حین تماشای ایمیلی حاوی چند عکس ا.ر.و.تیک که درست قبل از آن ایمیلی خوانده بودم با مضمون "۱۰ اندیشه که دنیا را تکان دادند"، از خود پرسیدم آیا اندیشه، سرآغاز آنتروپی* نظام تولید مثل نوع بشر نبود؟
شنیده ایم که فکر کردن سخت ترین کار دنیاست. آیا انسان در همدستی با بی نظمی خلقت انسانی ش در اقدامی نا به خویش اندیشیدن آغازید و به چیزی بجز تولید مثل مشغول شد که آنتی تز قوی ترین غریزه ی بشری باشد؟ آیا شهوت و اندیشه مثل نور و تاریکی در امتداد هم، متضاد هم و لازم و ملزوم هم اند؟
همینقدر می دانم که هروقت اندیشه بهم بریزد و خلاصه کم بیاورد، درونمان از یکه تازی شهوت به آشوب کشانده می شود.
اندیشه کی آغاز شد؟ شهوت چیست و حاصل اعمال قدرت چه نظامی است؟ چرا اینقدر قوی است؟ آیا ما انسانها موجوداتی همچون جلبک با قابلیت بالقوه ی تولید مثل نیستیم که ناخلف از آب درآمده و بجای تکرار تولید خویشتن به چرایی و چیستی و کیستی افتاده است؟
آیا همه ی خلقت از آنتروپی یک تک سلولی نظام مند که یاغی شده بود آغاز نشده است؟
متقاعد کردن دیگران کار خنده داریه. در واقع این خوی سلطه گر انسانه که ارضا میشه از اثبات حقانیت.
خیلی از دست خودم عصبانی میشم وقتی به خودم میام و می بینم دارم یکی رو متقاعد می کنم. تفکر هر کس نشات گرفته از خاطرات و ضد خاطرات، تجربیات و ضد تجربه، آموخته ها و ضد آموخته های اوست و نه کس دیگر. یک وقتهایی هم که تفکرمان با کسی همدل و همسو می شود، از سر تشابهات ست و اگر پوپری نگاه کنیم، تشابهاتی که تناقضات شان هنوز در نیامده است.
***
این کامنت من بود در حاشیه ی پست اخیر کرکس پیر
کامنتدونی ش گیج می زد، منم بی کم و بیش یه پست ازش ساختم.
نوجوان که بودم همه ی حسرتم این بود که یک روز می میرم و ته پیشرفتهای علمی را نمی بینم. همان وقتها تکنولوژی فریز کردن انسانها در امریکا راه افتاده بود، چه حسرتی داشتم که فریز شوم و دویست سال دیگر به دنیا بازگردم.
جوان که شدم، آرزو داشتم مترجم همزمان پنج زبان زنده ی دنیا بشوم، و همه ی رمانهای ناخوانده را بخوانم و فیلمها و کنسرتهای نادیده را ببینم. دکترای ایران شناسی و روانشناسی بگیرم و با یک کوله پشتی همه ی دنیا را سیاحت کنم.
فروردین که بیاید سی و هشت سالم تمام می شود، دیگر حسرت به چشم دیدن انتهای تکنولوژی را ندارم و می دانم اگر اوقاتم را به بطالت نگذرانم می توانم زبانهای دیگری بیاموزم و ادامه تحصیل هم بدهم و کتابهای فراوان بخوانم و فیلمهای رنگ و وارنگ ببینم. هنوز هم دلم می خواهد پولدار بودم، اما حتی حسرت این را هم ندارم.
جوان تر که بودم دلم می خواست می دویدم که از دنیا عقب نمانم، الان فقط می خواهم خویشتن م جا نماند و در تلاطم زندگی از من جدا نشود. در آستانه ی چهل سالگی آرزوهایم دست از دامان محال کشیده اند و دلم دیگر به هیچ معجزه ای خوش نمی شود.
حال دیگر عطش ندارم منتهای یک پدیده را ببینم یا تمامی خواسته هایم را تجربه کنم. بزرگ شده ام و می دانم که یک نقطه ام و به تعریف ریاضی کلاس دوم دبستان، از یک نقطه بی نهایت خط عبور می کند -خط که ابتدا و انتها ندارد- و من خیلی اگر هوشیار باشم می دانم که نقطه ی تلاقی مثبت-منفی بی نهایتِ بی نهایت مفهوم و پدیده ام.
برایم سی و هشت سال طول کشید تا مطمئن شوم زندگی را به هر شیوه ای که بگذرانی و به هر نوبل و اسکار و جام ی که دست پیدا کنی، تنها وقتی سهم خودت به خودت را ادا کرده ای که دو دوستت می دارم راستین و بی غش را تجربه کرده باشی:
به کسی - به خاطر خود خودش- گفته باشی عاشقتم
کسی به تو -به خاط خود خودت- گفته باشد عاشقتم
حتی اگر این دو کس، یک تن نباشند.
|
| |||
|
| |||
|
زيارت حرم امام رضا(ع) از راه دور | |||
|
منبع: سایت نخستین نیوز تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۷
***** خدایا خودتو نجات بده | |||
شاید همه ی ما لااقل یک باری در لجن افتاده ایم و به هر زحمتی که بوده از آن در آمده ایم و خود را تکانده ایم. پروایی ندارم که بگویم من هم در لجن افتاده ام، اما برخاسته ام. در لجن ماندن کار هر کس نیست، هنر هم نیست. به لجن باختن هم. رسم لجن اما به زاری افتادن از شرمندگی ست و نا امیدی از بازگشت. به رسم لجن در نیامدن هم کار هر کس نیست.
انسان و خوب و بدهایش.
پاکی انسان الزاما از پاکی ذاتی نیست، شاید از بی عرضگی یا تقدیری است که جایی به صبوری به کمین ش نشسته است. یکی از زیبایی ها همین است که به لجن نبازیم حتی اگر بوی آن تمام عمر همراهمان بماند و همین است که رسم لجن را درهم می شکند به نام نامی پاکی.
آدمای اطراف من دو دسته ن همه ش:
مردانی که چیزی جز حقوق خود را نمی شناسند؛
زنانی که چیزی جز وظایف خود را نیاموخته اند؛
خوش به سعادت شما