برنامه ی حیات وحش درباره ی گرگها بود. همسر گرامی به امیر گفت میدونستی گرگها برادر سگهان؟ اما سگا با آدما دوست شدن و گرگها نه.
امیر گفت چون گرگه دلش میخواست گوشت بخوره، نه استخون!
***
میدونستم که گرگا فقط حیوانات پیر و بیمار رو شکار می کنن، می دونستم گرگا تا گرسنه نشن حمله نمی کنن اما با این حرف امیر احترامم به گرگ بیشتر شد.
خبر نه، پتک بر "دازاین" ایرانی!
یه پراید و یه ماشین حمل پول توی جاده ی فیروزکوه تصادف کردن. یه اتوبوس مسافربری که شاهد ماجرا بود ایستاد برای کمک. مردم پول بی زبانِ بی صاحب را که دیدند مصدومین فراموش شدند. راننده ی جوان پراید غرق در خون بین فرمان و صندلی جان می داد، فقط قبلش با موبایل به برادرش گفت من اینجا از درد فریاد می کشم و مردم می دوند به طرف ماشین پول.
یادداشتهای مرتبط:
***
این بی تفاوتی ساده این فرافکنی "تو کز محنت دیگران بی غمی..." با "...کی برامون یه مثقال مردونگی کرد که من یه خروار رو کنم..."خیلی قبل از "فردین" مرده بود. گذشته از رودربایستی دیگه فقط کسانی انسانیت رو رعایت می کنن که اگر هم از برنداشتن اون پول احساس حماقت و حسرت مادام العمر داشته باشن، از اون ور هم دلشون نیومده به مرگ جوونی راضی بشن و یا شایدم از عاقبت خودشون ترسیدن.
***
نمی دانم آیا همه ی مسافران از اتوبوس پیاده شده بودند، نمیدانم آنها که پیاده نشده بودند خبر از ماشین پول یا جوان زخمی داشتند یا نه. حادثه هولناک ست. اما هولناک تر آنکه سالهاست به رغم تماشا و تاسفی چند بر محنت دیگران، کلاه خودمان را چسبیده ایم که باد نبرد.
اخلاق را تعریف کنید. انسانیت به چه می گویند؟ مدتهاست که می اندیشم در تعاریف مبهم غوطه ور هستم و حدود هیچ چیزی معین نیست معجون است معجون باورهای ما.
جوانمردی و قالبهای یک بعدی فیلمفارسی هیبتش را باخته. نترسیم. خیلی دور از "من" بود آخر. این "منِ من" بس که تو سری خورد از "منِ جوانمرد" بس که پس رانده شد به بهانه دستیابی به فضایل اخلاقی، بس که دید بی کس افتاده و فریادرسی نیست، بس که انسانیت بی دلیل از خود صادر کرد و تشویق زبانی شنید که طبیعتا در پدیده ی گلخانه ای در ارتفاعی که حدّ آدمیتش است وارو زده و بالا آورده ست.
گلاب به روی شما!
با ایمان یک بسیجی در یک حرکت بدون توپ با یه کفگیر کوکوسبزی رو توی تابه برگردوندم. کوکو تاب نیاورد، عین دیوار برلین فروپاشید، یه آشپز خوشدست ماهر هم اینکار رو با دو تا کفگیر -یا هر اهرمی که در هنرش باشه- انجام میده، هم من روی شعور کوکوئه زیادی حساب کرده بودم هم کوکوئه این بار هنوز خوب خودشو نگرفته بود...
***
همیشه سلام رو خیلی صاف و محکم می گفت. همیشه از شنیدن سلامش سرحال می شدم. دیروز که زنگ زد اگه اسمش رو روی صفحه موبایل ندیده بودم نمی شناختمش. گفتم تو چرا اینقدر کوچولو شدی؟ از دست یکی ناراحت بود. می گفت کسی که ادعای فهم و شعور داره نباید خودش حال آدمو بفهمه؟ گفتم تو قبلا وضعیتت رو توضیح داده بودی؟ گفت خودش باید می فهمید...
بهش گفتم می خوام برات زر بزنم، حوصله داری؟ گفت ندارم. حرف تو دلم موند.
***
مراعات حال بستنی رو میکنیم. میدونیم زود نخوریم آب میشه. مراعات حال سی دی رو می کنیم میدونیم خفن که خش بیفته بهش، نه تنها خودش راه نمیده بلکه دستگاه رو هم به فنا میده... ولی دلمون برای کف آشپزخونه نمی سوزه که وزن یخچال به اون گندگی رو تحمل می کنه... کسی تا حالا با ستون ساختمون همذات پنداری کرده؟
مراعات حال دیگران و این "خودفهمی" را از دیگران انتظار داشتن کار عجیب و پیچیده ای ست. چه میدانی انسانی که ممکن ست هر آن حالتش عوض شود الان در ظرفیت بستنی قرار دارد یا بتون آرمه؟ چه کسی باید بداند؟ بو بکشد؟ همه که به آدم نزدیک نیستند، همه که شامه ی قوی ندارند...
