تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

وقتی ماهیت یه چیز رو با چنگ و دندون بخوای حفظ کنی جای دندون و چنگ روش می مونه خب.  این تبریک گفتن شب یلدا از اون حرفاست.  انگار یلدا عیده.

+  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:13 AM  ؛  کارمن  | 

یکی از تفریحات برادر عزیزمان مجید اینه که تیری در تاریکی پرت کنه و از شنیدن یا نشنیدن صدای آخ و غیره به احساسات مختلف برسه.  مثل فرضیه ی ماستوروش که ایشون در کامنت پست قبلی ادعا می کنه مخترع ماست بوده.  یونانی و هم عصر ارشمیدس هم بوده.

وقتی میگم عمرا یه پدیده که از یونان باستان شروع شده باشه اسم ترکی نداره.  میگه یه چی پروندیم درست دراومد، ترکیه با یونان هم مرزه.  محمدرضا درست میگه همین صدای آخ و غیر آخی که بالاخره بابت این جینگولک بازیهاش در خواهد آمد مدتی بازیچه ی ذهن شکوفای مجیده که مثل گربه ی شرک با چشمای ملوس و خمار و لبخندی محو و معصومانه به تماشاش می نشینه.  داداش مجید خوش باش، ما بخیل نیستیم.

***

در قرن پنجم میلادی پس از شکست دادن امپراتوری روم غربی، امپراتوری روم شرقی- بیزانس- در گستره ی شمال آفریقا تا قبرس و ترکیه و سوریه و لبنان و عراق کنونی به قدرت رسید که حتی پیش از آن هم مرکز حکومت مسیحیان ارتدوکس بوده. زبان رسمی اولیه ی این امپراتوری پهناور لاتین و از زمان امپراتور باسیل اول در قرن نهم میلادی به زبان یونانی تغییر یافته.

در اواخر قرن یازده میلادی ترکان سلجوقی امپراتوری ضعیف شده و آشفته ی بیزانس رو شکست میدن و در منطقه ی ترکیه ی کنونی مستقر میشن.  زبان رسمی امپراتوری عثمانی که سلجوقیان تشکیل میدن میشه ترکی.  درست مثل آذری ها که وقتی ترکهای متحد با مغولها آذربایجان کنونی -شامل جمهوری آذربایجان و استانهای آذربایجان در کشور ایران- رو فتح می کنن مردم آذری زبان منطقه مجبور میشن به ترکی حرف بزنن.  این زبان آذری که به گوش من -یک فارس که ترکی می فهمه- قشنگ ترین گویش ترکی ست، یادگار اون زمانه.

حکومت قسطنطنیه هنوز سقوط نکرده بود.  اما اونم در قرن پانزده میلادی به دست سلطان محمد فاتح به تصرف عثمانی در آمد و شهر کنستانتینوپل یا همون قسطنطنیه با نام اسلامبول و بعد ها استامبول پایتخت امپراتوری عثمانی شد. 

امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول ۱۹۱۸-۱۹۱۴شکست خورده و تکه تکه شده و کشور کنونی ترکیه از آن باقی می مونه.  لبنان و فلسطین و اسراییل غاصب و سوریه و عراق و غیره تا قبل از آن فقط چند تمدن بودند در دل این امپراتوری.

 

پی نوشت:  مجید جان تو مشغول باش!

 

+  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 2:43 AM  ؛  کارمن  | 

 

- ماست چه جوری درست شده؟

- شیر رو گرم می کنیم بعد یه قاشق ماست به شیر اضافه می کنیم میذاریم جای گرم بمونه.  اینجوری ماست درست میشه.

- نه!  میگم ماست چه جوری درست شده؟

- گفتم که امیر جون.  شیر رو گرم...

- چرا نمی گیری؟  اختراع ماست رو میگم!  بار اول ماست چه جوری درست شده؟

 

درد من هم همینه.  من هم خیلی به این سوال فکر کرده بودم ولی خب جوابش رو نمیدونستم.  بهش گفتم نمی دونم.

خب این فلسفه ی پیدایش ماست هیچ ربطی به قضیه ی تقدم مرغ بر تخم مرغ نداره.  چون ماست ساخته ی دست انسانه.  راستی "پرسشهایی از سر ملنگی" که سال گذشته همین موقع ها  نوشته بودم هنوزم سر جاشونن...

