تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

نیچه در دیباچه ی دوم "فلسفه در عصر تراژیک یونانیان" ترجمه ی زنده یاد مجید شریف میگه: تمدنهایی که به ترین هاشون (اول ترین، اصیل ترین و...) شون چسبیدن برای نگاهداری از این تفکر جنایتهایی بی نظیر مرتکب می شن و ضمنا حتما به فساد و فنا میرن.  (نقل به مضمون کردم، کتابش دم دستم نیست).

یه نگاه به تکبر نماینده ی ایران زمین در این عکس که لابد کوروش یا داریوش است بیندازید.  انصافا تکبر جز این ره به جایی دیگر می برَد؟  خیال کردیم حال چون خودمون از چرخ پیاده شدیم بادیه نشینان نفت اندود رو سوار نمی کنن یا اونا خودشون سوار نمی شن بگن من هم بازی؟  قاعده ی بازی عوض شده و تو هنوز پشت ابرو برای اعراب نازک می کنی؟  چه فاشیست هستیم ما ایرانیا!

 

 لاف تمدن

شیر شتر یا سوسمار خوردن شد ننگ؟  تاج کیانی که سهله، بند تنبان تمدن مان را هم هبه کردیه ایم، سالهاست...

افسوس دارد؟  همین؟ حیف؟ تُــفـو؟

بودیم!  قربانتان گردم ای پان ایرانیستهای پاک نهاد!  بودیم!  به چرخ گردون فحش شیک می دهید؟  عرب حقش نیست؟  عرب پولشو و سیاستشو درست تدبیر کرده بند تنبانش از طلا شده.  درست که می گم یعنی از دیدگاه منفعت خودش.  به اون چه که پدر ما -بعض هر ناپدری- زن و دختر و ایضا پسر و عجالتا خودشو به ...f داده؟

به ترکه میگن ماشینت رو دزدیدن!! میگه اهه کی... سوویچش پیش خودمه!!!

آره تاج داریم تخت داریم، خاک داریم... کیان... کیان نداریم و دیگر نخواهیم داشت...

اصلا بعد هفت تا کُـــرّه، ادعای بکارت؟؟؟

+  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 2:46 PM  ؛  کارمن  | 

 

پی عدد گنگی ست که به قولی پایه ی محاسبات است و اصولا وجود جهان بر آن استوار، و نسبت محیط دایره است به قطر آن.  عددی ثابت اما گنگ!  می دونین که در حال حاضر بالغ بر یک میلیون رقم اعشار برای عدد پی محاسبه و ثبت شده.  شوخی نکردم یک میلیون رقم اعشار!

ما ولی مثل همه ی چیزای دیگه توی دبیرستان فقط تا اینجاشو خوندیم:

3.14=P

انصافا برای محاسبه ی حجم بشکه ی آب و مساحت  بیضی باغچه ی همسایه همین قدر بس بود خب.

***

***

مدل لذت بردن هر کس مدل شعور او را می رساند.  شعور نسبت درک طرف از محیط اطرافش به ماهیت محیط است.

دوست دارم فرمول لذت بردن را اینطوری تعریف کنم.  این فرمول در ظرف یک ثانیه به مغز من خطور کرده و هیچ پیش محاسبه یا استدلال  pÞq  ندارد.

j=لذت

1/1= واحد انسان، یک نفر آدم

۱/۱= جهان اطراف وی به شعاع نامحدود که به شدت اجازه داره لایه ی اوزون رو هم سوراخ کنه

عدد P= شعور آن یک نفر آدم

 

j=1.1×1.1× P

انسان رو یک گرفتم چون یک انسان خیلی پیچیده تر از اونیه که عدد دیگه ای فرض بشه حال چه خودش بفهمه چه نفهمه و ضمنا جهان رو هم یک گرفتم که هم محاسبه زیاد شلوغ نشه و هم اینکه هر چند ذات جهان دائم در تغییره ولی خب در عین گونه گونی یکیست.  من بنا بر اصل وحدت در عین کثرت انسان و جهان رو یک گرفتم چون ماهیتاً یک هستند.  اون اعشار یک دهم رو هم برای این گذاشتم که یکِ لاکردار رو هر کاریش بکنی بازم همون یک میشه.

همینجا بگم که اطلاعات ریاضی من  مال سال ۱۳۶۹ است.  سالی که کنکور را پشت سرگذاشته و دانشجوی زبان و ادبیات آلمانی شدم.  بدون اعشار در عدد یک، مقدار لذت با عدد پی برابر می شد.  نمی خواستم به راحتی انسان و دنیای وی از فرمول حذف شدنی باشند.  شرایط روحی فرد، شرایط محیطی و غیره نادیده گرفته بشن.  اگه فلسفه ی توابع ریاضی ای که در سالهای دبیرستان باهاشون عشق می کردم خوب یادم بود لگاریتمی انتگرالی مشتقی ماتریکسی (این یکی رو توی دبیرستان یاد نگرفتم) چیزی به کار می بستم که از سادگی فرمول، اصل قضیه سهل انگاشته نشه.

