از قدیم در روستاهای آذربایجان و اردبیل رسم بوده که هنگام آوردن عروس به خانه ی داماد، جناب شاه داماد و ساقدوشهایش از پشت بام آن خانه -به نیت برکت و خوشبختی و خوش یمنی وصلت شان- تعداد زیادی انار یا سیب به قصد اصابت به بدن عروس خانم بسوی او پرت می کنند. یکی از همکارانمان که اهل سراب ست می گوید ما رسم داریم داماد به عروس "تُرُب سیاه" پرت کند.
هنوز هم که هنوزست ابزار و یا آرزوی رسیدن به خوشبختی می تواند شامل همه جور اشیا و رفتاری باشد و باعث هر چیزی بشود.
تا رسم طرف چه باشد.
هرگز افتخار همنشینی با فرومایه ای را داشته اید؟
چه سعادتی!
پی نوشت، ۲۸ مهر ۸۷
طعنه زدم به افتخار. خواستم تلخی اجبار به همنشینی با فرومایگان را کنایه ای زده باشم.
طعنه زدم به سعادت. اگر هرگز همنشین آنان نبوده اید که حقیقتا چه سعادتی. اما زهرخند آنکس که به کرّات ناچار به مجالست با طبایع رذل و فرومایه و یا به قضای روزگار نان و آب و آبرویش درگرو ایشان بوده ست را از چند صدکیلومتری می توانم ببینم.
از هر لحاظ سعادتی ست این.
فقط این کجا و آن کجا؟
پرسیدم از او چرا اینقدر اصرار داری زیبا نباشی؟ گفت اونی که تو می شناختی ش مُرد.
دیروز برای یک ماموریت کاری رفتم شهر لواسان. راننده تاکسی تلفنی هم مثل من خوشحال بود که چنین مسیری را باید برود. لواسانات منطقه ای خوش آب و هوا و پر از باغستانهای گیلاس، هلو، زردآلو، شاتوت، گردو در شمال شرقی تهران بزرگ است. زمانی نه چندان دور جاده ای که به لواسان می رفت، خرم و باصفا بود، جاده از لابلای چند تپه ی خشک می گذشت و دیگر کوهپایه های سبز بود و دورنمای مخملی باغهای میوه. فصل بهار و شکوفه باران، تابستان و ناز رقص میوه ها روی شاخه.
دیروز اما فقط تپه های خشک دیدیم، مدتهاست که دیگر باران نمی بارد. دیروز فقط شهری دراز دیدیم، شهری که دو طرف یک بلوار پهن دراز ساخته بودند. هوایی پاک، شهری زشت و محصور در جنگلی از ویلاهای آنچنانی روی کوههای اطراف. ویلاهایی که دیوار به دیوار هم ساخته شده بودند طوری که نماهای میلیونها تومانی هیچکدامشان به چشم نمی آمد. آن بهشت زیبا هویتش را به صنعت بسازبفروش -صنعتی به سود آوری پ..و..ر..نو.گلاب به رویتان- باخته بود.
دیروز برای همه ی قشنگی های آن دوست باصفا که روی "سرسره ی زمانه" رها کرده است خودش را، و همه ی بهشتهایی که تقیه ی به "رنگ زمانه شدن" پیشه کرده اند، دلم گرفت.
دویست تومنی پاره و پوسیده ای که دورتادورش رو چسب زده بودند به راننده تاکسی دادم و با شرمندگی گفتم ببخشید پول خرد بهتری نداشتم. (راستش خودم هم موقعی که اسکناسو طرف راننده گرفتم متوجه اوضاع ناهنجارش شدم).
راننده گفت امروز این بدترین پولی بود که گرفتم. همونطور که داشتم می گفتم خود منم اینو از یه تاکسی دیگه گرفتم کیفمو گشتم و یک صدی و دو تا پنجاهی یافتم و گفتم لطفا پس ش بدین بازم پول خرد دارم. گفت نه خانوم ما دیگه عادت کردیم.
