در زندگی زخمهایی هست...
این جمله معروفتر از آنست که ادامه یا توضیح بخواهد. به دردهایی فکر می کنم که درمانشان به ظاهر آسان ست اما هرگز بهبود نمی یابند. دردهایی که باید به دل بکشی و حتی پس از زاییدنشان بزرگشان کنی. خوش شانس باشی به عاقبت اوژونی گرانده ی رنجور -اثر بالزاک- دچار نمی شوی که پس از مرگِ پدرِ فوق العاده خسیس ش، خود میراث دار خسّت شد.
کشنده ترین دردها غم عزیزان خوردن ست. غم مادری که نمی داند، پدری که نمی خواهد بفهمد، خواهر و برادری که برایشان مهم نیست آنچه به چشم شما درد می آید را درمانی بجویند و از همه دردناکتر آن که درمان در دست شماست و کسی خریدار نیست. به عزیزانت که اصرار می کنی، به جانت می افتند که اصلا ما در همین حال خوشیم نه دردی داریم و نه درمان تو را می خواهیم. درد از دست دادنشان سبک ترست تا در این درد فرورفتن شان.
ما بزرگ می شویم و دنیایمان از دنیای خانواده جدا می شود، چیزهایی می بینیم که مکمل متضاد و مخالف آنچه در خانه آموخته ایم هستند. ما بزرگ می شویم و از سر عشق ورزی به خانواده اقدام به اصلاحات می کنیم. کسی از عشق ما استقبال نمی کند و ما می آموزیم که عشق، حتی خالصترین عشق، همیشه سزاوار ابراز کردن نیست حتی به عزیزترین عزیزانمان. درد فروخوردن عشق از آن دردهاست، بزرگ مان نمی کند، پیرمان می کند، پیر.
همه ی تجربه های خانگی را در سطح کلان، تاریخ همین سرزمین نیز بخود دیده است. حکایت ۲۸ مرداد هم از همان زخمهاست. زخمی که برادر بزرگتر -دکتر مصدق- به دل کشید، محاکمه شد و تبعید کشید و با خود به گور برد، هرگز درمان نشد هیچ، هنوز بر سر ماهیت آن که کودتا بود یا آشوب بود، مصدق خیانت کرد یا خدمت، بین حضرات دعواست.
در تاریخ، هیچ حادثه ای قائم به یک فرد نیست اما همه می دانیم که این معدودی از افراد هستند که سمت و سوی قضایا را -دست کم- جابجا می کنند. دیروز ۲۸ مرداد بود. در شماره ی این هفته ی "شهروند امروز" قضایای دکتر آیت و ارتباطاطش با دکتر مظفر بقایی که از مخالفان درشت مصدق بود را می خواندم. دشمنی اش با مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را و اصرار وی -ظاهرا از طریق دکتر آیت- برای درج ولایت فقیه در قانون اساسی سال ۱۳۵۸ را. گمانم به تعریف سیاستمداران و نیز سیاست بازان می توان این را هم افزود که سیاست بازان و سیاستمداران کسانی هستند که شهامت قمار کردن را دارند و البته همه ی هزینه ها از جمله باخت را بستگی به زبردستی شان از جیب دیگران می پردازند، هر چه تواناتر، هر چه کهنه کار تر، خرج خودشان کمتر.
در خانه هم یک وقتهایی پدر، مادر یا یکی دیگر از اعضای خانواده اقدامی می کند که هزینه اش را، قسط مادام العمرش را، نزول و دیرکردش را دیگر اهل خانه و احتمالا نسلهای آینده، بی خبر و بی گناه، پرداخت خواهند کرد. دردها نیز به میراث می رسند، دردهایی که مثل خوره روح را می خورند و...
در جام ملتهای ۲۰۰۸ اروپا با شعار "نژادپرستی نه"، در تیم ملی فرانسه همه جور نژادی می دیدی جز "گل ها". "گل" نژاد مردم فرانسه است. مثل ژرمن که نژاد مردم آلمان است ولی در همین جام در تیم ملی آلمان رسما رنگین پوست هم دیدیم. خلاصه اش این که مهاجران کشور فرانسه آنچنان قابلیتهایی از خودشان نشان دادند که شدند نماینده ی فرانسوی ها در تیم ملی فوتبال کشورشان. شاید هم فرانسوی های "گل" ترجیح داده اند که علم و سیاست سهم خودشان باشد (پس سارکوزی را چه کنیم که حتی متولد فرانسه هم نیست؟) و ورزش و افتخارات ملی و "شقایق نرماندی" از آن نسلهای مهاجر. این اتفاق سالهای سال پیش پس از فرو ریختن تبعیض نژادی در امریکا نیز افتاد، حتی اگر همه ی ما جسی اوونز -قهرمان سیاهپوست دوی صدمتر المپیک ۱۹۳۶ برلین در آلمان نازی- را یادمان نباشد. هم او که خیلی پیشتر از سرمای روسیه، حال هیتلر را گرفت و دونده آلمانی را در سکوی دوم نشاند.
