تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته
 

این "یکبار" زیستن ست که ارزش خیلی جسارتها را دارد.

 

 

+  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:55 PM  ؛  کارمن  | 

بچه ها برای شناختن هر چیز آن را به دهان می برند: شناسایی دهانی؛ چشیدن طعم هر  چیز برای این که بشناسی اش.  انسانها بزرگتر که می شوند یاد می گیرند با چشیدن دیگران، نه تنها آنها بلکه خودشان را هم بشناسند. 

مردها خیلی وقتها برای این که حس کنند مرد هستند و البته برای این که بگویند مرد هستند با زنی می خوابند و اسمش را هم راحت می گذارند تصاحب.  اگر عضو شریف یک مرد، مخزن الاسرار زنی را درنوردید آن زن مال آن مرد نمی شود، هیچ زنی با هیچ تصاحب جنسی ای مال هیچ مردی نمی شود.

یک زن وقتی کشف می شود که عواطفش را به رسمیت بشناسی و محترم بدانی حتی وقتی نمی فهمی شان؛

یک زن وقتی کشف می شود که پیش از آن که بدانی مردی و یادت بیاید مردی؛ حواست باشد که زنی مقابل یا کنار توست، عطر دارد جانش، روحش، تنش، موهایش عطری دارد که دیور و ژیونشی و شانل خودشان را کشتند و هنوز مغلوبش هستند؛

زن معکوس سخن می گوید، غرورش هم معکوس ست؛ گله هایش هم معکوس ست؛

کشف یک زن گرفتن دستهای او نیست، شناختن دستهای اوست، شرم، هوس، عشق و حیا و هیجان را با لمسیدن انگشتانش می توانی بشناسی.  دانه دانه را بیدار کنی یا به درک بفرستی؛

کشف یک زن شناختن نگاهش ست؛

کشف یک زن مالیدن لحظه ایِ دستهایِ آلوده به مردانگی، به لنبر یا پستان او نیست، این ها حتی کشف مردانگی هم نیست؛

کشف یک زن زمزمه ی درگوشی خیابان-خطبه های دو-سه کلمه یی و رکیک در وصف مردانگی های نیم-کشف شده نیست؛

کشف یک زن فروبردن یک هلوی پوست کنده به گلوی مبارک نیست؛

کشف یک زن چیدن حصاری به دور او نیست، آن دژ هوشربا در ندارد، به چه کار آیدش حصار؛

زن در قلمرو محصور به ادرار* هیچ نرینه ای نمی گنجد؛

کشف یک زن حذف هر آنچه نامش رقیب می تواند باشد نیست، زنی که کشف شده خود دیوار ستبر چین ست به اندرونش و جز محبوب کسی اسم شب و روزش را نمی داند؛

 

 زنان کشف نشده، زنان محبوس در مردانگی، زنان آلوده به مردانگی های نیم آزموده و نیمه اثبات شده، زهرند-قتال؛

فریبند- خنجری تا دسته نشسته بر پشت؛

بی رحمند- روسپیدی سپاه مغول؛

 

از محضر زنی که پس زده باشندش، بپرهیزید

 و دیگر هیچ!


 

* در حیات وحش، نرینگان دور قلمرو خود را می شاشند، این یک مرزبندی کاملا زئو-پولیتیک** ست.

** زئو=جانوری

 

+  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 PM  ؛  کارمن  | 

داستايووسكي از قول ايوان كارامازوف گفته بود: اگر خدا وجود ندارد  پس هر كاري مجاز ست
جناب نيچه هم استدلال كرده است : هر كاري مجاز است چون خدا وجود ندارد.
 
***
 
نمی دانم.  نمی دانم چرا ایوان کارامازوف چنین گفته
نمی فهمم چرا نیچه چنان گفته
 
نسبت دادن اجازه ی خداوند به هر کاری، و دخول و خروج خداوند به/ از اراده ی انسان!  نمی فهمم این را.  "هر کار"ی کدام کارست؟  هر کاری! مگر نه؟  کسی که پای کردارش را امضا می کند آیا داشته به خدا هم فکر میکرده برای انجام کاری از هر یک از "هر کار"ها؟  آنکه پای همه ی زندگیش مجوز خدا را دارد چه؟ چه فکری کرده درباره ی خداوند؟
 