 اولین بار کی فهمید و چه جوری فهمید چی بزنن به کیک که پف کنه؟  یه حادثه بوده؟ مثل کشف اشعه ی ایکس؟ چرا کسی یادش نیست؟  حالا ماست!  مخترع فروتن ماست کیه؟  همه مون میدونیم مخترع برق و تلفن کیا بودن،  اما...

خب نمی خواستم بحث به اینجا بکشه ولی حالا که خودش اومده اینجا، دلداری میدم اول خودم رو و بعد شما رو که اگه نبوغی یا کرامتی در خود سراغ دارید که مجال ابرازش نیست، همه ی انرژی مثبت اندیشه تون رو بذارین روی این که در فروتنی کامل کارتون رو بکنید تا خود آن پدیده در سِفرِ پیدایشش به ظهور برسه و روح پرفتوح شما با روح طیبه ی مخترع ماست محشور بشه.

+  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:34 AM  ؛  کارمن  | 

تنها زن است که از گیسوانش به جای ریسمان استفاده می کند برای بالا آمدن معشوق از پای برج تا سلولی که او درنوک برج در آن زندانی ست.  این زن است که از خود از خویشتن خود مایه می گذارد برای رسیدن به خواسته هایش.

مردها ابزار می سازند.  از دیواره ی برج پایین می آیند، نگهبان را می کشند و با لباس او فرار می کنند، اما زن همه ی زنانگی اش را هم ابزار می کند تا به خواسته برسد.

اما همین مردها برای زن ها ابزار می شوند آن هم در سطح کلان: سایه ی سر، سرپناه، آقا بالاسر، تکیه گاه...

***

* همان دختر مو بلند افسانه های کودکی، که در نوک برج بی در زندانی بود.

+  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:58 AM  ؛  کارمن  | 

بارون میاد جرجر

رو پشت بوم هاجر

وقتی امیر چهار سالش بود این کتاب رو براش خریدم و بارها خوندمش.  خیلی دوستش داشت.  همان وقتها، یه روز نمیدونم کدوم کانال لس آنجلسی یادواره ی شاملو را نمایش می داد.  امیر افتاده بود به جان اعصابم.  می خواست کارتون ببینه، می گفت بازی کنیم و هر چی توی دنیا بود توی اون لحظه ازم می خواست و من میخکوب بودم پای تلویزیون.  صداش زدم و گفتم بارون میاد جرجر رو یادته؟  گفت آره.  گفتم این برنامه داره درباره ی احمد شاملو حرف می زنه، کسی که این شعر رو گفته.  آروم و بی صدا روی پاهایم نشست و با او دیدم تا آخر برنامه را.  قشنگ بود خیلی قشنگ بود احترامی که امیر به یادواره ی او گذاشت.

***

آی عشق آی عشق

چهر ه ی آبیت پیدا نیست...

در خم عشق درجا می زدم و نمی فهمیدم چی میگه این شعر.  اولین بار روی دیوار اتاق یکی از بچه های خوابگاه دیدمش.  یکسال گذشت.  داغ کامبیز را هنوز به دل داشتم.  یکهو چراغش روشن شد:  فقدان چهره ی امن و آغوش بازش، هر چند برای دمی.  بی عشق، بی پناهگاه امن عشق که دست و دل برایش می لرزید، ما ماندیم و شب و روز و هنوز.

***

مفاهیم حرفها و شعرهایش را زندگی می کنم.  به همان سترگی!  شاعری که خودش به خودش رویژن می زد.  خیلی راحت خود را قبول نداشت چندان که از خودش جلوتر بود.

احمقا مردا

عدوی تو نیستم من

انکار توام

--------

آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست

با ظلمت در جنگ نیست

چندان که آفتاب تیغ برکشد

او را مجال درنگ نیست

---

حمالان پوچی

مرزهای دشوار تحمل را شکستند

تکبیر برادران!                                                                                                  

---

مرا تو بی سببی نیستی...