شعور را می توان همان عدد P دانست.  گفته شده بنیان هستی یکی از رازهایش همین عدد گنگ است.  گیریم با اعشار کمتر یا بیشتر، این 3.14 را دیگر همه ی ما داریم.  هر چه هست فعلا از همین آغاز می شود و تا میلیونها رقم می رود.  نمی گویم و نمی خواهم بگویم نسبت ارقام اعشاری بعد از دو اعشار اول چه نسبتی با میزان شعور دارد.  همین را بگویم که فرق شعور ها در همین خرده اعشارهای بعدی عدد مبارک P   است.

دارم می آموزم بد و خوب بالا و پست را بی قضاوتی -گویی در خلاء- درک کنم.  بدون محور مختصات!

شاید به تعداد آدما فرمول لذت موجود باشه پس احتمال حقیقت داشتن فرمول من میشه: یک بر روی تعداد آدمای روی خاک و خفته در خاک!

 

+  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9:1 AM  ؛  کارمن  | 

 

چند بار پیش آمده که همه ی توانمان را سوزاندیم تا دیگری معنی و مفهوم آنچه به مذاقمان خوش می آید را دریابد؟  یا برعکس؟

به راستی چه معنی دارد شلوار جین پاره پوشیدن، بینی عمل کردن یا شنیدن "قافیه ش اصلا نمیاد" کامران و هومن؟  چه معنی دارد یک نفر شغل نان و روغن دارش را به عشق خبرنگاری، امور خیریه، صلح یا محیط زیست رها کند؟  چه معنی دارد در یک نظر عاشق شدن و تا ابد سوختن به پای عشق؟  چه معنی دارد سیگار کشیدن؟

هیچی!  بخدا هیچی!  نه دلیل دارد و نه معنی می خواهد.  فقط خوشمان می آید، لذت می بریم.  نمی شود بدون پیش شرطِ «ارائه ی دلیل محکمه پسند» آنهم به تعداد خلق عالَم، حال و زندگیمان را بکنیم؟  اصلا چرا باید معنی داشته باشد و چرا حتما تو باید معنی اش را بفهمی؟

 بگذار زندگیمان را بکنیم.  وقتی خودت معنی اش را نمی دانی، بالاغیرتا به ما گیر نده ما هم مثل تو.  فرقش اینه که ما بلدیم با مفهومش حال کنیم.

+  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 5:32 PM  ؛  کارمن  | 

نظم چیز نابکاریه.  خودش به خودش اعتقاد نداره.  خودش گرایش و اصلا انحراف معیار داره به بی نظمی (قانون تروپی و آنتروپی).  ما رو وادار می کنه که هربار بستر همخوابگی با بی نظمی ش رو بشوریم و دوباره جمع و الزاما پهن کنیم. مثلا مرتب کردن اتاق و آشپزخونه و کمد لباسا.  بی شرف ما رو کرده آلت دست.  نظم هیچ چیزی در حالت عادی -غیر از زلزله و سیل و اینا- خود به خود بهم نمی خوره.  حضور ماست که موجبات وصل نظم با معشوق لکاته ش بی نظمی رو فراهم میاره.  ما این وسط شدیم رختخواب کش!  هم بوجودش میاریم هم بهمش می زنیم.

 از طرفی اگه نظم های بزرگ نباشن نمیشه توی جامعه ی پر از آدمیزاد زندگی کرد.  نظم قانون می زاد به رعایت خودش: چراغ قرمز، صف، بایگانی.

بی نظمی (آنتروپی) نظمهای کلان اما چطورین؟  چقدر انرژی یا توجه یا برنامه صرف میشه جهت باکره موندن نظم منظومه ی شمسی؟  قانون جاذبه، جذب به مرکز، شتاب در خلا...

چقدر از بیگ بنگ خوشم میاد.

+  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 8:51 AM  ؛  کارمن  | 

 

از کامنت human being برای پست  "گیتار حسن...":

یه چیزی بهت بگم... اون جسم و روحه هم هردوتاشون یکی هستند مواد تشکیل دهنده اشون هم یه چیزه... همون انرژیه.. یک جا متمرکز تره یه جا منتشرتر...

