تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

دو سه روز پیش از سر شیدایی حرفی به عزیزی زدم که سر از بلاهت من درآورد.  در بلاهت من شک نکنید که سالها پیش ابله داستایوسکی را همزاد خود یافته ام آن سان که در پایان رمان ندانستم چرا باید بر او حسرت خورد، مگر جور دیگر هم می شود بود؟

غمم از خشم یارست بابت بلاهت خودم؛ که من تاب خشم و اندوه یاران به سبب کردار و گفتار خویش را ندارم.  امروز صبح تصمیم گرفتم دیگر نگویم.  حرفهایم را.  همانهایی که برای نگفتن بود و کمی اینجا می گفتم و باقی را نزد عزیزان افشا می کردم.  تاب مستوری نداشتم، می آموزم زیرخاکی شوم.  شده در حد مول، آن موش کور بامزه ی کارتونهای زمان کودکی و نوجوانی.

در یک اقدام توتالیتر از کلان به خرد می روم.  تا مدتی حرفی در اینجا نخواهم گفت.  کامنتی در بلاگ مبارکتان نخواهم گذاشت.  آن گوشه از کارمن را که رنگ شوخ و مشنگ داشت دوباره به زیر شولای بلاهتم می کشم.

نخواهم بود

نخواهم گفت

نخواهم شنید

 

نگویید می توانم یا نه.  تا حال که نخواسته بودم بتوانم.  به قول ویروس نازنین "روحت را در اختیار همه می گذاری"  از هیچکدامتان دریغ نکردم روحم را و نه عشقم را که عاشق بودم بر همه عالم.  دیگر میخواهم کسی نداند مرده ام یا زنده، لالم یا ناطق،  قاطرم یا بز...

وقتی بر می گردم که بتوانم حرفهایم را عصاره ی روحم را بی دلیل موجه از هر که خواستم دریغ کنم.  وقتی بر می گردم که از نمایش عریان افکار و عواطفم شرمم بیاید.  بدک نیست مس جان را به لایه ای زنگ پوشاندن آن سان که در قیمه ی امام حسین و مرصع پلوی عروسی کسی روی ماهیت و ظرفیت ما حساب نکند.

بلاهتم مرا بس ست یاران نازنین را چه به درد موروثی من؟ 

عجالتا می رویم که زنگ بزنیم.

+  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:17 AM  ؛  کارمن  | 

 

خسوف ذهن

در آنی که جسم

میانه ی جان و آن نشست

 

تابم نیاوردی

کسوف کردی

خسوفم در میانه ی ما

 کارمن، ۲۹ مهر ۸۶

+  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9:7 AM  ؛  کارمن  | 

- شجریان تا مدتها با هر دو تا زن خودش توی یه خونه زندگی می کرده!

- وودی آلن با دخترخوانده ی پانزده شانزده ساله ی همسرش رو هم ریخت و زنش رو طلاق داد و دختره رو گرفت

- عطاالله مهاجرانی سر عشق مهسا یوسفی کاندیداتوری ریاست جمهوری رو بوسید و گذاشت توی صندوقچه ی هرگز

اصلا همین ملیسا اتریج که امسال اسکار ترانه رو (بابت ترانه ی مستند یک حقیقت ناخوشایند) مال خود کرد یا همون الن دی جنرس که مجری اسکار بود و از غولهای رسانه ای امریکاست هر دو لزبین هستن...

راستش محل صدور هنر، شعور، کیاست و خلاصه هر چیز دیگری خشتک فرد نیست، قرار هم نیست طرف بخاطر هنر یا شعورش امامزاده یا پری مهربان باشه یا بمونه.

برعکس که نگاه کنیم باید بگیم ای ول وودی آلن و شجریان و عطا و ملیسا که با اینکه بعععله ولی هنوزم بـــــــــــله!

حالا تو بگو با هزار تا زن، اصلا بگو...

 

+  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 6:56 PM  ؛  کارمن  | 

امیر گفت چقدر جلفه! 

دخترک بلندبالای موبورشده خواند: ...حالا تو جون منی عمر منی یارم...

