تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

یکی دو ماه پیش همسر گرامی که بسیار دقیق است و هرگز چیزی گم نمی کند، کلاه و عینک شنای خود و امیر را که تازه خریده بودند در استخر جا گذاشت و شاکی بود از دست امیر که حواسش را پرت کرده.

چند روزی ست که همسر گرامی که کارمند بانک است پست شغلی اش به "دایره صندوق" منتقل شده.  پریروز می گفت بعضی از این چکهای بین بانکی اونقدر مبلغش زیاده که آدم پشتش می لرزه.  پرسیدم مثلا چقدر؟ گفت بالای میلیارد تومن.  یکی از همکارا یه چک پنجاه میلیون ریالی رو که مشتری دستکاری ش کرده بود به پانصد میلیون ریال، بدون استعلام از شعبه صادر کننده  ی چک پاس کرد.  طرف که از ایران خارج شده بود، اما خودشو به اتهام تبانی کله پا کردند. 

دلداری ش دادم که تو در هر صورت آدم دقیقی هستی و نگران نباش.  داشت می گفت آره من که همیشه دقت می کنم که امیر خیلی جدی فرمود: بابا دقت کن! اونجا که دیگه من نیستم بگی حواست پرت شده، کارتو درست انجام بده!

+  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:28 PM  ؛  کارمن  | 

چنان خود را دست در گریبان گرانی نشان می دهند که انگار یک پکیج ساخته شده بدست استکبار جهانی ست که در حریم هوایی ایران زمین باز می شود و بر سرمان می بارد.

***

ماشینهای نمایشگاه اتوموبیل سر کوچه ی ما آنقدر آنچنانی ست که تک و توک ماشینهای مدل ۲۰۰۵ ش خیلی ضایع و کهنه بچشم می آیند.  همسرگرامی از سر کنجکاوی قیمت یک مرسدس سورمه ای را پرسیده و نتیجه گرفته اگر تا زمان بازنشستگی -ده سال دیگر- به حقوق ماهیانه اش دست نزند، شاید دو تا از چرخهای ماشین را بتواند بخرد.

***

- امیر جان گفته بودم فقط سه تا کتلت رو بخوری بقیه ش مال افطاره.  شما ناهار چند تا کتلت خوردی؟

- همون سه تا رو

- بقیه ش تو یخچال نیست

- بقیه ش رو بعدا خوردم

+  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:28 AM  ؛  کارمن  | 

دیروز همسر گرامی از امیر پرسید انسانیت یعنی چی؟  امیر درجا گفت یعنی درست رفتار کردن.  فکر کردم جداً پندار آدمی ممکن ست خیلی جاها برود و خیلی چیزها بخواهد، این که آدمی درستی را بشناسد و  به کردار درست تن در دهد انسانیت است وگرنه کیست که در اندیشه دست به کاری دهشتناک نزده باشد.

بیشتر آدمها از پس پندارهاشان برنمی آیند، تن به سودایش می دهند و سپس با لعاب توجیه درستش می پندارند.  پندارشان درست و آسوده ست و باقی همه تباه.

+  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:48 AM  ؛  کارمن  | 

دو سال پیش توی کوچه ی ما سرعت گیر ناجوری از جنس آسفالت ساختند، با ارتفاع زیاد و عرض کم مثل یک قله ی سینوسی که ماشین و کل سرنشینانش را با ضربه بالا-پایین می کرد تازه هر جور که از رویش رد می شدیم -حتی با ایست کامل- باز هم صدای ماشین در می آمد.  گمان نکنم هیچکس علتش را فهمیده باشد.  کوچه ی ما نه محل بازی بچه هاست و نه حادثه خیز.  تنها دلیلی که می توان برای آن حدس زد آن نهاد دولتی گردن کلفت است که صدمتر اول کوچه مزین به دیوارهای بلندش است.  اما سرعت گیر دست ساز خیلی توجیه ناپذیرتر از آنست که باید.   بیچاره رانندگان غیر محلی  که کوچه ی شیبدار را بی مهابا می آمدند و جلوبندی ماشین شان ناغافل داغان می شد.

در هشت نه ماه اخیر حس کردم این سرعت گیر دیگر چندان هم ناجور نیست و امروز که سرعت گیر را رد کردم متوجه کاهش شدید ارتفاع آن و طبعا اضمحلال ماهیت سرعت گیری آن شدم.  حالا می توان بی درنگ آن را گذراند بی اینکه جلوبندی ماشین آخ بگوید.  دیگر کمتر کسی به چشم سرعت گیر به آن نگاه می کند و رفته رفته به لکه ی ترمیم آسفالت شبیه ترست و رد کردن آن ماشین را بالا-پایین نمی کند.