  ***

امروز، ۲۱ آذر، روز تولد شاملو بود.  خوشم نمیاد تولدشو تبریک بگم.  خودش اگه بود یه کلفت بارم می کرد که: جخ امروز از مادر نزاده ام... کجایی تو؟ که ام من؟ جغرافیای ما کجاست؟

***

دو سال قبل از مرگ شاملو بود.  هراس افتاد به دلم که اگه یه روز شاملو نباشه...  عزا گرفتم روزها ماتم زده و ترسان به روزی اندیشیدم که او نباشد...  کتاب کوچه تمام نشود... دیگر یک جمله حرف او سوژه ی سه ماه مجله ها نشود.  کی یادش نیست بلوایی که سر فردوسی و موسیقی سنتی به پا شد بخاطر حرفاش؟  اونقدر ماتم پیش از مرگش گرفتم که وقتی شاملو رفت دلم نگرفت.

شاملو را شاعر خواندن حقیقتی ست اما بسیار کم لطفی ست. مترجم، محقق، روزنامه نگار، نویسنده... شاملویی که بامداد باشد، پدیده ای ست که طی الارض می کند در مطلع الفجر، همان دم که آسمان یک آن از فروغ خورشید خالی می شود، سیاه سیاه، و دمی پس از آن سپیده می دمد.

شاملو دیگر کلمه ای بر کاغذی نمی نویسد دیگر جایی شعر یا سخنرانی نمی کند.  بودنش تمام شده و ماندنش نه.  ماندنش تمام نمی شود.

+  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 6:4 PM  ؛  کارمن  | 

سفیدبرفی سالها بود که در تابوت طلایی خوابیده بود.  تکه ای سیب مسموم، هدیه ی نامادری بدخواهش، که در گلویش گیر کرده بود  او را به خواب ابدی فرو برده بود. هفت تا کوتوله هفت تا موجود مهربان ولی ناقص- هم از قامت و هم از خلق و خو- از او نگهداری می کردند.  غرغرو، خوابالو، حواس پرت، خنده رو، کمرو، حساس، مهربان.

شاهزاده ای از راه می رسد.  سفیدبرفی را می بوسد و او را از خواب مرگ بیدار می کند.

***

نامادری بدخواه، سیب مسموم و کوتوله های مهربان همه در دنیای پیش از خواب مرگ سفیدبرفی حضور و معنی دارند.  قصه ی من از آن جایی شروع می شود که افسانه  تمام شده بود.

بعد از بیداری.

به راستی دخترکی مهربان و صاف و ساده که بس که مشنگ است با اینکه مدتی پیش از توطئه ی نامادری جان به در برده باز هم از دست پیرزنی مرموز و ناشناس سیب آرزو را می گیرد، پس از برخاستن از خواب مرگ هنوز همان مشنگی ست که بوده؟

انسان در دنیای مدرن که دهکده ی جهانی تبادل اطلاعات است الزاما صاف و ساده نخواهد ماند.  بیداری انسان اینرسی او را بهم می زند و او ناگزیر وضعیت موجود را با وضعیت تازه ای عوض می کند با برنامه و آگاهی یا بدون آن.

انسان با ناشناخته هایی روبرو می شود که طبیعتا امنیت باورها و دانسته های پیشین را ندارند و باران حجم اطلاعات تازه فقط او را خیس می کنند و به لرزه می اندازند از نادانسته هایش.  سرگشتگی و پایانهای نه الزاما خوش برای داستانکهای روزانه ی زندگی اش، او را از دنیای افسانه های "خوش و خرم، در کنار هم، سالیان سال" بی رحمانه جدا می کند.  دنیایی که فیلم فارسی ها در قدیم و ورژنهای اخیرش بهمراه کارتونهای شیرین دیزنی و دریم ورکز هنوز هم برای آدمها به تصویر می کشند شاید برای همان یکی دو ساعت چتری می شوند که از باران هراس انگیز دانسته ها دریافته ها و نادانسته های بی پایان در امان باشند.

دنیای مدرن البته فرصت را از انسانهای خوش بین و ساده انگار نمی گیرد، نیرویش را ماهرانه صرف این می کند که نسل رو به انقراض آنها یا کم کم یکدیگر را گم می کنند و یا بیدار می شوند و آن ناقبیله را ترک می گویند.

