تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

 

از چپ و راست و روبرو.  گلاب به رویتان حتی از وسط پا!  فرقی نمی کند پیاده باشی یا سواره.  موتوری حق عبور برای خودش قائل است.  عین تیر غیب از کوچه می پرد وسط خیابان و راهت را می بُرد.  خداییش ندیده ام موتور را از بالای گاردریل اتوبان عبور دهند ولی بعید هم نیست. 

 

همیشه حتی در ترافیک باید حدفاصله ی "موتوررویی" با اطراف داشت.  بوق می زند و خیلی که مجهز باشد از غروب به بعد چراغ هم می دهد: "راه رو باز کن من رد شم".  ماشین را کمی به هر سمتی مایل کنی به راه باز کردن، یکهو دیدی از جهات اربعه و نابدترت هم موتوری دارد می گذرد.  موتوری خودش را راننده نمی داند.  موتور را وسیله ی کسب روزی نه... یک جور بال می داند.  از روی جدول، از توی پیاده رو، از لابلای شمشادها و یا مخالف مسیر خیابان حتی وقتی خیابان دوطرفه ست و خیلی راحت می تواند از آن سمت خیابان بگذرد.

  

موتوری از دید من نماد سرکشی انسان وانهاده به خود است.  یک جور بچه نامشروع جنگل مدرن و آسفالت شده یی به نام شهر.  نه چیزی برای از دست دادن دارد و نه کسی را جز خودش.  کسی ست که با چند تا اسکناس ریز نشسته پای داو قمار.  انسانی که می داند پیگیری حقوق اجتماعی اش یک جوک خنده دار است.  می داند اگر بجنبد شاید آن روز را برنده شود و تازه باختش هم به هر حال به پای خودش است مثل آش کشک خاله.  می داند که حد اقلّ کوپن را برای اظهار وجود دارد.  همین است که خود را مخاطب هیچ قانونی نمی داند.  نحوه ی راندن موتورش هم دهن کجی ای ست به بی محلی ای که -به زعم او- به او شده.

 

موتوری مانند انسانی که ناگزیر به گذر از مسیرهای ناشناخته و پر از موانع پیش بینی نشده است، خیابان ثابت هر روزه را هر بار به یک مدل می رود با کشف و حتی اختراع مسیرهای تازه. در هر جور ترافیکی موتوری فاتحانه راهش را ایجاد می کند و می گذرد. از لاین سه به پیاده رو و از لاین یک به بلوار وسط.  تعجب نکنید اگر به نرده و گاردریل فحش می دهد که چرا جلوی راهش هستند و یا باعث و بانی آن نرده و جدول را با خانواده اش به فنای جنسی و  نقدی حواله می هد. 

 

من نمی مانم.  موتوری ام.  از توی جوی آب هم می توانم رد شوم.  این به آن در که ماشین ندارم.  من از این نتوانستن تو که اسیر لاین و چراغ قرمز و گردش و دور زدن ممنوعی روزی می خورم.  می روم، می زنم، راه می بُرم.  از نظر من روی فرق سر شما هم راه است هر چند خیابان نیست.  من محتاج خیابان نیستم.  من موتوری ام.  کارم توانستن کاری ست که تو نمی توانی، رد شدن از جاهایی که برای تو راهی به آنجا نیست.  به من بزنی مقصر هم هستی.  به عابر بزنم در می روم.  گیر بیفتم هم کف دستی که مو ندارد...

 

+  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:35 AM  ؛  کارمن  | 

 

دفتر شورای محل، سال ۱۳۶۰

مراجع: آقا اینم گواهی پزشکی من که دیسک کمر دارم.  اینم درخواست جارو برقی من.

شورایی: آقا نیست و برادره.

مراجع: بله برادر...

شورایی: هنوز نفهمیدین انقلاب شده؟  هنوز تو هوای همون طاغوتین؟ حجابتو درست کن...

