تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

 

 

 

توی شلوغی خيابان از دور يکديگر را ديدند.  لحظه ای مکث و سپس شتاب.

 

-          سلام!

-          سلام، تو هنوز زنده ای؟

-          چه خبر؟  چيکار می کنی؟  هنوز کوه می ری؟

-          قابل عرض... کوه ميرم.  تازگيا رفته بودم غار گل زرد و ايندفعه 6 ساعته تموم غارو...

-          بچه ها؟  اونا رو می بينی؟

-          کدوما رو؟  نيره که شوهر کرده و الان يه پسر هم داره.  شهرام هنوز مجرده و کار می کنه...

-          همونجور يکه و مغرور؟

-          ...اما از راحله خبر ندارم.  هيچ نديدمش.  تو فاطی رو می بينی؟  هنوز نقاشی می کنه؟

-          خوب خيلی وقته نديدمش اما خبرشو دارم.  نقاشی رو هم مطمئن باش کنار نذاشته.  تو چی؟  هنوز نقاشی می کنی؟

-          گاهی يه طرحهايي می زنيم.  راستی هنوز اون عکس بچگی ات رو دارم.  طرحشو کامل کردم.

-          اِه بالاخره پونزده سال زور زدی و تکميلش کردی؟

-          ببين من هنوزم لگدای محکم می زنما!

-          خجالت بکش!  آدم با يه خانوم اينجوری حرف نمی زنه.

-          يه لحظه صبر کن!  خانومم تو فروشگاهه.  باش تا باهاش آشنا بشی.

-          تو؟  تو ازدواج کردی؟  اصلاً يادم نبود خبر از خودت بگيرم.  چند وقته؟

-          پنج شيش سالی ميشه.  خودت چی؟  از نامزد شدنت خبر داشتم بعد از اون...

-          اون خانوم صدات ميزنه.

-     ببخشيد‍!  شيرين جان اين خانوم از آشناهای صديقه ست.  بر و بچه های کوه رو هم می شناسه  منتظر ايستادن تا با شما آشنا بشن.

 

نگاه مشکوک شيرين با سردی براندازش کرد.

 

-          حال شما چطوره خانم؟

-          مرسی.  اکبر!  اين بارا رو بذار تو ماشين!

 

و می رود که سوار اتوموبيل شود.  اکبر می آيد تا خداحافظی کند.

 

-          اکبر امشب دعوا دارين! متاسفم!

-          بی خيال!  خوشحالم از ديدنت.   خدانگهدار!

 

 

اکبر که رفت خاطرات کوه و بروبچه های هم نورد، خاطرات همه چيز هجوم آورد.


ادامه مطلب
+  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:44 PM  ؛  کارمن  | 

 
عشق مرا برنده کرد چون همیشه به عشق باختم، خدا مرا برنده کرد چون همیشه به او باختم، حقیقت مرا برنده کرد چون همیشه به همه باختم جز به او. 
 
من بازنده ی بزرگم، در آستانه ی چهل سالگی آرزوهایم در پی ام می دوند و من، چون فاتحی بی غرور به استقبالشان می روم.
 
+  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:0 AM  ؛  کارمن  | 

صحنه ی اول: ایشان نمی داند

مثل و مدل یک گونی سیب زمینی می آید و از جلوی دوربینی که مقابل میز منشی گذاشته اند رد می شود.  خانم منشی انگار او را جایی دیده است نیم خیز می شود. ایشان وارد اتاقی می شود.  آقایی با ریش پروفسوری و کت شکلاتی برایش بلند می شود مکالمه ی بی صدایی که ظاهرش داد می زند فقط ادای حرف زدن است به خنده ی خوش خوشانه ی ایشان و آن آقا و دست دادنشان کات می شود.

صحنه ی دوم: ایشان فکر می کند

مثل و مدل ای کیوسان نه، بامزی هم نه، حتی مدل آن بچه ای که با صدای بگ بگ بگ هر روز پنج عصر پشت یک پرده ی عظیم در انتظار برنامه خردسالان قدم می زد هم نه، درست مثل و مدل خودش یعنی حسین رضا زاده جلوی پنجره ی همان اتاق راه می رود و می فکرد.