 توی آشپزخانه لبخند خفیفی زدم که او ندید.  پرسیدم مامانی تو چه چیزیش رو هنری می بینی؟  حرف درشتی نزدم.  من و امیر و همسرگرامی خیلی حرفه ای برنامه های american idol و so you think you can dance رو می بینیم و تعریف استاندارد یه خواننده و یه رقاص دستمونه. 

***

شیار نانجیب میان لنبرها، برجستگی لرزان سرین بر سر ستونهای بلند و خوش تراش پاها، دامنکی که از همین برجستگی بالاترک است و به تکانهای چشم نواز و نفس بر بالا! می پرد، سینه ها طبیعتا تا مرز قله اش بیرون از پارچهک بی نوایی که بالاپوش می باید بود، ناف الزاما پیدا... حرکات موزون را وصف نمی کنم، می ترسم خواندن بقیه پست را از کف بدهید و بروید سراغ ماهواره.

من از یه کانال اروتیک حرف نمی زنم.  دارم یکی از همین کلیپهای لس آنجلسی ایرانی رو با کلمات به تصویر می کشم.

کسی با تماشای مناظر بدیع و بدیع تر! ی که خودتان ملاحظه فرموده اید بالاغیرتا، حواسش به ترانه به صدا و اجرای خود خواننده هست؟  البته اگر ایشان میان این پری پیکرها جولان ندهد و سیاهی لشکر آن صحرای محشر نباشد.  بیشتر وقتهاهم وجودشان اضافی ست آدم دلش میخواهد به ابشان فحش بدهد تا زیاد عرض اندام نکنند.

جدی کلیپ رو برای ترانه می سازن؟  یا درست حین چیدن سنگ بنای خوانده شدن ترانه، روی تک تک نمایشهای بدیع اندام مدلها حساب می کنند؟  جایی که ترانه می لنگد، موزیک فالش می زند، صدای خواننده در آفساید است؟  یا اصلا کسی می گیرد که همه ی این حرکات هیچ ربطی به متن ترانه و گاهی موزیک محترمه نداره؟

 

دوشیزگان آوینیون

 دوشیزگان آوینیون، پابلو پیکاسو

 

ترانه که نه! تجارت بدن!  آگهی هوس!  یکی بود میگفت پیکاسو یه نقاشی داره که خیلی بده!  دوشیزگان آوینیون رو میگفت!!!  یاد مدلکی افتادم که توی کلیپ شهرام صولتی لب استخر دراز کشیده و دوربین که ناحیه ی میان ران و ناف را نشان کرد، خواننده از چشمان یار می خواند!

میدونم بابا.  عقلم می رسه که اینا که هنرمند نیستن.  ولی روند هدفدار عریانی در نمایشهایشان خیلی تابلوست.  جامعه گرسنه ما از پشت شیشه به تماشای لقمه های داغ و شیرین و ملس و چرب نشسته.  شیشه های رستوران را که نمی شکند،  ولی کوچه و خیابان را دیگر سالن غذاخوری می بیند. زن که نمیخواهد جنیفر لوپز میخواهد، شارون استون و آنجلینا جولی میخواهد، خودش را که نگاه می کنی...

***

پسرکم در جواب گفت: جز گیتاری که توی دستشه هیچ هنری نداره.  گفتم مامانی صداش؟  اجراش؟  گفت هیچی فقط شاید همون گیتار تازه م اگه بلد باشه!

...نکنه تو قلبت خبری باشه... نکنه دلت با دگری باشه...

خواننده ی داغ و محترم روی دوربینی که کف زمین کار گذاشته بودند خم شده بود و در هوا می خزید درست مثل اینکه با بدن نیمه عریان و س.ک.س.ی اش روی بیننده افتاده باشد، اجرشون با...

