خبــر را لطفا خودتان در خبرنامه دانشگاه امیرکبیر بخوانید. خلاصه ش این که دختر اخراجی از دانشگاه به معاونت دانشجویی پا نداد هیچ، با همدستی پسران دانشجو سر قرار حضرت آقا با واکمن حاضر شد و پسرهای دانشگاه زنجان سر بزنگاهی که معاونت محترم پیرهنشان را کنده بودند ریختند در دفتر معظم ایشان و فیلمش را گرفتند.
من وقتی این خبر تکراری را شنیدم از یک چیز خوشحال شدم. واکنش افکار عمومی. از این که عنوان کردن چنین قضیه ای آسیبی به حیثیت آن زن نرساند. و کلا دیگر قبیح نیست که زنی شکوه سر دهد از پیشنهاد قبیحی که به او شده ست.
همه مان بالاخره جسته و گریخته حکایت اینچنینی از یک مقام مسئول -یا هر مرد دیگری- در هر رده و لباسی شنیده ایم. این فقط در جـــمـــهـــوری اســـــــــلامــــــــــی اتفاق نمی افتد. همه جای دنیا بالاخره کسی هست که چنین به خودش صفا بدهد. حال دربان باشد، صاحبخانه باشد یا مقام اول یک کشور. اما دست کم در ایران خودمان زنی که چنین پیشنهادی دریافت می کند غالبا حتی جرات ابراز آن را نداشت و ندارد، حتی نمی داند می شود به کسی پناه جست یا نه. قانون را می دانم، اما ما در جامعه زندگی می کنیم نه در کتاب قانون مدنی کشور:
اول این که متهم می شد چه کردی که اخراج شدی و خلاصه چه کرده ای که کارت گیر کرده. یک پرانتز باز می کنیم که خیلی ها افتخارشان اینست که در همه ی عمر کهن و پربرکتشان پایشان به کلانتری هم باز نشده است.
دوم این که صورت مساله پاک می شد به همین راحتی که مشکل را دور می زدند و چه می دانم دخترک را به یکی شوهر می دادند و خلاص، شاید هم در مواردی دختر را می کشتند و اصلا انگار نه انگار که مشکلی پیش آمده باشد.
سوم این که هزار تا گرگ گرسنه ی دیگر صف بسته اند که اگر زن یک بار تن به این قضیه داد، بار دوم نوبت خودشان باشد.
چهارم این که بقیه هم خیلی راحت می گفتند به ما چه؟ می خواست پایش را کج نگذارد.
پنجم این که خودش می ترسید می ترسید از این که قضیه را به کسی بازگو کند و حیثیت ش زیر سوال نرود: پناهی نداشت جز خدا و چاره ای -شاید- نداشت جز به خفت کشیدن تن رنجورش.
ششم ش را فردوسی فرموده: که را در پس خانه دختر بود... تلخ ست مرگ ست ننگ ست که مونث بودن تو به تنهایی برای سرشکستگی عزیزانت بس باشد.
این بار دختری که چنین پیشنهادی دریافت کرد، حتی گیریم دوست پسری داشت که او بقیه ی اولاد ذکور سنگر دانشگاه را آگاه، تحریک و بسیج کرده باشد، محکوم نشد، نادیده گرفته نشد، توبیخ نشد، حیثیت ش زیر سوال نرفت و احتمالا نگران نیست موجب سرشکستگی خودش و خانواده اش شود.
