بابا بازوم رو می گرفت و من رو بلند می کرد تا از روی آتشی که در مقایسه با قامت منِ چهارساله ستون آتش نام داشت، بپرم. شاخه های خشکیده ی درخت و تخته پاره های بی مصرف در حیاط خانه مان می سوختند که زردی مرا بگیرند و سرخی شان را به من بدهند.
سرتاسر کوچه بن بست را آقای وحدتی آتش کاشته بود، عالی خانم همسایه ی ته کوچه که سن و سالی ازش گذشته و همچنان مجرد مانده بود سر کوچه فالگوش ایستاده بود. یکی از همسایه ها آش هم درست کرده بود. همه از روی آتش پریدیم: پسرها و دخترهای کوچه که دوازده سیزده ساله بودیم و مدرسه رو و همچنین پدرها و مادرهامان که سالها بود درس و کتاب را بوسیده بودند، البته غیر از آقای وحدتی که دبیر بود و خانم وحدتی که او هم دبیر بود و زنی محجبه و باکلاس. آخر شب یکی آمد در خانه ی ما قاشق زنی. کاسه اش را از شکلات و آجیل پر کردم. اما قبلش هر چه کردم نتوانستم چادرش را پس بزنم. هنوز هم بعد از بیست و سه سال، نمی دانم آن تخم سگ که بود گرچه مطمئنم یکی از همین بچه های کوچه مان باید باشد.
چهار سال آزگار، هرسال درست فردای شب چهارشنبه سوری امتحان جبر یا هندسه داشتیم. دریغ از اینکه یک بارش شیمی باشد حتی. داشتیم با بچه ها از روی آتش می پریدیم. بساط آتش توی کوچه بغلی بود. آنوقتها هنوز ترقه نیامده بود. تازه اول چهارشنبه سوری مان بود که سایه ی بلند قامت و پرهیبت بابام سر کوچه پیدا شد و ایستاد، بی هیچ کلامی. من و خواهرم بدون اینکه حتی خداحافظی کنیم رفتیم خانه مان. بابا شاکی بود که نمی بینین می ریزند و می گیرند خلایق را؟ چه وقت این کارهاست؟ جنگ بود. هنوز آتش بس نشده بود. ما دیگر چهارشنبه سوری نرفتیم.
ترقه و سیگارت است که زیر پا یا لای خشتک خلایق می ترکد محض تفریح جوانان وطن. چشم و دست و پا و جان است که در بیمارستانها جا می ماند در راستای همین خوش خوشان مردان و زنان فردا. اکلیل و سرنج و کوفت و زهرمارست که بازارش داغ ست این روزها... چه خبرست؟ چهارشنبه سوری ست. امسال دولت مهر و حکومت مهربان تر در یک اقدام ظاهرا بدون توپ سودای مواد آتش زا را کنترل کرده اند گویا. راستش یک وقتهایی که سر و صدای امیر در خانه نمی پیچد با هول دنبالش می گردم تا بدانم چه دسته گلی از آستین در آورده و پرورش می دهد. من این سکوت در پس کنترلها را دوست ندارم، صادقانه بگویم خوف هم دارم از این سکوت.
به همین راحتی چهارشنبه سوری که آجیلی و آشی و آتشی داشت، حکومتی شد. چه طور؟ به همان راحتی فاصله انداختن میان نسلها. آنچه گذشتگان در شب آخرین سه شنبه سال بجا می آوردند ممنوع شد و چهارشنبه سوری هم شد خلاف و رسید به جوانانی که اهل مخالفتند، با همه چیز، حتی خود مخالفت. فرهنگش که در دل بزرگترهای خانه نشین ماند، ترقه و فشفشه و نارنجک پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست جایش را گرفتند. حکومت به بهانه ی موجه تامین امنیت زمام را بدست گرفت. تره به تخمش نرفت هیچ، حسنی هم به ... رفت.
کورش تو بخواب، ما هم داریم می آییم.
یادتونه که صفحه ی آخر شرق، روزنامه ی محبوب من، ستونی داشت به نام کرگدن؟ اواخر یادمه که پیرمردا با میرفتاح رفته بودن شمال، محله ی آقای کپورچالی و ایشان یاد جوانی و دلتنگی ها و عشقهای نهفته افتاده بودند...