صحنه ی سوم: ایشان توصیه می کند

سال ۷۹ و ۸۰ که توی کانالهای آلمانی زبان می دیدمش که دسرهای مارک Mueller را تبلیغ می کند، همه ش می گفتم این کیست.  جناب تراپاتونی مربی جنجالی و معروف فوتبال ایتالیا در چند تیزر -با یک فوتبالیست دیگر و یا تنهایی- از ده صبح تا دم غروب می نشستند و هی می گفتند cremosso...cremissi که فارسی ش چیزی ست در مایه های "خامه ایه...توی دهن آب میشه".  ایشان ولی، نه مثل و مدل تراپاتونی، نه مثل و مدل گلزار با لباسهای آرمانی و زارا (دو مارک خارجی و معروف لباس) در بیلبوردهای ایکات (یک مارک معروف ایرانی لباس مردانه) بلکه باز هم مثل و مدل خودش می آید و می گوید جهت امنیت سرمایه گذاری در دبی و تضمین سود، من فقط املاک ... را توصیه می کنم، با من همراه باشید.

 ***

چه کسی این تیزر را تهیه کرده و به آن املاک فروخته، ایشان چقدر گرفته تا در آن تیزر حضور داشته باشد و چه کسی تشویق می شود اینطوری پولش را به آن املاک مردی با ریش پروفسوری و کت شکلاتی بدهد چیزی ست که به من و شما ربطی ندارد.  چیزی که به من -دست کم- ربط دارد اینست که ایشان در دوبنده ی چسبان و عرق گیر سفید برای بلند کردن وزنه های سهمگین و لابد رستم کش، یا ابوالفضل می گوید و جوامع جهانی وزنه برداری که خرده می گیرند در اولین فرصت اسم پسرشان را هم ابوالفضل می گذارد که یعنی بعله این اسم پسرم است که با فونت تیتر بولد دو ایکس لارژ روی سینه نوشته ام... و بابت این گونه ارادت ورزی به اسطوره ی شور جوانی و جوانمردی مذهب شیعه که دستانش و جانش را نثار پیام نینوا کرد، پیش آنان که دل در گرو مهر جوانمردی سقای کــــربلا دارند خودش را جا می کند لابد و همان هم دستاویز می شود که جهان پهلوانش بخوانند و برای مردم توصیه ردیف کند.

سوال من این ست که چند درصد از مردم ایران ایشان را جهان پهلوان می دانند، چون ایشان فوق فوقش قهرمان فوق سنگین وزن جهان در رشته ی وزنه برداری هستند.

یک نتیجه هم می گیرم، ایشان نه می داند، نه فکر می کند و نه توصیه اش فکر کسی را می خاراند، ایشان هنوز و همیشه در همان صحنه ی اول این پست است: نمی داند؛ مگر این که خلافش را ثابت کند.

+  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 3:38 PM  ؛  کارمن  | 

دیروز ظهر که زنگ زد خیلی دلم گرفت.  دو سه روز مانده به عید، به شاعر قول داده بود مصاحبه اش را قبل از مرگش چاپ کند.  این چه قولی بود؟

دیروز ظهر که ایمان زنگ زد خیلی دلم گرفت.  شاعر مرده بود و ایمان هنوز مصاحبه اش را در روزنامه چاپ نکرده بود.  حال بسیار بدی داشت.  این دوست عزیز ما برخلاف این که آهنین می نمایاند خودش را، خصوصا با آن منطق سرد و بی احساسش و قیافه ی یخ زده و بی تفاوتش، خودش نازکدل و حساس است.  اول دلم برای رنجی که در صدایش بود گرفت، خیلی داغان بود،  بعد هم برای همه ی قولهایی که می دهیم:

چه بر سر پیمان باشیم و چه نباشیم، یک وقتهایی عمر خودمان وفا نمی کند، یک وقتهایی عمر طرف وفا نمی کند؛ عمر هم که دست خداست.

اما یک وقتهایی وفاست که وفا نمی کند.  بعضی پیمانها عمرشان از عمر هر دو طرف کوتاهترست.  اتفاقا دوره دوره ی همین ست مرگ چیزهایی که ظاهرا عمرشان دست ماست... مرگ باور، مرگ پیمان، مرگ وفا، مرگ عشق... 

هفته ی پیش رفته بودیم مجلس ختم، آخونده می گفت ۲۰۰۸ سال پیش جمعیت جهان سیصد و پنجاه میلیون نفر بود، میکروب شناسی به نام لویی پاستور اومد و کردش هفت میلیارد!  بیراه نمی گفت، عمر خیلی چیزا به سر اومده اما سر شما سلامت. سر وفا بی کلاه ماند هم فدای سر شما. 

نوشته ی ایمان را همینجا بخوانید.