 
"هر کار"ی کدامست؟

صاحب کائنات کیست؟  همان قدرتی که به اتم انسجام داده تا از هم نپاشد از همان دست که منظومه ی شمسی را اتحاد بخشیده که به هم نریزند؟  آن صاحب شعور مرده ست؟  اینها سوسوهای جبروت اوست که بخاطر سالهای سال نوری فاصله دیده می شود چون خبر مرگش هنوز به نوبت ست و در راه تا برسد؟  خدا نیست یا هست؟  درتوان من نیست از این دست سخن بگویم.  اما شعور هست.  شعور می گوید مجاز چیست کدام کار از هر کار مجازست کار چیست و هر تا کجا مرز برمی دارد
 
Habe den Mut dein Vernunft zu bedienen    شهامت پیروی از شعورت را داشته باش
 
کانت این را گفت و تکلیف و مرز و مفهوم کارها را معلوم کرد.  شعور ممکن ست خطا کند اما خیانت نمی کند.  ممکن ست ببازد اما به خودش به منبعش پشت نمی کند.  کانت گفته از شعورت.  نگفته از شعور کسان دیگر هم.  آن می کنم که بتوانم پایش را امضا کنم.  شعور، نماینده ی صاحب کائنات در وجود انسان ست.  شعورمان همه ی آن چیزی ست که در رستاخیز کیفر می کند و یا پاداش می دهد.
 
همان شعوری که در رستاخیز که حجابها و پرده ها فرو می ا فتند، یکی می شود با آن شعور لایزال و می گوید با ما آنچه می باید و می کند با ما آنچه شاید.
 
کلامِ آن صاحبِ همه چیزست که: ما هر کس را در حد ایمان و توان و درکش قضاوت می کنیم.
+  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:26 AM  ؛  کارمن  | 

 
تا حالا استـــریپ تــیــــــز دیدین؟  خصوصا اینایی که مال کلوپهای گرون قیمتند. اندر حکایت تیکه های حسابی نه این دخترهای هفتاد و هفت رنگی که از ملل مختلف توی کانالهای ا.ر.و.تیک رژه ی ش.ه.و.ت می رن.  منظورم استریپ تیز حرفه ای ست.  وقتی زن حین انجام شغل با مشتری ارتباط مستقیم دارد.  می بینید؟  این زن شغلش، ممر درآمدش و شناسه اش انحناهای پیدا و پنهان بدنش است.  مشتری هایش هم همین را خریدارند: شهوتی که از وجود سرکار خانم می جوشد...
 
خیلی دلم می خواست یکبار از جماعت خریدار نشانی چشمها و حالت صورت آن خانم را بپرسم.  به نظر شما می شناسد؟  چهره افکار عواطف آرزوها و حسرتها را هم نشان می دهد.  ممکن ست بیننده نشانه ی لبهای سکسی خانم را بدهد اما بعید می دانم از حالت نگاهش بگوید.  باز هم نه آن حالت نگاهی که به مشتری هایش می اندازد.  منظورم همان کوتاه نگاهی ست که به خودش دارد که مراحل انجام وظیفه را درست بپیماید؛ وقتی پشتش به صحنه است و دارد مشتری را آنتریک می کند که بله این چند تا نخی که به ما وصل است تنکه ی مبارک است که به کرم پول شما همان را هم به باد می دهیم؛ زمانی که چراغهای صحنه خاموش شده و ایشان دارند محل کارشان را ترک می کنند...
 
هر چه بود، روی صحنه زیبایی اندام او بود که حضور داشت: زیبایی انصافا بی نقص زنانه.  اما از همه ی تحسین کنندگان کسی از "خود" او خبر ندارد، بسا اینکه خودش هم دیگر خبری از "خود" نمی گیرد، شاید چون نه حوصله و مجالی برای ابراز هست و نه گوش شنوا.
 
بعضی ها بدجور به زنانگی و یا مردانگی خودشان یا اصلا به هرچیزشان که بازار گرمی دارد می بازند، به آن بسنده می کنند و همه ی عمر در همان درجا می زنند.  صاحب زیبایی هایی هستند که هرگز نمی شناسند و شناخته نمی شوند حتی اگر کسی دیگر آنها را بازشناسد و به راستی مغلوب گرمی بازار خویشتن اند.
+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 AM  ؛  کارمن  | 

 
تحسین جماعت علت ماندن روی سکوی اول هر چیز است.  اول شدن!  این آخر خیلی از آدمهاست.  به همان اول بودن می بازند و نه سکوی دیگری را می آزمایند و نه آزمونی دیگر را. 
 