همان موقع، یعنی ۲۶ تیر ۸۶، یادداشت زیر را با تیتر فوق الذکر برای آقای میرفتاح فرستادم. حالا که دیگر کرگدنی در کار نیست اتودی از دنیای شیرین قلندران پیژامه پوش را از کارمن ببینید.
پی نوشت زودهنگام: هیچ ادعایی ندارم، مثل همیشه.
***
کپورچالی: نامه را بده ببینم.
روشن ضمیر: نامه های این دنیا را که نمی شود به آن دنیا داد. تو اصلا چیزی به اسم اختلاف سطح فرکانس به گوشت خورده؟ عجالتا یک فوت برسان خودم درب پاکت را گشایش می کنم برایتان بخوانم.
کپورچالی: روی ویبره بخوانی! خصوصی است، نمی فهمی؟
امیرشاهی: خب حالا هر چقدر هم خصوصی نوشته چون مال زمان نوجوانیت است که هنوز اینقدر عوضی نشده بودی، چندان سیکرت نیست، بخوانش روشن ضمیر، این هم فوت!
مویدی: این هم شیتیل! و فوت جانانه دیگری به روح روشن ضمیر می رساند.
میرفتاح: نمی شد خودش به خواب کپورچالی می آمد و مرزهای «زرد» را تا ستون ما نمی گسترد؟
امیرشاهی: گویا امروز این جوانک ما در تسخیر یک جن ادیب است.
کپورچالی: میرفتاح راست می گوید. اگر خاطر ما را می خواهد، چرا خودش نیامد ما که روند-د-کلاک آنلاین هستیم؟
مویدی: تو به خودت نگیر شاید نفرین فرستاده باشه!
روشن ضمیر: سطح فرکانسش خیلی بالاتر است. آخر حوری شده، امارتی دارد به چه بزرگی. یکی از همین...
کپورچالی: اصلا از کجا تو را شناخت؟ ]...[! نکند...
مویدی: از نخورده بگیر بده به خورده! آن جا هم؟
روشن ضمیر: حیف که در این طول موج نمی شود دروغ گفت...
امیرشاهی: فرکانس توی سرت بخورد. گفتی یکی از…
روشن ضمیر: از وقتی کرگدن دات نت راه افتاده ما هرروز بدون سانسورش را می خوانیم.
کپورچالی: بی سانسور؟ مگر رفته ای بهشت؟
امیرشاهی: لینک و پروکسی اش را بده دور از چشم مادر بچه ها یک تفحصی بکنیم!
میرفتاح: !
روشن ضمیر: در دیگر سو خبری از توقیف و سانسور و... نیست. همانطور که از «عمل» نیست.
کپورچالی: بخت ما گر بخت بود...
میرفتاح: این ور سو که توقیف داریم! این حرفها را همانجا به همسویان بگویید. ضمنا اینها چه ربطی به صاحب نامه داشت ؟
روشن ضمیر: سفرنامه کپورچال و زیارت اهل قبورش مگر یادتان نیست؟ از همانجا خبردار شده. خلاصه یکی از خدمتکارهای آن امارت پاکت را آورد که «زیور بانو» داده برای نصراله کپورچالی...
امیرشاهی: ببین هر که دست کپورچالی بهش نرسید چه عاقبت بخیری شده!
روشن ضمیر: منظورت منم؟
مویدی: ]... [نامه را بخوان.
کپور چالی: اگر بازش کنی سهمیه سوختم را پیش خور می کنم و می روم چنان لگدی به قبرت می زنم که دیسک کمرت عود کند! بی نصیب مانده!
روشن ضمیر: تو روحت!
میرفتاح: شما که ماشین نداشتید!
اجماع قلندران: ]...[!
قابله ها آگاهند،
که زاده شدن آسان نیست.
کفن ها گواه اند،
که مردن حقیقتی ست.
و زیستن اما،
آزمونی ست جانفرسا!
در میانه ی راه.
***
بخشی از شعر جای خالی عشق؛
از کتاب I shall not be moved اثر Maya Angelou
ترجمه فرزین هومان فر تحت عنوان در صحنه می مانم
نشر چشمه، ۱۳۷۵
ماشین سمند بی هوا از توی کوچه پیچید جلوی ما. راننده گفت حقا که زنها هرگز نباید راننده بشن. گفتم عجبا که ما زنهای بی دست و پایِ ناقص العقلِ نصفه مردِ بی عرضه، مردانی به جمال و کمال و کرامات شما پرورش می دیم.