***

 

اگر

E=mc2

و

اگر جسم و روح هردوتاشون مواد تشکیل دهنده شون انرژی می بود؛  پس این cپدرسگ کجای ما حبسه؟

نمیشه.  نه!  شاید ذهن یا روح همون cباشه، دست کم c باشه یا یک-دوم c

تازه خودتم میگی "مواد".  جسم هم ماده ست. ماده هم جِرمه نه انرژی!

جرم اگه به مجذور سرعت نور برسه تبدیل به انرژی میشه ولی خودش انرژی نیست و یا حداقل هنوز کسی نزده روی دست اینشتین.

 

+  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 11:12 PM  ؛  کارمن  | 

قیمت فهمیدن دستاورد بعضی کلمات چقدر گران است...

 

... نان بی سیا.ست می خوردیم

... طوبا/ دختر همسایه/ پای پیرترین درخت باغچه شان/ فقه می خواند

... دین افیون توده.هاست

... سیا.ست ما عین دیا.نت ماست

... خودکفایی

... مطلَقه (بدون تشدید)

... عروج ملکو.تی

... نایب ...

... مرگ بر ا.مر.یکا

+  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:24 AM  ؛  کارمن  | 

ساعت ناهاری دیروز، توی شرکت، مهناز بی خبر پرسید آهنگ چی بذارم؟  گفتم لطفا مبتذل باشه... قهقهه زد، عین مرغ حق!  بعدش صدای خوش ترانه ی "خیلی وقته که دیگه دلت واسم تنگ نمیشه/ گل ابریشم من، گل که دلش سنگ نمیشه"ی شماعی زاده از اسپیکر گوشی سونی اریکسون S-500 ایشون بلند شد.  حالم جا اومد.  فاز غالب روحیه ی نادخ من اجازه نمیده آهنگای شماعی زاده رو دم دست داشته باشم، چون در حالت عادی منو به رعشه و خونسوزی میندازه.  ولی سالی، دوسالی یه بار به شدت بهش نیاز پیدا می کنم چون ابتذال خونم افت می کنه، عین افت قند خون، افت نیکوتین خون...

***

زیاد فکر می کنم. زیاد غرق چرایی و چگونگی، اگر و پس آنگاه همه چیز هستم

ولی

کارمن با همه ی ادراک ناجورش در کالبد یه جسم مادی تعریف شده، ماده مختصات خودش رو داره، یکیش فناست.  خیلی پارادوکس قشنگیه که بود و نبود یه ناجنسی مثل روح یا ذهن، در این فرکانسی که اسمش زندگی ست بسته ی جنس (ماده) ست!  رابطه ی جسم و روح اگه دوستانه نباشه اگه دوجانبه نباشه یعنی اگه دست هم رو نگیرن، میشه سرطان!  یا جسم سرطان روح میگیره یا روح سرطان جسم.

هستی همه چیزش در تعادله.  تعادل فشار و دمای مرکز زمین فقط وقتی بهم بخوره میشه آتشفشان یا زمین لرزه، پدیده ای که گاه هست و هر روزه نیست.  میدونم توی ژاپن هر روز زمین لرزه میاد لطفا برام کمپین مبارزه با بی سوادی علَم نکنید.  ما که کلا آدم متعادلی نیستیم، عین خاک ژاپن دائم در پس لرزه و پیش لرزه ایم.  ولی خب یه مقاوم سازی به اسم "ابتذال" توی کارمون هست که جسم جاخالی نده و دست روح رو ول نکنه  که این حال و هوای ویبره را از ما نگیرند و روی سر خودمان نرُمبیم، collapse نکنیم یعنی فرونپاشیم (خداییش لفظ جنوبی و انگلیسی فروپاشی رو بیشتر از فارسی ش دوست دارم).  ابتذال من یکی حالتی ست که جسم و روح دست به گردن هم به ریش هم می خندن، دِ بخند...

***

من عاشق ترانه های لاتی ام.  همونایی که شریفی نیا توی "کیف انگلیسی" می خوند... ترانه ی "لات" رو هم خیلی دوست دارم... بچه ی ناف ونکم/ خوش تیپم و بانمکم...  از مهوش خوشم میاد.  اولای فیلم سوته دلان مهوش چند تا ترانه ی کوچه بازاری می خونه که مجید ظروفچی (بهروز وثوقی) باهاشون می رقصه،  "عدس پلو" رو هم ...

از اون بدتر فعلا شماعی زاده ی خونم آمده پایین...  خوب شد مهناز بی خبر به دادم رسید.

 

عاشق بیشعوری ترانه های شماعی زاده م؛ گیتارمو با خودت نبر...

عاشق تعصب احمقانه ی ترانه های لاتی ام؛ داش داش داشم من، چاقو، دشنه، هفت تیرکشم من...

