تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

 

فرمایش های دولت آبادی به سروش را شنیده اید؟ جوابیه ی مسجع آقای سروش به محمود دولت آبادی رو ملاحظه فرموده اید؟  دعوای دولت آبادی با کیمیایی (اوایل دهه ی شصت) را بخاطر دارید؟  دعوای بین سروش و نصر (سه سال پیش) یادتان هست؟

به سروش و دولت آبادی به یک چشم نگاه می کنم و تفاوتی بین شان نمی بینم.  هر دوی این ها همین یک گونه گفتمان را بلدند و برای دعوا هم همیشه پایه اند.  فقط تفاوت تصادفی ایکس و ایگرشان آن ها را در دو ناحیه ی مختلف مثلثاتی انداخته است.

اشکالی هم ندارد.  عیب از ماست اگر در این هلهله ی وزین طرف یکی را بگیریم.  یاد بگیریم هنرمند، متفکر، ورزشکار، نویسنده و خلاصه هر چهره ای را جدای از آثارش بشناسیم و یادمان باشد که هر انسانی مثبت منفی بی نهایت هر فضیلت و رذیلتی را در خود دارد و شخصیت وی از آن جا تعریف می شود که در چه موقعیتی کدام قسمت از این ملغمه ی شگرف را تا چه حدی می تواند مهار کند.

************************

پی نوشت:

یادداشت هوشنگ اسدی خطاب به سروش

 

+  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:20 AM  ؛  کارمن  | 

 

گویند زمانی که منصور حلاج را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسیار میزدند. شبلی نیز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گلی کوچک به منصور زد. از جنازه منصور آهی برخاست بلند. گفتند: این چه سر است؟ از این همه سنگ هیچ نگفتی. از گلی اندک آه کردنت چیست؟ گفت: آنها که نمی دانند معذورند. از شبلی عجبم آمد که میداند من کیستم. نمی باید می انداخت و انداخت. رابعه از آنجا عبور میکرد چون یار دیرین خود بر سر دار دید سخت گریست و گفت: محکمتر زنید این حلاج رعنا را که دیگر اسرار عرش ما فاش نکند و آخرین سخن حسین بن منصور این بود: آنانکه از مؤمنان بودند و بر گفتار من ایمان آوردند رستگار میشوند. پس به خاطر این سخن زبان او ببریدند و هنگام نماز شام سر از تن او جدا کردند در هنگام سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد. مردمان خروش و شیون کردند. آن هنگام از یک یک اندام منصور آواز می آمد "انا الحق " و در وقت سر بریدنش هر قطره خونی که بر زمین میافتاد نقش الله ظاهر می گشت. بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد که ای بایزید از خود چه میپرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سری از اسرار خود بازگو کردیم تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.

***

گریزی از سنگ و تازیانه و ملامت نیست، نه فقط سرّ حق با نامحرمان، که سرّ عشق را به معشوق ناپخته و سرّ دوستی با رفیق بی خبر بگویی، جز سنگ نمی خوری.

بر دل رواست رنجیدن از یاران؛ روی گرداندن از طریقت عاشقی و شور مهرورزی و ارادتِ دوستی اما، عین کفر است.  گنجاندن دریای دوستی در کاسه ی کسان، جفاست بر دریا.  بی خردی است اگر بیش از آسمانِ کاسه ی دوست برایش ستاره بخواهیم. 

سِر نگه دار جان خواهر!  وگرنه پنبه ات را می زنند و رسوا می شوی.  منصور باش و حلاج اسرار مشو.  بر ایمان خود باش.  راه خود برو و از همراه بگذر.

 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم     که در طریقت ما کافــری ست رنجـــــیدن

 

 

+  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:50 PM  ؛  کارمن  | 

کبری نجار آزاد شد.

مطلبی که می خوانید، به قلم آسیه امینی در روزآنلاین آمده است.  چون دسترسی به بلاگ خودش و سایت روز امکان پذیر!! نمی باشند، مطلب عینا در اینجا آمده است:

***

 

تن فروشي مادرم تنها راه نجات ما بود

گفت و گو با دختري كه مادرش در دو قدمي سنگسار است: - چهارشنبه 16 خرداد 1386 [2007.06.06]

آسيه اميني
Asieh.amini@gmail.com

"سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود." اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني "سنگ"ين مي خوابند. "كبرا نجار"، ‌يكي از ايشان است.

"فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه... چه مي دونستم که اين تازه اولشه...."

اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.

پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.

آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.

تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.

پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.

مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.

حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما... چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!

مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.

و حبيب؟
24 سال.

با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟

وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.

پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.

چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.

آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.

ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.

مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟...

نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟

و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.

از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم....
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.

ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد.... خودش آنها را مي آورد به خانه..... بايد تمام مي شد... هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!
...
غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.

گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.

در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.

فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم...
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.

يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.

مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟

شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)

حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.

چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.

چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.

حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته... مادرم هيچ راه ديگري نداشت!

مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: "دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود."

پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.

 

پایان خبر

***

خوب ست که تولید مثل انسان، قانونی صرفا فیزیولوژیک است و بس.

خوب ست که مثلا ثمره ی این پیوندها لزوما دیو و دد نمی شوند و از طرفی ثمره ی پیوندهای کاملا شرعی، انسان تحویل جامعه نمی دهد. 

این بسی خوب است.

تولد این چهار فرزند، صرفا در خانه ی آن زن و مرد رخ داده است و دیگر هیچ.  با این همه، حق فرزندان در این صورت خاص از زندگی!!! چه بود؟ منظورم این است که به چه رضایت دادند؟  تن فروشی مادر؟  یک نفر در یک جمله ی ساده این را به من بفهماند. من چه را باید بر مادرم ببخشم وقتی پدرم سالها او را وادار به تن فروشی می کرده؟  چرا مادر نباید ببخشد مرا که وجودم، وجود احتمالا تصادفی من در صحنه ی سرنوشتش، وی را به بیگاری جنسی کشانده است؟  حق مادر کجاست؟ چیست؟  وعده ی کلید نقره ای زیر پایش کفایت می کند؟

عموی محترم که بچه های کوچکتر را برده ای تا مادر را بچزانی،  آن همه سال می دانستی برادر چه تجارتی با "منزل" خود می کند؟  نمی دانستی حالا این جا چه کاره ای؟ می دانستی؟ هزار ماشاءا... 

این میان، همسر کبری از شرع مقدس هیچ حقی به گردن نداشت؟  وجود کبری روی خاک چه حقی از اجتماع ضایع می کند؟  این میان حق انسان کجاست؟  انسان کیست؟ حدود انسانیت از کجا تا به کجاست؟

خانم نجار شما به توبه از چه گناهی مجاب شدی؟  توبه از آن همه سال بیگاری جنسی یا دست آویختن به مهر آن جوان؟

اعضای محترم کمیسیون عفو و بخشودگی، وقتی توبه ها را نمی پذیرفتید، مطمئن بودید که حیات کبری موجب وهن اخلاق و شرع مقدس است؟

شارع محترم که سنگسار کردن کبرا را حق دین و جامعه دانستی، چرا نمی دانستی که کبری نمی داند با آن زندگی و آن مرد چه کند و چگونه بچه ها را از آن خانه نجات دهد؟  چرا دختران کبری بعد از طلاق او، در حضانت پدر ماندند؟  چون خرج شان را می داد؟  واقع بین که باشیم اهل خانه همه در نفقه ی کبری بودند و از تن کبری ارتزاق می کردند. 

راستی کسی می داند اگر مردی با زن و یا فرزندانش معامله ی جنسی راه انداخت کیفر می شود یا نه؟ بشود، چه کیفری می شود؟ نصف دیه ی مرد کامل؟  دیه ی کتک خوردن هر روزه ی مادر و بچه ها در حضور یکدیگر چند است؟  هر روز باید چقدر سرخ بشوند تا دیه به جان شان تعلق بگیرد؟  دیه ی اخلاق لجن مال شده چند شتر است؟

ای حقیقت رنجور، ای نیکی پالوده به تعاریف نیک و بد، ای پاکدامنی شسته-رفته و به ارث رسیده از روزگاران بی رسانه و روزنامه، تلخ است اما جای خوشوقتی ش باقی است که در این روزگار نه چندان غریب پست مدرن،  زنــــــــــــــــــــا به این سادگی ها اتفاق نمی افتد، شما بخوانید باور نمی شود.

+  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:49 PM  ؛  کارمن  |