سال ۱۳۵۹ در فارسی کلاس چهارم دبستان قصه ی تشنه ای را می خواندیم که مشک آبش بر دوش بود. ابوذر آن بیابانی عاشق، برای کاروان تشنه آب جسته بود. رسول خدا تشنه بود و ابوذر مشک را که پر کرد مشت در آب افکند که خود جرعه یی بنوشد، از شرم اینکه پیامبر هنوز تشنه ست، ننوشید.
"خب خودش هم آب می خورد بعد از پر کردن مشک". یادمه ذهن کودکانه ی من از خود شرمنده بود که چرا مثل ابوذر فداکار نیست اگر چه نه آن روز و نه امروز از نظر خود کوتاه نیامده.
امروز یک ایمیل به من رسید شامل چند عکس و متنی به این مضمون:
طواف آب گرداگرد عباس(ع)
تصاویری از چشمه آب زلالی که صدها سال است گرداگرد قبر اصلی حضرت ابوالفضل العباس(ع) در زیر حرم مطهرش در کربلا طواف میکند و این است اجر تشنهماندن او بر لب فرات به احترام تشنگی برادر ...

در همان تنها کتابی که از نیچه خوانده ام "فلسفه در عصر تراژیک یونانیان" به این اشاره شده که هیچ ملتی مثل یونانی ها نیاز به فلسفه را در زندگی روزانه اش احساس نمی کرده. تنها این ملت شگرف هستند که فیلسوف در میانشان غریب نمی زیست.
تصور من از هر شغلی همیشه همین ست: چرخاندن چرخه ی پول. این آسیاب بزرگ که کار دنیا می خوابد از بازایستادنش. این کهنسالترین بانفوذترین زنده ترین و حیاتی ترین ساخته ی بشر. دیده اید و شنیده اید در فیلمها و کتابها وحشت تسلط روبات بر انسان را؟ حادثه یی که رخداد آن با نگرانی پیش بینی می شود: "انسان برده ی روبات شود". آیا حواسمان هست به حکومت دیرینه و بلامنازع پول و خیل بندگانش که با هزار گلایه و نقد و انتقاد هم تکان نمی خورد، اصلا خوشایند مافیاست از هیبت و مخوف بودنش بگویی.
روزهای خرید عید است. پولی که تمام سال برایش زحمت کشیده ایم، بهمراه عیدی و پاداش و غیره می رود پای لباس و خوراک و تعویض دکوراسیون خانه و یا مسافرت. این که این پول را چگونه صرف می کنیم همان نحوه نگرش ما به نیک و بد، لذت و خوشی و شادی و شادمانی ست. نحوه ی نگرش ما به این مفاهیم، فلسفه ی زندگی ماست که چیره تر، خاموش و بی صداتر از پدرخوانده ی مافیایی به نام پول در چرخیدن چرخه های خرد یا کلان زندگی ما حرف اول را می زند.
خوشم میاد موقع رانندگی ژست جدی بگیرم. پریروز توی ترافیک با ژست یه آدم خیلی جدی اخمام رو گره زده بودم ماشینا هم که متر به متر جلو می رفتن. شیشه کاملا پایین بود. دست چپ رو تکیه دادم به در و خواستم مشتم رو بدم زیر چونه که ناچار شدم ترمز کنم، مشتم خورد توی دهنم، لب پایینم شکافت.
رعایت فاصله با شخص خودمان... غیر از این پوز خودمان را زده ایم.
یاد الهام به خیر. دفتر انشای سوم دبستانش رو آورده بود با خودش به دانشگاه. خود من دو سه دفعه انشاش رو خوندم: "چرا انقلاب کردیم و چه نتیجه ای از آن می گیریم". در سال ۱۳۵۸ الهام توی انشاش نوشته بود که:
انقلاب یعنی تغییر و دگرگونی. یعنی اگر تا دیروز بعضی ها خیلی ثروتمند بودند و خیلی ها فقیر، بعد از انقلاب همه خوب زندگی کنند دیگر گرسنه نباشند و بدبختی نداشته باشند. اما می بینیم که آنها که فقیر بودند فقیرتر شدند پس نتیجه می گیریم انقلابی صورت نگرفته است.
دو سه تا از معلماش براش تشویق نوشته بودند. هر وقت حرف از انقلاب میشه بی اختیار یاد انشای الهام می افتم.