میدونم نمی شه از احوالت بگی وقتی وجود نازنینت در بستنی ترین، دستمال کاغذی ترین یا کریستال ترین حالت خودش قرار داره، میدونم آدما باید یاد بگیرن اینا هم جزو احوال کسی ست که اغلب به فولاد میگه برو کنار خودم از پس ش بر میام، اینو هم میدونم...
ولی دوست من آدما یادشون میره چون به حالت غالب تو که همون فولادی ست عادت می کنن. از نفهمی نیست از این عادت لامذهب است... نذار به عهده خودشون که بفهمن اونم وقتی صدای جیرینگ یا تالاپ ت در اومد...
گل من! روی شعور کوکو سبزی حساب نکن.
* فاکتورگیری از ترانه ی عقاید نوکانتی محسن نامجو
از میان مایه و اندک مایه شکوه نکنید، زیرا به رغم آنچه به شما گفته شده ست، میان مایه و اندک مایه در همه جا مهار کار را در دست دارند
گوته
***
به جنگهای صلیبی فکر می کنم... جنگ با تروریست... محور شرارت... آشوب در پاکستان... دارفور... حاصل این جنون سرخ چیست؟ برتری که بر که؟ چه بر چه؟ خیلی برای خدا فرق می کند که در مسجدالاقصی قرآن بخوانند یا تورات و یا انجیل یا ودا؟ خیلی فرق می کند نماز بخوانند یا نیلوفری بنشینند به مدیتیشن و ذکر مانترا بگیرند؟ خیلی؟
جنگ نتیجه ی برخورد جهل با جهل نیست؟ یک وقتهایی مجبور می شوی بزنی در گوش یک نفر که موی دماغ شده. اما اینکه کی حق داری این کار را بکنی و اصلا حق داری حالا در گوشش بزنی یا نه می شود کل فلسفه ی جنگ ها. حکایت کشتن و حق کشتن که در پست اعدام ازش گفته بودم و مریم هم در کامنت بهش اشاره کرده بود.
اینها را گفتم که بگویم آشوبی که تلاطمش را در نزدیکی احساس می کنیم، داغتر شدن اختلافات زیر خاکستر شیعه و سنی در عراق، قضیه ی پاکستان و پرونده ی هسته ای ایران و حماس و غیره یک جریان تازه نیست. یک سوراخ تازه ست برای جریان کهنه ی "بشین سر جات" و یا غلیظ ترش "میخوام هرگز هم نباشی". چقدر ما از این جمله ها استفاده می کنیم.
حس مضحکی ست وقتی می بینم این جنگای تخمی که آفت تخم بشر شده فلسفه ش عباراتی از این دست است. جای تاثیر آنهمه شعور و تفکر فلاسفه ی بزرگ، عکسهای موجود از جنگهای جهانی اول و دوم، آنهمه ضجه ی درد جنگزده ها، ضجه ی اندوه صلح خواهان کجاست؟
عبرت؟ عبرتها همه آن شدند که در جنگ بعدی چه بکنیم که بهتر بجنگیم و برنده شویم. جنگ جهانی اول و دوم صلح آور بود اما فقط در همان اروپا. جنگ افروزان زمین بازی را عوض کردند و بازی را هم. جنون برتری اما پابرجا. میدانم جنگ جهانی کارش به خاور دور و پرل هاربر و حتی همین ایران خودمان هم کشید. اما دو بهانه ی مسخره که جرقه ای بود زیر بشکه ی باروت جنگ افروزان همه در اروپا آغاز شد. عبرت خود شدند اروپاییان، دول شنگن تشکیل دادند از پس آن که سر خط کشی های فعلی خونریزی های تاریخی دول متحده و متفق به راه افتاد. اتحادیه ی اروپا! حتی عبرت در انحصار غرب است و به خاورمیانه و افریقا که می رسد...
خردمند گفتگو می کند. خردمند با بی خرد هم گفتگو می کند؟ نه. بکند هم کارش به مدارا، سکوت یا دهانه ی چاه می کشد. خردمند همیشه باخته به بی خردی بی خردان.
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مـرکب ابـدالدهــر بمــاند
ممکن است این کار احمقانه را من انجام داده باشم ولی من احمق نیستم!