یادتان هست یک قضیه ی مخوف تر از این در خرم آباد با زانتیای نماینده ی مجلس و برادر آن نماینده محترم که ضمنا محافظ ایشان هم بودند رخ داد؟ یادتان هست وقتی دختر که نمی خواست سوار ماشین شود و جیغ می کشید، کاسبهای محل به کمک شتافتند و آن برادر محافظ اسلحه کشید و بالاخره دختر را با خودش برد؟ قبول! آن موقع موبایل دوربین دار کم بود. کسی نتوانست عکس و فیلمش را برای کسی بلوتوث کند. اما مردم اعتراض کردند؟ صدایش هر چه بود به ما نرسید، شاید هم اعتراض کرده باشند ولی یادمان نمی آید نماینده غیور ملت همیشه در صحنه، بابت رفتار برادرش آنهم در رکاب زانتیای اهدایی مجلس و مسلح به اسلحه ای که بابت محافظت از ایشان به برادر داده بودند عذرخواهی ای کرده باشد. اوضاع آن دختر چه شد؟ خانواده اش با او چه کرد؟ نامزد نداشت؟ مادرش، مادرش چه حالی شد؟ به چه کسی شوهرش دادند و اگر دادند شوهر با او چه رفتاری می کند بابت این قضیه؟ اصلا نکند روی دست پدر و مادرش بماند بابت همین قضیه؟ احوال آن دختر چطور است؟
اما؛ یادتان نیست، خیلی از این قصه ها را یادتان نیست، چون هرگز آنها را نشنیده اید. چه اخراجها چه حق کشی ها چه ستمها که فقط آن زنی که شاید بخاطر موقعیت نابهنجار و بی پناهی و وحشت از بر باد رفتن حیثیت ش حتی نزد پدر و برادر و همسر قضیه را بروز نداد قصه اش را می داند، قصه ای که هیچ چاهی برای بازگو کردنش نمی یابد، قصه ای که شاید اگر روزی این جور آدمها تنبیه شوند و بخاطر اتصالات حکومتی و رانتی و دولتی و آسمانی شان قِصِر در نروند، تازه سیل اشک رهایی شان را سرریز کند. رهایی از نکبت و ننگ و اندوهی که نمی شد اعترافش کرد، حتی نزد خود؛ و سوختنی که هیچ کس دودش را ندید، زخم و تاول ش را ندید و اصلا نمی توان عمق آن را حس کرد مگر خود دچارش شده باشی.
من یک بار خیلی خفیف خیلی خفیف تر از این قصه ها، چنین رفتاری را حین درخواست شغلی در یک آموزشگاه بر خود تجربه کرده ام و تا یکی دو سال بعد رفتار چندش آور مدیر آن آموزشگاه بدنم را یخ می کرد و روحم مورمور می شد از خفت. ۲۳ ساله بودم. فارغ التحصیل از دانشگاه ولی بی کار. محتاج نان شب نبودم و آبرویم هم در خطر نبود. اما یک رفتار زننده ی آن مدیر آموزشگاه زبان را تا مدتهای مدید بر خودم نمی بخشیدم چون منِ بی خبر را ساعتی برای مصاحبه ی حضوری به دفترش خوانده بود که کسی در آن خراب شده نبود، آنجا هیچ حرکتی جز این که که دستی دوستانه به شانه ام زد ندیدم و تازه فقط چند روز بعد از آن که از آن جا بیرون آمدم فهمیدم مردک مذکور چه منظوری داشت... زمانی که تلفنی کارم را پیگیری کردم و گفت فلان روز که در دفتر تنهاست بروم. گوشی را زمین نگذاشته حالم بد شد. تا دو ماه مریض بودم و از خانه بیرون نمی آمدم و الان می بینم که آن زمان حتی به فکرم هم نرسید به پدرم بگویم چنین اتفاقی برایم افتاده.
قصه ها هست. قصه ها از زنهایی که از شوهرشان می خواستند طلاق بگیرند، بچه ی مریض داشتند، بیوه بودند و کم بضاعت و صاحبخانه ی... کارفرمای...
من، کارمن، به سهم یک زن، از واکنش افکار عمومی تشکر می کنم، حتی اگر در سطح دانشجویان یک دانشگاه در شهرستان زنجان باشد.
روس باشی، حاصل یک پیوند نافرجام باشی، در فقر و تنگدستی زندگی کنی و در نوجوانی با مادر به فرانسه مهاجرت کنی، باز هم زندگی سخت و طاقت فرسا باشد و در عین حال مادرت همیشه و هرروز با صدای بلند بگوید پسرم روزی سفیر فرانسه خواهد شد... همه به مادر الکلی و بد دهنت بخندند جز موسیو فلانی که همیشه می گفت باور می کند که سفیر خواهی شد و فقط روزی که سفیر شدی هر جا که رفتی مرا به یاد آور... و تو وقتی در قامت سفیر فرانسه همیشه و همه جا با هرکس حتی با ملکه الیزابت دوم، ملکه ی انگلیس که روبرو شدی بگویی موسیو فلانی... و ملکه با وقار و سردی یک انگلیسی به جمله ی نامربوط تو در آن موقعیت گوش کند...