بعضی ها اما نزد هیچ تحسینی زانو نمی زنند، ته هر صفی هم که باشند باز هم تک هستند.
 
+  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:1 PM  ؛  کارمن  | 

حوالی ساعت سه بعدازظهر بود، نه سال پیش همین روز.  تو آمدی.  مهتاب رو، با موهای ذغالی و چشمهای بادامی و اخمی که خدا می داند از که یاد گرفته بودی.  اولین لحظه که دیدمت چشمانت بسته بود.  خواب بودی.  چقدر آرام بودی.  بوی بهشت می دادی.  در آغوشت گرفتم و گفتم تو بودی توی شکم من فوتبال بازی می کردی؟  دور و بری ها خندیدند.  من درد داشتم، درد جدا شدن.

بیدار شدی و خواستم اولین سلام مادرانه را تقدیمت کنم.  این پستانهای بی خاصیت حتی یک قطره شیر نداشتند.  جیغ می زدی از گرسنگی و من ناتوان بودم از آرام کردنت.  خانم تختخواب سمت چپی نگاهی به شوهرش کرد و صدایم زد: بده ش به من.  از ته دل دعایش کردم: خداوند هرگز درمانده ات نکند.

روزهای دیگر هم به همین صورت گذشت.  شیرخوردن یکربعه ی نوزاد دو ساعت طول می کشید و هنوز چسبیده بودی به پستان بی خاصیت مادرت طوری که نمی توانستم فک کوچولوی نازکت را باز کنم و در بسترت بگذارمت، حتی برای دستشویی رفتن.

من دو تا آرزو داشتم از مادر شدن. یکی اینکه صدای اولین گریه ات را همان که با اولین تنفس انسان در کره ی خاکی همراهست بشنوم دوم اینکه خودم به تو شیر بدهم.  دکتر تشخیص داد که باید سزارین شوم چون ممکن ست حین زایمان طبیعی تو آسیب ببینی، دومی را هم که گفتم.  سهم من از مادری همان روز اولی که مادر شدم فنا شد.

به هیچ کس نگفتم به هیچکس! به هیچکس نگفتم که هیچ احساسی نسبت به مادر شدنم ندارم.  فاجعه یی ست ننگ آور!  ولی عین حقیقت است.  هیچ احساسی نسبت به تو نداشتم.  تا آن روز بعد ازظهری که بی دلیل به اتاق خوابت آمدم.  گفتم بی دلیل چون خواب بودی جایت هم تمیز بود ولی من با دلهره یی عجیب آمدم توی اتاق دیدم توری تختخوابت افتاده روی بخاری برقی روشن و... ترسیدم.  دو سه هفته بود که آمده بودی.  وقتی ترسیدم و زمانی طولانی همانطور خشکم زده بود، دانستم نه بالاخره یک خبرهایی از مادری در من هست.

خجالت می کشم؟  نمی دانم پسرم. نمی دانم آیا هیچ مادری اینچنین که من بوده ام بوده ست؟  دومین بار که حضورت را درک کردم -خارج از وظایف ثانیه به ثانیه ای مادری- دومین باری که حس کردم تو را، یک سالت هم نشده بود.  همسرگرامی که همان آقای پدر باشد، مطابق معمول ما را به گریه انداخته بود.  آمدم به اتاق تو تا خودم را به کاری مشغول کنم. بی صدا اشک می ریختم. تو داشتی بازی می کردی.  یک لحظه نگاهم کردی فقط یک لحظه بعد چهاردست و پا آمدی و دست انداختی گردنم. سه بار بغلم کردی و من زار زدم. کسی در این خانه بود که دوستم داشت و غمم را می خورد.