شنیدن این جمله آغاز یک فرآیند در ذهن من بود: پالایش! این فرآیند در واقع جدا ساختن خود حقیقی مان از حالتی ست که -از بیرون یا درون فرق نمی کند- به ما وارد می شود. انسان ذاتا از اینکه او را پلید بپندارد می هراسد. خیلی وقتها برای پوشانیدن یک اشتباه هراسان دست به اشتباههای دیگری می زند برای اینکه کسی او را بی شعور، بدجنس یا پلشت نخواند. در واقع چنان به خطای خود می بازد که گویی خود زیر مجموعه ای از آنست. اولین گام این فرآیند اینست که بتوانیم خودمان را از موضوع جدا کنیم و خوشبختانه "انکار ماجرا" به این قضیه جواب نمی دهد.
پذیرفتن یک نقص یا اشتباه، باختن به آن نیست.
حمیدرضا ابک در ویژه نامه ی پنجشنبه های روزنامه شرق موسوم به "کافه شرق" مطلبی داشت با عنوان "لطفا نباشید" و در آن گله کرده بود از سوءاستفاده هایی که از جمله ی معروف دکارت شده است: "می اندیشم، پس هستم":
"...رنه دکارت، فیلسوف فرانسوی قرن هفدهم، بنا به دلایلی که خودش می داند، احساس کرده بود که باید وجود خودش را از طریق عقل اثبات کند. بیچاره با خودش فکر کرده بود که در این صورت می تواند مبنای محکم و مستحکمی برای اثبات وجود بقیه ی موجودات و احتمالا ساختن یک دستگاه سازگار و منسجم فلسفی پیدا کند. او برای این کار روشی را پیشنهاد می کند که مهم ترین ویژگی اش «شک کردن» است. دکارت ابتدا از شک در همه معلوماتش آغاز می کند. نشان می دهد که زیراب همه اطلاعات ما انسانها از جهان، خورده است و به هیچ کدامشان نمی توانیم اعتماد کنیم..." کافه شرق، شماره ۲۹، جمعه هشتم تیرماه ۸۶.
می گفت توی توالت عمومی به در/دیوار نوشته ای برخورده که "می...، پس هستم". می گفت اگر دکارت یک چنین جمله ای گفته صرفا از یک درک شهودی حرف زده و این مسئله ای فلسفی ست و اصلا به این معنی نیست که هدف غایی انسان از انسان بودن اندیشیدن است. این بخاطر اصالت وجود اندیشه ی انسان است نسبت به حواس دیگر او که در همه ی آنها می توان شک کرد اما در اینکه می شود اندیشید نمی توان شک کرد. خلاصه عاجزانه خواسته بود که خلایق، لطفا اینجور نباشد که "باشید" آن هم به تعداد افعال خوش و ناخوشی که ازتان سر می زند.
***
سهراب سپهری خیلی مظلومانه از ما خواسته دانه شنی را نوک انگشت بگیریم و وزن بودن را احساس کنیم. از طرفی کسی داستان بالدر آن اسطوره ی اسکاندیناویایی را شنیده؟ همان بالدر نیکو صفت، به نیکویی سیاوشِ شاهنامه. مادرش از همه ی موجودات و پدیده های روی زمین حتی باد و آتش سوگند می گیرد که از وجود آنها آسیبی به بالدر نرسد. تنها گیاهک خردی را به وعده نمی گیرد و دشمن از شاخه ی همان گیاه تیرکی می سازد و بالدر را به دیار مرگ می فرستد. وزن بودن گیاهکی که نادیده گرفته شده بود!
"Balder's Brow" همان بابونه ی خودمان، گلی که به سوگند فرا خوانده نشد.
***
در خارج از دنیای فلسفه اما، هر کسی می تواند بودنش را، وزن بودنش را فریاد بزند. مثل آن کسی که "باشیدنش" را با ارسال گلوله ای برای بی نظیر بوتو و سپس خود-انفجاری فریاد زد و به همین راحتی تاریخ کشوری را با نبودن خانم بوتو دگرگون کرد.
گاهی از پتانسیل افکار ناشناخته ی توده ی مردم وحشت می کنم. این که ایشان در چه چیز "می باشند" و آنرا چگونه، به که و چه وقت ابراز می کنند. این که بودن همین آدمهایی که نمی شناسم چه نقشی در بود و نبود جامعه دارند. همین رایی که از سر شوخی یا جدی، دانسته یا نفهمیده به صندوقها می اندازند. غیر از اینست که در انتخابشان بودنشان را ملاک دانسته اند و به منافع آن اندیشیده اند؟ یک روز کامو جمله ی دکارت را قرض گرفت و گفت: "اعتراض می کنم، پس هستم". اما حالا دیگر همه یک پا کامو هستند و افکارشان در دنیایی که الزاما اندیشه ها ابراز نمی شوند چون گیاهی وحشی، بدون هرس شدن، در ذهن می بالد.