اینطوری تو می توانی خودت را جای رومن کاسو بگذاری که بعدها و طی فعل و انفعالات بسیار به رومن گاری تغییر نام داد. سفیر فرانسه و نویسنده ی رمانهای رختکن بزرگ، میعاد با سپیده دم، سگ سفید، خداحافظ گاری کوپر و مجموعه داستانهای پرندگان می روند و در پرو می میرند.
اینها کتابهایی ست که من از او خوانده ام. قطعه ی زیر از داستان کوتاه پرندگان می روند و در پرو می میرند نوشته ی رومن گاری و به ترجمه ی ابوالحسن نجفی ست:
به هر حال باید این را قبول کرد: همیشه برای همه چیز توضیحی علمی هست. البته میتوان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهد دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد داشت. کمی شاعر کمی خیال پرست... به پرو پناه می آوری، در پای جبال آند روی ساحلی که همه چیز به آن ختم می شود –پس از آنکه در اسپانیا با فاشیستها، در فرانسه با نازیها، در کوبا با غاصبها جنگیده ای- زیرا که در چهل و هفت سالگی هر چه باید بدانی دانسته ای و دیگر انتظاری نه از هدفهای بزرگ داری و نه از زنها: به منظره ای زیبا دلخوش می کنی. مناظر کمتر به تو نارو می زنند.
کمی شاعر کمی خیا... وانگهی شعر را روزی به شیوه علمی توضیح خواهند داد، به عنوان یک پدیده مترشحه داخلی بررسی خواهند کرد. علم از هر همه سو مظفرانه بر انسان تاخت آورده است. مالک قهوه خانه ای در ماسه زارهای ساحل پرو می شوی و تنها مونست اقیانوس است. اما برای این هم دلیلی هست: مگر نه اینکه اقیانوس تصویر زندگی ابدی، وعده ادامه حیات و تسلای آخرین است؟
کمی شاعر، کمی... خدا کند که روح وجود نداشته باشد: این تنها راه است برای او که اغفال نشود، به دام نیفتد. دانشمندان به زودی وزن دقیق، درجه غلظت، سرعت عروج آن را اندازه خواهند گرفت... وقتی آدم فکر میلیاردها روح را می کند که از آغاز تاریخ تا امروز پریده و رفته اند گریه اش می گیرد: یک منبع عظیم نیرو که به هدر رفته است. اگر سدهایی ببندند تا آنها را هنگام عروج جذب کنند، نیرویی به دست می آید که با آن می توان سراسر زمین را روشن کرد.
به زودی انسان تماما قابل استفاده خواهد شد. مگر نه اینکه از مدتها پیش زیباترین رویاهایش را گرفته اند تا از آنها جنگ و زندان بسازند؟
بیشتر از سه چهار روز بود که ماده پلنگ گرسنه بود و توله هایش شیر نداشتند. ماده پلنگ مدت کوتاهی توله ها را تنها می گذاشت و می رفت دنبال شکار. چیزی گیرش نمی آمد. یک روز شکارکی به دندان گرفته بود و نزدیک بچه ها که رسید مشغول خوردن شد. یک نره پلنگ یا کفتار یا شیر بود، یادم نیست و فرقی هم نمی کند، مثل اجل معلق سر رسید، ماده پلنگ لقمه ی اول را نخورده مجبور شد شکار را وانهد به آن -از نظر من- نره خر.
دو سه روزی دیگر گذشت. ماده پلنگ چیزی گیرش نمی آمد. خشکسالی بود. توله ها اول بیشتر بودند. سر یکی از بزنگاه های شکار، کفتاری چیزی آمده بود و یکی دو تا از توله ها را خورده بود. ماده پلنگ دست خالی و سرآسیمه بر می گشت سراغ توله ها. توله ها گرسنه و بی حال بودند. ماده پلنگ گرسنه بود و آسمان بی باران و صحرای ناگزیر، بخیل.