الان نه سالت تمام شده.  همیشه طلبکاری.  خواسته هایت مثل خواسته های همسرگرامی پایان ندارد.  حرفهای درشت تر از هیکل من می زنی.  ولی دوستم داری.  دیروز عصر آمدی کنارم دراز کشیدی و گفتی مامان حوصله ی من رو نداری، همه ش دوست داری تنها باشی، یه وقتایی گریه می کنی، فکر می کنم پیر شدی.  راست می گفتی.  من نه سال ست که مادرم، مادری که نبودم.  نفهمیدم کی بزرگ شدی.  مرداد سال ۸۴ که داشتم برایت کیف مدرسه می خریدم تا اواخر مهرماه شوکه بودم.  پسر من مدرسه می رود؟  کی بزرگ شد؟

یادم هست همیشه آقای پدر را بیشتر از تو دوست می داشتم.  عاشقش بودم.  همه چیز او را به همه چیز تو ترجیح می دادم.  اما بزرگتر که شدی، دیدم که دوست داشتن آقای پدر اگر چه واقعی ست ولی تو را هم مثل من می آزارد.  تو شدی کسی که باید از حقوقش دفاع می کردم، در پناه می گرفتم و مراقب بودم:  مقابلش ایستادم.

حالا بزرگتر شده ای.  کلاس سوم ابتدایی هم تمام شد.  سه سالی هست که دیگر مهری از آقای پدر به دل ندارم.  به این فکر می کنم که چطور به خواهشهای شبانه روزی او تن دادم و مادر شدم.  بخاطر این که به او نمی توانستم نه بگویم.  وگرنه... من را چه به مادر شدن؟

امروز تو لنگر این شکسته کشتی هستی.  کشتی به گل نشسته یی به نام کارمن.  تویی آن تنها دلیلی که دست دست می کنم تا نگریزم از مردابی به نام ازدواج.  تو بزرگ می شوی و یکروز هم مثل باقی بچه ها، مثل خودم که به مادرم گفتم، به من می گویی: من که به خواهش خودم به این دنیا نیامدم، چرا باعث شدی به این دنیا پرتاپ شوم؟ من سکوت می کنم و تو هرگز نخواهی دانست که پشیمانم.

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:56 PM  ؛  کارمن  | 

فیزیک نور را یادتان هست؟ سال دوم دبیرستان.  نورهای اصلی را یادتان هست؟ آبی و زرد و قرمز. درست گفتم؟  فقط سه رنگ در نور وجود دارد که خودش است. بقیه رنگها ترکیبی از این سه رنگ اصلی اند.  جنون چه رنگی ست؟  یک نوع جنون همین ست که هفت رنگ شگرف به هم می آمیزند و می شوند نور سفید.  این آخر جنون است.  طیفهای مختلف رنگ از بنفش نیلی آبی سبز تا زرد نارنجی قرمز را در یک لقاح غریب به خود وانهی و یکی شوند: سپید.

جنون هر رنگی هست به رنگهای اصلی نیست.  جنونِ ناچار، جنون نیست تکلیف است، ناگزیر ست به مجنونی.  اما وقتی آبی و زرد هستی و سبز می نمایی، سردرگمی میان زرد و آبیِ معصوم و ناگزیر، ولی می سبزی (یعنی سبز می نمایی) وقتی معجون همه ی رنگهایی و می سپیدی حکایت دیگر جنون ست. بی خود شدن.  خود را از خود بازنشناختن.  بی سر و دست و پا سماع کردن، وزن پلک زدن را تحمل نکردن، نفس کشیدن را نیارستن، همه و هیچ بودن...

به سپیدی جنون، به معصومیت جنون، در عین رنگارنگ بودن سپید ماندن، هر از گاهی به یکی از همرنگهای آن لقاح غریب یکی از تک رنگها را نمایاندن که بله بله، من هم این رنگی بوده ام...

من سپیدم اکنون، سپید هفت رنگ

+  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 PM  ؛  کارمن  | 

 

به دوستم می گفتم:  اگه من با شکستهای عشقی بزرگ هنوزم عشق رو باور دارم و هنوزم عشق با همه ی عظمتش سراغم رو می گیره بخاطر اینه که من به معشوق پشت کردم چون عشقم رو نفهمید، ولی هرگز به عشق پشت نکردم.

گفتم به شما هم بگم.