گفتم عادت کدومه؟ خیلی بده که من بدترین پول امروزو بهتون داده باشم، اصلا دلم نمیخواد این آخرین کارم در بیرون از منزل باشه کاش می گفتین مسخره ترین پول! می بینین چه ظاهر ناجوری داره این اسکناس؟ خیلی خندید.
و من دیگر کسی نبودم که او را فقط یاد یکی از بدترین های امروزش بیندازد.
مهرگان برایم کامنت گذاشته که:
باز هم در مورد شور ناپخته...
نقد من چه به شما و چه به آقای عبادی این بود که چرا از شریعتی و امثاهم بیزار می شوید؟ نمی گویم موافق یا مخالف آنها بوده ام خود من هم در برهه هایی از زندگی گرفتار این شور شده ام و خیلی هم وقتم تلف شده است اما هیچ وقت به نویسندگانی که شور مرا تحریک کرده بوده اند بد و بیراه نمی گویم. خودم باید حواسم را جمع کنم که آن شور همیشه حاضر دوباره در جهتی بی خاصیت گرفتارم نکند! همین.
***
خوب که حرفهایم را بخوانی عزیز من، می بینی بد و بیراهی در کار نیست، بیزاری ای هم درکار نیست. من گله ام از شریعتی و امثالهم اینست که آنقدر واضح صحبت نمی کنند که موجب آگاهی شود، آنقدری حرف می زنند که حس را برانگیزانند. شریعتی که حمال بی سواد بازار نبود. تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی می دانست و خوب هم می دانست. اما شعرست فرمایشهای شریعتی. شور است. آگاهی نیست. آموزش نیست. فقط تلنگری به بیداری ست.
دکتر علی شریعتی انسانی فرهیخته پاکباز و عاشق بود. او نه تنها جرات کرد نگاهی نو به دین داشته باشد بلکه موفق شد به کسانی که به اصطلاح با دین کاری نداشتند یا می خواستند مدرن باشند هم شور اسلام را بنمایاند. شریعتی وجودش زیبا بود خودش باور داشت آنچه را که می گفت و همانگونه هم زیست که می گفت اما امان از کلی گویی های شریعتی. از امثال او بر می آمد به ما آموزش رویارویی با ایدئولوژی های خوش آب و رنگ را بدهد. از کسی که "علی تنهاست" از آن اوست و گله از خرافه هایی دارد که باورهایمان را تسخیر کرده است انتظار می رفت حواسش به تاثیر سخنانش بر مریدانش باشد. واضح حرف بزند اذهان را بپروراند. یک عده شورمست را وسط خیابان زندگی به امان خدا رها نکند: بدون مقصد، بدون راهنما، بدون پول تاکسی. از مست بعید نیست راه خانه گم کردن. مگر بچه را بی سرپرست، بی پرورش، بی آموزش می توان آدم کرد؟ کدامین آمار می گوید که درصد زیادی از این بچه های بخود وانهاده از فرط بی پدری به یک پدرسالاری دیگر گردن ننهادند؟
آیا همین که مردی بتواند زنی را بارور کند، پدر شده است؟ اذهان جوانان بی شماری که امثال دکتر شریعتی بارور کردند چه به دنیا آورد؟ یعنی نمی دانستند دارند چه می کنند؟ گمان می کنم ادعایش را داشتند، سوادش را داشتند، شاید نیت بدی نداشتند ولی این نتیجه ی کار را عوض نمی کند. من، با این آدمها مشکل دارم. اشاره به هیچ شخصیت خاصی ندارم اما من با بت شکنهایی که فقط پیکره های پیش از "خود" را می شکنند مشکل دارم. تفکر که گاز گوگرد نیست که همینجوری از ترکیبات فضولات درون یک چاه حاصل شود، اما یک وقتهایی حاصل تخمیر ذخایر احساسات و عواطف خود آن طرف ست و بس، اندیشه بی اندیشه.