روز نهم یا دهم گاو ماده پلنگ زایید. دو پلنگ نر در فاصله ی بیست متری اش او را دید می زدند و به ذهن فرهیخته ی ما آدمها به او نظر داشتند، بدجور. ماده پلنگ از هراس آسیب دیدن بچه ها چشم از آنها بر نمی داشت. دیگر همان شکار-چرخ موسوم هم از او دریغ شده بود. خودش گرسنه و زار و توله ها ناتوان حتی از تکان خوردن.
دو سه روزی به همین منوال گذشت. ماده پلنگ چاره نداشت می باید تمکین می کرد از نرینگان مذکور. اینجا یک پرانتز باز میکنیم: مذکور را می دانیم از ریشه ی ذ ک ر -به کسر ذال- و به معنی یاد شده است. اما با همین ریشه ذ ک ر -به فتح ذال و کاف- ما معنی مردی و مذکر بودن را داریم. نرینگان اینجا بدجوری مفعول واقع شده اند و یک تیر بی کمان ما به دو جایشان خورده، خوشمان آمد!
باری دو سه روزی به همین منوال گذشت. ماده پلنگ گرسنه چاره نداشت و ناگزیر به تمکین از نرینگان مذکور بود، دریغ از یک شاخه گل در این میان، یک وعده غذا که دیگر توی سر مذکورشان بخورد. ماده پلنگ تمکین کرد. گرسنه و زار بود و تمکین کرد تا توله ها را از آسیب احتمالی آن آلت خوردگان -به شرح بالا- دور کند.
ای شانس ... مردان! درست فردایش باران آمد. بعد از ۱۴ روز آزگار شکار مقدر شد و ماده پلنگ توله های به جان آمده را جانی دوباره بخشید. انگار دنیا را به من که از اول تا آخر ماجرا پای تلویزیون خشکم زده بود، داده اند. از شوق گریه می کردم. مادرم هم می گریست.
***
امروز ایمیلی به دستم رسید که شناسنامه ی دو دختر ۴ و ۷ ساله با نامهای ملیکا و میترا را نشان می داد که به "راغبان ســـــکــــــــــــــس با کودکان" خدمات جــنــسی ارائه می دادند. پدر و مادر بچه ها آنها را فروخته بودند به ۴۵ و ۵۵ هزار تومان با شرط فسخ معامله در صورت فرار یا نافرمانی بچه ها.
عالیجنابان مذکور -با همان معنی بالا- عطش شان فرو می نشیند با همین لطف بی کرانه ای که به عضو شریف شان میکنند؟ این چه عطشی ست که خلا آن در جـــمـــاع با دخترکی چهار ساله فرو می نشیند؟ کسی خبر دارد حکم جـــمـــاع با دختر ۴ یا ۷ ساله در شرع اسلام چیست؟ مباح ست؟ مکروه ست؟ حرام ست؟ یا احتیاط واجب دارد؟
من چرا وقتی عکس دخترها را دیدم گریه ام نگرفت؟ پس بیست سال پیش آن قضیه ی ماده پلنگ در صفحه ی سیاه و سفید تلویزیون فیلیپس ۲۱ اینچ خانه ی پدری چه با من کرده بود که هنوز یادم مانده؟ بس که افسوس خورده ایم، عادت شده و آزارمان نمی دهد؟ از پدر دختران بگذریم، آن زن، آن مادری که ناگزیر و ناخوانده فرزند می زاید و سپس می فروشد خودش محصول این صنعت شریفه ست؟ نیست؟ اصلا مادر نیست؟ ای بابا، حالا معنی مادر هم از قداست در بیاید به کجای این دنیای بی نظیر بر می خورد؟
این دنیای بی نظیر مذکور تر ست یا مردی که تحت فرمان عضو مشرّف خویش ست؟ ذهن ما آلت خورده ترست یا...؟ ترانه ی هستی محسن نامجو حال مرا بهم می زند، حقیقت رکیک این ترانه برایم آخر اشمئزاز ست و بیشتر از یک بار -آن هم ناگزیر و تا نیمه اش- نتوانسته ام گوش کنم ترانه را. خود نامجو چه حالتی داشته وقتی این را نوشته و خوانده؟ "هستی از ما آلت خورده... ما از هستی..."