مراجع: حجاب من چه اشکالی داره؟

شورایی: جارو برقی برای چی میخوای؟  مگه فاطمه زهرا جاروبرقی داشت؟

مراجع: مگه حضرت علی سوار بنز ضدگلوله می شد؟  مرد حسابی میگم دیسک کمر دارم...

شورایی:  برادر اینو بدین تحویل کمیته...

***

شوخی نداشتم.  این قضیه واقعا اتفاق افتاده.  انقلاب شد بهانه ی اینکه فضیلت ها رو با قیف به حلقمون بریزن، نشد هم تنقیه ی فضیلت کنن.  جای ما توی بهشت بود به زور و حرمت فحش خواهر و مادر.  این مدینه ی فاضله چیه که آرزوش هر روز دنیا رو به خاک و خون می کشه؟ 

+  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:22 PM  ؛  کارمن  | 

 

خديجه : رحيم آقا تو بيلميري امروز چه روزيه؟

رحيم : والا فچ ميکنم روز جهاني مبارزه با محيط زيست ! ها ؟

خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه !

رحيم : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟!

خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز ايحساساته ! روز من و شوماست !

رحيم : شوما کيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاگو رو از آشپزخونه بيار

+  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:33 AM  ؛  کارمن 

چند روزی ست این یادداشت بهنود را خوانده ام و همه اش به این موضوع فکر می کنم که هر چند هم وضعیت ایران و زاویه دید ایران به منافع امریکا، در انتخابات ریاست جمهوری آن کشور تاثیر بگذارد اما این نقطه ی قوتی نیست.  بهنود هم نگفت هست.  می دانم. دردم اینست که تاثیر نتایج انتخابات امریکا در ایران بر سرنوشت یک ملت است و ما فوقش تسریع کنیم در برنده شدن یکی از این حزبها.  مملکتشان که کن فیکن نمی شود... این ماییم که ضرر کلان می کنیم و لرزه ی مهیب به تاریخمان میفتد گیریم قلقلکی هم بخورد به سیاست امریکا.

+  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:23 PM  ؛  کارمن  | 

 توفان که بد و خوب ندارد.  به بد و خوب تو هم کار ندارد می آید و می گذرد.  سر راه تو هم نایستاده بود، تویی که ناخواسته بر سر راه اویی.  به خواه و ناخواه تو هم وقعی نمی نهد فقط می گذرد و چیزی جز آنچه واقعا هستی باقی نمی گذارد.  عریانی ات را تاب بیاور، فقط آنها که چون تو توفان زده اند آن را می بینند.

کدام توفان؟  یکی ش همین توفان عشق!

+  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:18 PM  ؛  کارمن  | 

 

حمد باد مَلِکی را که مُلک هر دو جهان در تصرف اوست.  بودِ هر که بود از بودِ او بود...

 

 "رساله ی عقل سرخ" با جمله ی بالا آغاز می شود... همیشه فکر می کردم عقل سرخ آنست که صاحبش را در خون خویش غرقه می کند، اما...

  

... شخصی را دیدم... محاسن و رنگ روی وی سرخ بود، پنداشتم که جوانست،

 

گفتم ای جوان از کجا می آیی؟  گفت ای فرزند، این خطاب به خطاست، من اولین فرزند آفرینشم، تو مرا جوان همی خوانی؟ 

 

گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته ست؟  گفت محاسن من سپید است و من پیری نورانیم، اما آنکس که ترا در دام اسیر گردانید (دست قضا و قدر)... مدتهاست تا مرا در چاه سیاه انداخت،

 

این رنگ من که سرخ می بینی از آنست، اگر نه من سپیدم و نورانی و هر سپیدی که نور بازو (به او) تعلق دارد چون با سیاه آمیخته شود سرخ نماید... و چراغ همین صفت دارد، زیرش سپید باشد و بالا بر دود سیاه، میان آتش و دود سرخ نماید...

 

 

...گفتم (حال که گذر از روی و میان دو کوه اول از سلسله ی یازده تایی قاف به هیچ روی میسر نیست) این کوهها را سوراخ توان کردن؟  گفت سوراخ هم ممکن نیست، اما آنکس که استعداد دارد بی آنک سوراخ کند به لحظه ای تواند گذشتن، همچون روغن بلسان... به خاصیتی که در وی ست.