کپی رایت تصویر چه گوارا به که می رسد؟ خلق زحمتکش؟ خانواده ی چه گوارا؟ حکومت مردم دار؟ یا صنعت سازان انقلاب؟ get your all revoloutionary needs این شعار سایتی ست که کمربند و کلاه و تی شرت چه گوارا می فروشد. آیا انقلاب یک نیاز روانی ست؟
قهرمان انقلاب نمی میرد خود آن انقلاب چه؟ چهر ه ی"چه" خوب یا بد، درست یا نادرست سمبل انقلابی گری و شورش است. اگر "چه" زنده مانده بود الان ارتباط چاوز و کاسترو و اورتگا و حکومتهایشان با او چگونه بود؟ ممکن بود بگذارد برود کره شمالی؟ افغانستان؟ رواندا؟
انقلاب یعنی تحول و دگرگونی. اما شیوه ی حال و هوای این تحول و دگرگونی لااقل در قرن بیستم بیشتر به احوالات پس از سیل و توفان شبیه است. انقلاب تغییر "یک" باره نیست. تغییر یکجا هم نیست. اتفاقا بدترین نوع تغییر هم هست. چیزی همپایه ی جنگ. خشک و تر و نسوز و نخاله همه با هم می سوزند هیچ، سیل خروشانش همیشه عاقبتش به رود و دریا ختم نمی شود و خلاصه جریانش همیشه جاری نمی ماند. اصلا آب که به دریا برسد دیگر جزو رودخانه نیست، فوقش بخار شود و برود توی چرخه ی آب. اما بعد از انقلاب، طرف انقلابی مسیر رودخونه رو هم به نام خودش مصادره میکند و آن را می بندد به بهانه ی پاسداشت آن.

دو سال پیش که رائول کاسترو قائم مقام فیدلی شد که در بستر بیماری سرطان خوابیده بود؛ همین پریروزا که رائول پس از کناره گیری رسمی!!! فیدل از رهبری کوبا جانشین او شد؛ این حقیقت که فیدل در حال حاضر هم هنوز ریاست پارلمان کوبا رو به عهده داره و این یعنی فقط از رهبری کوبا کنار کشیده؛ تب چه گوارا در همین پاییزی که گذشت؛ زیارت گاه و بیگاه پیرهن قرمز چاوز در مهرآباد و جریاناتی از این دست و خلاصه نیم نگاهی به آخر و عاقبت جنبشهایی که چه قائله ش رو به پا کرده بود و سرانجام آنهایی که دنباله روی چه گوارا بودند من رو بد جور یاد حسن شماعی زاده و اجرای جدید شخص خودش از ترانه ی "مرداب" میندازه:
من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون
پ.ن.: توضیح عکسها را روی هر کدامشان گذاشته ام.
من "خودم" نیستم، ولی هستم! پس می شود...
نمی دانم من عوض شده ام یا اسکار. تمام دیشب را نخوابیدم که مراسم اسکار ۲۰۰۸ را تمام و کمال ببینم. حالم بهم خورد. فقط وله هایی که مرور برندگان ۷۹ سال گذشته ی اسکار بود دیدنی بودند و جایزه ی یک عمر فعالیت هنری.

مارتین اسکورسیزی هنگام اهدای اسکار بهترین کارگردانی به جوئل و اتان کوئن
حتی اهدا کنندگان و دریافت کنندگان جایزه هم تقریبا هیچ هنری از خودشان در نکردند. جز اتان کــوئـن (نفــر جلوی میکروفون) که امســال برای فیلم 'No Country for Old Men' سه اسکار بردند، حین دریافت اولین اسکار آمد پشت میکروفون و گفت: هاهاها هاهاها هاهاها و رفت کنار. برای جایزه دوم آمد و گفت: همونی که دفعه قبل گفتم
می ماند خبر این که چه کسی چه جایزه ای را به خانه برد که آن هم توی روزنامه خودمان می شود خواندش.
جان استوارت نابغه هم که با برنامه ی کمدی انتقادی daily show یکی از غولهای رسانه ی امریکاست این بار مجری بی مزه ای از آب در آمد. بیشتر از اینها از او انتظار داشتم. مراسم grammy امسال هم آنچنان یخ و ماست بود که نتوانستم تحمل کنم تلویزیون را میانه ی مراسم خاموش کردم.
