروزی دارد اما نقطه ی پایان ندارد. انقلاب جریانی پویاست که هر چه در آن نو نماند، لاجرم به حاشیه رانده و حذف می شود.
انقلاب فرزندان خود را می خورد چون ایشان از اصل "نو ماندن" جا می مانند و با آن بیگانه می شوند. هیجان انقلابیدن و مستی پیروزی که فرونشست، خودکفا از نو شدن، به دستاوردهای شان در می آویزند و همان را پاس می دارند. پویندگان دیروز می ایستند و در دیروز خود تکرار می شوند، همچون عاشقی که به معشوق نپردازد چرا که روزگاری اوج عاشقیت را از سر گذرانده است.
حال که یار با وی بی وفایی می کند، باورش نمی شود کان عاشقیت عشق را کافی نبود.
هفت ساله بودم که انقلاب شد. مطبوعات آن سال ها پر بود از آوازه ی ثروت اشرف پهلوی دقیقا از همین نوع آوازه ای که دهه ی شصت و هفتاد از ثروت خاندان هاشمی به زبان ها جاری بود و این روزها از مال و مکنت سپاه. در همه تاریخ، ما هماره پروژه ی اشغال فلسطین و تاسیس اسرائیل را در خاک خود تجربه کردیم، اشغالگران خودی.
من مانده ام که دیگر عادت کرده ایم همچنان نظاره گر تاراجگران باشیم. گویی مردکی علیل که هرشب همخوابه ی جدیدی را در بستر همسرش تاب بیاورد.
گلاب به روی مبارکتان دیگر چه مانده از ما؟ به قول شاملوی کبیر، جلپاره ی بی قدر عورت ما؟
چه کسی دلش می آید از دام عشق بگریزد؟