***

شاهزاده ای که زمانی دور همچنان دنبال چنین فرشته ی نیکو سیرت و زیبا صورتی بود سرانجام در گذری اتفاقی و یا اصلا بگوییم در جستجویی به طول عمر اما موازی با جستجوهای الزامی دیگر دنیای مدرن، سفیدبرفی را خواب زده، مرگ زده، با هفت نگهبان ناهمسان یا به قولی ناهم کفو که روی هم بگذاریشان باز همدمی لایق سفیدبرفی نیستند می یابد.  در خود افسانه هم دیدیم که سفیدبرفی لحظه ای کوتاه از کوتوله ها خداحافظی می کند و با پرشی بر ترک اسب شاهزاده آنها را ترک می گوید.

شاهزاده سفیدبرفی را، آن گمشده ی دیرینه ی جان را می یابد، می بوسدش و از اینرسی مرگ و فراموشی موقت و پاینده بیرون می کشد.  یادمان باشد که سفیدبرفی بدنش گرم بود.  نفس می کشید ولی به خواب ابدی گرفتار شده بود با آن طلسمی که سیب آرزوها به کامش کرده بود.  حال دیگر طلسم شکسته و او بیدار شده ست.  یا هنوز همان مشنگ سفیدبین و سفید گوست یا دیگر رنگ خاکستری را می شناسد و قانونش را رعایت می کند.

شاهزاده، روزهای روتین و بی رنگ را فراموش می کند و در شوق وصال آن نیمه ی جان زمانی را با او می گذراند.  اما این شاهزاده ی رویاها در همین دنیای مدرن تنهایی ها، وابستگیهای الزامی ای دارد که نمی شود آنها را کنار گذاشت.  فعالیتهای اجتماعی، همسر، فرزند و شغل.  قانون lived happily ever after دیگر متعلق به استودیو هاست.  به قصه هایی تا سن ۹ سالگی.  قصه هایی که دیگر به تنهایی رویاهای شب خردسالان نیستند.  آنها حتی قبل از اینکه باسواد شوند هم اخبارها و دعواهای سیاسی را تماشا کرده اند و هم دعواهای پدر و مادر را.  شاهزاده از رویای شیرینش جدا می شود.  دنیای بی رحم مدرن نمی گذارد که آن دو دلداده به چادری در کناره ی جنگل و میوه های جنگلی بسازند و کام از عشق بگیرند.  شاهزاده ی ناگزیر، با دلتنگی سفیدبرفی را می گذارد و می رود. 

 دخترک از خواب خوش برخاسته.  می خواهم خوش بین باشم که او در زمره ی بیدارشدگان است.  اگر نشده باشد همینجا خودکشی می کند، یا فیزیکی در قعر رودخانه ترتیب خودش را می دهد و خلاص، و یا روحی.  یعنی می رود زن اولین مردی که به او توجه کرد می شود و قصه به سر می رسد.

اما اگر بیدار شده باشد: در اینصورت باور عشق را از کف نخواهد داد اما دیگر ماهیت ناپایدار حقایق را می شناسد.  عدم قطعیت باورها را.

***

اندکی که دورشدن شاهزاده را تماشا کرد دانست که او دیگر باز نمی گردد.  می ترسید.  خانه ی کوتوله ها دیگر جای او نبود.  یکی آنکه کوتوله ها مهربانی را در حق او تمام کرده بودند و بیش از این نمی شایست، دیگر آنکه نمی خواست آنها بیدار شوند از رویای دنیای بدون پیری و مرگِ "قطعیت"، و سوم آنکه دیگر خوابش نمی آمد.

سفیدبرفی می ترسید در عین اینکه حس غریب و خوشایندی داشت.  حسی خوشایند به جای آن که او را دلگرم کند به چیزی، مثل زمهریر می لرزاندش:  بیداری.

***

نمی دانم.  نمی دانم آیا سفیدبرفی به عافیت پا از جنگل قصه ها بیرون می گذارد یا مثل شهاب سنگ هنگام برخورد با جو زمین در همان گام نخست می سوزد و می میرد.  این خوشترین عاقبت اوست در پس بیداری؛

نمی دانم سفیدبرفیِ بیدار که ذاتا fairy تعریفش کرده بودند چقدر بیدار می شود.  چقدر واقعی می شود.  تنها و بدون پیشینه ی قابل تعریف در جنگل آسفالتی به نام "شهر" چگونه رفتار خواهد کرد؛

نمی دانم آیا در جستجوی عشق خواهد بود همچنان یا سودای شناخت دنیای مدرن او را لحظه به لحظه از fairy بودن می پالاید و او دیگرگون می شود... دیگر سفید برفی نمی ماند. شاید خود را یلدا نامید، شاید هم مرد شد و کیوان نام گرفت؛

نمی دانم آیا رهایش کنم یا با او بروم به آزمون همه ی آیا و اگر ها، به اودیسه ی معصومیتی کهن که مبتلا به بی خوابی شده است.