مدرس، شریعتی، آل احمد جزو کسانی هستند که بعیدست در همین حکومت امروز ما تحمل شوند. آزادگی و شرافت جدا، احترامشان بجا، این آدمها مسئولیت حرفهایشان را که اتفاقا تاثیر گذار بوده تا همان اندازه به گردن گرفتند که دست از زندگی بشویند. شور را تا آنجا پیش بردند که بجوشد. دیده اید دشنام نامه ی غرب زدگی را که جلال آل احمد در آن یک سری رفتارها و آدمهای اسنوب را می خواهد به استهزا بگیرد اما به طرفداران تفکر غرب می تازد، گویی که غرب زدگی حرامزادگی و یا تجاوز به عنف ست. و ما هنوز به حرفهایشان استناد می کنیم، از شور اینها خود را مست می کنیم. این خطرناک ست. تفکری که هوش و اختیار از سر و دست ببرد خطرناک ست چون جای ما فکر می کند، جای ما به وجد می آید و جای ما محکوم می کند، همه مان شنیده ایم اولین درس روشنگری کانت را:
"شهامت داشته باش از عقل خود پیروی کنی".
من مشکل دارم با این نامها، چون هنوز و همیشه هستند دیگرانی که مثل اینها در کار شور جوانان باشند. من باور نمی کنم که اینان نمی دانند چه می کنند. نمی دانستند اینجوری می شود. بیم و هراس من از آن جهل بی پدرست که نفوذش در باورهای ما انسانها مانند شرک بر خداوند از راه رفتن مورچه ای سیاه بر سنگی سیاه در شبی بس تار هم پنهان ترست*.
* حدیثی از پیامبر اسلام
توی شرکت ما همه سر میز کار خودشون غذا می خورن. همکارای اتاقی که من توش کار می کنم همه شون مرد هستن. این مکالمه مال امروز ناهاره:
عباس: اگه این بدمشهدی (حسن) الاغ باشه و بگن باهاش برو مسافرت، بازم سوارش نمی شم.
مهندس آقایی: اینجور رفاقتو هیچ جور نمیشه بهم زد ها!
دو دقیقه بعد
حسن: عباس این خبرورزشی امروزت بود که سفره ش کردم برای ناهار؟
عباس: حسن خودم می کشمت. هنوز نگاشم نکرده بودم.
حسن: سوار نمی شی، هاااا؟؟
عباس: کارمن خانوم بخدا از صبح وقت نکردم حتی صفحه اولشم ببینم.
کارمن: میخواستی سوار شی خب!
بچه بودم و آرزو داشتم بزرگتر شوم بفهمم شریعتی در کتاب "حسن و محبوبه" چه نوشته است. "آری اینچنین بود برادر" کتابی در حد فهم من هشت نه ساله* بود و برای همین دوستش داشتم شریعتی را و غصه می خوردم چرا حسن و محبوبه را، پدر مادر ما متهمیم را نمی فهمم. این روزها اما دوستش ندارم شریعتی را. انوار هدایت افکار شریعتی، طیف گسترده ای از جوانان شوریده حال را -از زیر قرمز تا فرابنفش- پای منبر حسینیه ارشاد می نشاند، به خیابانهای انقلاب و زیرزمینهای اوین می کشاند، چه جانها که نسوخت بر سر آن شوریده حالی. شریعتی با خلوص عشقی متبلور در وجودش شور را در دل هر جوانی بر می انگیخت. از مذهبی گرفته تا سکولار و کمونیست. کافی بود کمال گرا باشی. من تفکری را که به همه جور آدمی و به هر پرسشی جواب شورانگیز می دهد خطرناک می دانم و از آن می پرهیزم. اینست که شریعتی را دیگر دوست نمی دارم.
