این "یکبار" زیستن ست که ارزش خیلی جسارتها را دارد.
بچه ها برای شناختن هر چیز آن را به دهان می برند: شناسایی دهانی؛ چشیدن طعم هر چیز برای این که بشناسی اش. انسانها بزرگتر که می شوند یاد می گیرند با چشیدن دیگران، نه تنها آنها بلکه خودشان را هم بشناسند.
مردها خیلی وقتها برای این که حس کنند مرد هستند و البته برای این که بگویند مرد هستند با زنی می خوابند و اسمش را هم راحت می گذارند تصاحب. اگر عضو شریف یک مرد، مخزن الاسرار زنی را درنوردید آن زن مال آن مرد نمی شود، هیچ زنی با هیچ تصاحب جنسی ای مال هیچ مردی نمی شود.
یک زن وقتی کشف می شود که عواطفش را به رسمیت بشناسی و محترم بدانی حتی وقتی نمی فهمی شان؛
یک زن وقتی کشف می شود که پیش از آن که بدانی مردی و یادت بیاید مردی؛ حواست باشد که زنی مقابل یا کنار توست، عطر دارد جانش، روحش، تنش، موهایش عطری دارد که دیور و ژیونشی و شانل خودشان را کشتند و هنوز مغلوبش هستند؛
زن معکوس سخن می گوید، غرورش هم معکوس ست؛ گله هایش هم معکوس ست؛
کشف یک زن گرفتن دستهای او نیست، شناختن دستهای اوست، شرم، هوس، عشق و حیا و هیجان را با لمسیدن انگشتانش می توانی بشناسی. دانه دانه را بیدار کنی یا به درک بفرستی؛
کشف یک زن شناختن نگاهش ست؛
کشف یک زن مالیدن لحظه ایِ دستهایِ آلوده به مردانگی، به لنبر یا پستان او نیست، این ها حتی کشف مردانگی هم نیست؛
کشف یک زن زمزمه ی درگوشی خیابان-خطبه های دو-سه کلمه یی و رکیک در وصف مردانگی های نیم-کشف شده نیست؛
کشف یک زن فروبردن یک هلوی پوست کنده به گلوی مبارک نیست؛
کشف یک زن چیدن حصاری به دور او نیست، آن دژ هوشربا در ندارد، به چه کار آیدش حصار؛
زن در قلمرو محصور به ادرار* هیچ نرینه ای نمی گنجد؛
کشف یک زن حذف هر آنچه نامش رقیب می تواند باشد نیست، زنی که کشف شده خود دیوار ستبر چین ست به اندرونش و جز محبوب کسی اسم شب و روزش را نمی داند؛
زنان کشف نشده، زنان محبوس در مردانگی، زنان آلوده به مردانگی های نیم آزموده و نیمه اثبات شده، زهرند-قتال؛
فریبند- خنجری تا دسته نشسته بر پشت؛
بی رحمند- روسپیدی سپاه مغول؛
از محضر زنی که پس زده باشندش، بپرهیزید
و دیگر هیچ!
* در حیات وحش، نرینگان دور قلمرو خود را می شاشند، این یک مرزبندی کاملا زئو-پولیتیک** ست.
** زئو=جانوری
حوالی ساعت سه بعدازظهر بود، نه سال پیش همین روز. تو آمدی. مهتاب رو، با موهای ذغالی و چشمهای بادامی و اخمی که خدا می داند از که یاد گرفته بودی. اولین لحظه که دیدمت چشمانت بسته بود. خواب بودی. چقدر آرام بودی. بوی بهشت می دادی. در آغوشت گرفتم و گفتم تو بودی توی شکم من فوتبال بازی می کردی؟ دور و بری ها خندیدند. من درد داشتم، درد جدا شدن.
بیدار شدی و خواستم اولین سلام مادرانه را تقدیمت کنم. این پستانهای بی خاصیت حتی یک قطره شیر نداشتند. جیغ می زدی از گرسنگی و من ناتوان بودم از آرام کردنت. خانم تختخواب سمت چپی نگاهی به شوهرش کرد و صدایم زد: بده ش به من. از ته دل دعایش کردم: خداوند هرگز درمانده ات نکند.
روزهای دیگر هم به همین صورت گذشت. شیرخوردن یکربعه ی نوزاد دو ساعت طول می کشید و هنوز چسبیده بودی به پستان بی خاصیت مادرت طوری که نمی توانستم فک کوچولوی نازکت را باز کنم و در بسترت بگذارمت، حتی برای دستشویی رفتن.
من دو تا آرزو داشتم از مادر شدن. یکی اینکه صدای اولین گریه ات را همان که با اولین تنفس انسان در کره ی خاکی همراهست بشنوم دوم اینکه خودم به تو شیر بدهم. دکتر تشخیص داد که باید سزارین شوم چون ممکن ست حین زایمان طبیعی تو آسیب ببینی، دومی را هم که گفتم. سهم من از مادری همان روز اولی که مادر شدم فنا شد.