 

 

***

 

و اما؛

 

آخرین حکایت "رساله ی عقل سرخ" از شیخ شهاب الدین سهروردی:

 

 

* گفتم ای پیر این چشمه ی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، اگر آن می طلبی خضروار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا به ظلمات رسی.

 

* گفتم راه از کدام جانبست؟ گفت از هر طرف که رَوی، اگر راه رُوی (رهرویی) راه بَری.

 

* گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمی دانی، آنکس که این راه رود، چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی بچشم ندیده.  پس اولین قدم راه روان اینست و ازینجا ممکن بوَد که ترقی کند.

 

...مدعی چشمه ی زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد اگر اهل آن چشمه بود به عاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند، پس او را بی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از آسمان بر سرچشمه ی زندگانی اگر راه برد...

 

چون از چشمه برآمد استعداد یافت چون روغن بلسان که اگر کف برابر آفتاب بداری و قطره یی از آن روغن بر کف چکانی از پشت دست بدرآید.

 

اگر خضر شوی (چون بلسان از کف دست) از کوه قاف آسان توانی گذشتن...

 

***

توضیحات داخل پرانتز از کارمن است و به تمامی از متن خود کتاب گرفته شده است.  کل رساله هفده صفحه است.

+  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:4 PM  ؛  کارمن  | 

شاید سال ۷۲ یا ۷۳ شایدم کمی زودتر فیلم "پری" را دیده بودم و این "کوزه به سرها"  خیلی فکرم را مشغول کرده بود.  یادداشتی در همین باره نوشته و با عنوان "بار امانت" برای ماهنامه ی "فیلم" فرستاده بودم.  در صفحه ی نقد خوانندگان چاپ شده بود.  امروز خیلی تصادفی در جایی که اصلا قرار نبود، پاره کاغذ چک نویس را دیدم و بدون کم و زیاد (با اینکه به ویرایش نیاز دارد) همینجا می آورمش:

 

مگر نه که کوزه ها از خاکند؟  مگر نه که آدم از خاک است؟  مگر نه که آفرینش انسان -قالبی خاکی با دل و جانی درون آن که عالی ترین نمونه ی آفرینش است- در نهایت ظرافت است و آنچه در این کالبد خاکی ست دل و جانی ست که از حقیقت مطلق به او رسیده؟  همین است که آن را دست زن، مادر، مظهر نگاهداری و امنیت می بینیم.  آیا این کوزه به سرها و نگرانی اینکه کوزه ها سالم به مقصد برسند، اشاره به بار امانتی نیست که بر دوش آنهاست؟  بخاطر کوزه به سر ها! بخاطر بار امانتی که بر دوش ماست.  بخاطر حقیقت.

... و شکستن، پرشدن، لبریز شدن و ترک خوردنش همه بدست ماست.  نگران کوزه به سرهایی که حقیقت به کوزه دارند و خود فارغ از هست و نیست، سبکبال به سرچشمه می روند و یا از سر چشمه باز می گردند.  نگران آنهمه حقیقت ناب و پاک بودن.  نگران آنهمه حقیقت دست نخورده و بی غرض بودن امانتی که قرعه ی فالش به نام...

نگران اینکه در حقیقت گره خورده ی "خود"ت باشی و ببینی که کوزه به سرها حقیقت بکر و نابشان برسر، کوزه ها را آب می کنند تا تشنگی فروبنشانند.  نوشیدن آب طبیعی ترین نیازهاست.  حقیقت طلبی نیز. 

چه بدانیم و چه ندانیم در همه ی ما حقیقت نابی هست، خام و بکر.  گروهی  حتی به بهای شکستن کوزه از بکارتش می گذریم تا به خودش دست یابیم، گروهی از آن می گذریم و همانطور خام نگهش می داریم گروهی تشنگی فرو می نشانیم و گروهی با نوشیدن آن جوانه می زنیم و سر به افلاک می ساییم و گروهی آن را می نوشیم و فقط زندگی می کنیم.

