تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

 

- یه حرومزاده سگ بابابزرگ رو کشته.  حرومزاده می دونی یعنی چی؟  یعنی "حرام" زاده شده، (می خندد) یعنی قرار نبوده به دنیا بیاد (و باز می خندد).

***

حین حرف های امیر به این قرار فکر کردم. قراری که اگر آخوندی کشیشی موبدی کاهنی و... بر آن صحه نگذاشته باشد محصول از همه جا بی خبر آن عهد شکنی می شود حرامزاده.  حرامزادگی در جامعه یی که دیگر خانواده محور نیست و قبیله ای اداره نمی شود نباید چندان شرم آور باشد.  قبح این حرامزادگی باید ریخته باشد که از یک اتهام مخوف به ناسزایی دم دستی تغییر شکل داده.

درک یک چینی یا یکی از اهالی دارفور از این واژه یکی است؟  هر یک کدام عمل بابا-ننه ی طرف را تقبیح می کنند؟

از یک حرامزاده چه کارهایی بر می آید که از غیر او هرگز صادر نمی شود؟

یک حرامزاده ی واقعی بابت چه باید شرمنده باشد؟ از شهوت بی قرار والدین؟

شخص شما با یک حرامزاده ی اصل چه برخوردی دارید؟

این ورد و تاییدی که مردان خدای هر دیار برای حلال شدن زن و مرد بر یکدیگر می خوانند چه در خود دارد؟  دقت کرده اید که همه -حتی در قبایل بدوی- برای ازدواج می روند پیش مرد مقدس شان؟  مردمانی که از ازل نمی رفتند چنین دشنامی هم در دایره ی لغاتشان موجود نیست.  چه امنیتی پس این قرار مقدس بود که اکثریت جوامع به آن تن دادند؟  گریز از شرم شهوت؟ دلم می خواست به امیر می گفتم اونی که حرامزاده ست درست از همون قراری به دنیا اومده که خودش، که من که مادرشم که بابابزرگش یا اونی که سگ بابابزرگشو کشته. 

حرامزادگی یک جور دسته بندی دینی است (حال به هر کیش و مسلکی) این مبحث خودی و غیرخودی دامن چه چیزها که نمی گیرد.

+  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:10 PM  ؛  کارمن  | 

پسر یگانگی رو بدجوری کشتن.  جنازه شو از مچ دستاش بستن به نیسان و توی شهر گردوندن، بهتره بگیم کشوندن... میگن فردای کشته شدن بهشتی داشته شیرینی پخش می کرده... شیرینی چی؟... قبولی... مرگ بهشتی... دامادی ش بوده...

 

جناب آقای دکتر علیرضا بهشتی

شاید همه ی مردم شهر بابل که بالای سی و پنج سال دارند قصه ی پسر آقای یگانگی را که اتفاقا جوان تحصیلکرده و فرهیخته ای هم بوده، بدانند.  خدا می داند، شاید واقعا خبر کشته شدن پدرتان ایشان را به سر ذوق آورده چون حذف مخالف یک جورهایی دل آدم را خنک می کند. 

آقای دکتر بهشتی، امروز که لینک نامه تان را در گویانیوز دیدم نتوانستم بخوانمش چون یاد پسر آقای یگانگی افتادم.  بعنوان دخترکی ده یازده ساله مدت زیادی طول کشید مرگ یکی از پسران رعنا و رشید و تحصیل کرده ی شهرمان را هضم کنم.  خصوصا جنازه کشون بعد از اعدام ایشان را و گوری بی نام و نشان که مادر از خاک گور پسر بر سر کردن محروم بماند.

آقای دکتر بهشتی، این رفتارها مختص پسر آقای یگانگی نبود بسیارها چنین کشته شده اند در روزگاران دهه ی شصت.  پیش از کشته شدن پدرتان نیز.  ایشان از بانفوذترین سران نظام بوده اند.

آقای دکتر بهشتی، من اینجا قصد نکوهش هیچ کس را ندارم.  پشت میله های زندان دلتان نشکند. دارم از زمانه ای حرف می زنم که غلط پروری عین درستی بود و همان زمان شما به درست یا غلط در مصونیتی آهنین بودید.  قصه ی دلتنگی شما از آن جهت جلب توجه می کند که شما آقازاده ی همین نظامید و بر شما چنان رفته که باورتان نمی شود.  اما بیست سی سال پیش، در همان دهه ی شصت مخوف، کارها بر سر مردمانی رفته که دستشان هم به جایی بند نبوده.  کمونیست بودند، مجاهد بودند، همین کفایت می کرد شاید برای جنازه کشان شان روی آسفالت خیابان های شهر.  دلتان نگیرد که دنبال مدرک وابستگی تان به بیگانه بودند.  خیلی ها را بدون مدرک گرفتن بردند و کشتند و بعد به خانواده اش خبر دادند فرزندتان سهوا اعدام شده است و شهید محسوب می شود، شهادتش مبارک.

آقای دکتر بهشتی، امروز نوبت شما و روزی هم نوبت آقازاده های رویین نشان امروز.  غمزه ی شتر روزگار ثابت کرده داغ پسران صدام حسین هم به دل پدرشان می ماند و خودش را درست مثل مفلوک ترین بی خانمان دنیا خاک آلود و گندیده از حفره ای بیرون می کشند و این حتی دل ما را هم خنک نکرد بس که از این رویه ی فرادستی بیزار و آزرده ایم.

+  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:34 PM  ؛  کارمن  | 

 

بعد از پیاده روی دلچسب دیشب، به سر کوچه شان که رسیدیم، بیتا گفت میتونم به یه کاسه شاتوت مهمونت کنم.  با ذوق اینکه زمان بیشتری با هم خواهیم بود درجا گفتم آخ جون شاتوت! میام!  و فقط وقتی کاسه ی بلوری شاتوت را جلویم روی میز گذاشت یادم آمد که از شاتوت متنفرم. به بیتا هم گفتم.

 

خوش بودیماااااااا آنقدر که منکرات مان هم خوشایند می نمود.  ما دیشب شاتوت خوردیم.

+  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:36 PM  ؛  کارمن  | 

 

دیروز فهمیدم شربت سن ایچ ما بریده.  بجای آن شهد پرتقال منش، از ظرف مربوطه شیرابه ای نارنجی رنگ داخل لیوان ریخت.  ناگزیر از عطش نوشیدمش...

مالامالم از طعم "و دیگر هیچ".

 

+  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 8:42 AM  ؛  کارمن  | 

 

 

دیشب از ده دقیقه به ده تا یک ربع به یازده خیابان نهم تا نوزدهم وزرا را هی بالا و پایین کردیم. 

ماشین و ایضا کوچه ای که در آن پارکیده بودیم گم شده بودند.

 

 

 

+  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3:3 PM  ؛  کارمن  | 

امروز شمردم. پنج عکس نیم تنه از صاحب مغازه با کت و کراوات های مختلف بر جان تابلوی سه لته ی عکاسی واقع در سه نبش کوچه نقش بسته است.  رفته بودم تبریز، آن جا هم صاحب عکاسی دست زیر چانه انداخته بود و نیم رخش سطح تابلو را تصاحب کرده بود.  چند تا عکاسی در تبریز داشت با همین لوگو.

مهم نیست که خودشان شده اند لوگوی کار.  عمق ماجرا اینجاست که حس می کنم ایشان در هر کسی که مقابل دوربین شان می نشیند، تصویر خودشان را می بینند و به تعداد مشتریان تکثیر می شوند، چرا که نمی توانند زیبا نباشند.

+  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:16 AM  ؛  کارمن  |