از صدای آهنگران همیشه بدم می آمد. اما نمی توانم منکر تاثیرگذاری صدای او باشم. او می خواند و به لشکر صاحب زمان آماده باش می داد بهر نبردی بی امان. خودش به نبرد بی امان نمی شتافت، ظاهرا فقط می رفت پشت میکروفونی دیگر به شور انگیختن برای تاختن رزمندگان جان به کف به میدانهای مین یا زدن به دل اروندرود.
مثل بدترین متلک هرزه ای که در نوجوانی حال یک دختربچه را تا مدتها خراب می کند، این جمله از پارسال توی گوشم تکرار می شود: خودتو بهم بچسبون... سینه و باسنو بلرزون. دستم بندِ کلفت پارتی بود. یک "شکسته دکل میرزایی" این ترانه را می خواند. گمانم از کانال PMC شنیدمش. حالم چنان بد شد که پریدم کانال را عوض کردم. من که حداکثر سالی یک بار سراغ کانال PMC می روم، دیگر همان یک بار را هم نرفتم. حضرات هیجان ارتباط با جنس مخالف را هدف قرار می دهند و رسما الفیه شلفیه به ناف شور جوانی می بندند.
شور جوانی. شوری که به سن و سال نیست و هرگز نمی میرد چون در واقع شور زندگی ست که اوج آن در جوانی ست. بچه که هستیم آرزو و حسرت بزرگ شدن داریم، جوان که می شویم قصد تغییر دنیا را. فقط هر چه از سی سالگی دورتر می شویم در ابراز، استفاده و یا تن دادن به آن بیشتر پرهیز می کنیم. شور جوانی را می توان به کار شهوت زد، به کار دفاع مقدس زد، به کار انقلاب زد. شور جوانی ماده ی خامی ست در وجود ما که در صورت نبود آگاهی، صاحبان این صنعت با همان خام مان می کنند، از دفاع مقدس گرفته تا کانال PMC.
*ما بچه هایی هستیم که پدر، مادر، دایی، عمه و... هایمان انقلاب کردند. می گویند "ما که نبودیم" ولی کار خودشان ست و ماها هم هدفهای فرهنگی دم دستی شان بودیم. آثار علی اشرف درویشیان، صمد بهرنگی و علی شریعتی -و بعدها داستان راستان مرتضی مطهری- را کنار شنل قرمزی و هکلبری فین و دیو و دلبر می خواندیم. اصلا بعید نبود در هشت-نه سالگی جزوه ی حسن و محبوبه ی عمه طاهره را از روی طاقچه برداشتن و خواندن.
آنچه شما عشق می نامید ، دیوانگی هایی است کوتاه و زناشویی تان حماقتی دراز
(چنین گفت زرتشت، نیچه)
عزیزی پرسید "مگه قرار نیست ازدواج باعث تکامل بشه؟" راستش قرارش را هر که گذاشته، کارش کاری اشتباه و بی ربط بوده. حکایت دیدن یار و زیارت شاه عبدالعظیم ست. به زبان بهانه ی زیارت و به جان هوس دیدن یار.
دوستی می گفت آخه کی گفته چون ازدواج کردی باید همه ی عمر به همان همسر بسازی؟ آدمها عوض می شوند رشد می کنند مثل دو تا شاخه که از بن یک درخت جوانه می زنند ولی سر سال دو تا شاخه ی جدا از هم می بینیم قد کشیده و سبز. فرق اینست که آدمها پا دارند و می توانند بروند، اما قوانین ازدواج آنچنان پایشان را می بندند که صد رحمت به شاخه چون می توان آن را شکست. پای بست ازدواج، تداعی حسرت گوَنی* ست که همه ی دلش آرزوی رفتن بود و ریشه نمی گذاشت برود.