در همین جام ملتهای اروپا دیدیم که کلوزه و پودولسکی بازیکنان تیم ملی آلمان برای گل زدن به لهستان -کشور زادگاهشان- دست و پایشان نمی لرزید و دست آخر پودولسکی یک گل هم به آنها زد. باز هم دیدیم که گاس هیدینگ، سرمربی هلندی تیم روسیه، چطور تیم ملی هلند را لوله کرد و خود در نیمه نهایی حاضر شد. برونو متسوی فرانسوی، سرمربی فرانسوی تیم سنگال را یادتان هست که چطور در جام ۲۰۰۲ تیم ملی فرانسه را شکست داد. این آخری شاید جزو اولین ها بود که کسی با تیم ورزشی ای از کشوری دیگر مقابل تیم ملی کشور خودش می ایستاد و شکستش می داد. من هنوز آن بازی و چهره ی زیبا و نگران متسو را یادم هست. چقدر از او انتقاد شد. اما او شغلش این بود که تیمش را درست هدایت کند و پیروز از میدان خارج کند حتی در مقابل تیم ملی کشور خودش، فرانسه. متسو، پودولسکی، هیدینگ و دیگران ظاهرا میان تعهد و وظیفه، زادگاه مادری و ملیت کنونی، وطن و قرارداد شغلی درمانده نشدند و کارشان تراژدی دیگری از نوع فردینیسم یا هملت بوجود نیاورد.
افتتاحیه ی المپیک ۲۰۰۸ پکن، تماشای رژه ی تیمهایی افریقایی با معدودی سفید پوست، تیمهای اروپایی و امریکایی با خیل رنگین پوستان، پرچمداری دختری با پوست سیاه سیاه برای تیم فنلاند، کشورهایی آنقدر گمنام که وقتی اسمشان می آمد، تلویزیون جایشان را در کره ی زمین نشان می داد، کشورهایی که همین پیرارسال استقلال یافته بودند، کشورهایی که در ابتدای اسمشان "امریکایی" و یا "فرانسوی" می آمد، مثل "گویان فرانسه"، که نشان می داد زمانی بخشی از سرزمینی واحد بودند و بدین ترتیب امریکایی و فرانسوی شدن "استقلال" یافته اند، تیمهای کشورهایی که قبلا یک کشور و یک تیم بودند و حالا جدا از هم رژه می روند و احتمالا مقابل هم مسابقه می دهند (مثل لسوتو، که محصور ست در خاک افریقای جنوبی). وجنات ولادیمیر پوتین را هنگام عبور تیم گرجستان از مقابل جایگاه دیدید؟ انگار به عرض اندام نوکر تازه استقلال یافته اش نگاه می کند (همان روز در اخبار گند حمله ی روسیه به اوستیای جنوبی که قسمتی از خاک گرجستان است، در آمد).
تحول مفهوم ملیت را در بازیکنانی که به هر دلیل در کشور خود امکان رشد بیشتر ندارند و فقط بخاطر همین به ملیت کشور دیگری در می آیند هم می شود دید. "دکو"ی پرتغالی تا کی باید در برزیل دنبال توپ می دوید که عضو تیم ملی فوتبالشان شود؟ یا همین کشورهای عربی، تا کی روی عربهای احتمالا غیر مستعد سرمایه گذاری کنند تا برایشان در عرصه های بین المللی افتخار آفرین باشد؟ خیلی راحت با صرف پول از بلغارها، ترکها و خلاصه کسانی که مثل دکو، توان شکوفایی دارند و امکانش را نه، ملیتشان را می خرند و مال خود می کنند. یک چیزی آسانتر از ساختن پژو پرشیا، یا پژوی لوپز (همان ۲۰۶ صندوقدار خودمان) در ایران خودرو.