***
طبعم عوض شده. گویی از این رو به آن رو.
تازگیها هوس سیگار نمی کنم. یک یا دو نخ در هفته هم شد سیگار کشیدن؟
فیلمهایی که کانالهای عرب خصوصا نو به نو پخش می کنند را هم نمی بینم. من خوره ی فیلم بودم.
چسبیده ام به گلستان سعدی و شهروند امروز.
می ترسم جام ملتهای اروپا بیاید و من بی آنکه تمام شب بیدار باشم و بابت اوت و گُلِ توپ هوار بکشم، تمام شود و برود سی خودش. جام جهانی را بگو.
نکند مرا در بخش نوزادان بیمارستان جابجا کرده اند؟
پاره هایی از پست "شیطان همیشه دوبار می قهد" از بلاگ در اینجا چلوکباب حرف اول را می زند به قلم جانور فوق الذکر:
...چگونه است که من اگر یک عدد آمیب یا شپش را تنها ول کنم سر کوچه، زنده میماند و بزرگ میشود و تشكيل خانواده میدهد، ولی اگر نوزاد انسان باشد، تنها کاری که از دستش بر میآید این است که ونگ بزند و در خودش بشاشد تا بمیرد. مگر نه آنکه غریزه یک برنامهی پره-اینستال است که کمک کند به زنده ماندن؟ یک رفتار ساب-هوشمند برای رفع نیازهای ابتدایی. يك پاسخ رفتاری ثابت برای بقا. پس کو؟
...تماشاگر و تماشاگرنما. اصلاً تماشاگرنما نداریم که. تمام آنهایی که شیر سماور و نارنجک پرت میکنند، تماشاگر اند و انسان. وحشی هستند و انسان. بعد میروند خانه و میشوند مهندس و انسان، بوتیکی و انسان. انسان بودن چیز تمیزی نیست. ما تا ابد به هم تجاوز خواهیم کرد و همدیگر را خواهیم کشت و در صف بانک از هم جلو خواهیم زد و این خود خود انسانیت است...
- "پدرسوخته"؟ آقا لطفا یه فکری به حال فامیلی تون بکنید. بچه تون رو توی مدرسه مسخره ش می کنند ها!
- چشه خانم دکتر؟ ما به این فامیلی افتخار می کنیم. مناسبت دارد الکی که نیست. زمان مشروطه جد پدری ما را که مشروطه خواه بود در تبریز سوزاندند...
- با جدمادری تان کاری نکردند؟
توجه: این یک مکالمه ی واقعی ست.
اگر کسی عاشقتان بشود چه احساسی خواهید داشت؟
***
نگویید حالا که نشده... فرض را به واقع بگیرید. وگرنه به سلولهای خاکستری خود اضافه کار ندهید بالاغیرتاً
یادمه، سال هفتاد بود گمانم، توی روزنامه اطلاعات خوانده بودمش: سرکار علیه خانم فاطمه کروبی در تذکره ی خودش برای کاندیداتوری در مجلس چهارم در قسمت فعالیتهای سیاسی نوشته بود: مادر دو شهید.
اینم شد فعالیت؟
***
یادمه حوالی سال ۶۶-۶۵ در تلویزیون خودمان (یک میلیون بار) نوجوان سیزده چهارده ساله ای رو نشون داد که اسیر عراقی ها شده بود و وقتی یک خانم خبرنگار هندی در اردوگاه اسرا خواسته بود با ایشان مصاحبه کنده گفته بود "اول برو حجابتو حفظ کن بعد بیا مصاحبه". خبرنگار هندی که یه پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و یه دامن بلند، نمی دونم از کجا یه روسری گنده گیر آورد و انداخت روی سرش... بازم این نوجوان می گفت "اول حجابت رو حفظ کن" و "ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب ست"... هفته نامه شهروند امروز در شماره ی این هفته ش با تیتر "رزمنده ی ناصالح" یادی کرده از ایشان که بله ایشان با فروتنی هر چه تمام تر هشت سال در دولت اصلاحات خدمت می کرده و امسال برای کاندیداتوری مجلس هشتم رد صلاحیت شده.
اینم شد صلاحیت؟
***
تا با پوتین* توی حلق حضرات نروی، خیال می کنند سُم و نعل به زمین می کوبی جهت سواری دادن؟
*نگفتم چکمه که حمل بر تبرّج نشود.