+  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:1 PM  ؛  کارمن  | 

اولين باری که ديدمت به همون شوکی دچار شدم که همه مردم دیگه وقتی می فهمند ما هيچ نسبتی با هم نداريم.  من وتو نه تنها از نظر ژست وقد وقواره  به هم شبيه بوديم بلکه برخوردهای ظاهری ما هم به هم شباهت ترسناکي داشت اینقدر  که مادرانمان که اوايل اين دوستی را ساپورت میکردند هم نگران شدند و کمر به قطع ارتباط ما بستند.  اما ظاهرا مردم بهتر از ما می فهمیدند چون در نبود يک رابطه خونی من و تو با هم رابطه ای از جنس با يک نگاه عاشق شدم داريم وحتی من مجبورم اعتراف کنم که غير از اين چيز ديگه ای نمی توانست ما را تا اينجا بياورد.من و تو هر وقت فرصت دست داده خودمان را از همان جا که دفعه قبل رها کرديم پی گرفتيم.  حتی فکر نکرديم که اين آدم شايد همان آدم دو سال پيش نباشد ولی اين رابطه محکمتر از افکار است. 

همه ی همه را با هم هستيم. اين قربت غریب چرا برای ديگران ترسناک بود؟  چرا من بدون واهمه و تو صادق تر از من به هم اعتماد داريم؟ تو بدون هراس قضاوت شدن ومن بي پروای واکنش تو  همه را روی دايره میريزيم.  من وتو حتی صد بار همديگر را نديده ايم.با هم مسافرت نرفته ايم يا دعوا نکرديم . هيچ کدام از کارهايی که يک دوستی را مستحکم کرده يا نقطه پايان بر ان ميگذارد انجام نداده ايم .

متوجه هستی ما به سادگی تمام فقط با هم هستيم هر وقت که وجودمان هم باشد از ان لذت مي بريم.با هم رابطه ای از جنس با يک نگاه عاشق شدم داريم وحتی من مجبورم اعتراف کنم که غير از اين چيز ديگه ای نمی تواند باشد  بیا این نادر اتفاق خوشایندی که برایمان افتاده را ارج بنهیم.

به سلامتی تو


دفعه پيش که ما هم را ديديم تو گفتی که می خواهی از ما بنوِسی من هر چه صبر کردم خبری نشد
خودم دست به کار شدم.

+  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 6:0 PM  ؛    | 

 

مهر ماه پارسال توی مترویی که به سمت بهارستان می رفت بین ما خانوما که ایستاده بودیم صحبتی و بحثی در گرفت که آدم از بچه ش انتظار داره که وقت پیری به دادش برسه!  گفتم من انتظار ندارم پسرم کاری برام بکنه خیلی بتونه هنر کنه، همسر خوب برای زنش باشه و پدر خوب برای بچه ش. تازه مگه الان خودم برای پدر و مادرم چه میتونم بکنم؟  گفت پسرت چندسالشه؟  گفتم کلاس دوم ابتداییه.  گفت بیست سال دیگه بیا همینو بگو!  ببینم می تونی؟  با شیطنت و خنده باهاش بیست سال دیگه قرار گذاشتم توی مترو!!!  همه نیشمون باز بود.  شوخی ظریف و عمیقی بود.

***

پریشب بی هوا بهم گفت: راستی خانوم، راضی نیستم اگه اتفاقی افتاد برام و درمانش هزینه ی کلان می طلبید، زندگیمونو بفروشی بابت مخارجش!  بذار راحت بمیرم!

قبلا هم گفته بودم ما با هم تعارف نداریم.  ولی بازم تعجب کرده بودم.  پرسیدم آخه... گفت آخه نداره.  راضی نیستم آلاخون والاخون بشین که من یه ریزه بیشتر زنده بمونم.

بارها و بارها به همسر گرامی گفته ام که اگه اتفاقی برام افتاد که به زندگی نباتی دچار شدم، یه آمپول و خلاص!  گفتم بهش اگه عاشقم باشی این کار رو برام می کنی.  همسر گرامی مثل همه ی مسلمانان راستین گفته و میگه:  حق حیات رو خدا داده و خودش می گیره.

حالا خودش میگه حق ندارین خرجم کنین که آیا نصفه و نیمه زنده بمونم یا نه و راضی نیستم و این حرفا.