قانون یا روسری یا توسری، ممنوعیت کاست موسیقی*، جدایی زن و مرد در آسانسورها، اتوبوسهای شهری، راه پله های اختصاصی دخترانه و پسرانه ی دانشگاه ها و از این دست قانون ها، اولش که آمدند خیلی سر و صدا کردند، جلوبندی خیلی ها پیاده شد اما کم کم که از قوس و شدت آن کاسته شد، شد مثل این سرعت گیر توی کوچه ی ما که دیگر ایست کامل نمی خواهد و ماشین با صدای تلپ از رویش رد می شود،  با نگاهی به زنان روسری بر سر توی خیابانها می بینیم که از آن حجاب تا بالای ابرو و گره سفت زیر گلو خبری نیست.  کسی را هم بخاطر این که موهایش پیداست نمی گیرند، موها خیلی باید  فشنی باشند که گیر بدهند به حجاب**. 

سرعت گیری که شبیه دست انداز بود، جایش را داده به یه چیزی که دیگر نه سرعت گیرست و نه دست انداز،  یک لکه ست که معلوم نیست قرار بوده ناهمواری ای را ترمیم کند یا نه بقیه ی آسفالت رفته و همینش مانده.  قضیه ی توسری و روسری ختم شده به شغلی به نام "امـــــر بـــه مــعــــروف و نــهــــی از مــنــکـــــــــر"  و طــــــــرح امنــیــت اجـــتــــمــاعـــی که از درونش ســــردار زارعـــــی کبیر هم درمی آید.  از شعار "ما تشنگان خدمتیم و نه شیفتگان قدرت" هم چیزی نماند جز حکایت مــــدارک تحــــصیــــلی آقای دکــــــــــــــــــــــــــــتـــر کـــــــــــــــــــــــــــــردان که همین دیروز آقای دکـــــــــــــتـــــــر جـــــاســــــبی هم به مبارکی و میمنت مـــدرک دانشــــگاه آزاد ایشان را تکذیب کرد (بانمکی ش اینجاست که ایشون دانشیار دانشگاه آزاد هم بودن).  به نمـــایــــــنـــدگــــــان غیـــور مجلـــس ۸ پیشنهاد می کنم از برهان خلف استفاده کرده و در اولین فرصت سندیت مدرک ششم ابتدایی ایشان را احراز نمایند و قس علیهذا.

از بحث خارج نشویم، ما نه می دانیم چرا باید مجبور به پذیرش چیزهایی شویم که هیچ ازشان سر در نمی آوریم و نه وقتی که عادت کردیم و یا از شدت آن کاسته شد یادمان می ماند بپرسیم پس چرا بازسازی اش نمی کنند.  زندگی اجتماعی ما پر است از سرعت گیرهای دست اندازگونه ای که جلوبندی خیلی ها را پیاده می کند اما کسی بر چرایی آن درنگی نمی کند.  می گذرد و می گذراند همچنان.

حتما یک وقت از خود پرسیده ایم چطور مردم زمان قاجار و پهلوی آنچه برسرشان می آمد را نمی فهمیدند و آن را تاب می آوردند، چطور زنان آنچه بر سرشان آمده را به خود برتافتند.  پیش از کشف حجاب حمام به حمام رنگ کوچه را می دیدند و در چادر و چاقچور پیچیده دو قدم عقب تر از شوهر در خیابان راه می رفتند و امروز هم لایحه ی تحکیم خانواده سهولت چندهمسری را به ارمغان آورده ست، راستش همینطوری که توی کوچه ی ما یک سرعت گیر سبز و سپس کوفته شد و هیچ منطقی هم نمی گوید که این قصه تکرار نخواهد شد.

پیرزنی را دیدند که گاوی را به دوش کشیده از نردبام بالا می برد.  گفتند مادر چه می کنی؟  گفت بر بام علف تازه می روید، می برم زبان بسته را که بچرد.  گفتند این پیکر نحیف تو چگونه این گاو فربه را بالا می کشد؟  گفت مادرجان همین قدر می دانم که از ده سال پیش که زبان بسته گوساله ای خرد بود هر روز این کار را کرده ام، اکنون درشتی اش به نظرم نمی آید.  این حمالی های موروثی که هر از گاهی بصورت دمل سر از هویت ما در می آورند کهنه تر و ریشه دار تر از آنند که بنطر می آید خوش خیالی ست اگر تصادفی بدانیم شان، حتی وقتی جلوبندی مان را پیاده نکند.