+  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:18 AM  ؛  کارمن  | 

با اندکی تاخیر در بررسی رویدادهای ۲۰۰۷:

 

سالی که گذشت فقط تکلیف فعالیتهای هسته ای ایران نبود که تن به تعلیق نداد، آریل شارون هم دو سالی هست که در کماست و از تعلیق مرگ درنیامده.

راستی کسی می داند جایزه ی پنجاه میلیون دلاری پیدا کردن صدام حسین را بالاخره به کسی دادند یا نه؟  من از بی خبری اش در تعلیقم.

+  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 6:45 PM  ؛  کارمن  | 

 

ملالی نیست اگه حال مرا نمی فهمی

خداییش توقعی هم نیست

ولی دیگه ادراک و تفاهم نابت رو در اون ژستهای عاقل اندر سفیه به رخ احوال ما نکش

 

... دگر حوصله ای نیست

+  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:1 PM  ؛  کارمن  | 

انسان، جزیره ای ست تک سرنشین.  جامعه مجمع الجزایر انسانهاست. شرایط اقلیمی به هر جزیره هویتی منحصر به فرد می بخشد.  گیریم اقلیم بعضی جزیره ها هم شد مثل هم.  همه ی خاکها که نفت و الماس ندارند... از طرفی همین نفت و الماس هم خوردنی نیست، برنج و گندم لازمست.  گیریم با یه قطعه الماس میشود خدا کیلو برنج خرید و برعکس.  همین ست که مساحت جزیره ها یکی نیست، بروبیاشان هم یکی نخواهد بود. 

رویای برابری هم مثل ایمان به عدالت، مرهم زخم "چرا"های بی پاسخ انسانهاست.

+  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 6:26 PM  ؛  کارمن  | 

وضعيت پروژه هائيكه در مناقصات و يا استعلام آنها شركت كرده و برنده يا مردود شده ايم
همراه با جداول قيمتهاي اعلام شده از سوي ديگر شركتهاي بازرسي جهت مقايسه

 

 

توضیح: رئیس ما برای جدول گزارشی که میخواد به مدیرعامل بده تیتر زده!

+  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 2:57 PM  ؛  کارمن  | 

عزیزی می گفت: من خیلی از ب.ام.و خوشم میاد.  چشمام دنبالش می ره.  ولی یه لحظه که نگاشون می کنم یادم میفته توی همین ماشینای قشنگ و هوشربا چه اتفاقاتی میفته پول گزافی که بابت این ماشینا رفته از چه راهی دراومده و این آدمایی که سوار این ماشینا میشن چه جور آدمایی هستن به شدت حالم بد میشه.

***

اوایل مسیر دربند صدای دلنواز رود پاهایم را سست کرد.  ایستادم و گوش کردم بعد نگاهی به رود انداختم،  فقط لاشه مرده توش نبود و گرنه هرنوع زباله ای برای خودش یه بیلبورد داشت. به همراهم گفتم مثل خیلی چیزا که آدم فریفته وجودشون میشه ولی سراغ منبعش که بری منظره ش همینه که می بینی.

***

شکسپیر می گوید "زنان نجیب زیبا نیستند و زنان زیبا نجیب". 

 ***

در واقع خوبی و زیبایی نه با هم منافات دارند و نه عهد و پیمان اخوت بسته اند.  الزامی هم به یکجا جمع شدنشان نیست.  هر قدر از "کمال" از "آرمان مطلوب" فاصله ی بخردانه بگیریم و از بایدها بکاهیم، یعنی همین که روح جامعه هم اکنون در حال انجام دادن آن است، از قربانی کردن مفاهیم به پای هم برائت جسته ایم و هر کدام را برای آنچه به تنهایی هستند ستوده ایم.