من با حرفش موافقم.  نه بخاطر پول بلکه بخاطر اینکه "زنده موندن به هر قیمتی" رو نمی پسندم.  ولی این تاج همسری رو چه کنم؟  کی باور می کنه بخاطر پول حروم نکردن این کار رو نکردم؟  کی باور می کنه من هم مثل همسرم راضی به هر جور بودنی نیستم؟  کی باور می کنه دوست ندارم زمان پیری و علیلی پسرم از من نگهداری کنه.  من رسما خانه ی سالمندان رو ترجیح میدم.

همونطور هم که الان فکر می کنم مریم خیلی راحت به جای اینکه خودش و همسر و پسر کوچکترش رو فدا و قربانی آموزش دارا بکنه، شاید بتونه اونو بسپره به مراکز کودکان استثنایی، تا اون دو نفر دیگه که درسته که سالمن ولی بسیار بسیار به عشق و حمایت مریم احتیاج دارن بالاخره ازش بهره مند بشن.  مریم الان در حال فحش دادن به منه!  من جای مریم نیستم درسته.  حکم هم نمیدم.  من فقط نظرم رو گفتم.

توی پست بمانی گفته بودم از مادرم بمانی که سالهاست در یک سکته مغزی نیمی از بدنش فلج شده و یک بند جیغ می زنه.  گفتم بمانی جان، دیگر نمان!  بمانی مادرشوهر من است -در آن پست گفته بودم مادرم.  تمام مدت نوشتن اون پست زار می زدم.  چون مادرشوهرم را دوست دارم.  چون برای مادر خودم هم زندگی را به این شرط نمی خواهم.  سایه ی شمعی که به ته فتیله رسیده را نمی خواهم.  مادر علیل و ذلیل نمیخواهم.  خودخواهی ست؟ باشد!  مگر نگه داشتن بمانی در آن حال و وضع که زندگی کل خانواده را مختل کرده خودخواهی از نوع "مادر داشتن" نیست؟

 یکی از میان شما هر کدامتان که حالم رو می فهمه به من قول بده اگه من به روزگار بمانی دچار شدم، اگه روزی شد که جز زحمت برای دیگران چیزی نداشتم، یا شیلنگ اکسیژن رو ببنده، یا یه آمپول خلاصی بزنه، یا کمکم کنه خودم خودم رو راحت کنم.  این کار نه بی رحمی که عشقی از خود گذشته میخواد.

+  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:29 AM  ؛  کارمن  | 

 

پنبه ی الکلی را که به بازويم ماليد می لرزيدم.  بهيار گفت زياد درد نداره نترس!  هنوز سرنگ نزديک پوستم نشده زدم زير گريه.  هق هق می زدم.  بهيار گفت ماشااله به هيکلت نمياد اينقدر ضعيف باشی.  موذن آخرين خط اذان را هم در تلويزيون خواند و من فقط گريه کردم.


ادامه مطلب
+  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:35 PM  ؛  کارمن  | 

شاندور پتوفی شاعر مجار می گوید

 تو بهاری و من پاییز... و خلاصه از خز خزان و شکوفه ی بهاران می گوید و از تنهایی شان.  بعد می گوید اگر تو قدمی به جلو و من قدمی به عقب بگذاریم در تابستانی گرم به هم می رسیم.

خیلی گشتم کتابش دم دستم نیست.  شعر رو حفظ نیستم.  توی اینترنت نتونستم شعر رو پیدا کنم.  اگه کسی لینک بلده لطف کنه تا بذارمش توی پست.

***

اینا کامنتهای دوستای خوبم برای پست قبلی منه که درباره ی سلطه و مردسالاری یه گریزهایی زده بودم به در و دیوار!

محمدرضا:

دقیق اطلاع ندارم ولی تو همون کتاب مسکوب اومده (قبیله زن سالار تو حوالی گرجستان) تو بعضی قبایل استرالیا یا آفریقا هستن اینجوری یعنی زن سالارن اونوقت تمام این حرفها برعکس می شه. مشکل از اول تاریخ تابوها بوده توتم و تابو... این شد که جنس مرد نضج پیدا کرد رشد کرد به سلطه رسید حالا شد این! که سوار خر شد و از خرپایین نمی آد.  مشکل از فرهنگ و خرده فرهنگ ماست که مردسالاره.  مشکل از زنای ماست که حتی خودشون رو مشکلشون رو باور ندارن... مشکل اینجاست که درد رو میشه گفت اما راه حل...
ولی با همه این حرفا دلم برای فتوحی می سوزه.  مرد اگه مشکل پیداکنه از زن بی پناه تره خیلی... دیدی که زنش چه جوری باهاش تا کرد؟