در این هستانه ی هستی، آن ضرب المثل شیرین گیلانی مصداقش به اف رفته ست و دیگر "گه به گه پاک" نمی شود، پاکی هم مذکوریت را تجربه کرده ست و الان ویار دارد و عق می زند.
تو که در آغوش پدرت گلوله خوردی و جان دادی، دل خیلی ها سوخت. کیست که دلش بابت جان دادن فجیع یک نوجوان نسوزد؟ کیست که دلش به حال پدری که نوجوانش در آغوشش جان داد کباب نشود؟ اینجا، منظورم ایران ست، اینجا تو خیلی مشهوری. یک خیابان هم به اسمت کرده اند، گمانم سالگرد هم می گیرند، توی تقویمها که نوشته اند روز مردنت -شهادتت- را. پارسال بود که دوباره بابای شما را توی تلویزیون ما نشان می دادند، مهمان صدا و سیما بود، آمده بود ایران. خلاصه بابات خیلی اینجا محترم ست و تازه هوای زنده و مرده ی تو را هم دارند. تو که همین یکی نیستی. همین پولهایی که برای حماس و حزب الله لبنان حواله می شود، همین بیمارستان و مدرسه و جاده و غیره که حکومت ایران در سرزمینهای شما برای حمایت از شما، زنده و مرده، می سازد...
من که بخیل نیستم. تو هم که مرده ای، اما زنده ی تو هم هرگز خبر نشد -نمی شود هم- از بچه هایی که توی گیلان یا توی لرستان با بخاری نفتی تخمی ای که توی کلاس بود سوختند. هیچکس بابایشان را در سالگرد زنده زنده جزغاله شدن بچه های حبس شده میان دیواره های آتش و دزدگیر پنجره ی کلاس به تلویزیون نخواست، هیچکس صدای گریه ی مادر آن بچه ها را نشنید، اسم کوچه و خیابان همچنان ارزانی زنده و مرده ی شما.
محمد الدوره! دوستم چند وقت پیش از من پرسید اونی که یازده سپتامبر ۲۰۰۱ خودشو از برج تجاری پرت کرد پایین، تا به زمین برسه چه فکری می کرده؟ بهش گفتم شاید امیدوار بوده یه تشک نجاتی چیزی اون پایین پدیدار بشه، تو هم که هنوز زنده بودی امیدوار بودی نمیری، آمبولانسی...دارویی...بابایی... ولی بچه های محبوس میون دیواره ی آتش و دزدگیر پنجره به چی فکر می کردن؟ این آهن چرا اینقدر سفته؟ مامانم کو؟ داغه... آآآآآخ... سوختم...باباااا... هیچکی هم نگفت جانم... جانم...هیچ آغوشی غیر از هرم آتش نبود.
تو که مرده ای، ولی راستی حکومت ما برای زنده های تو که مدرسه می سازه جای بخاری از همین بشکه نفتی-تخمی ها میذاره؟
تو که مرده ای، ولی زنده های تو که آرزو دارن به کمک انتفاضه و غیره روزی توی سرزمین خودشون مدرسه برن، هیچوقت به فکرشون خطور می کنه که در سرزمین مادری یه بخاری نفتی-تخمی بیشتر از شلیک توپهای اسراییلی درد داشته باشه؟
بخاری نفتی-تخمی چیه؟ لازم نکرده بدونی داشم! اصلا تو که مرده ای. لازم نکرده بدونی. بذار منم مثل پیرزنهای شوهر مرده مشت به سینه بکوبم که راضی نیستم همون یک قرونی که از میلیارد میلیارد دلار اهدایی به زنده و مرده ی تو سهم من بود، سهم اون بچه ها بود، خرج زنده و مرده ی تو بشه.
تو که مرده ای، زنده ی تو ککش از نفرین من نمی گزد، این فرادستان مملکت خودمان هم هلاک زنده و مرده ی تو.
سهم ما همان مشتی ارزانی سینه.