*  در اوایل انقلاب شهرها پر "ایست-بازرسی" هایی بود که بسیجی ها ماشین ها را می گشتند و وای به حال کسی که گوگوشی، ویگنی، ستاری توی ماشینش داشت چون کارش به کمیته می کشید

** شخص خود من همیشه روسری ام در حال افتادن ست، خصوصا موقع رانندگی.  یک وقتهایی اصلا نمی فهمم روسری فقط دور گردنم آویزان ست.  طفلک امیر، بعد از دیدن گزارشهای مبارزه با بد حجابی مرتب به من می گوید: مامان! روسری!

+  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:0 AM  ؛  کارمن  | 

در ایمیلی از زبان پدری که کودکی معلول ذهنی داشت نوشته بود که چطور بچه های توی پارک با اغماض و گذشت از همه ی قوانین بیس بال، یک دور با آن کودک بازی کردند طوری که او امتیاز برنده شدن تیم را کسب کرد و آنها را قهرمان کرد.

نوشته بود همه می دانیم که پسرک بیس بال بلد نبود حتی بلد نبود توپ را از پرتاپ کننده (پیجر) بگیرد، اما آنها با او به اندازه ی توان پسرک بازی کرده بودند.  سه چهار دقیقه وقتشان را با او گذراندند تا او از آن بازی لذت ببرد.

نوشته بود شاید در دنیای او حتی همین خاطره را فردا فراموش کند، اما بچه های پارک هرگز لذت اینکه چطور با بهم ریختن همه ی قوانین بیس بال کودکی را شاد کردند را فراموش نخواهند کرد.  این بچه شاید حتی مفهوم شادی را نداند ولی به ما عطوفت و همدلی را می آموزد. 

 

***

اسمش را شنیده بودم اما نمی دانستم چه جور بیماری ای ست این اوتیسم.  یک انسان زنده را در نظر بگیرید که غرق دنیای خودش است و نه از روی دلمردگی بلکه از روی ناتوانی نمی تواند با دنیای بیرون، دنیای آدمهای دیگر، دنیای خوب و بد، دنیای ارتباطهای انسانی تماس داشته باشد.  حتی نمی تواند بگوید "آب می خواهم" آنهم وقتی در گرمای تابستان از صبح تا عصر تشنه اش باشد.  اما می تواند پارچ آب را که دید حمله ببرد طرف آب.

اوتیسمی ها بلد نیستند تلافی کنند، بلد نیستند از کسی ناراحت شوند و کینه ای به دل بگیرند، بلد نیستند اعتراض کنند به ظلمی که بهشان رفته است.  اوتیسمی ها فرق خوب و بد را هم نمی دانند.  فیلم Rainman با بازی داستین هافمن و تام کروز را یادتان هست؟  تام کروز که در کار خرید و فروش اتومبیل بود در اوج بی پولی می فهمد که پدرش پس از مرگ سه میلیون دلار ثروتش را به ریموند برادر بزرگتر او که در آسایشگاهی مجلل زندگی می کند بخشیده است.   تام کروز او را که از همسر اول پدرش بود نمی شناخت ولی آخر فیلم یادش می آید در خردسالی، مردی در خانه شان زندگی می کرد که ناگهان برای همیشه رفت مردی که او با زبان کودکانه Rainman صدا می زد.  می رود ببیند چطور می تواند برادر را دور بزند.  برادر بزرگتر که نقشش را داستین هافمن بازی می کند اوتیسم پیشرفته داشت اما نابغه ی ریاضی بود، آنها تصادفا وارد قمارخانه ای می شوند و برادر بزرگتر آنقدر پول می برد که صاحب هتل-قمارخانه دلش می خواست سر به نیست شان کند. اما همین برادر شبی که تام کروز با دوست دخترش در اتاق دربسته شان خلوت کرده بودند، ناغافل ساعت دو صبح درب اتاقشان را باز می کند که فقط همین را بگوید فلانی فلان مسابقه تلویزیونی را برد.  اصلا هم نفهمید دارد چکار می کند.

دارا اوتیسم دارد.  دارا هوش دارد.  هوش ریاضی اش بالای ۱۲۰ است و هوش ارتباط اجتماعی اش حدود ۴۰.  دارا عقب مانده نیست. شش سال دارد و ریاضی کلاس دوم را تا ته بلد است. از مریم که مادرش باشد اصلا بعید نیست که ریاضی کلاس سوم را هم به او آموخته باشد.  نقاشی های قشنگ می کشد، دیکته می نویسد و خیلی هم خوش خط دیکته می نویسد.