به هیچ کس نگفتم به هیچکس! به هیچکس نگفتم که هیچ احساسی نسبت به مادر شدنم ندارم. فاجعه یی ست ننگ آور! ولی عین حقیقت است. هیچ احساسی نسبت به تو نداشتم. تا آن روز بعد ازظهری که بی دلیل به اتاق خوابت آمدم. گفتم بی دلیل چون خواب بودی جایت هم تمیز بود ولی من با دلهره یی عجیب آمدم توی اتاق دیدم توری تختخوابت افتاده روی بخاری برقی روشن و... ترسیدم. دو سه هفته بود که آمده بودی. وقتی ترسیدم و زمانی طولانی همانطور خشکم زده بود، دانستم نه بالاخره یک خبرهایی از مادری در من هست.
خجالت می کشم؟ نمی دانم پسرم. نمی دانم آیا هیچ مادری اینچنین که من بوده ام بوده ست؟ دومین بار که حضورت را درک کردم -خارج از وظایف ثانیه به ثانیه ای مادری- دومین باری که حس کردم تو را، یک سالت هم نشده بود. همسرگرامی که همان آقای پدر باشد، مطابق معمول ما را به گریه انداخته بود. آمدم به اتاق تو تا خودم را به کاری مشغول کنم. بی صدا اشک می ریختم. تو داشتی بازی می کردی. یک لحظه نگاهم کردی فقط یک لحظه بعد چهاردست و پا آمدی و دست انداختی گردنم. سه بار بغلم کردی و من زار زدم. کسی در این خانه بود که دوستم داشت و غمم را می خورد.
الان نه سالت تمام شده. همیشه طلبکاری. خواسته هایت مثل خواسته های همسرگرامی پایان ندارد. حرفهای درشت تر از هیکل من می زنی. ولی دوستم داری. دیروز عصر آمدی کنارم دراز کشیدی و گفتی مامان حوصله ی من رو نداری، همه ش دوست داری تنها باشی، یه وقتایی گریه می کنی، فکر می کنم پیر شدی. راست می گفتی. من نه سال ست که مادرم، مادری که نبودم. نفهمیدم کی بزرگ شدی. مرداد سال ۸۴ که داشتم برایت کیف مدرسه می خریدم تا اواخر مهرماه شوکه بودم. پسر من مدرسه می رود؟ کی بزرگ شد؟
یادم هست همیشه آقای پدر را بیشتر از تو دوست می داشتم. عاشقش بودم. همه چیز او را به همه چیز تو ترجیح می دادم. اما بزرگتر که شدی، دیدم که دوست داشتن آقای پدر اگر چه واقعی ست ولی تو را هم مثل من می آزارد. تو شدی کسی که باید از حقوقش دفاع می کردم، در پناه می گرفتم و مراقب بودم: مقابلش ایستادم.
حالا بزرگتر شده ای. کلاس سوم ابتدایی هم تمام شد. سه سالی هست که دیگر مهری از آقای پدر به دل ندارم. به این فکر می کنم که چطور به خواهشهای شبانه روزی او تن دادم و مادر شدم. بخاطر این که به او نمی توانستم نه بگویم. وگرنه... من را چه به مادر شدن؟
امروز تو لنگر این شکسته کشتی هستی. کشتی به گل نشسته یی به نام کارمن. تویی آن تنها دلیلی که دست دست می کنم تا نگریزم از مردابی به نام ازدواج. تو بزرگ می شوی و یکروز هم مثل باقی بچه ها، مثل خودم که به مادرم گفتم، به من می گویی: من که به خواهش خودم به این دنیا نیامدم، چرا باعث شدی به این دنیا پرتاپ شوم؟ من سکوت می کنم و تو هرگز نخواهی دانست که پشیمانم.
فیزیک نور را یادتان هست؟ سال دوم دبیرستان. نورهای اصلی را یادتان هست؟ آبی و زرد و قرمز. درست گفتم؟ فقط سه رنگ در نور وجود دارد که خودش است. بقیه رنگها ترکیبی از این سه رنگ اصلی اند. جنون چه رنگی ست؟ یک نوع جنون همین ست که هفت رنگ شگرف به هم می آمیزند و می شوند نور سفید. این آخر جنون است. طیفهای مختلف رنگ از بنفش نیلی آبی سبز تا زرد نارنجی قرمز را در یک لقاح غریب به خود وانهی و یکی شوند: سپید.
جنون هر رنگی هست به رنگهای اصلی نیست. جنونِ ناچار، جنون نیست تکلیف است، ناگزیر ست به مجنونی. اما وقتی آبی و زرد هستی و سبز می نمایی، سردرگمی میان زرد و آبیِ معصوم و ناگزیر، ولی می سبزی (یعنی سبز می نمایی) وقتی معجون همه ی رنگهایی و می سپیدی حکایت دیگر جنون ست. بی خود شدن. خود را از خود بازنشناختن. بی سر و دست و پا سماع کردن، وزن پلک زدن را تحمل نکردن، نفس کشیدن را نیارستن، همه و هیچ بودن...