عاشق شلنگ تخته های سندی و بلک کتز هستم؛ آفتاب لب بومه...  پول پیتزا ندارُم بِرات سمبوسه میارُم...

عاشق ابتذال نابم، ابتذال راستین، ابتذال باشعور.  به سترگی باباکرم، به جلفی جلال همتی.  ابتذالی که ادا نیست، حقیقته، توجیه نداره، با فلسفه و مدرنیته لاس نمی زنه، نجابت توی دستور کارش نیست، مرام توی بشقاب نمیذاره، خودشه و هست.

گیتار حسن رو بدین دستش که بهم بگه تو روحت و بیفته به شیمی درمانی.

+  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:24 AM  ؛  کارمن  | 

 

... دایی اردشیر یه دفترچه داشت که توش کلمات قصار و شاه بیت و اینا نوشته بود.  از این کارایی که در دهه های ۳۰ و ۴۰  مد بود جوونا انجام بدن.  من ده یازده سالم بود که دفترش افتاد دستم.  خیلی حرفا ازش یاد گرفتم ولی این یه بیت خیلی کاری توی من اثر کرد و نهادینه شد البته بعد اینکه یکی دوسال توی ذهنم مزمزه ش می کردم:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد         من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

بعدش گفتم من زیاد زمین خوردم و هربار پا شدم و از نو...

گفت دیگه توی سن تو نمیشه زمین خورد هزینه ش خیلی زیاده... تو زمینت رو خوردی...

***

سنگینم، گویی دماوند بر دوش... نه... انگار پاهامو بریدن... نه نه نبریدن آخه کف پاهام می خاره... جایی رو سراغ ندارین بشه نعره زد؟  بگم آآآآآخ؟  عمراً!  میخوام صدام به خودم برسه که در دوردست به لی لی و گرگم بهوا با کائنات مشعوله... نعره بزنم تا بگم روی ویلچیر هم می شه سترگ بود، سرکش بود، خروشان بود، نپوسید...  منت پا که هیچ منت جان را هم نمی کشم به خواری بودن به هر قیمتی...

شما دنبال مکان باشید برای من... لطفاً

+  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 8:51 AM  ؛  کارمن  | 

- بابا... میخوام بیام...

- کجا؟

- بیرون!

دختربچه سه چهار ساله روی تاب نشسته بود که باباشو صدا زد.  وقتی دیدم برای تاب نخوردن میخواد ازش بیرون بیاد، فکر کردم وقتی بزرگ میشه ممکنه باورش بهش بگه از وضعیت نامطلوب بیرون نرو، از بالاش بیا پایین!  شایدم فرو برو...

+  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 6:23 PM  ؛  کارمن  | 

میان بهتر و بد و بدتر خویش، بدتر را می گزینم که خودش خوشی ای ست کوتاه و میرا، مثل اخگری که از زغال جدا پریده باشد، زود می میرد ولی زیباست در همه ی عمر کوتاهش.  جایش هم که می ماند و بودنش باورکردنی ست.

بدتر را ناگزیرم به گزیدن.  بدتر من، بهترِ هم خانه و هم خونهای من است.  فداکاری نمی کنم، که اگر می بایست، آنگاه بدترین را می گزیدم؛ بدترین به خویش و بهترین به خویشان را. 

اما این بدترین خوشی های سطحی و طولانی دارد.  مرحبا و احسنت دارد.  تاج افتخار نداشته باشد پز عالی دارد هر چند با دل خونین...

بهترینِ من اما فاجعه ست برای خویشانم.  سودای بهترین حال، سودایی ست خیالی و در دسترس، مثل خودکشی با تیغ، که همیشه میسر است، اگرچه دردناک و خونین...

اما ای بدترِ من!  با تو خوشم!

+  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:41 AM  ؛  کارمن  | 

ظهر جمعه سوم آبان ۸۶.  گرم خواندن "ترس و لرز" کی یرکه گور بودم.  همسر گرامی خونه نبود.  از چند روز قبلش امیر صد بار این کتاب رو تو صد تا سوراخ قایم کرده بود.  می دونست حواسم حسابی به این کتابه.  دوباره اومده بود که سر به سرم بذاره اون روزا خیلی بی حوصله بودم و بداخلاق ولی اون لحظه دلم نیومد کج خلقی کنم.  بهش گفتم قصه ی حضرت ابراهیم رو که می دونی این کتاب داره اینو بررسی می کنه که چطور ابراهیم حاضر شد پسرش رو به قربانگاه ببره.  من میخوام نظر تو رو بپرسم.  گفت بپرس.  من عین جمله های خودشو آوردم، درسته که ۵/۸ سالشه ولی خب کتابخون درجه یکه، با من می شینه بابل و تاجر ونیزی می بینه.  همینه که دایره ی لغاتش اینه.