 

روزنامه سرمایه، دوشنبه ۱۹ فروردین، صفحه آخر

عبدالعلي آيرملو شاعر عاشقانه هاي تركي رفت

 

بي وفايي وفا
 

 

ايمان پاكنهاد:چند سالي مي شد كه به زادگاهم، نرفته بودم اما، چند روز مانده به عيد، به خوي رفتم.مي دانستم در يكي از محله هاي فقيرنشين شهر مي نشيند. عبدالعلي آيرملو، متخلص به «وفا» شاعري است (نمي توانم فعل گذشته بكار ببرم؛ باورم نمي شود كه او مرده است) كه مي خواستم پاي صحبت اش بنشينم.عاشقانه هاي تركي و فارسي اش ورد زبان اهالي ادب منطقه بود و هست؛ عاشقانه هايي با نام «كوچه».همراه با دوستي شاعر به خانه اش رفتيم؛ خانه اي سازماني با سقف و در و ديوارهاي پيش ساخته، مي گفت: «مي خواهم خانه ام را نقاشي كنم به همين خاطر بعضي از سيم هاي برق را قطع كرده ام. ببخشيد اگر چراغ اتاق پذيرايي روشن نمي شود.»شمعي روشن كرد و گفت: «اين جوري بهتر است. هم نور داريم و هم شاعرانه تر است.»بيش تر دوست داشتم خودش حرف بزند تا اين كه سوالي بپرسم. به گفته خودش چند بار از باكو دعوتش كرده اند تا برود و آنجا مقيم شود. «وفا» در جواب آن ها گفته بود: «اگر من از شهرم خارج شوم چه كسي مي خواهد از كوچه يار من، از كوچه عاشقانه هايم مواظبت كند. نه، نمي آيم...» مدام تكرار مي كرد كه هرگز كسي كه درد فراق را نچشيده و نكشيده نمي تواند، عاشقانه اي با مضمون هجران سرايد. باد به پنجره هاي اتاق پذيرايي مي ورزيد و صداي برخورد شيشه به چارچوب به گوش مي رسيد.«سعدي» را در سرودن غزل هاي عاشقانه سرآمد مي دانست و به «سهراب» در شعر معاصر علاقه اي ويژه داشت.به ياد داشتم كه يكي از غزل هاي فارسي اش، در جشنواره اي ادبي مقام نخست را به دست آورده بود، در اين باره مي گفت: «اگر بخواهم، مي توانم شعرهاي فارسي بسرايم اما زبان مادري ام مهجور واقع شده، آنقدر شعر تركي مي گويم و روزي به چاپ مي رسانم تا زبانم را همه بشنوند.»يكي از شعرهايش را خواند، كمي مكث كرد و اشك امانش را بريد. درباره اش اين چنين توضيح داد: «يك شب يكهو از خواب بيدار شدم. سيگاري روشن كردم و اين شعر را گفتم. بعدها كه خواندمش، ساعت ها نشستم و گريستم.»
از من قول گرفت تا پيش از مرگ گفت وگو را به چاپ برسانم. اي لعنت به اين شغل روزنامه نگاري كه مجبوري خبرهايي به روز بنويسي و اگر چنين اتفاقي افتاد محكوم به مرده پرستي مي شوي و ... متن گفت وگو با «وفا» كه هرگز دوست نداشت با «شهريار» مقايسه شود، فردا در همين صفحه به چاپ مي رسد.

+  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:4 PM  ؛  کارمن  | 

امیر دیروز عصر با حرص نشسته بود پای بازی گارفیلد.  از قبل عید می خواست بپره روی یه بلندی و بلد نبود.  به من گفت مامان تو که نشونه گیری ت بهتره بیا و اینجا رو برام بپر.  گفتم نه!  می شینم خودت بپری. بالاخره تونست. دوتایی جیغ کشیدیم، مثل وقتی استقلال گل زده بود.  همون دم همسر گرامی که از حموم دراومده بود با اخم گفت: چه خبره!  گفتیم پریدیـــــــم!

یک ساعت بعد هنوز نتونسته بود روی بلندی بعدی بپره.  همه ی راهها رو امتحان کرده بودیم، نشد.  من بعد ده دقیقه رفته بودم سراغ مطالعه.  وقتی آمدم و ازش پرسیدم چی شد بهم گفت: مثل استقلال شدیم، فقط همون یک گل رو زدیم!

***

مساوی بودن با روزگار هم حکایتی ست.  گل زدن. گل خوردن. گل صد در صد رو به اوت زدن. اخراج. آفساید. کارت زرد.  داور نامرد.  مدافع اسکل. مهاجم مشنگ. شیر سماور. تماشاگرنما. نیروی انتزامی. من جای همه ی اینا بودم. طوریم نشد؟ چرا، کارمن شدم.