به سپیدی جنون، به معصومیت جنون، در عین رنگارنگ بودن سپید ماندن، هر از گاهی به یکی از همرنگهای آن لقاح غریب یکی از تک رنگها را نمایاندن که بله بله، من هم این رنگی بوده ام...
من سپیدم اکنون، سپید هفت رنگ
به دوستم می گفتم: اگه من با شکستهای عشقی بزرگ هنوزم عشق رو باور دارم و هنوزم عشق با همه ی عظمتش سراغم رو می گیره بخاطر اینه که من به معشوق پشت کردم چون عشقم رو نفهمید، ولی هرگز به عشق پشت نکردم.
گفتم به شما هم بگم.
کلاس دوم ابتدایی بودن هنوز معصومیتش زیادست، حتی اگر سال ۱۳۵۷ باشد و شور انقلابی سرشار. در همان دوران معصوم یاد گرفتیم به جای کف زدن -چون هیچ صوابی ندارد- صلوات بفرستیم. این عادت و این عمل تا همیشه ادامه داشت.
در مراسم تودیع جناب آقای دکتر دانش جعفری خیلی خبرها بود، همه ش فدای سرتان،
این که وزیر جدید را معرفی کردند؛
آقای دانش جعفری اخراجی دست وزیر جدید را بعنوان قهرمان بالا بردند (بخدا بالا بردند، حالا چرا، نمی دانم)؛
این که دسته گل و لوح تقدیر!!!! به دکتر دانش جعفری دادند؛
که جزو مراسم بود و به من هم ربطی ندارد؛
اما این که خلاصه کابینه یک تکان دیگر خورد و تماشاگران که طبعا از دولتیان و از ما بهتران بودند، در همه ی مراحلش کف زدند و دریغ از یک صلوات، مرا به لبخند خفیفی واداشت که نگو! آنهم فدای سرتان.
پی نوشتِ بی درنگ:
خاله ی ما دختر نازی داشت -آن دختر همین روزها خودش مادر می شود- که همیشه برایش می خواند:
همگی دست دست دست
نیلوفر رقص رقص رقص
حالا برعکس، حالا برعکس
گشت ارشاد اینجا، آنجا، همه جا...
امروز عصر، از توی تاکسی می دیدمشون که چطور سه تا خانم جوان رو گیر انداخته بودند با خودم فکر کردم که اینا من رو یاد اسلام نمی اندازن، یاد امنیت اجتماعی هم نمی اندازن، وحشت اما...
2
حالا که به پيش نويس وداع نامه ام- پيش نويس که نه کاغذ مچاله هايي که بالاخره منجر به آن نامه شد- چشم دوخته ام سه سال از آن ماجرا می گذرد. ليدا هرگز به سراغم نيامد. نمی دانست کجايم. اما من اولها ماهی دو سه بار مخفيانه او را تعقيب می کردم. می ديدمش بی آنکه خودم را به او نشان بدهم حسادت ديرينه همچنان پابرجا بود کسی چه می داند اما خودم که ميدانم عشق زياد مايه دلتنگی زياد است به قول شازده کوچولو- قصه محبوب من و ليدا- وقتی آدم گذاشت اهلي اش کنند خواه ناخواه گذاشته کارش به گريه بيفتد. تا يکسال اين تعقيبها ادامه داشت. حتی بليت پرواز به امريکا هم خريدم ولی طاقت نياوردم دور از احوال او باشم. می دانم جنون ناب در افکارم هست از همان جنسی که به ليدا عشق می ورزيدم. هشت نه ماهی بعد از جدايي با اولين دختری که تور زدم- واقعاً هم همينکار را کرده بودم- ازدواج کردم. اما ليدا همچنان در همان خانه تنها زندگی می کرد. بعد از ازدواجم گاهی يواشکی به زيارت او می رفتم. يکبار که تعقيبش می کردم سر از دربند و ديواره شروين در آوردم. مرا که هم قيافه ام عوض شده بود- موهايم بلند و جا به جا سفید شده بودند و ده پانزده کيلويي هم چاق شده بودم- تازه تغيير قيافه هم داده بودم، نشناخت. اصلا در هوای دور و برش سير نمی کرد که بتواند متوجه من بشود. تا عصر آنجا نشست. به سنگی تکيه داده بود و بنا به عادتش آرام و گهواره ای تاب می خورد. می دانستم برای دلداری دادن به خودش رقص گهواره می کند. بی آنکه شانه هايش بلرزد يا هق هق کند اشک می ريخت اين را نديده می دانستم کم کم تاب گهواره شديد تر شد و بی تابی او بيشتر ناگهان چنان فرياد کشيد که خيال کردم خودش را پرت کرده پايين اما نه! فرياد می کشيد و خدا را صدا می زد... عماد را و... ای خدا... رامين را!