نیچه در تنها کتابی که از او خوانده ام "فلسفه در عصر تراژیک یونانیان" پاگانیسم (چند خدایی) یونانیان را دلیل درک واقعگرایانه شان از هستی می داند که همه چیز را از یک خالق انتظار نداشته اند و قائل به تفکیک ماهیت واقعیتها بودند.  خدایانی که هر چند کاملترین در هویت خود بودند اما بدون رعایت حس کمال گونه ی خدایی با هم نزاع می کردند خیانت می کردند و... خود زئوس با نزاعی نه چندان منصفانه و خداگونه پدرش کرونوس را از تخت به زیر می کشد و خود مهتر خدایان می شود.  یا خدایانی که حتی از خدای خدایان که زئوس باشد فرمان نمی بردند. اِشیل (آشیلوس) در منظومه ی "پرومته در زنجیر" با پرده دری هایی که از زبان پرومته می شنویم حسابی زئوس را ضایع می کند.

 

زیبایی خوب است چون خوشایند ست بی آنکه خوبی ای که در این خوشایندی ست تعهدی به زیبایی موجود داشته باشد.

آیا خود "خوبی" همیشه زیباست؟

+  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:6 AM  ؛  کارمن  | 

فرمولهای قوانین فیزیکی رو که یاد گرفتیم بیشترشون در شرایط خلاء بوده.  در یک سیستم بسته با تعاریف معین.  استانداردها رو هم در شرایط خلاء اندازه میگیرن.  سلسیوس، سانتیمتر، شتاب جاذبه ی زمین و...

ای رقیب!  ای که حضورت چون پاره سنگ و چاله بر سر راه من ست، من عمرم را صرف تحت تاثیر قرار دادن تو نمی کنم... خیلی عزتت بگذارم می شوی دشمنم و من نه که زور بزنم تو را تکان بدهم، خودم تکان نمی خورم، راه کج می کنم، از رویت می پرم، پایش بیفتد با تو در می افتم... شاید نه به شیوه ی زیدان.  اما اگر با سر نمی کوبم به سینه ات که با تمام هیکل بیفتی روی جامی که در چند قدمی مان ست شوتم را هم نمی فروشم، پگاه ته جدولی به پرسپولیس صدر نشین و امپراتور قطبی تعظیم نکرد، دیدی که نباخت.  صحنه را ترک نمی کنم که بازی را سه صفر به نفع خودت سند بزنی. تعظیم هم که خوابش را ببینی.

***

این انطخا.با.ت هم شده برای ما معزل.  اینکه با شرکت نکردن در این ماجرا آب به آسیاب نارواداری نریزیم، نظری ست برای خودش. آنهم در انطخابی که گزینه هایش باید از فیلطرهایی که اصلا از معیارهای خوب و بد بودنشان سر در نمی آوریم بگذرند.  دوست ما هم بیراه نگفته.  اما خود من که در انطخا.با.ت گذشته در قهر بودم و دیدم قهر من به جایی بر نخورد و کسی را تحت تاثیر نگذاشت، کرشمه دیگر می کنم. 

جنگ زرگری ست، قبول،  دلاکها وقت بیکاری سر همدیگر را می تراشند، قبول، ولی وقتی مظنه ی بازار به "ناز" نیست ما هم ابروی دلکشمان را کج نمی کنیم.  منت تن آدمیزاد را که افزون بر پشت چشم، انگشت هم دارد رقم به رقم.  هم تکی و هم دوتایی، هم پنج تایی و هم هر ده تا را میتوان برای پیشبرد مقاصد گونه گون بکار گرفت.  معنی ش را هم اگر زورت رسید به روی خودت نیاوری کونت که سوخته! پای چشمت که کبود شده!

شرایط هم که استاندارد متعرّف در خلاء نیست، هر چقدر هم که بسته باشیدش... هر چند متر و سلسیوس شما با هم جا عوض کنند... اصلا همین که زور بزنی بگویی این سلسیوس ساخته و آلت دست آمریکای جهانخوارست و ما و متخصصینی که حتی در زیرزمینهای خانه شان فتح الفتوح علمی می کنند اسمش را گذاشته ایم "وجب"... خب زور بزن!  منظور ما همین بود و هست... ما "جیز" هستیم، حالا تیغ و قیچی و ریش همه در دست شماست قبول.  پرسپولیس هم...

