تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

مغز ما در مقابل بو ها واکنش هوشمند انجام می دهد.  بوی تمام مواد سمی را می شناسد و هشدار می دهد و حتی به ارگانهای بدن در مقابل آنها آماده باش می دهد و بدن سم را پس می زند، در مقابل بوی خوش اما مغز تسلیم است. 

عطر مایع روغنی بسیار غلیظی است که برای مصرف عمومی در حلال های مخصوصی  رقیق می شوند.  دلیل اصلی گرانی عطرها عصاره ی آن نیست، حلال ها بسیار گران هستند.  اگر محلولی سمی ولی خوش بو باشد، مغز نمی تواند خطر را تشخیص بدهد و سم جذب بدن می شود.  عطر ها گرانند چون هزینه ی تهیه ی حلالهایی که به بدن آسیب نرسانند بسیار سنگین است.  در عطرهای تقلبی از حلالهای سمی استفاده می شود.

منبع: روزنامه همشهری، هشت سال پیش

 

 

همین است که یک نفر با خدا و دین رستگار می شود و دیگری با همان خدا و همان دین در جهل مرکب می ماند؛ یک نفر با عشق آفاق و انفس را سیر می کند و دیگری در همان تب و لرز عشق می ماند، درجا می زند و محبوس می شود.  ایمان معطر، خدای معطر، عشق معطر، ایثار معطر... حلال سمی، عطر مسموم، ایمان مسموم...

+  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:57 AM  ؛  کارمن  | 

قبض ثبت نام شرکت در امتحان را گم کرده ام.  دیروز صبح وقتم در بانک گذشت برای گرفتن کپی ای از حواله ی کذایی.  اما همسر گرامی آدرس بانکی که پول را از آنجا حواله کرده بود اشتباه گفته بود و خلاصه ما یک ساعت و اندی وقت کارمندان شعبه ای را گرفتیم که صد متر بالاتر از آن یکی شعبه ی بانک بود.  بگذریم از این که اصولا وجود دو بانک ملت با فاصله ی صد متر از هم چه ضرورتی دارد.

بعد از فتح الفتوح گرفتن رونوشتی از جناب حواله، سوار تاکسی شدم که به شرکت بروم.  تاکسی خالی بود. طبق معمول سلام کردم.  پیرمرد با خوشرویی گفت خوبی دخترم؟  گفتم شکر خدا، امروز آنقدر چرخیدیم که برگشتیم سر جای اول مان.

خندید.  ادامه دادم باز هم خدا را شکر که بر می گردیم سر جای اول.  همین کره ی زمین با همه ی عظمتش روزی یک بار دور خودش می چرخد مگر ما چه چیزمان کم از زمین است؟  پیرمرد از خنده تکان تکان می خورد، سر خیابان شرکت مان پیاده شدم و گفتم خداحافظ پدر جان، ما هم می رویم که همچنان بچرخیم.

 

پیچ هم ماهیتش همین است که دور خودش بچرخد؛ زمین هم.  میکرو حرکت روزمرگی های سرجای اول برگشتن می گوید دور خود چرخیدن ماهیت رفتاری خیلی چیزهاست و تنها، ابعادی که در این چرخش خویش-واره می پوییم یا برای خود ایجاد می کنیم یا در میانه ی تصادم با چرخ زدن های دیگران برایمان پیش می آید، مفهوم می بخشند به این تکرار وهن انگیز.  چه فرو برویم همچون پیچ، چه تاب بخوریم همراه زمین، گرد خورشید، با منظومه ی شمسی، در کهکشان...

+  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 4:11 PM  ؛  کارمن  | 

 

نفت شد بشکه ای چهل دلار.  دلم میخواد بشه بشکه ای یه دلار، ببینم آیا باز هم مدعی سینه چاک مهرورزی، گفتگو، خدمت، میهن اسلامی و... داریم؟

+  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 3:52 PM  ؛  کارمن  | 

زَوَّجتُکَ نَفسی...

 

این اول خطبه ی عقد است وقتی زنی خود بخواهد خودش را به عقد مردی درآورد.  مرسوم و معمول است که زن وکالت بدهد به یک آخوند یا محضردار.  حتما عبارت معروف "عروس خانم، وکیلم بنده؟" و متعاقبش آن "بله" ی معروف را شنیده اید.

داشتم می اندیشیدم تعریف این "نفس" چیست؟  و زن پس از جاری شدن این خطبه، چه بخش/بخشهایی از وجود خود را و تا چه حد از آن/آنها را به مرد مزدوج می کند.  مطابق فقه و شرع اسلامی این زن است که خود را به ازدواج مرد در می آورد و هیچ مردی در هیچ شرایطی "نفس" خود، جسم خود، وجود خود را مزدوج هیچ زنی نمی کند.

حس می کنم ازدواج یک معامله از نوع اجاره به شرط تملیک است و با منطق "کی داده و کی گرفته".  طی این معامله:

مرد هر وقت بخواهد و به هر دلیل می تواند زنش را طلاق دهد؛

زن موظف به تمکین (فرمانبرداری جنسی) از شوهر "حتی روی شتر" است (حدیث از معصوم)؛

زن بی اجازه ی شوهر حتی حق بیرون رفتن از خانه را ندارد. 