رد تحول مفهوم ملیت را می توان در خیلی چیزهای دیگر پیگیری کرد. همچنین رد تحول مفهوم "یکی شدن" را و اصلا خود "جهان"را. خسرو گلسرخی شعری دارد با سر آغاز "معلم پای تخته داد می زد/صورتش از خشم گلگلون بود/ و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود/.../بچه ها در جزوه های خویش بنویسید/ یک با یک برابر هست". بعد شاگردی نحیف و رنجور، لرزان از ته کلاس بر می خیزد و می گوید اگر یک با یک دیگر برابر بود پس چرا اینهمه نابرابری هست میان زندگی در فقر و فاقه ی من و دیگران، با ناز و نعمت آن دسته ی دیگر شاگردان همین کلاس؟ و خلاصه آنقدر می گوید که معلم سرافکنده می گوید: در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست. حالا می رویم که داشته باشیم شعار دهکده ی المپیک ۲۰۰۸ پکن را: "یک جهان، یک رویا". این یعنی با ما سازش کنید: "یک" یعنی یکی از ما قدرتهای جهان.
امروز درست یکصد و دو سال از امضای فرمان مشروطه گذشت. مشروطه یک جنبش بی نظیر در زمان خودش بود. مشروطه یک جنبش بی نظیر در نوع خودش هم بود در کل تاریخ بشریت. مشروطه یک تکان، یک لگد یک اردنگی از سوی مردمی بود که از آنچه در دل داشتند به راحتی سخن نمی توانستند بگویند و آنچه در آرزویشان بود را به درستی نمی شناختند. مشروطه به امضای شاه بیمار رسید. عکسهای امضای فرمان مشروطه را روز سوم اسفند ۱۳۸۶ در موزه نیاوران دیدم. مظفرالدین شاه در همین حیاط نیاوران نشسته بود و پیش نویس را به حضورش آورده بودند. عکسها و اسناد خانه ی مشروطه ی تبریز را هم در سفر تبریز در یازدهم اردیبهشت ۸۷ دیدم. با دیوارهای خانه ی مشروطه حرف زدم. فضایش را نفس کشیدم و دست آخر توی حوض خالی حیاط خانه ی مشروطه نشستم و به دوستان همراهم گفتم شاید من تنها کسی باشم که توی این حوض نشسته است. ساختمان مجلس قدیم را چند سال پیش که با امیر به میدان بهارستان رفته بودیم به او نشان دادم و قصه ی به توپ بستن مجلس را هم برایش گفتم.
مشروطه اتفاق بود، جرقه بود در تاریخ استبداد ایران زمین. اگر انقلاب کبیر فرانسه مردم شاه-باور را به قیمت گردن به گیوتین نهادن سردمداران همان انقلاب جمهوری-مدار بار آورد، مشروطه نشان داد که ستارخان و باقرخان و میرزاده ی عشقی و باقی جمع مستان بر سر ایمان به مشروطه بدست یکدیگر -بدست انقلابیون- کشته نشدند و این استبداد مشروطه بود که درو می کرد شاخه های سبز جمهوری را نه با داس که با دست.
استبداد مشروطه، همان استبدادست. با همان قدرت. مجلس... می دانم قدرت مقننه ی کشورست اما در استبداد مشروطه، ما مجلس و کابینه ی استبداد-باور داریم. مردم مشروطه خواهِ استبداد-باور داریم و ستارخان و صوراسرافیل و باغشاه شاهدند که استبداد مشروطه را باور نکرد، این مشروطه بود که استبداد را تاب آورد، پذیرفت و بدان گردن نهاد. مثل چپهای ایتالیا که همه شان یک جایی در ته قلبشان کاتولیک هستند.
امنیت استبداد، امنیت تصمیم گیری غلط یا درست یک نفر برای بقیه، امنیت فکر نکردن و مسئولیتی را به عهده نداشتن امنیت استبداد پرور است. امنیت مستبد است. ما ملتی بودیم که نمی فهمیدیم اتحاد معدلش هیچوقت بیست نمی شود و ما ملت هر یک خودمان را بیستِ بیست می دانستیم و الغرض اتحاد رفوزه شد . ما ملتی بودیم که نمی دانستیم تاب آوردن مخالف یعنی چه، گفتگو را برای پیروزی انجام نمی دهند، برای رسیدن به درصدی از تفاهم انجام می دهند، هنوز هم نمی دانیم.
میشل فوکو چه می گفت؟ می گفت در مذاکره تفاهم نداریم بالاخره یک طرف بر طرف دیگر چیره می شود. سلطه داریم. اما هر چه هست، اینجا در ایران زمین، سلطه در انحصار است، در انحصار استبداد و این چیزی ست که مردم استبداد-باور با گوشت و پوست و خونشان آن را تجربه کرده اند و به آن ایمان دارند.