- چرا ابراهیم قبول کرد که پسرش رو قربونی کنه؟

چون خودش فهمید که بـــایـــد این کار رو بکنه اما می دونست که خدا بچه ش رو نمی کشه.

 

- به نظر تو ابراهیم فکر می کرد نمی تونه بچه ش رو بکشه؟

نه!  خودش از کجا می دونست؟  خودش باید می کرد.  فقط خدا نمی خواست.

 

- خدا اگه بهش می گفت خودتو بکش راحت تر بود یا بچه ش رو؟

خودشو!  چون بچه آدم مهم تر از آدمه.  چون خود آدم بچه ش رو خیلی دوست داره.

 

- چرا ابراهیم نگفت خدایا مگه بی کاری؟

خدا بهش گفته بود این رو.  وقتی آدم اینقدر خدا رو دوست داشته باشه این حرفیه که در مقابلش بزنه؟  خدا در هر کاری توانــاست.

 

- چرا ابراهیم به خدا نگفت چرا باید پسرم رو قربانی کنم؟

نمی فهمم سوال رو!

 

- چرا ابراهیم خودش را بجای پسرش قربانی نکرد؟

سوالای سخت می پرسی ها!  چون خدا پسرش رو خواسته بود نه اون رو.

 

- ابراهیم وقتی داشت کارد می کشید می دونست پسرش نمی میره؟

نه!  می دونست که خدا نمی کشه پسرش رو.

 

- اگه پسرش رو قربانی می کرد، تو درباره ی ابراهیم چی فکر می کردی؟

به خودم می گفتم خداوند پسری بهتر از این میتونه به من بده.

 

- توی اون سن و سال پیری ابراهیم؟

گفتم که!  خدا در هر کاری تواناست!  خب من میرم آب بازی کنم ولی هر سوالی داشتی بازم می تونی بپرسی.

+  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7:26 AM  ؛  کارمن  | 

آقایان قبول! چیزی از سربازی نمیدونم. یعنی از همون 2 سال علافی.
کدوم مردی از زن بودن چیزی میدونه؟ یعنی از یه عمر در سایه ی یه عضو ذکور بودن...

***

و اما توضیحی که دلم نمیخواست بدم: 

عضو ذکور یعنی شوهر، پدر، برادر، فرزند پسر... لطفا افکار پر.و.نو.گر.ا.فیک نفرمایید اگه منظورم اینا بود صریح می گفتم.

چن وقت پیش با یکی از دوستام رفته بودیم ظهیر الدوله که آرامگاه فروغ و خالقی و داریوش رفیعی و قمرالملوک وزیری و ملک الشعرای بهار و... ببنین مردم منطقه ی دربند به این آرامگاه میگن "قبرستون مطربــا"  توی این آرامگاه یه حسینیه ست که در بولتن!!! دیواری خودش نوشته:  ورود خواهران محترمه فقط با همراهی همسر یا برادر آزاد است...

زیر سایه ی ذکور بودن یعنی اینکه پیرزن سرایدار ظهیرالدوله یه نگاهی به دوست و همراه من انداخت و گفت این شوهرته؟  خودش هم فکش پیاده شده بود از این سوال چون دوست من خیلی جوان تر و نحیف تر از این حرفا بود.  بعد گفت پسرته؟  دید اینم نمی خوره باشه...  پرسید شوهر داری؟ گفتم آره.  (خب کوفت!!! چرا باید بگی آره؟) بعد پرسید این آقا کی شماست؟  می دونستم می خواد اینو بدونه چون میخواد در یه جمله یه تملقی بگه لایق ریش هر دوتامون!  با بدجنسی گفتم دوستمه.  پیرزن بدبخت که مثلا برای احوال پرسی رفته بودم پیشش نمی دونست این هم صحبتی رو غنیمتی بدونه برای مونولوگهای طویلش یا نه.  نمی دونست من رو آدم حسابی بدونه یا یه زن خلاف!

غروب اون روز داشتم فکر می کردم که در این مواقع باید همراه جوان و محترم خودم رو پسر بابام از همسر لبنانی اش معرفی کنم.  خداییش به پوست سفید و موهای تقریبا قرمز و چشمای آبی رفیق ما (یه چهره ی تیپیک انگلیسی) می اومد مامانش لبنانی که هیچ الجزایری باشه... اگه هم طرف سبزه بود و با موهای مشکی میگم از زن فنلاندی بابام.