 مجید:

محمد رضای عزیز
دارم کتابی راجع به هوش عاطفی می خونم یا هوش هیجانی.
دقیقا تجربه تلخی رو که در سن بین 15 تا 25 بدست آوردم رو بصورت علمی بیان کرده.
دخترها نسبت به پسر ها از سیستم عاطفی تری بر خوردار هستن. نتیجه اش همون طور که شما بهش اشاره کردی. وقتی یه زن دچار مشکل میشه خیلی راحت در مورد اون با دیگران ارتباط برقرار می کنه اما وقتی یه مرد دچار مشکل میشه ناخود آگاه مرد های دیگه ازش فاصله میگیرن که خودت مشکلت رو حل کن و ما رو درگیر نکن. حتی خودشم همین توقع رو داره. خوب بهرحال این ها رو من طبیعیات می نامم و باید ما به ازایی هم برای مردها داشته باشن.
اما مسئله مکتب مرد سالاری و زن سالاری. با همون دیدی که زن ها می گن رو من هنوز درک نمیکنم. بجر افراد لمپن و سطح پایین جامعه که با یکسری معیار ها دارن زندگی میکنن که ما تحصیل کرده ها که یه چیزهایی به بالاخونمون میرسه قبولشون نداریم. بقیه مردها در ایران دچار زندگی زن سالاری هستن و برای اینکه همسر و بعد بچه هاشون آسایش داشته باشن شدیدا از خودشون مایه میزارن. بدون اینکه اگه دچار گرفتاری بشن حتی همون زن و بچه بهشون رحم کنن. واقعا اگه یه مسئله ای برا مردها پیش بیاد می فهمن که هیچ کسی به اندازه یه مرد تو اینجا تنها نیست.
اما راه حل. بنظر من وقتی هنوز خود مسئله کاملا روشن نیست و معلوم نیست که مشکلات ( نه مشکل) کجا هستن و ریشه های اون چیه. راه حل دادن عبثه.

***

قبل از اینکه پنبه ی حرفای بچه ها رو بزنم، حرفای خارج از دستورم رو بگم:

۱. مشکل از فرهنگ و خرده فرهنگ ماست که مردسالاره.  مگه اگه زن سالار بود بهتر از اینا میشد؟ 

۲. مشکل از زنای ماست که حتی خودشون رو مشکلشون رو باور ندارن... مگه اونا که باور کنن قضیه پیش میره؟

۳. بجر افراد لمپن و سطح پایین جامعه که با یکسری معیار ها دارن زندگی میکنن که ما تحصیل کرده ها که یه چیزهایی به بالاخونمون میرسه قبولشون نداریم.  قبول نیست.  ما مرد تحصیل کرده ی دکتر و خارج رفته زیاد داریم که هنوز بلد نیستن با زن چطور باید رفتار کنن هنوز ارزش حضور زن رو نمیدونن هیچی با توهین و کتک همسرداری می کنن.

۴. ...بقیه مردها در ایران دچار زندگی زن سالاری هستن و برای اینکه همسر و بعد بچه هاشون آسایش داشته باشن شدیدا از خودشون مایه میزارن.   این کاریه که همه ی زنها می کنن!  این جمله رو توی فیلم سارا یادتونه؟  یر به یر هستیم.  فقط به ظاهر ریش و قیچی دست مرداست.

۵. بدون اینکه اگه دچار گرفتاری بشن حتی همون زن و بچه بهشون رحم کنن. واقعا اگه یه مسئله ای برا مردها پیش بیاد می فهمن که هیچ کسی به اندازه یه مرد تو اینجا تنها نیست.  بی رحمی به مردان خیلی آشکارتره تا بی رحمی به زنان.  در چهاردیواری اختیاری خانه هر روزه فقط سیاوش کشان نیست، سهراب کشان و منیژه بندان هم داریم.

