چقدر دلم می خواهد مطلبی بنویسم اما حرفی به ذهنم نمی آید. شادم و دلتنگ، و بهای همه ی این شادی ست آن دلتنگی.
من شجاعت پرداختن بهایی به سنگینی دلتنگی ابدی برای عزیزترین کس خودم را داشتم. ناچار نبودم، خود برگزیدم این دلتنگی را.
شادم به راستی و دلتنگم به تمامی و این رسم من شد وقتی که دیگر نخواستم همه ی آنچه که بودم را در قالب زنی با هویت مجازی که کارمن نام داشت بریزم. مدت هاست که قرار میان خود و کارمن را شکسته ام. کارمن نمرد، کارمن مرا از نو زاد و مثل اولین پتوی نوزادی مرا در خود پیچاند تا ببالم. یک نام و این همه برکت؟
گفته بودم پیش از این که شخصیت کارمن آن دخترک کولی سرزمین ماتادورها چگونه مرا از قید حصارهای خوب و بد رهانید و خود بودن را به من آموخت. من هنوز همان انسانم با همان وسواس سر هر خوب و بدی. اما شهامت یافته ام خود را پای هر نیک و بدی زنده به گور نکنم. جسارت کردم به بازی حیات و مرگ به قیمت ذلت نکشیدن. مردم و زنده شدم و باز مردم و باز... که این رسم رشد و بلوغ بود.
شما که مرا خواندید شما که مرا فهمیدید و شما که به من فکر کردید، کارمن یک جنین بود در بطن من، گویی طفلی نامشروع که از به دنیا آمدنش هراس جان و نام داشته باشی، یک نام مستعار برای زنی که می ترسید خودش باشد اما اکنون می خواهد به هر بهایی شده خودش بماند.
کارمن عروسک پشت پرده ی من بود. کارمن مرا کشت. عروسکم مرد تا خود کارمن باشم.
سلام کارمن؛
سلام ای خویشتن بازیافته؛
سلام ای زنی که بت خیال نپرستیدی و به بهای دلتنگی ابدی به خویشتن خویش مومن ماندی؛
کارمن به شما سلام می کند.
دوباره سرودهای انقلابی در سرم غوغا می کنند. سال پنجاه و هفت، کودکی هفت هشت ساله بودم، امروز در حوالی چهل سالگی هم شور و سوز آن سروده ها را تا مغز استخوان حس می کنم و از عمق سینه فریاد.
خوشحالم که بیدارم. بجای همه ی آن هایی که خاموشند و یا خاموش شان کرده اند.
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
خوشحالم که بیدارم و در راه. امروز حس می کنم پای بندی به سوگند لاله ی در خون خفته را، یا حتی همدلی همه ی گروه های چپ و راست و مذهبی برای سرنگونی شاهنشاهی را. این بار هم اگر نیاموزیم همراهی و تحمل آرای یکدیگر را و پس از پیروزی به برائت از دیگران اقتناع کنیم، چیزی به تاریخ این مرز و بوم نیفزوده ایم.
همه به پیش
به یک صدا
جاویدان ایران عزیز ما.