بودن یا نبودن خیلی ها، چه بیندیشند چه نه، اگر بهایی در حد رقم زدن نقشی در زندگی حتی یک نفر هم نداشته باشد، باز هم بودن است و وزنی دارد ثقیل! یکی را همین بس که از تخلیه ی روده ی مبارک در توالت عمومی احساس بودن کند، یکی هم از تخلیه ی ریدمان افکار، اعتقادات و یا خواسته هایش بر جسم و جان کسی که ترورش می کند.
بعضیا وقتی یه چیزی یاد می گیرن، مثل طنین صدای سنگی که تو چاه بی آب بندازی، جو گیر میشن
عشق براي به وصال رسيدن نيست براي بالغ شدنه. عاشقی اگه به بلوغ نرسونه آدمو، زمینگیر و رفوزه ش می کنه. اما اگه عاشق باشی و بکشی کنار، یعنی جنازه ی عشق رو دست دل بمونه هم بلوغ نیست. عاشقی باید تموم بشه ولی نه که دورش بزنیم باید از وسطش رد بشیم. خوان رو فتح کنیم یعنی کد عشق با آی.دی. موجودیتمون تلفیق بشه برای ادراک خوانهای بعدی. عشق هر چند خوان اعظم است اما خوان اول نيست، تنها خوان هم نیست.
***
بعضیا برنده ی معرکه ی عشقن. چون بکارت عشق رو با تاپ تاپ و له له های عاطفي -هر چقدر هم حقیقی- به ... نمیدن.
بلوغ عشق سترگ است. حتی اگر بکارت عشقی به ثمن بخس یا گزاف به باد رفته باشه مهم نیست. دیگه ج.ن.ده ي عشق نشایست بودن.
فریدون تنکابنی در کتاب "راه رفتن روی ریل" می گوید به تعاریف ارسطویی مشتق از "انسان حیوان ناطق است"، باید عبارت بالا را هم افروزد.
گزارش چهارشنبه های اوین نوشته ی دوست خوبم ایمان پاک نهاد، بهانه ای شد برای گفتن این حرفها.
***
من هم از اعدام متنفرم و با آن مخالفم. ولی اعدام هم یه جور کشتنه. گیریم به قصد تنبیه دیگران و حذف یک خطاکار از اجتماع. اما من به کشتن فکر می کنم. کشتن. احساس قدرتمندی که بی پروای پیامدهایی که همه مان -حتی آن قاتل- می دانیم، فرمان می دهد: بکش!
هیچ ستاد، NGO، یا جریانی وجود نداره که هشدار بده و یا آموزش بده به ما آدمای معمولی که از کشتن یا کشته شدن بپرهیزیم؟ منظورم از آدماهای معمولی کسانی ست که به هر دلیلی، با/بدون قصد قبلی کسی رو می کشند و خلاصه از این راه نون نمی خورند. صرفنظر از فرامین مذهبی، تا حالا کسی اومده نهضتی راه بندازه که بابا من با کشتن -به هر دلیل- مخالفم؟
هیچ جوری نمیشه به یه آدمی که به هیچ صراطی مستقیم نیست تذکر داد که ممکنه طاقت طرف مقابلت طاق بشه و تو رو بکشه؟ و این اصلا شوخی ای نیست که هیچکدومتون رو بخندونه؟
هیچ جوری نمیشه به کسی آموخت که این حس مرموز و خونسرد تنفر به همون خونسردی ای که حضور داره، یا حس خروشان خشم که تو هی در سر و سینه بایگانی ش می کنی به موقعش با خونسردی عنان تفکر رو ازت می گیره و...
کتابها نوشته شده، فیلمها دیده ایم از انسانهای معمولی ای که در شرایط خاص روانی کسی را کشته اند. به بیشتر آنها هم حق داده ایم. بوتیک را دیده اید؟ با دلیل بود یا بی دلیل، آدم هرزه ای در این فیلم کشته می شود و شخصِ منِ بیننده تنها در هراس آینده و عاقبت پسرک جوان فیلم است که گلزار انصافا نقشش را خوب بازی کرده.
***
خود را هدف انتقام کسی قرار ندادن کار ساده ای نیست چون مفهوم ساده ای نیست پروراندن حس خشم یا انتقام یا نفرت در کسی. فرمول ساده ای هم ندارد که بدانی چنین حسی را چقدر در ذهن کسی تزریق کرده ای.
قاتل شدن هم همین. یک وقتهایی در آمیزه ی خشم و نفرت و سرریز شدن این احساس، درک می کنم که قاتل شدن چه کار آسانی ست. به راحتی کشتن سوسک با دمپایی ابری یا غیر ابری. حذف مزاحم. حالا مزاحم بهداشتی مثل سوسک یا مزاحم آبرویی، مزاحم روانی و اصلا هر چی تو دلت خواندی...