 


نامربوط:   آدمخوارا یه رشتی و یه ترک را توی دیگ انداخته بودند.  تا دیگ محترم جوش بیاید رشتیه زاری می کرد "آی... می زاکان یتیم ببُد!"* و ترکه هی می خندید.  آخرش رشتیه گفت "درد بیدرمان بیته... چی واسی خندی؟"** ترکه گفت آخه تو آششون پی پی کردم.

 

* بچه هام یتیم شدند!

** درد بی درمان گرفته، واسه چی می خندی؟

*** دم ترکه گرم که منفعل نبود.

+  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:18 PM  ؛  کارمن  | 

سی چهل سال پیش یکی از پادشاهان افریقایی -گمونم هایلا سلاسی پادشاه اتیوپی- در دیدارش از امریکا "صندلی الکتریکی" را برای اولین بار دید.  خیلی خوشش آمد و سه تا هم برای مملکت خودش سفارش داد.  محموله ی مبارکه که رسید، تازه به عرض ملوکانه رساندند که مملکت تحت سیطره شان برق ندارد.

اعلیحضرت نبوغ شاهانه به خرج دادند و صندلی الکتریکی را اریکه ی سلطنتی منظور کردند و بر آن جلوس نمودند.  صندلی الکتریکی شد تخت پادشاه.

از مجله ی دانستنیها، صفحه ی "عجیب ولی واقعی"، شماره ی ۱۵ یا بیست سال پیش.

***

به سرورم و شوهرم جمعه،

... این که به کابل فرستادی خیلی بچه ها را خوشحال کرد دست شما درد نکند بچه ها روی آن می نشینند و خر و خرکِش بازی می کنند.

"قطعه ای از نامه ی همسر جمعه "بهارجان" که جمعه از تهران برایشان جاروبرقی فرستاده بود به افغانستان".  نامه واقعی ست و مال ۱۵ سال پیش است.

***

 مجله شهروند امروز  برای صدسالگی سیمون دوبوار چند صفحه مطلب نوشته.  سیمون دو بوار را از "جنس ضعیف" و "زن در هم شکسته" می شناسم.  سال گذشته به مناسبت روز زن "جنس دوم" را از همسرم هدیه گرفتم.  اما هنوز بیشتر از ۵۰ صفحه ی آن را نخوانده ام.

خیلی به فمینیست فکر می کنم.  به تساوی حقوق زن و مرد و باور جامعه ای که در آن زن بودن الزاما مانع یا موجب محدودیتی نیست.

 

آیا زنان جامعه ی ایران -یا لااقل اکثریت قریب به اتفاقشان- مفهوم کنونی زن بودن و حقوقی که قانون برایشان قائل شده را می شناسند؟

 آن را پذیرفته و بدان قانعند؟

نحوه ی استفاده از برابری حقوقی را می دانند؟

فایده ی آن را می دانند؟

بهایی که برایش باید پرداخت را تقبل می کنند؟

آیا فرهنگ و لیاقت بهره وری از حقوق اجتماعی برابر با مردان را دارند؟

 

یا فقط اگر آن خجسته پی رخ بنماید با آن کنار می آیند؟

 

+  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 5:0 PM  ؛  کارمن  | 

بی تابی عشق از روی عادت عشق ورزیدن ست؟ 

چشمه ای ست جوشان این حال عاشقی؟

چرا وقتی دلدار یکی-دوروزی در دسترس یا صدارس نیست چنین از هم می پاشیم؟  عادت معشوق بودن است که خوراکش نرسیده و به جانمان افتاده؟

این عادت به حضور جانان ست که دوریش را تحمل ناپذیر می کند؟

یا چیزی ست مثل هجوم ناامنی ای که با خبرکی، صدایکی، دیدارکی از یار به آنی ناپدید می شود، مثل آرامش جیغهای بنفش نوزاد که از بوی تن مادر آرام می گیرد؟

 

+  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:37 AM  ؛  کارمن  |