+  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 10:36 PM  ؛  کارمن  | 

 

آدم بي مرز


يه روزي مي رسه لبه ي دنيا

بعد

هوس مي کنه بپره

+  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:16 AM  ؛  کارمن  | 

 زمین گرمش است...

چرا باید نجاتش داد؟

بعدی ها -همون آیندگان- دیگه نمی جنگن؟

قحطی زده نخواهیم داشت؟

بریتنی اسپیرز شوهر دیگری خواهد کرد؟

رائول، برادر فیدل، رسما رهبر کوبا خواهد شد؟

دموکراتها(democrates) و جمهوری خواهان (republicans) ائتلاف depublicans به راه می اندازن؟

صلح دیگر آرزو نخواهد بود؟

فمینیست مثل خدا همه گیر می شود؟  با همه ی جنگهایی که به نام خدا در گرفته و خواهد گرفت؟

بچه هامان؟ ها... چیه؟ من بوجودشون آوردم؟  به قول سوزان روشن: نفهمیدم! نفهمیدم!

 

زمین بلرز!  از سرما!  حتی وقتی خودتم جوش آوردی از دست ...مشنگایی که یه عمر ثروتهاشون رو از دل تو از وجود تو درمیارن و گناهاشون رو توی دل تو چال می کنن و بعدش سر بر میارن به آسمون که الهی العفو!

 

 

هر وقت ميخوام از گرمايش زمين بنويسم ناگزیر مي رسم به بيهودگي دنيا

 

+  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:35 PM  ؛  کارمن  | 

   ۱- ولی ما هر چی کشیدیم عاشقی بوده

   ۲- یک روزی تو هم معشوق خواهی بود.  شاید اون موقع متاهل باشی با دو سه تا بچه.  ولی نوبت تو هم می رسه

    ۱- اونوقت دیگه به چه درد می خوره؟

    ۲- الانش هم به هیچ دردی نمی خوره، معشوق بودن حال قشنگیه... فقط همین

***

آره حال قشنگیه خصوصا اگه یه وقتی عاشقی کشیده باشی.  و گرنه حال آدم میشه عین یه آدم کر که براش "مرا ببوس" می خونن.  شور و حال خواننده رو می بینه و لابد دست آخر براش کف می زنه... شایدم بگه مردم بیکارن ها... یا شایدم بفهمه ترانه رو بخاطر خودشه که دارن می خونن ولی از  آهنگ و  یا سوز صدای خواننده چیزی دستگیرش نمی شه.

آدم کر اصلا ترانه رو نمی فهمه.  حتی اگه متن ترانه رو روی کاغذ A4 بدی به دستش. می گم ترانه چون عشق فریاد شوریدگی ست، صداست، نگاهش هم صدا دارد به بلندی فریاد، منکرش هم که باشی همان حالت خالی ای که در نگاهت است تو را لو می دهد به صدهزار زبان.  محل سگ هم نمی گذارد به سکوت، به آبرو، به منکرات ماجرا، به فاصله ها، به دیوارهای در میان...  خیلی هم اهل بی صدایی و تو داری باشی ساب ووفر ش چنان در جانت "اکو" می اندازد که در اندرون هللیوس بزنی... گیریم کسی هم نفهمید.

اما وقتی واقعا درد عاشقی کشیده باشی...

+  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 4:57 PM  ؛  کارمن  | 

 

پرواز را نیاموخته

چگونه به اوج آسمان خواهی رسید

ای بی قرار فرداها؟

***

ای مهربان، روزی که آمدی

در ایوان ترس ایستاده و بر ستون گناه تکیه داده بودم

زیر پایم پلکان تردید بود و پای پلکان زمین غرور

دیدمت

از هر آنچه در میان گذشتم

دیگر ایوان ترس و ستون گناه را نمی بینم

***

و من از خود دورم، خویش را می جویم

گیجم و گم شده ام

نه نوایی از کس، نه نمایی از دور...