نخیر خواهرجان!  از این خبرها نیست! اگر شما برای خروج از خانه از همسر گرامی اجازه نمی گیرید، از لطف ایشان است و نه حق انسانی شما.

قوانین نهفته، نگفته اما زنده و جاری ازدواج، مثل دیوارهایی آپشنال هستند که هر وقت صاحب دیوار که شوهر باشد و دیوارگذاران غیور که شرع، حکومت و فرهنگ مردسالار باشند، اراده بفرمایند، از آسمان فرود می آیند و در عینیتی سترگ جلوی زنان می ایستند.  خانمهای عزیز! نترسید سرتان به سنگ نمی خورد! محبوس ابد می شوید و ناگزیر به امیدواری به ترحم زندان بان.

شک دارم -به قول حسین پناهی-

"شک دارم

به ترانه ای که

زندانی و زندان بان

با هم زمزمه اش می کنند"

 

 

زَوَّجتُکَ نَفسی...

+  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 1:52 PM  ؛  کارمن  | 

 

اشاره کرد به جوان توی جعبه ی جادویی و گفت: عاشق شده و روش نمیشه به مامانش بگه.

-تو چی؟  اگه عاشق بشی به مامانی می گی؟

-نه!

-چرا امیر جون؟

-آخه ممکنه هوس باشه.

+  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:10 PM  ؛  کارمن  | 

یادم نیست از روی آی دی اش بود که حس کردم ایرانی ست یا همان دو سه خط اولی که توی مسنجر به سماجت من جواب داد. اشتباه نکنید، انگلیسی اش عالی بود، آی دی اش هم ایرانی نبود. حس من اما درست گفته بود.

چقدر باسواد، مغرور، نجیب و آقاست این دوست من و چقدر سر به سرش می گذاشتم و چقدر با هم خندیده ایم. او رفیق من بود در شبهای سیاه و تار بیخوابی و دلتنگی آن روزها در زندگی ای که به تیرگی می گذشت. رفیق تا سحرگاهان ماه رمضان سال 85 که من سحری درست می کردم و او پای کامپیوتر به کارهایش می رسید و با من چت می کرد.

بعد از مدتها مقاومت در مقابل وسوسه اش، وبلاگ نوشتن من در امرداد سال 84 در بلاگر و با آی دی بیزاکودیل شروع شد. دو تا پست نوشته بودم اما بلاگر به آی دی من ارور می داد و یا اصلا خودم بی سواد بودم و زبان بلاگر را نمی فهمیدم خلاصه آنقدر اذیت شدم که دیگر ننوشتم.

آذر سال 85 که دلتنگی ها و آشفتگی ها اندکی فروکش کرده بود، این تنها دوست و همدم آن روزها که اشتیاق مرا می دانست، تشویقم کرد به ایجاد یک وبلاگ: کارمن. یادم هست همزمان از طریق چت راهنماییم کرد چطور کارهایش را انجام بدهم چون اصلا حوصله ی یک فتنه مثل بلاگر را نداشتم. اسم بلاگ را هم به کمک او انتخاب کردم و وبلاگ نویسی من با کمک او شروع شد.

همین دنیای مجازی منجر به یافتن دوستانی حقیقی شد، دوستانی که همه ی عمر می جویی و شاید هرگز نیابی. حقیقی ترین ارتباطات من به واسطه ی مجازی ترین پدیده ی دنیای امروز اتفاق افتاد. خوشا به حال من.

زمانی سالگرد ها و ماه گرد ها و خلاصه زمان-گردهای هیچ مناسبتی یادم نمی رفت اما مدتهاست که دیگر به روز تولد هیچ چیزی فکر نمی کنم. تاریخ-گرد ها را دوست ندارم: کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا.

در این میان، چیزی که دوست دارم همیشه بخاطر بیاورم خاطره ی دوستی ای است که منجر شد به تولد وبلاگی که می بینید. او و یاد او را همیشه گرامی می دارم هرچند آنقدر الاغ باشد که گاه به گاه میل بزند: سلام ما رو یادت هست؟ میل ما رو می خونی یا توی هجوم ایمیلای فراوونت گم شده ایم؟ نامش را نمی آورم چون حس می کنم خوشش نخواهد آمد. زنده باشی رفیق نادیده و حقیقی من و صاحب وبلاگ مرغ مقلد.

+  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:48 PM  ؛  کارمن  | 

 

امیر داشت توی خانه فوتبال بازی می کرد.  صدای شکستن چیزی آمد. همسرگرامی گفت حالا آروم شدی؟ حتما باید یه لیوان می شکست؟ خونه جای فوتباله؟  امیر با اعتراض گفت بابا لیوانش ظریف بوووووووود و به بازی ادامه داد.

 

 

+  جمعه یکم آذر 1387ساعت 8:15 PM  ؛  کارمن  |