این سایه ی عضو ذکور ما رو ول نمی کنه ما هم ولش نمی کنیم... گُــه به گُــه، پــــاک!

+  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:24 AM  ؛  کارمن  | 

 

گفت زنها خیلی خوش شانسن که سربازی نمی رن.

گفتم یه عمر اجبار زن بودن سخت تره تا دوسال خدمت اجباری.

 

کلی حرف زدیم.  گفت درست میگی ولی توی ایران خیلی خوبه که زنها سربازی نمی رن.

فکر کردم توی این شرایط نابهنجار و بی سامان اگه ما زنها سربازی هم می رفتیم، برای دو روز مرخصی، توی کشیک های شبانه و یا چه میدونم اضافه خدمت نگرفتن چه حکایتها که به سر نمی شد! 

ولی توی ایران مردها خیلی خوش شانسن که زن به دنیا نیومدن.

+  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1:59 PM  ؛  کارمن  | 

 

مرغانه

 

خروسی رو می بینم که زودتر از بقیه به گذرگاه رسیده؛

خروسی رو می بینم که مقید بود زودتر از مرغا از گذرگاه رد شه؛

مرغایی رو می بینم که ایستادن ببینن خروسه اگه به سلامت رد شد، پا به گذر بذارن؛

مرغایی رو می بینم که دیرتر از خروسه به گذرگاه رسیدن؛

 

اگر یه مرغ اولین عابر گذرگاه بود، آیا همین غرور رو در حضور داشت؟  فاتحانه؟

خروسه چون اولین عابر بود، اسمش روی گذرگاه می مونه و میشه صاحب عوارضی؟

دید من به عکس مرغانه است؟

 

+  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 4:23 PM  ؛  کارمن  | 

- شما امروز اومدین به مادر سر بزنین؟

با تعجب نگاهی به مرد بقال (ببخشید سوپرمارکتی) می اندازم و میگم خیر!

- آخه یه خانومی هست توی همین مجتمع روبرو، خیلی شبیهش هستین یقین کردم خواهرش باشین، آخه اون هم مثل شما خیلی چاقه!

گفتم: شباهت دیگران با من فقط در همینه: چاقی! و از بقالی اومدم بیرون.

***

چرا بهم برنخورد؟  جای برخوردن نداشت؟ مردک حتما این گستاخی رو با دیگران تکرار خواهد کرد.  حقش نبود جلوش بایستم؟

یه وقتایی فکر می کنم چه آدم بی رگی هستم!  ولی آخه اگه همسر گرامی از حد خودش خارج بشه اژدهاوار به آتش اش می کشم.  چرا حرکات اینا بهم بر نمی خوره؟  آیا زنی که همون لحظه توی اون سوپر بود فکر نکرد من چقدر جلف و سبکسر هستم؟  چرا برام مهم نیست؟  عزت نفسم پایینه؟  از خودم تعجب می کنم ولی خیلی خوشحالم که هر قاطری نمیتونه من رو ناراحت کنه.  این نشونه ی عزت نفسی ست که چندان دم دست نیست که هر چیزی بتواند مخدوشش کنه.  شنیدین میگن فلانی عددی نیست برام؟  حالا حکایت منه که خیلی چیزا پیشم از عدد و سکه افتادن.

بقال عدد نیست، مسافرکش؛ هرزه گوهای خیابانی؛ بنّای ساختمان پایین کوچه...  اینا هیچکدوم عدد نیستن حتی از کثیف ترین گستاخی شون  بر نمی آشوبم.  رییس غرغروی نکته گو و... هم به همچنین!

***

 هر آدمی رو بخوای بسنجی کافیه تعداد و جنس چیزایی که اون رو در طول یه ساعت از زندگی روزمره ش از جا در می بره بشناسی یعنی همونایی که به "منِ" من اش دسترسی دارن درست مثل اینکه میگن بگو با کیا دوستی تا بگویم کیستی.  حالا بگو چیا زخمی ت می کنه تکونت میده، وارد کلاست میشه و بهمش می زنه تا بگم عددت رو!

تاکید دارم به زندگی روزمره ی طرف، نه اون لحظه ای که روبدوشامبر به تن نشسته و سیگار برگ لای انگشتاشه و شوپن گوش میکنه.

***

سخن کوتاه می کنم و همینجا به تعداد و جنس چیزایی که شاد می کنند ما رو، لینک معنایی میدم.