 

+  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 PM  ؛  کارمن  | 

 

کلاس دوم ابتدایی بودن هنوز معصومیتش زیادست، حتی اگر سال ۱۳۵۷ باشد و شور انقلابی سرشار.  در همان دوران معصوم یاد گرفتیم به جای کف زدن -چون هیچ صوابی ندارد- صلوات بفرستیم.  این عادت و این عمل تا همیشه ادامه داشت.

در مراسم تودیع جناب آقای دکتر دانش جعفری خیلی خبرها بود، همه ش فدای سرتان،

این که وزیر جدید را معرفی کردند؛

آقای دانش جعفری اخراجی دست وزیر جدید را بعنوان قهرمان بالا بردند (بخدا بالا بردند، حالا چرا، نمی دانم)؛

این که دسته گل و لوح تقدیر!!!! به دکتر دانش جعفری دادند؛

که جزو مراسم بود و به من هم ربطی ندارد؛

اما این که خلاصه کابینه یک تکان دیگر خورد و تماشاگران که طبعا از دولتیان و از ما بهتران بودند، در همه ی مراحلش کف زدند و دریغ از یک صلوات، مرا به لبخند خفیفی واداشت که نگو!   آنهم فدای سرتان.

پی نوشتِ بی درنگ:

خاله ی ما دختر نازی داشت -آن دختر همین روزها خودش مادر می شود- که همیشه برایش می خواند:

همگی دست دست دست

نیلوفر رقص رقص رقص

حالا برعکس، حالا برعکس

+  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:44 PM  ؛  کارمن  | 

 

گشت ارشاد اینجا، آنجا، همه جا...

امروز عصر، از توی تاکسی می دیدمشون که چطور سه تا خانم جوان رو گیر انداخته بودند با خودم فکر کردم که اینا من رو یاد اسلام نمی اندازن، یاد امنیت اجتماعی هم نمی اندازن، وحشت اما...

 

+  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 AM  ؛  کارمن  | 

 

2

 

حالا که به پيش نويس وداع نامه ام- پيش نويس که نه کاغذ مچاله هايي که بالاخره منجر به آن نامه شد- چشم دوخته ام سه سال از آن ماجرا می گذرد.  ليدا هرگز به سراغم نيامد.  نمی دانست کجايم.  اما من اولها ماهی دو سه بار مخفيانه او را تعقيب می کردم.  می ديدمش بی آنکه خودم را به او نشان بدهم حسادت ديرينه همچنان پابرجا بود کسی چه می داند اما خودم که ميدانم عشق زياد مايه دلتنگی زياد است به قول شازده کوچولو- قصه محبوب من و ليدا- وقتی آدم گذاشت اهلي اش کنند خواه ناخواه گذاشته کارش به گريه بيفتد.  تا يکسال اين تعقيبها ادامه داشت.  حتی بليت پرواز به امريکا هم خريدم ولی طاقت نياوردم دور از احوال او باشم. می دانم جنون ناب در افکارم هست از همان جنسی که به ليدا عشق می ورزيدم.  هشت نه ماهی بعد از جدايي با اولين دختری که تور زدم- واقعاً هم همينکار را کرده بودم- ازدواج کردم.  اما ليدا همچنان در همان خانه تنها زندگی می کرد.  بعد از ازدواجم گاهی يواشکی به زيارت او می رفتم.  يکبار که تعقيبش می کردم سر از دربند و ديواره شروين در آوردم.  مرا که هم قيافه ام عوض شده بود- موهايم بلند و جا به جا سفید شده بودند و ده پانزده کيلويي هم چاق شده بودم- تازه تغيير قيافه هم داده بودم، نشناخت.  اصلا در هوای دور و برش سير نمی کرد که بتواند متوجه من بشود.  تا عصر آنجا نشست. به سنگی تکيه داده بود و بنا به عادتش آرام و گهواره ای تاب می خورد.  می دانستم برای دلداری دادن به خودش رقص گهواره می کند.  بی آنکه شانه هايش بلرزد يا هق هق کند اشک می ريخت اين را نديده می دانستم کم کم تاب گهواره شديد تر شد و بی تابی او بيشتر ناگهان چنان فرياد کشيد که خيال کردم خودش را پرت کرده پايين اما نه!  فرياد می کشيد و خدا را صدا می زد... عماد را و... ای خدا... رامين را!


ادامه مطلب
+  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:25 PM  ؛  کارمن  |