***

من فمینیست نیستم زیاد هم از فمینیست چیزی نمیدونم.  زن بودن خود به تنهایی زیباست.  مرد بودن هم.  فرهنگ مردسالار باشه یا زن سالار، تفاوتی نداره.  ستم ستمه!  آدم سالاری؛ آدم بودنه که به زن و مرد ستم روا نمی کنه.  زنانگی و مردانگی  همسنگند نه مثل دو بال برای پرواز، مثل نیاز به حضور هوا برای بال گشودن و پریدن. 

زنها مشکلی براشون پیش بیاد درباره ش حرف می زنن و مشورت می کنن تا حلش کنن.  اما مردا اگه مشکلی دارن کسی به دادشون نمی رسه بقیه ی مردا هم کنار می کشن تا خودش مشکلشو حل کنه.  خودشم همینو میخواد.  مردا خیلی تنها ترن!  خیلی از زنها یاد می گیرن مثل مردا مشکلشون رو خودشون و فقط خودشون حل کنن، خیلی مردا هم یه سوراخ دعایی پیدا می کنن تا مثل زنها مشکلشون رو به کمک اندیشه ی کسی حل کنن.  قرار نیست اگه مرد یا زن به دنیا اومدیم خودمون رو و باورهای جنیستی مون رو بکر و دست نخورده تحویل پروردگار بدیم. 

مرد بودن و یا زن بودن به تنهایی برای خوب زندگی کردن کافی نیست.  ذهن کوچولوی من در گستره ی یه تجربه ی شخصی -و نه در سطح کلان- این چاره رو پیشنهاد میده:

 از بکارت مرد یا زن بودن درآمدن، در عین مردی زنانگی و در عین زن بودن مردانگی را حس کردن، شناختن و تجربه کردن؛

آدم شدن!

 جنگ هفتاد و دوملت همه را عذر بنه     چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

+  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 3:55 AM  ؛  کارمن  | 

اس ام اس زدم: "باهام حرف بزن!  "  پشت بندش دوباره زدم:  "یه چی بگو!"

آشفته بودم.  دیدن سریال میوه ی ممنوعه اونم از قسمت هفده هجدهم به بعد، به بهانه ی بازی قشنگ علی نصیریان بود.  ماجرای امشب سریال - لابد بدونین که در ۶۵ سالگی عاشق دختری ۲۸ ساله شده و قید آبرو و خانواده رو زده- به دلیل تجربه ی شخصی مشابهم حالم رو خراب کرد.  زخمی که هفت ساله به دل دارم داشت سر وا می کرد.  سریال رو رها کردم و رفتم توی اتاق خواب خودمو حبس کردم.  نمیخواستم درد اون زخم ناسور دوباره من رو به هم بپیچه.  این شد که اس ام اس زدم.

البته درست یه ساعت قبلش به همون عزیز گفته بودم که دلم خیلی براش تنگ شده.  اما اون لحظه فقط دنبال بندی بودم که باهاش فلاش تانک ذهن رو بکشم به روی اون خاطرات مهیب.

"سکوت ارزش آن را دارد که آموخته شود"  جواب اون یار شفیق این بود.  حرفش حق بود.  پس حال خودم رو مناسب آموختن سکوت کردم.  اندوه رو پس زدم و ذهن را رها کردم.

یاد دوست دیگری افتادم که خودم به دلایل ماهیتی صداش می زنم ویروس!  در همان حال که آموختن سکوت در اوج اندوه رو تجربه می کردم، دلم هوای ...شعرهای بی معنیِ معنی داری رو کرد که گاه و بیگاه با ویروس به راه میندازیم.  معنا توی زندگی منه.  بی معنی ترین کارم هم معنی ای برای خودش جور می کنه.

به لفظ قبیح و شریف "...شعر" فکر کردم.  تازگیا با مبحث "س.ک.س و سلطه" آشنا شدم و دائما (نا)خودآگاه پردازشش می کنم؛ برتری جویی و برتری کردن از راه س.ک.س و به علت س.ک.س. که یه زاویه ش میشه اعمال سلطه به سبب مرد بودن و یا از طریق زن بودن!