+  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:33 PM  ؛  کارمن  | 

ما سهممان را به تاریخ بدجوری پرداخته ایم.  کوروش و بوعلی و پروفسور حسابی با یک منشور حقوق بشر دوهزار و پانصد و خرده ای ساله!!!  دیگر کسی ختم به خیر هست؟  هان؟ انوشه و پی یر امیدیار و ... سامی یوسف؟؟؟؟

نه کوروش جان نه!  ما سهممان را به تاریخ پرداخته ایم و فرصتهای کلان را هم خورد-خورد خرج کرده ایم.  این گلی که رفت و در ایستگاه بین المللی فضایی شکفت اگر در ایران مانده بود دیگر این انوشه انصاری نبود، زنی بود نصف مرد، فوقش می شد دکتر الهه کولایی و یا دکتر فاطمه حقیقت جو.  ببخشید که از میان زنان و مردان نامی در حد سواد خودم نام برده ام.  حتما باز هم هستند ما این روی جلدی ها را می شناختیم فقط. 

نه کوروش جان!  اینها وقتی دیگر سهم ما نیستند کسی می شوند.  این چند تا تک ستاره و تک گل و تک درخت ایرانی مثلا کیارستمی و نصیریان و بیضایی و سوسن تسلیمی هم که اینجا شکفتند یا در هجرتند و یا در حرج!  چرا نسل دومی یا سومی ای بخاطرم نیست که نامش را یاد کنم؟  اصلا کسی هست؟  بعدا می شکفد شاید!

استاد داریوش شایگان می فرمایند ما در تعطیلات تاریخ به سر می بریم.  جسارت کرده و می گویم از اونم بالاتر سهم تعطیلی مان هم ته کشیده.

کوروش جان حالا چه وقت خواب است؟ قلابت را بردار برویم سیوند قزل آلای پرورشی بگیریم، نبود هم صدای قورباغه ها را گوش می کنیم که یادش بخیر...

+  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 2:56 PM  ؛  کارمن  | 

 

رهرو

برف زمان را که از من ۳۶ ساله بتراشید یا بتکانید، واقعیتی ست این برف، من هر لحظه همان شور این کودکم- و نه خودش- که فریاد شوق می کشد و روی زمین بند نیست.  بـــه همراه تسبیح به دستم بنگرید!  او مرا می کشد با خود یا مـن او را؟

 

این سومین همزاد من است:

اولی ابله داستایوفسکی

دومی ماهی آبی ای به نام Dorie در کارتون Finding Nemo

سومی هم که این بی نام و نشان!

***

تازگی ها به عزیزی می گفتم از میان جدول تناوبی عناصر دوست داری کدامیک باشی؟  جواب واضحی نداد یا من یادم نیست اما خودم همیشه دوست داشتم هالوژن باشم آنهم از نوع زنون (Xenon).  گازی با ظرفیت ترکیبی ۱ و ۳ و ۵ و ۷.  بعدتر دوست عزیز دیگرم، هانیه، تصحیحم کرد.  زنون یک گاز نجیب است.  آخرین ستون جدول تناوبی به سرگروهی هلیوم.  اوربیتالهایش پر است یعنی میل ترکیبی ندارد.  کمیاب است و تنها.  حتی با خودش هم ترکیب نمی شود.  هسته را که بخواهند بشکافند بمباران هلیوم می کنند بس که نانجیب تکان نمی خورد از آنچه که هست.

ای پروردگار کارمن! شکرت که من انسانم و آموخته ای با اوربیتالهایم چه کنم.  سالها خیال میکردم به خصلت هالوژن باید باشم با ظرفیت ترکیبی شگفت 1 و 3 و 5 و 7 (دارای بالاترین میل و ظرفیت ترکیب!) و اینچنین می بایدم بود که زنونی باشم در ستون هالوژنها.  راستش عاشق زنون بودم و در ماهیت معشوق خطا کرده بودم!  هانی جون متشکرم که بعد 40 سال عبادت این تو بودی که نشونم دادی این کمانِ مقابلِ آلفایِ انحرافِ قبله است و نه طاقِ محراب.

زهی خیال باطل!  میل ترکیب را می گویم آنهم در زنون!  همان عنصری که از روز اول زیارت جدول تناوبی عناصر، دل و نظرم را ربود.  هر چه بودم سودایم هالوژن شدن نبود که این خرده خواسته اصلا آرزو نیست.

اینهمه سال دنبال جفت، دنبال یار، دنبال همزاد میگشتم.  این animus دربدر را در کامبیز و عشق ممنوع و غیره می جستم.  خیلی یار جستم. خیلی عشق ورزیدم.  معشوق هم بودم- گاهی و نه همیشه.  اما دریغا که خویشتن در آینه دیدن هم بسا بصیرت می خواهد که ممکن است عمری به دیده منت نگذارد.