ازدواج را یک قرارداد اجتماعی می دانم، که تکامل و بلانسبت خوشبختی و آرامش را هم بسته اند به تنگش. مثل جایزه های کلانی که به قید قرعه برای حسابهای قرض الحسنه و تازگیها خریدن تلویزیون و سیم کارت به آدم وعده می دهند. وگرنه قضیه از ازل همان هوس مزمن دیدن یار -بصورت سپرده ی طولانی مدت- ست که لابد تبدیل به ژنی محکوم به ظهور در وجود آدمی شده است.
آنان که هرگز ازدواج نمی کنند از جمله ی احمقها، عاقلان، هوشیاران و غافلانی اند که یا ژن "هوس مزمن دیدن یار"شان نهفته ست و یا خودشان آن را ... (یا خدا! زمان حال استمراری فعل نهفتن می شد چی؟)
* شعری از استاد محمدرضا شفیعی کدکنی با سرآغاز "به کجا چنین شتابان؟ گوَن از نسیم پرسید"
دخترکِ توی سریال با خودش می گفت: کاش تو هم مثل پدر و مادرت خوب بودی، اونوقت کنار هم شاد و خوشبخت زندگی می کردیم. کاش... ولی نیستی...
امیر بلافاصله گفت "بعضی آدما دو-دو-تا رو با سه-دو-تا عوضی می گیرن، اونوقت همین میشه دیگه". بعدشم وقتی دید بهش خیره شدم، گفت "منظورم اینه که خیال می کنند دو -دو-تا میشه شیش تا. همینه که بعدش کارشون گیر می کنه چون می فهمن می شده چهارتا".
رمضان آن سال، زمستان ۱۳۷۷، گمانم اخبار ساعت دو بعدازظهر عید فطر را اعلام کرد. سوار سرویس شرکت شدیم که برگردیم خانه هامان. یکی از تکنیسین ها، جوانک روستایی ای که هر صبح چهار کیلومتر پیاده می آمد تا هفت صبح سرجاده باشد و سوار سرویش شود، روزه بود و داشت از گرسنگی هلاک می شد. با اینکه فطر شده بود چیزی جز آب گیرش نیامده بود بخورد. خوراکی ای از کیفم درآوردم و به او دادم. تشکر کرد و همانطور که با ولع آن را گاز می زد به آقایان حاضر در مینی بوس گفت: امروز صبح که داشتم تا سر جاده می آمدم، خودم ماه را دیدم! اما هنوز -ساعت چهار بعدازظهر- روزه اش را نگاه داشته بود.
سیستم موفق انسان پروری یعنی همین: تربیت چنین مومنی، که خود هلال ماه شوال را دیده اما چون علما هنوز اعلام نفرموده بودند، باورش نکرده است. به همین روش می توان در رخ ماه هم چهره ها دید و اصلا هر آنچه "می فرمایند" دید. یاد باد حسرت و درد آن همیشه بامداد از مردمی که حضور خورشید را به "فرموده" باور می کنند و شب را با دیده هاشان نمی بینند.
شاملو در آن شعر آرزو میکند کاش می توانست خلق را بر شانه هایش یک دور گرد حباب خاک بگرداند تا ببینند خورشیدشان کجاست. شاملوی عزیز! زمین هر روز دارد همین کار را می کند. ایمانِ به "دست-ساخته ی شماطه دار" راسخ تر از اینهاست. هر چند در آغاز، فقط تقسیمات زمان بعهده اش بود.
هرگز ندیده بودمش. اسمش را از هم خوابگاهی های گریانم شنیده بودم. فاطمه تباری. دردگریه ی بچه ها برای هم خوابگاهی سابقشان خیلی تلخ بود. فاطمه خانم همسر یک جانباز شده بود. جانبازی که موجی بود. دو ماه بعد از عروسی، شاه داماد در یک حمله ی موجی او را کشت. یادم نیست سرش را بریده بود یا خفه اش کرده بود. فاطمه تباری هم قربانی جنگ است. کسی که بر قاتلش حرجی نیست. کسی که احتمالا نامش نه در بنیاد شهید و نه در بنیاد مستضعفان و جانبازان آورده می شود، نه بر کوچه یا خیابانی گذاشته می شود و نه در مرثیه اش فیلمی ساخته می شود.
