تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

ذهن مانند کشی جادویی است که می تواند بدون پاره شدن تا لایتناهی کشیده شود.

پاراماهانتسا یوگاناندا

 

من به ضریب الاستیک لایتناهی این کش ایمان دارم. تو فیزیک بهش میگفتیم k.  اما بستگی به شرایط محیطی، کش جادوییِ ذهن ما رو تا لایتناهی هر چیزی می بره.  چه سقوط در یه سیاهچال یا صعود به اند آسمان.  بیتا هر وقت که خیلی دیگه سقف آسمونو می شکافونم بهم میگه: پاهات رو بذار رو زمین.  این کار به همون اندازه سخته که دست کشیدن از گود کندن کف سیاهچاله ای که اسیرشیم.  این لایتناهی سیاه، این پریشانی هولناک رو می شناسیدش همه تون، خصوصا اون شتاب مرگ آور و بی پایان سقوط به قلب سیاهی رو...

یه وقتایی لازمه جادوی این کش لامذهب بپره.  k حذف بشه.  یه وقتایی محض خاطر اندیشه اصلا نباید اندیشید.  گور پدر فیزیک.  گور پدر تفکر.  گور پدر... بزن به دامان ابتذال.  ابتذالی که به گروه خونت بیاید.  بعضی ها از تفکر که میخوان فارغ بشن میفتن دنبال زن همسایه.  لجن نه، ابتذال.  قبلا باید به این اندیشیده باشی.

لطفا k رو صفرش نکن.  چه در صورت و چه در مخرج معادله ی وجودت.  جادوی k وقتی صفره نابکارتره:  صفر میشی، گنگ میشی، موهوم می شی.  یک برای همین وقتاست که یک است. مجذور و انتگرال و لاپلاس ش هم گمونم یک باشه.  یکِ خودت باش.  

یادت باشه، پریدنِ جادوی کش موقته. بالاخره نیمه شب خواهد رسید و آن کالسکه ی طلاییِ سرخوشی دوباره کدوتنبل خواهد شد.  یکِ خودت باش حتی وقتی می نشینی پای شوی هندی یا جواد یساری و یا همین حمیرایی که الان در گوشم میخواند:

عشّششششقمه دیگـــــــــــــــــــــــــــــــــــه که برات عزیزترین باشم

عشّششششقمه دیگــــــــه که واسه تو نازنین باشم...

 

آدم مینی بوس ش می گیره

+  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:46 PM  ؛  کارمن  | 

 

مسی به رنگ شفق بودم
زمان سیه شدنم آموخت
در امید زدم یک عمر
نه در گشاد و نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت


چراغ سرخ شقایق را
رفیق راه سفر کردم
به پیشواز سحر رفتم
سحر نیامدنم آموخت


کنون هوای سحر در سر
نشسته حلقه صفت بر در
به هیچ سوی نمی رانم
حدیث عشق نمی دانم
خوشم به عقربه ساعت
که چیره می گذرد بر من


درون آینه ها پیریست
که خیره می نگرد در من
که خیره می نگرد در من

 

+  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 1:13 PM  ؛  کارمن  | 

 

زندگی خوب ست به شرطی که نترسی چیزی را که نمی خواهی ش، از دست بدهی.

+  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:1 AM  ؛  کارمن  | 

 

آقای سید عباس سید محمدی در روز تاسوعا چنین نبرد فرموده اند (ظاهرا با زنی به نام کارمن):

نبرد شجاعانه ی سید عباس سیدمحمدی در روز تاسوعا

 

 آقای سید محمدی

چطور به این نتیجه رسیدید که اطلاع درستی از احکام ندارم و با عربی چندان آشنا نیستم؟

ملتی که هزار و چهارصد سال است که مسلمان است و با همه ی تاکید اسلام به پاکیزگی هنوز بهداشت توالت های عمومی را رعایت نمی کند را من یک لاقبا روشن کنم آن هم به برکت بلاگفا؟

 

آقای سید محمدی، بحثی سر ترجمه ندارم چون درست می فرمایید معنی خطبه ی نکاح را.  اما در هیچ دیکشنری ای جز معنی نمی نویسند، و هیچکس هرگز از معنای بردگی، کتک، شکنجه به عمق مفهوم ذلت، درد، رنج پی نمی برد مگر این که به قول رساله رنگ و بو و مزه ی آن را درک کرده باشد.  شما هم زن نیستی و هرگز به نکاح هیچ مردی در نخواهی آمد پس حتی اگر رنگ زن بودن را جایی دیده باشی، بو و مزه ی آن را هیچ گاه درک نخواهی کرد.

+  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 6:32 PM  ؛  کارمن  | 

این که مربع نیست، لوزیه، آخه کج میشه...  خیلی شاکی بود.