همه ی این سالها عاشق همه ی عالم بودم.  درست بود.  عاشقم بر همه عالم که همه عالم از "او"ست.  همان لایزال نامنتاهی.  همان ابدیت.  ما animus (نیمه ی مذکر جان و مکمل anima) را یافتیم.  همینجا بود. نزد خودمان در کوزه ی شکسته ی خودمان.

نیمه ی دوم من، نیمه ی پنهان من را مادر نزاده است.  از مادرنزاده های فردوسی و شکسپیر دست بکشید.  مادر نزاده ست او را.  تکه تکه ی او را یافته ام.  از بیگ بنگ تا امروز گشته ام.  صحرا صحرا و دریا دریا پیمودم، شنی و ریگی و قطره ای و گدازه ای و علفکی... سرشته شد با من به همت یاران و دوستان هر کدام قطره ای، دانه ای از خمیره یا تکواژی از ورد دمیدن بر خمیره ی یار ازلی...

چه زیبایم اکنون!  چه زیبایم! همه تان را می بوسم همه تان را در آغوش می گیرم.  این نیمه ی پنهانی که سرانجام در بستر آفرینش با او به آیین هیروس گاموس (لقاح مقدس) جفت خواهم شد، نشان از یکایک شما دارد.  هریک را سهمی ست کمابیش.  بی همه یاران، این چگونه میسر می بود؟  بی یار چگونه توان زیست؟

دانستم چرا میان همه ی آدمهای بوف کور سرگردانم.  دانستم هدایت در زخمهایی که مثل خوره روح را می خورند و به کسی نمی توان گفت، چه می جست.  دریافتم یگانگی آنهمه سرگشته ی بوف کور را از لکاته و اثیری و راوی و خنزرپنزری تا هدایت و خواننده... 

مرا جدی نگیرید.  من نیستم.  از آدمکی که بودم، دانه شنی مانده.  می خواهم همان هم نباشم.

چنان مستم چنان مستم من امشب

که از چنبر برون جستم من امشب

چنان چیزی چنان چیزی که در خاطر نیاید

...

+  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:29 AM  ؛  کارمن  | 

آیا آن که ابراهیم را در خواب به قربانی فرزند خواند، خداوند بود؟  آیا خود، آن ایمان ابراهیم نبود که به تردید افتاده بود از حقیقت خویش؟

چه شد و ابراهیم به چه می اندیشید که چنان خواب دید و باورش کرد و دانست آزمونی ست بر سر راه او؟  کسی می داند آیا ابراهیم دغدغه ی بقای نسل و فرزند داشت یا نه؟  آیا همه آن آزمونها، از تبر بر دوش بت اعظم نهادن تا بر آتش شدن و تنها پسر را با همسری ترد و جوان در صحرای مکه رها کردن، از او یک ابر انسان نساخته بود آن سان که بر انسان چیره شده باشد و بند فرزند و وارثین روی زمین نباشد؟

تکریم ابراهیم، پدری که فرزند به مسلخ برد به ولیمه ی اطاعت و ایمان؟  آیا بزرگی و سترگی عمل ابراهیم را به انسان بودن او نسبت دادن ستم به او نیست؟

آیا ابراهیم مقابل ایمانش عصیان نکرد وقتی فرزند نوجوان سوار بر چارپا کرد به بردنش به مسلخ؟  آیا قصه قصه ی حریف طلبی ایمان نبود و رو کم کنی ابراهیم در به خاک رساندن شانه های ایمان؟

***

اگر فرزند ابراهیم به قربانی می رفت تاریخ ادیان ابراهیمی چگونه بود؟  تصور کنید تاریخ را بدون جنگهای صلیبی، جنگهای سی ساله ی کاتولیک-پروتستان، و اکنون، مسجد الاقصی، واتیکان و معبد سلیمان...

***

میانه ی "ترس و لرز" نوشته ی کی یرکه گور هستم.  همان که به تماشای ایمان ابراهیم در به مسلخ بردن فرزند نشسته.  ناتوان، خردمند، شیفته، بی طرف و صادق!

باز هم در این باره خواهم نوشت.

+  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 4:53 PM  ؛  کارمن  | 

 

-۳-

 

گفته بودی!

               - بانگ خروس را می گویم-

باور نکردم انکار تو را

پس از سومین بار حتی!


ادامه مطلب
+  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 3:12 AM  ؛  کارمن  | 

 

-۲-

 

عنبر ناب

ارزانی پاهای رنجورت

ای گیسوانم فرش راه تو


ادامه مطلب
+  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 3:7 AM  ؛  کارمن  | 

 

-۱-

 

دیدمت

می رفتی

حقیقت بر دوش

افتان و خیزان اما


ادامه مطلب
+  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 2:59 AM  ؛  کارمن  |