سال ۱۳۶۷ یا ۶۶ بود گمانم، داشتم می رفتم بازار. مامان گفته بود بیرون که می ری برای من هم یک رنگ موی N-5 بخر. یادمه از لوازم آرایشی یه صابون نیوآ خواستم برای خودم و یک رنگ مو. خانم فروشنده با کمی ترس و کمی تردید صابون را روی پیشخوان گذاشت و به من گفت: اماکن توی ایام محرم و صفر فروش رنگ مو رو ممنوع کرده. گفتم یعنی چی؟ فروشنده جمله ش رو تکرار کرد و من با حیرتی مهیب از آنجا آمدم بیرون. هنوز هم حیرانم که این یعنی چی؟
***
دیروز می رفتم رنگ موی مشکی بخرم و از یک کارمن مو شرابی شده، به یک کارمن با موهای خودش -که سیاه سیاه است- تبدیل شوم. با خودم گفتم چه جالب که در ایام سوگواری رسمی من هم مشکی می شوم. بعد ناگهان یاد قصه ی رنگ موی مامان افتادم. از مامان که روم نمیشه، ولی از یکی از همسالان مامان باید بپرسم که همونوقتا لااقل توی شهرمون بابل، در ایام محرم و صفر فروش کـــــــانـــــــدوم هم ممنوع بود؟
ایمان در پست دوم خردادش گفته:
بدیهی است که اگر دوست دارم دوباره عاشق شوم (که چه بسا هستم) نقض عشق آتشین گذشته ام نیست. چون نیست بر سر آتش میسرم که نجوشم...
***
عاشق بمان، ایمان!
در قصه و در باورها بهشت و جهنم و آسمان هفت طبقه دارند. عشق هم طبقه دارد. گیریم همان Level خودمان. ایمان نازنین، عشق هم طبقه دارد و هنوز کسی نمی داند چند طبقه، هنوز نمی دانیم طبقه ی آخرش کدامست، چه حالی ست و چه شوری...
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
بتاز ایمان، بتاز و به عشق وفادار بمان! معشوق بهانه ست، گیریم اصیل ترین بهانه ی جهان. معشوق مرکب ست، بالدار! وجود مطبق مان را می نوردد و پروازمان می دهد. پله های زیرین، طبقات زیرین را خراب می کند و بالا می کشدمان. مثل وقتی که کسی خِرتِلاقِ (گریبان) آدم را بگیرد و از لباسمان بکشدمان بیرون.
و روزی که معشوق نباشد، به خود عشق که وفادار نمانی، هیچ اتفاقی نمی افتد، فقط اسیر جاذبه ی زمین از طبقه ی خودت سقوط می کنی، از طبقاتی که ویران عشق شدند و دیگر نیستند هم فروتر می روی. به راستی که "هیچ اتفاقی" برایت نمی افتد. دیگر نه خودت هستی و نه دستت نه خیالت و نه حتی حسرت ت نمی رسد به طبقه ای که معشوق رسانده بودت.
ایمان عزیز، عشق می داند و بس که جز عشق سزاوارت نیست. پا از همه ی منازل دیگر بیرون بکش که تو مرد هیچ وادی دیگر نبوده ای. ایمان در شناسنامه اش پاکنهاد ست، خودش اما پاکباز! نامرد عالم "مردانگی مالوف" و مرد مردان وادی پاکبازی.
خزعبل می گویم؟ مردی و پاکی کدامست؟ در دنیای مدرن... جمع ش کن برادر! اصلا خفه شو برادر! قلم خوشنویسی را چه به روان نویس شدن؟ مردانگی را چه به کـانـــدوم و جنس لطیف؟ مسلح به رجولیت مدرن و غوطه ور در دنیای ســــــــکــــــــــــــــــس آزاد اگر خوش می گذشت دیگر این خارش عاشق شدنت چه بود؟ کلکسیونت کامل شود؟ کور خواندی برادر! همه ی وجودت در همان پاکبازی ریشه دار و غیر مدرن تعریف می شود. بکارت عشق را با همه ی تساهل و تسامح به فنا بدهی هم به دردت نمی خورد، اصلا تو مثل یک تکه ترمه روی تی شرت کلوین کلاین چه غلطی می کنی؟
عاشق بمان! هرچند دور می نماید آوایی که تو را می خواند، کفش آهنین از پای برکن و پابرهنه -بل که بر خاک فروغلتان- به راه بیفت، عشق دوباره بالهایت را می سبزاند و به خانه می رساندت و تو، باز هم به عشق وفادار بمان و به خانه نه.