همزمان با اعدام صدام حسین، در پست آنها که سوختند از قربانیان جنگ گفتم. همین الان که شبکه ی یک داشت مستند جنگی پخش می کرد، این خاطره یادم افتاد و باز سوختم.
***
بیست و هشت سال پیش روز اول مهر سال پنجاه و نه، سر صف کلاس چهارم ابتدایی ایستاده بودیم. چهره ی گریان نازنین، دختر درسخوان ولی بسیار نازک نارنجی و لاغر کلاسمان یادم نمی رود. از او شنیدم که جنگ شده ست. به من نمی گفت، نگاه هراسانش به هیچکس نبود. من در دل خندیدم کجاش ترس داره؟ نمی فهمیدم جنگ یعنی چه. چون نمی فهمیدم، جنگ ترس نداشت.
این روزها که بعضی ها با ذوق حرف حمله ی نظامی امریکا را می زنند، درد در همه ی وجودم می پیچد. نه بابت بهایی که خود یا خانواده ام در این جنگ می پردازند، که دلواپس همه ی خانه هایی هستم که بی چراغ و بی دیوار می شوند. آنها که می سوزند بی آنکه دخلی در این کشورگشایی ها و حقوق مسلم داشته باشند. آنها که جانشان خرج می شود، کاش خرج می شد، آنها که جانشان به صدقه سری، مثل پول خرد بر سر جنگ افروزان پاشیده می شود و مثل برگ خزان زیر گامهای پیشرو حضرات خرد می شود. تک خشّی و، تمام!
از جنگ متنفرم اما از پیروزی در جنگ بیزارترم. اگر امیدی به پیروزی نبود، شعله ی جنگ پتّی می کرد و خاموش می شد، همچون شعله ی کبریتی در معرض باد که به گیراندن سیگار هم وفا نمی کند.
***
پی نوشت، هفتم مهر: منظورم بیشتر امید پیروزی یک متجاوز در جنگ بود نه این که کلا امید پیروزی چیز بدی باشد. خودم تو جام جهانی قبل به شدت امیدوار بودم تیم ایران مکزیک و پرتقال رو بزنه و از گروه بیاد بالا.
بهم پیامک زد: دوست داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت ست و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن (ساراماگو).
پیامک زدم: دوست داشتن و مالکیت دو تجربه کاملا جدا از همند که وقتی در یک جهت قرار بگیرند و همدیگه رو همپوشانی کنند، احتمالا نتیجه میشه اون چیزی که تو و ساراماگو می گین.
پیامک زد: دیوونه
. ولی من کاملا باهاش موافقم.
***
راستش دوست داشتن هیچ ربطی به مالکیت نداره. اما اینکه نگرش غالب ما آدما به علایقمون از نوع مالکیته، فاجعه ای حقیقی ست از نوع انسانی. نه که خیال کنین حالا خیلی بد شده که فاجعه ست، اتفاقا ما فرزندان همین فجایع هستیم؛
پس بچه بزرگ کردم برای چی؟
دوست ندارم زنم سیگار بکشه.
حق نداری با دوستات بری فوتبال.
من میگم تو زن کی بشی.
مالکیت یک خصلت انسانی ست و دوست داشتن یک نیاز. راستش در شخص من دوست داشتن باعث اعمال مالکیت بر کسی نشد. اما معمولا ما انسانها به شدت تحت مالکیت کسی هستیم که دوست داشتن را نمی فهمد. هستیم یا شاید هم بودیم.
بسوده ترين كلام است
دوست داشتن.
رذل
آزار ناتوان را دوست مي دارد
لئيم
پشيز را و
بزدل
قدرت و پيروزي را.
آن نابسوده را
كه بر زبان ماست
كجا آموخته ايم؟
ا.بامداد-مدایح بی صله