۱۴ امرداد ۱۲۸۵ هجری شمسی دیگر فقط یک نقطه است -هرچند نقطه ی آغاز- در تاریخِ گلاویز بازیهایِ باورهایِ دیگر در مقابل باور نهادینه استبداد در ذهن تاریخ یک ملت که فعلا نامشان ایرانی ست.
سر کوچه تون ستاره ها
ته کوچه تون فرشته ها
توی خونه تون، نگو و نپرس
(ترانه ای از ناهید، خواننده ی لس آنجلسی فعلی و کافه ای سابق)
***
فکرم کار نمی کند. موعد تمدید اجاره یا دنبال خانه ی جدید گشتن نزدیک ست. همسر گرامی دست دست میکند و خودم از پیش می دانم صاحبخانه خیلی دیگر رحمش بیاید دویست هزارتومان نقد می کشد روی اجاره خانه که به عبارتی می شود پانصدهزار تومان.
الان اوباما و ضرب الاجل گروه پنج+یک و حذف یارانه و پرداخت نقدی آن دارند با هم رقص سرخپوستی می کنند دور شمعواره شعله یی که مثلا حیات من باشد بعنوان یک انسان که بطور غیر رسمی شهروند ایران زمین ست. غیر رسمی چون دولت خوشِ رایحه ی خوش خدمت خوش... در دورنماهای امید بخشش هم دارد برای روند زندگی من دست انداز می سازد.
حسین رضازاده دست از ابوالفضل کشید و املاک رابینسون عوض ش را داد. آقای تبلیغات که معادل رفتاری ایشان را می توان در دیوید بکام دید، پس از تبلیغ باورهای حکومت پسند در ابوالفضل گفتنهای سالهای اولیه ی شهرت، غیر از کمپانی خدا، برای کمپانی های آب معدنی و لاستیک و بسازبفروشی هم اعتبار خرج کرد. فدای سرش، خرجش باید بگذرد، قبول، اما این جهان پهلوان خواندنش -تحت زیرنویسی که در آگهی املاک رابینسون آمده بود- هنوز حالم را بد می کند.
محموت حالش خوب ست. بی وزیر ترین کابینه ی تاریخ ایران باید باشد کابینه اش. بی حساب ترین حرفها را در سطح بین المللی گفته ست. رضازاده عاقبت بخیر شد. برنج کیلویی پنجهزار تومان. نفت می فروشیم بنزین میخریم. حق داشتن انـــــــــــــــرژی هســـــــــــــــته ای آینده ما را لای نان لواش می پیچد و می لمباند.
تـــــورش در پست چهارم مردادش از قول فروید آورده که آدمهای متفکر فعالیت جنسی شان بیشتر ست. اصل جمله را در بلاگ خودش بخوانید. آدم متفکر از هزارجایش می زند که بتواند بفکرد. فکریدن زندگیش را تعطیل می کند و همینجاست که دم دست ترین حواس جسمانی حسابی میدان می گیرند: در بعضی ها خوردن، در برخی دیگر شهوت.
اما آخر نفکریدن هم که دست آخر کارش به حشر می کشد، انرژی ای که در سرگشتگی هامان می سوزانیم رمق را می سوزاند، به خود می آییم که از قافله ی زندگی عقب مانده ایم، فکر درمانده، زنخدان بر زانو در افسردگی خویش فرورفته ست و هر آنچه که فکریدن نخواهد -در سهم خواهی از این تفکرات بی نهایت، بی سرو ته- قد علم می کند. حشر اضطراب ندانستن ها در یکی از ارگانهای بدن نمود می یابد و...
کسی سر کوچه ی محموت را بلد نیست؟ همانجایی که در آشپزخانه و زیرزمینش انرژی هسته ای تولید می کنند، در قلب ژنرال آمریکایی ش محموت جا می شود، همانجایی که گوجه فرنگی جرات نمی کند گران شود، همانجا که همه ی مردم راضی هستند و خوشحال. سر کوچه شان تاکسی خور ست؟ چند کورس ست؟ پیاده می روم. زمان هم که از دست رفت، تازه می رود روی باقی فرصت سوزی ها.
فکرم کار نمی کند. حشر نوشتن هم از سرم پریده و از آن بدتر حشر از اندیشه هایم گفتن. تاکسی؟ دربست، سر کوچه ی محموت اینا.