***

صبح و فردا

شب و تکرارها

زندگی و پرده ی پندارها

آسمان خالی و سقف کبود

بوی خاک و بوی خاک و بوی دود

خانه ی خالی و ترس از بی کسی

انتظار و انتظار

دلواپسی

...

***

خواهرم فرزانه اینجاست.  اینها از اوست.

+  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:25 PM  ؛  کارمن  | 

تیغ و سرنگ آلوده؟  عضو شریف آلوده؟  چی باعث شد ایدز از ایران هم سر در بیاره؟

 سال ۶۴ که من اول دبیرستان بودم مجله دانستنیها در چند شماره ش درباره ی ایدز حسابی مطلب و عکس داشت من بیماری ایدز رو از همونجا شناختم.  سر تا پای قضیه هم این بود که گویا اولین بار اچ.آی.وی  از طریق ارتباط یه جعلق افریقایی با میمون وارد بدن انسان شده.  رادیو تلویزیون و روزنامه ها هم در حد همین می گفتن که هم.جن.س.با.ز.ها که توی امریکا فراوون هستن این بیماری رو بین خودشون گسترش میدن و اصلا ملت غیور رو چه به این بلاها.  این ذوقمرگ شدن از انحطاط دشمن جهانخوار بود لابد.  حسابی محیط س.ک.س آزاد غرب رو باهاش کوبیدن.  نسل سومی ها یادتون باشه اون سالا ماهواره نبود.  یه رادیو امریکا بود و بی بی سی.  یه کیهان بود یه اطلاعات و یه جمهوری اسلامی.  تلویزیون دو تا کانال بیشتر نداشت.  کانال یک و کانال دو که غروبها تازه برنامه ش شروع می شد و صبحها بوق آزاد می زد فقط.

البته شایعات که دایرةالمعارف مردم کوچه و بازار ست بیشتر از این نبود که فقط لواط.گرایان امریکایی می ایدزن.  اونوقتا کسی توی ایران مبتلا نبود و بعد ها هم هر کی که این مرض می اومد به سراغش مثل مردم قوم لوط رانده می شد با هزار استغفرا... که لواط می کرده حقشه!  سراغ ما نمیاد که داریم سالم زندگی می کنیم.

بعد دیگه صداش در نیومد و یه سریال تخمی تخیلی به کارگردانی فریدون پوراحمد ساخته شد که بچه مثبت فیلم که فرانسه تشریف داشتن، توی یه تصادف یک واحد خون آلوده دریافت می کنه و...

اینجوری بود که بعد از سالها لحاظ شد این فقط قوم لوط نیستن که می ایدزن!  تا وقتی که برای مردم جا بیفته که یه ایدزی حتما انگل اجتماع و منحرف جنسی نیست... مثل حالا که دیگه به معتاد احترام میذارن و بهش میگن بیمار و نه الزاما انگل اجتماع، دیگه آمار ثبت شده ی مبتلایان عددی درشت، و آمار حقیقی مشتی درشت تر به پوزه ی اجتماع اخ و پیف گو شده ست.

ما عادت داریم به اعلام برائت.  برائت از ویروس، برائت از ستم، برائت از هر چی نامرده، هر چی ناپسنده... واه واه خدا بدور... تو بگو هزار سال سیاه... برائت از حقیقت، برائت از غیر آنچه منفعت شخصی ماست، برائت از راستگویی -وقتی که می شود تقیه کرد چرا به تهلکه بیندازیم خود را؟  برائت از آفتاب وقتی با همان چراغ موشی هم می توان دید...  آخر آفتاب چشم را می زند، نفت هم که فعلا هست جان مان هم که از سر راه نیامده، نخواستیم!  همان چراغ برای هفت پشتمان هم بس است.

امروز روز جهانی مبارزه با ایدز است.  لاپوشان ... است.  لاپوشانی ... است به حلق خودِ لاپوشانچی و همه ی اعضای خانواده اش ایضا مردم اجتماع...

من می روم بمیرم

+  شنبه دهم آذر 1386ساعت 4:35 PM  ؛  کارمن  | 

 

یعنی می شود به همین سادگی بی تفاوت شد و گفت به جهنم؟  شدن که می شود همان مثلی می شود که وقتی یکی می رود و هرگز بر نمی گردد* پس باید هرگز برنگردم.  یعنی میگی برنگردم؟  خب، روش فکر می کنم.