+  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:27 PM  ؛  کارمن  | 

 

کوههای منطقه ی شاهو در اورامان کردستان به رنگ سفید هستند و یکپارچه از سنگ.  اوایل بهار که برف کوهها آب شد، مردم منطقه ی شاهو کیسه کیسه خاک بار اسب و قاطر می کنند و تمام سطوح این کوهها را از خاک می پوشانند برای پاشیدن بذر توت فرنگی.  هوای نیکوی منطقه با یک باران بذرها را سبز می کند و وقت رسیدن محصول تمام منطقه عطر مست کننده توت فرنگی می دهد.  هر چه ارتفاع بیشتر باشد محصول درشت تر و مرغوب تر است.  بعد از فصل توت فرنگی خاکها را باد و باران می شویند و کوه، می شود همان سنگ یکدست تا بهاری دیگر و خاکریزی دیگر و مستی دیگر.

 

چه طعمی خواهد داشت آن توت فرنگی.  نمی شود مرارتهای به ثمر رسیدن آن را دانست و یاد گالیای  هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) در منظومه ی کاروان نیفتاد که فرش زیر پایش که بر آن ناز می رقصد دسترنج ساعتهای نمور و نیمه تاریک دخترکان نازک انگشت در زیر زمینهاست.

 

توت فرنگی تان مزه ی زهرمار گرفت؟ نه عزیز دل!  اگر با رغبت و لذت آن را نخری و نخوری، آن همه سختی آن همه شوق کاشت و برداشت را هیچ انگاشته ای گویی توفان بیاید و بوته ها و خاک را یکباره از سینه ی کوهها بشوید همانطور که اگر کسی آن فرش را نخرد که رویش پا بگذارد، همان دستمزد هر چند حقیر هم به آن دخترکان پای دار قالی نمی رسد.

 

همین حالا دیگر وقت با خاک پوشانیدن صخره های سپید است، فصلش که شد، توت فرنگی ها را دست چین کن و به دهان ببر با یاد صفای هوای مستانه ی کوههای اورامان.

 

+  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:36 AM  ؛  کارمن  | 

 

درست چهار سال دیگر چهل ساله می شوم و این اصلا خبر خوبی نیست.

+  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:22 PM  ؛  کارمن 

پیر شده ام.  حرفهایی که توی فکرم ستاره وار سوسو می زدند عین جرقه می پرند از حافظه ی فرسوده ام.  حرفی درباره ی فشن مدلهایی که سوپراستار سینما می شوند داشتم ولی الان یادم نمی آید.  یک چیزی توی این مایه ها که این بدنی زیباست که هنر می آفریند یا که نه، تنها آن را باورپذیر تر می کند؟  شارلیز ترون و آنجلینا جولی، لورن باکال و ریچارد گر و جانی دپ همه شان اول مدل بودند.

دلم میخواست بگویم انسان به راستی گرگ انسان است، متاسفانه گوینده ی این جمله ی مشهور را بخاطر ندارم. امروز که یک گزارش از صدای امریکا درباره ی فعالیتهای سازمان ملل دیدم به ذهنم رسیده که سازمان ملل، نهاد های دینی و مدنی و صلح طلب و خلاصه هر چه نیکوپرور است همه زور و اصرار دارند در این گرگ کشان گرگها بگویند لامصبا!  می شه خوب هم بود.

قاچاق زنان!  کالایی به اسم زن در سرزمینی شهوت نام که کرانه هایش از هر لحاظ بی مرز ست، شنگنی که همه ی کشورهای جهان عضوش هستند. با پرچمی کهکشان نشان چرا که همه ی ستاره های دنیا به ملک ایشان اندرند.

پیر و فرسوده ذهن شده ام:  دیگر بلند بلند غر می زنم و از دیدن تام و جری بیشتر از فیلم سینمایی لذت می برم.

+  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:8 AM  ؛  کارمن  | 

ایمیلی داشتم از رفیق شفیقی که سالی پر از شهوت برایم آرزو کرده بود.

شهوت زندگی!

بهترین و بدترین اتفاق زندگیم در سال ۸۶ بود. و این آرزوی شیرین دوست عزیزم در پس سالی که به خوشی نو نـشده بود خیلی چسبید.

 

سال نوی شما هم غرق شهوت ناب زندگی باد!

+  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 9:52 PM  ؛  کارمن  |