 

متوازی الاضلاعی بکشید که ضلع های متوالی آن ۴ و ۶ سانتی متر باشند، کشیدم

 متوازی الاضلاعی بکشید که ضلع های متوالی آن ۴ و ۶ سانتی متر باشند و زاویه ی قائمه داشته باشد، این میشه مستطیل، اینم یه جور متوازی الاضلاعه

متوازی الاضلاعی بکشید که قطرهای آن ۴ و ۶ سانتی متر باشند و بر هم عمود باشند، آهاااا این دیگه میشه لوزی، لوزی متوازی الاضلاعیه که قطرهاش بر هم عمودن

متوازی الاضلاعی بکشید که قطرهای آن ۴ سانتی متر باشد و برهم عمود باشند

همین سوال آخر کلافه اش کرده بود. در هر یک از سوال های دیگر هی با هم نتیجه می گرفتیم که مستطیل هم، لوزی هم، مربع هم یک جور متوازی الاضلاع است.  قطرها را به شکل یک صلیب توی دفتر کشیده بود، سر قطرها را که وصل کرد گفت پس این یه لوزیه که زاویه هاش قائمه اند

همانطور که از خنده تکان تکان می خوردم گفتم نه مامان این یه مربعه، پاکش کن، باید قطرها رو ضربدری می کشیدی تا مربعت صاف بایسته روی صفحه نه که روی یه گوشه ش، این مربعه داره میفته.  گفت سخت نگیر مامان، در هر صورت اینم یه جور مربعه.

ساختار گچی ذهنم نمی توانست بپذیرد مربع را، آخر بدجوری لوزی می زد.  چند باری میان خنده اصرار کردم که مربع را به حالت همیشگی ایستا و ثابت ش بکشد، قبول نکرد.  شکل مربع در آن حالت بی ثباتی اش آزارم می داد و مربع بودنش را می دانستم و باور نداشتم.  یاد آن دسته از تفکرات مان افتادم که در صورت اندکی تکان یا بی ثباتی ذهن را بهم می ریزند، به مربع حق کج بودن نمی دهند و برای اطلاق طول و عرض به ضلعهای مستطیلی که روی ضلع کوتاهترش ایستاده به زحمت می افتند.

+  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:10 AM  ؛  کارمن  | 

 

زندگی رسم پیچیده ای است.

به قول ایران درّودی، نقاش گل و کویر، زندگی فاصله ی میان دو نقطه ی تولد و مرگ است.  پیکاسو یا کندی می شوی، گاندی یا انوشه انصاری می شوی، اسماعیل هنیه یا آندره مالرو می شوی، معصومه ابتکار یا محمدرضا گلزار می شوی، اصلا هیچ کس نمی شوی، خودت می شوی و شاید خودت هم نمی شوی و همچنان میان دو نقطه ات را پر می کنی و گاه ناگزیر از میان دو نقطه ی دیگران هم می گذری، به ردّی، خطّی، لکه ای...

از دور که نگاه کنی، میلیاردها خط از هم عبور کرده اند، میلیاردها پاره خط و نقطه ی مشترک ساخته اند و زندگی پیچیده است به خاطر همان چند نقطه و پاره خط.  یادم هست که در کتاب ریاضی راهنمایی، تعریف خط، مجموعه نقاطی بود که به هم پیوسته اند و کسی چه می داند که هریک از ما، در هر یک از این نقطه ها، مرگ و یا زندگی را چگونه تاب آوردیم و از سر گذراندیم، به برکت رسم پیچیده ی زندگی.

+  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:36 PM  ؛  کارمن  | 

واقعا از این همه محبت ت ممنونم.  به این فکر می کنم اگه نبودی...

مرسی دوست خوب

جان امیرت جواب نده فقط بخند

 

بعد چندین بار خواندن پیامک بالا، الان هم که این پست را می نویسم اشکهایم سرازیرند.  حال خوشی است. مگر در حق دوست چه باید می کردم جز دوستی؟

***

انرژی به ماده تبدیل می شود و ماده به انرژی، ماده به ماده، انرژی به انرژی. از طرفی همیشه در این تبادل ها صورتهایی از ماده و انرژی تولید می شوند که جزو محصول یا خروجی نهایی نیستند.  مثل دود، گرما، آب، نور...

در معاملات انسانی، دو طرف قضیه به نوعی سود می برند، آن که به نوعی انسانیتی از او سر می زند و آن که آن را دریافت می کند، اما نور و گرما و دودی -شور و عشق و افسوسی-  اگر هست، از آن صورت انرژی هایی است که ماهیت واکنش آن را پدید می آورد و به همان اندازه ای قابل درک است که هر کدام شان تا چه حد تک تک اجزای اجباری یا اختیاری آن معامله را جزو ناموس انسانی خود بشناسند.

در معاملات فایده باور میان انسان ها، منفعت ملموس، ماده ی نهایی و تنها محصول به رسمیت شناخته شده به شمار می آید، نوری، گرمایی، آبی هم اگر در میانه باشد، اقتضای طبیعت آن واکنش است چرا که هیچ انرژی ناملموسی که نتواند به فایده تبدیل شود جزو ناموس ذهنیت طرفین معامله نبوده و انرژی ای ست که به هر حال به هدر رفته یا به قول کتاب فیزیک دبیرستان "تلف شده" است، خوش بین اگر باشیم می گوییم به اکوسیستم انسانیت بازگشته است.

+  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:2 PM  ؛  کارمن  |