جمعه ۲۵ اردیبهشت ۷۲

***

یادش بخیر حالا این کار رو کردم.  رفتم و دیگر هم برنمی گردم

۳ اردیبهشت ۷۳

 

***

خداییش یادم نمیاد این یادداشت چیه و اصلا برای چی نوشته بودمش.  امشب که خواستم پست تازه بنویسم چشمم خورد به دفتر شعرم.  اینو تصادفی ته دفترچه پیداش کردم.  دفتری که از سال ۷۰ شاید شعرامو توش می نویسم.  من کلا کم می نوشتم.  کم حرفامو یادداشت می کردم چه برسه اینکه توی دفتر شعر...

یه نتیجه میتونم ازش بگیرم.  می گذرد... می گذرد... هر جور که بگذرانی همان جور خواهد گذشت طوری که هیچ چیز یادت نماند. 


* شعری بود از قدسی قاضی نوری که می گفت (از سال ۷۰ شعر را ندیدم، اگه چیزیش از قلم افتاده ببخشید، پیری و هزار درد)

یکی می آید

می رود

دوباره برمی گردد

 

یکی می رود

و هرگز بر نمی گردد

+  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:47 PM  ؛  کارمن  | 

 

زن به مرد احتیاج دارد حتی اگر ناچار شود آواز خواندن را تمام عمر در سینه اش حبس کند...

                                                                           از رمان بادبادک باز

***

زن برای چه به مرد احتیاج دارد؟  نه برای حمایت احتمالی از او در مقابل مردان دیگر در این دنیای مردانه؟ نه بعنوان ایگرگی برای ایکس او تا در محور دو بعدی سطحی ترین لایه ی زندگی روی خط روی مرز روی لبه ی پرتگاه تعریف نشود و نقطه ای باشد نه شناور  و آزاد،  بلکه فقط میان دو محور... دور از مرز یا لبه ی پرتگاه...

+  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 6:40 PM  ؛  کارمن  | 

 

در آیین خاور دور جلوه ی حقیقت را ذن می نامند.  ذن را به کسی نمی آموزند، درباره اش صحبت نمی کنند، تنها می آموزند که با تمرکز و تفکر چه کنی که ذن تو را پیدا کند یعنی درک تو را از خود پیدا کند و به آن لبخند بزند تا که آن را دریابی.

زیبایی ذن در این است که برای هر کس چهره ی خودش را دارد.  یعنی امکان ندارد شاگرد به همان صورت از حقیقت برسد که استاد.  زیباتر از آن اینست که حقیقتِ به مشت آمده، اقرار نمی شود، فریاد نمی شود، مشت محکم بر دهان کسی نمی شود، قانون نمی شود، به تصویر کشیده نمی شود... بلکه تنها در صلح و سکوت همراهی می شود.

***

صاحب منصب با نفوذ و قدرتمندی دلباخته ی زن حاکم منطقه اش (مکان حکایت جایی ست در ژاپن) می شود و با او فرار می کند.  شوهر آن زن آنها را می یابد ولی به دست صاحب منصب کشته می شود.  زن پشیمان از کرده ی خویش خودکشی می کند.    تنها پسر حاکم  سوگند به انتقام می خورد و همه جا در پی او می گردد.  صاحب منصبِ دلداده، از اندوه و رسوایی به کوه پناه می برد. در همان زندگی مخفی و خاموش در می یابد که گذرگاهی خطرناک نزدیک مخفی گاه او هست که زمستانها -خصوصا- جان رهگذران بسیاری را می گیرد و چاره و راه دیگری جز عبور از گذرگاه برای دسترسی به شهر نیست.  تنها و با دست خالی، به نیت ساختن تونل، شروع به کندن کوه می کند.  مردم سالهای سال -گمانم ده سال، درست یادم نیست-  ولگردی دیوانه را می دیدند که با سنگ پاره به کندن کوه مشغول است.  بالاخره روزی جوانی به سراغش می رود که... یافتمت ای ز.نا.کار و آمدم انتقام جان و آبروی پدر و مادرم را بستانم.  مرد بی آنکه روی برگرداند خونسرد می گوید بگذار کار این تونل تمام شود که این گذرگاه هر سال جان بسیاری از مردم را می گیرد پس از آن در خدمتم.  جوان می پذیرد و خود پس از یکی دو ماه نشستن و انتظار کشیدن با مرد در کندن کوه همداستان می شود.  چند سال بعد کار تونل به پایان رسید.  مرد گفت اینک جانم را بستان!