خیلی خبرها هست ولی خبری از من نیست. خیلی حرفها هست ولی حرفی ندارم. در حال تجربه ام. در مرکز تجربه ای نو و سترگ.
نه خودسانسوری می کنم نه خست بخرج می دهم، خبر آنقدر بزرگ ست که سکوت را سزاوار باشد.
به سلامتی قانون نانوشته و مقتدرانه ی "حریم خصوصی وجود ندارد" هم از پس دوره ی اجرای نامرئی اش، نوشته شد. بسیج در نقش چشم خدا برای حفاظت چیزی که به آن لباس اخلاق و شئونات جامعه پوشانیده اند، به جمیع جماعت پایش (بر وزن رامش) ملت همیشه در صحنه به صحنه آمد. شکر خدا که تحقق حقوق ناخواسته ی ما را می خواهند و الباقی حقوقمان هم که زرشک!
شماره های اخیر "شهروند امروز" بازخوانی مطبوعات سال ۵۸ را به راه انداخته. خیلی چیزها که الان در نهایت خفت -بخوانید متانت شهروندی- بر ما صادر می شوند آن زمان که هنوز جیک جیک مستون مان بود هم بود. حاکم شرع وقت -حجة الاسلام خلخالی- گفته بود محکوم در شرع اسلام وکیل مدافع نمی خواهد، حکمش معلوم ست. مفاهیم، در آن هیاهوی شور و شوق انقلابی، نافهمیده پذیرفته شدند. ما گفتیم قانون می گوید وکیل مدافع. قانونی که نمی شناختیم و نمی شناسیم کرشمه هایی داشت و دارد برای ما که هر دو سرش ناپیدا.
قانون -دور از جان شما نباشد- افسار مردم عادی ست. شل می کنند حس ش نمی کنیم، می کشند، راه میفتیم سر به زیر و فرمان بر. آن جفتک ما هم راه به جایی نمی برد. نبُــرد هم.
افسار را باور کنی یا نکنی، هست. مناسب پوز ملت همیشه در صحنه.
بهت بر خورد عزیزم؟ نشکنه النگوهات! بگم لگام؟ خوش-تون اومد؟ جـــــــــون!
چلسی-مچستر یونایتد
مسکو، دیشب، فینال جام باشگاههای اروپا
مراسم اهدای جام قهرمانی
از مسکو ممنونیم که سرد بود، چون تونستیم راحت تماشاچی ها رو نگاه کنیم بی این که باز اون تماشاچی کره ای رو که توی جام آتلانتا هی کف زد و هی کف زد، ببینیم؛
از کاتیوشا* که کنار میشل پلاتینی ایستاده بود و برای همه کف می زد ممنونیم که یه بلوز تور-توری پوشیده بود زیر سارافون قرمز جیگری ش، وگرنه صحنه ی اهدای مدالها هم با اون تماشاچی کره ای جاشو عوض می کرد.
این تری -کاپیتان چلسی- چقدر گریه کرد. خدا کنه یکی یادش انداخته باشه که چه جوری اواخر نیمه دوم توپی که داشت می رفت توی دروازه رو هد زد و فرستاد کرنر، همینجوری ش باعث شد ماچهل و پنج دقیقه بیشتر بیدار باشیم وگرنه خب بازی دو-یک به نفع منچستر تموم می شد و خلاص!
از اون یکی کاتیوشا که احتمالا خواهر این یکی کاتیوشا بود چون هم عین ایشون بود و هم عین ایشون لباس پوشیده بود تشکر می کنیم چون مثل کاتیوشا بود و باز باعث نشد وقتی برو بچ مدال گرفتن و دارن از جایگاه پایین میان از زیارت حالتهاشون محروم بشیم؛
این کریس رونالدو، مثل بکام منفور درگاه بی بارگاه کارمن ست، خدایا شوتش کن یه جای دیگه. زنده باد منچستر، زنده باد فرگوسن، زنده باد اریک کانتونا.
* کاتیوشا همان کاترین است، همانطور که والودیا همان ولادیمیر است و آلیوشا همان آلکساندر. این روسها اسمها را بهم می ریزند و به زبان می آورند، قصدشان هم کوتاه کردن اسمها نیست، هر چی هست، این نیست.