دارا بلز می زند.  نت ها را می شناسد.  کلاس ژیمناستیک می رود.  از مریم اصلا بعید نبود که بتواند بچه ای را که ثانیه ای بند نمی شود، نمی تواند تمرکز کند و غرق دنیای خویش ست را به اینجا برساند. کار سختی بود.  کار تمام وقت.  در سفر شیرازم که مهمان خانه ی مریم بودم می دیدم که از صبح تا شب در حال آموزش این کودک زیبای عزیز بود.  نمی دانید چه صورت زیبا و معصومی دارد. دارا کلاسهای آموزشی گفتار درمانی، حرکت درمانی، و هزار کلاس دیگر می رود تا بتواند حرف بزند، حرکات بدنش را کنترل کند.  باورتان می شود برای این که دارا یاد بگیرد لبهایش را جفت هم کند تا آب دهانش سرازیر نشود یا لیوان را دستش بگیرد -همین عمل در دست نگهداشتن لیوان یا هر چیز دیگر- ماهها آموزش دیده باشد؟  البته بچه ها معمولا لیوان از دستشان می افتد، اما برای دارا گرفتن... در دست گرفتن اسباب بازی یا اصلا هر چیزی که فکر می کنید آموزش می خواست.  یادگرفتن همین عمل ساده گمانم هشت ماه یا بیشتر طول کشید.

کابوس امسال تابستان مریم، دوست عزیز من، که مدتی کوتاه در این بلاگ مطلب هم می نوشت این بود که دارا از پس امتحان سنجش کلاس اول مدارس معمولی بربیاید.  خبر این که دارا از پس امتحان برآمد. 

این در تاریخ جهان، کشور یا هیچ چیز دیگر حتی خانواده ی مریم  و خود دارا آنقدر تاثیر ندارد که در شخص خود مریم.  دختری که نتوانستن در کارش نبود و نیست.  در زندگی مریم زنی خستگی ناپذیر که به حکم شوهر خانه نشین شد، دارا یک مساله سخت مثل معادله ی چهار مجهولی خیام ست، آنچه مریم در حق دارا می کند، گذشته از حق فرزندی و سهم مادری، موهبتی بود برای اینکه توانایی های این زن تبدیل به سرطان زن بودن نشود.  این یکی هم از دردهایی ست که مثل خوره از درون روح را می خورد...

+  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:45 AM  ؛  کارمن  | 

امروز برای دوستی می گفتم "هیچ بلوغی یائسگی ندارد غیر از -شکرِ خدا- بلوغ جنسی". 

بلوغ درد دارد، هزینه دارد، سرگشتگی دارد و از عافیت به دور است چون پیش نیاز نوزایی تخریب کهنه هاست.  نوزایی پس از بلوغ اتفاق نمی افتد بلکه پدیده ای ست که حین آن حادث می شود.  پیامدهای نوزایی نیز از پیش تعریف شده و ثابت نیست.  همین است که خرَدی پویا به کار باید تا نوزایی سرطان نزاید.  خصوصا سرطانی بدخیم از نوع به کفایت و یا به حقانیت رسیدن.  بعضی از ماها از ترس سرطان، از ترس تکان و تغییر، از ترس پیامدهای ناشناخته پیش از آنکه به بلوغ برسیم داوطلبانه یائسه می شویم، خود را به یائسگی می زنیم یا اصلا بازخرید می کنیم که: بس مان است... هر چه هست بس مان ست و همین جا بیرقمان را به زمین می کوبیم.

عافیت خوش ست، آسایش خوش ست.  نه کوه بودن (ایستادن) به نوع خود عیبی دارد نه رود (جاری) بودن.  چیزی که احتمالا به چشم نمی آید فرسایش ست همان چیزی که با عافیت هم جور نیست.  نوزایی فرسایش را باور دارد، گاهی فرسایش خود نوعی نوزایی ست.  مثل شسته شدن گل و لای از تن کوه و پدیدار شدن رگه های طلا یا کانهای دیگر. 

عافیت به هیچ روی سرنوشتی مقدور نیست.  عافیت هر چه بکوشد باز نوعی فرسایش را تجربه می کند: ماندن؛ فرسایشی که چندان به زایش ختم نمی شود.  همیشه این شجاعترین آدمها نیستند که تن به نوزایی می دهند.  ترس، عدوی عافیت و خود موجب نوزایی ست.  ترس از به بسندگی رسیدن در جهانی که نمی ایستد، از شجاعتِ ایستادگی در برابرِ پویاییِ جهان دلیرانه تر ست.

+  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:10 PM  ؛  کارمن  |