پسر در مقابلش زانو زد و گفت تو روح مرا که مملو از خشم انتقام بود آکنده از عشق کردی.  چگونه کسی را توانم کشت که زندگی دوباره به من بخشیده؟ و مرید آن مرد شد.

                                  از کتاب پوست ذن، استخوان ذن (۱۰۱ حکایت از ذن).

***

یک وقتهایی ارتکاب یک گناه موجب می شود همه اعمال دیگر آن فرد منجر به نیکی شود...  ارتکاب گناه- هرچند بزرگ- وقتی سبب یک عمر نیکوکاری می شود... حادثه ای نیک در زندگی می تواند باشد

دیشب از ساعت ۸ عصر تا سه و چهل دقیقه ی بامداد رمان بادبادک باز* را یک نفس خواندم.  یک نفس!  آنجا در اواخر کتاب این جمله عمق روحم را تراشید:

یک وقتهایی گناه ختم به خوبی می شود... به اندازه ی تمام عمر...

 

----------------------

* نوشته ی خالد حسینی، نویسنده ی افغان

+  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:26 AM  ؛  کارمن  | 

 

 

خیلی سرش می شد.  خیلی هم بارش می کردند بس که ساکت و کمرو بود.  اما خیلی سرش می شد.  سرباز صفر بودن به جذبه اش نمی آمد.  بروجردی بود.  میان قد، لاغر و استخوانی.  بیکار که می شد بیلچه به دست می رفت سراغ باغچه ی پادگان.

 

وقتی کلاغ پر می دادند، وقتی سرگروهبان گیر می داد و هی پیش فنگ و دوش فنگ و سینه خیز می داد، وقتی سر صف صبحگاهی می ایستاد و یا وقتی به مرخصی می رفت هرگز در صورتش هیچ حالت و تغییری نمی دیدی.  همین بود که خیلی زود از "ممد کَمرو" ارتقا گرفت و همه حتی لیچارگوهای پادگان، ممد camry صدایش می زدند.

 

در میدان تیر اما فرق داشت و کماکان فرقی بی صدا.  در میدان تیر ساکت تر و یخ تر می شد.  سیبل را پاره پاره می کرد با همان خونسردی.  نه ذوقی از احسنت بر و بچ نه فروتنی ای بابت تشویق سرگروهبان.

 

 

***

 

هیچ چیز آن روز با دیگر روزها فرق نمی کرد.  ممد در میدان تیر سیبل ها را آش و لاش می کرد و یخ تر و یخ تر می شد.  مگسی لحظه ای روی بینی اش نشست و ممد ناگزیر با تکان سریع سر پراندش.  دستش بند بود آخر.  در همان تکان ناخواسته چشمش به سیبلهای بغل دستی ها افتاد.  سر و صدای میدان تیر نمی آمد مثل فیلمهای صامت.  سرگروهبان را دید که پشت هم فرمان تیر می دهد و سیبلهای آدم شکل را دید که جاخالی می دهند و یا سوراخ و پاره می شوند.  هوس کرد سیبلهایی که به یمن همقطاران ناشی، کم زخم خورده بودند را نوازشی بدهد.  برخاست.  یکی، دو تا... سومی را خونسرد در شکم سرگروهبان، چهارمی را به کتف سرباز منتهی الیه سمت چپ، پنجمی را...

 

در آن سکوت بعد از واقعه، افتادن قوطی خالی هایپ از بالای درخت چنار اعلام وجودی کرد و قل خورد و درست افتاد سر راه ممد.  یک آن دلش خواست قوطی نقره ای را میان پوتینها چفت کند و با پاشنه ی چپ پاس پشت پا بدهد وسط میدان تیر.  کلاغ که از بالای چنار خیز برداشته بود به برداشتن قوطی، قاری کرد.  ممد به راهش ادامه داد.  قوطی خالی به پای ممد نخورد.

 

 

+  جمعه دوم آذر 1386ساعت 7:37 PM  ؛  کارمن  |