این یه دنیاییه که تازه دارم می شناسمش ولی خب به همون لفظ شریف گیر میدم: سازنده ش کی بوده؟  چرا اندام زایش و بقای نسل انسان به این راحتی در عباراتی اسباب سخیف شمردن و تحقیره؟

...خل، ...مشنگ، ...کش، و تازگیا ...پریش!

سازنده ی این عبارات مرد بود یا زن؟  الان بیشتر زنهان یا مردها که اینا رو به زبون میارن؟  آیا این عبارات نوعی دیگر از سلطه گری جنس مذکره؟  آیا اعلام برائت و برتری از نیاز همه سویه ی اعضای شریف و ذکور اجتماع از -به زعم خود- جنس دوّمه؟

قبلا هم اینو گفتم.  زنها نمایه های زن بودن رو می پوشونن.  البته در مواقع صلاحدید!! افشا هم می کنن.  ولی خب غالب قضیه پوشوندنه.   مردها ولی همه ی نشانه های مرد بودن رو آشکارا برای اعمال سلطه استفاده می کنند:

به تخمم!  ....م توی حلقت!  خوارشونو ...!  بزن سبیل رو و چارقد سرت کن!

ولی زنها هیچوقت برای ابراز قدرت یا سلطه شون به ماجرا، چیزی حواله ی تخمدانشون نمی کنن. حادثه رو فوقش حواله بدن به تخم پسرشون!  می بینین؟  این از شرم زن بودنه؟  اون از اعتماد به نفس مردونه ست؟

یه زمانی فکر می کردم "قدرت" شهوت غالب مردهاست یا "س.ک.س"؟  الان می بینم شهوت غالب، سلطه ست؛ به هر حال و زبان!  تو بگو توی فحش خواهر و مادر و یا اعلام بی تفاوتی و بی عاری نسبت به قضیه ای!

همچنان سکوت را می آموزم و می اندیشم این با فحش خواهر و مادر مردی رو تحقیر کردن هم متاسفانه فقط به یه سبب تلخ تاریخی دیگه ست:  یک مرد رو با تجاوز به "شخصی ترین دارایی/قلمروش" تقبیح کردن، گه مالی کردن!  مثل پروانه ای در مشت، چه آسون میشه ما رو کشت!

این جنس دوم بودن بزرگترین ناسزای همه ی اولاد ذکور آدم به تنها کارگاه تکرار آفرینش از پس آن خلقت نخسته: زن!

***

سکوت ارزش آموختن داشت!

+  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:59 PM  ؛  کارمن  | 

 

عزیزی امشب از من پرسید تو این شبا "جوشن کبیر" می خوندی؟  گفتم اصلا نمیتونم با مفاتیح حال کنم.  باورم نمیشه یکی گوش می ایستاده و از مناجاتهای در خفای امام سجاد یا صالحین اون روزگار  نت برمی داشته.  نمیتونم.  غیر از یه دعای کوچولو که میگه: ای پناه کسی که پناهی ندارد، ای گنجینه ی کسی که هیچ ندارد...

***

طبق معمول حین به جا آوردن مناسک کلفت پارتی و گوش دادن عمدی به دعای جوشن کبیر از شبکه ی اول سیما، اندیشیدم توی این دعاها وصل از راه ایمان خیلی ضعیفه ولی خداوکیلی کوبیدن به در احتیاج به منبع هستی، بیداد می کنه اور-دوز می کنه.  

خب نیاز به مبدا هستی رو همه مون داریم ولی آخه نباید ایمانی به توانایی زیبایی دارایی و بخشندگی اون باشه تا آدم در حضور عظمتش به خاک بیفته و نه از فرط زاری خودش؟

قبول نیست. اوصافی هم که در این دعاها از خدا میره چنگی به دل من دیوانه ی آواره نمی زنه.  خدایا من با خودم چه کنم؟  شاید یکی از قشنگترین مناجاتی که تا حالا شنیدم این ترانه ی سیاوش قمیشی* باشه:

* متن ترانه رو اینجا یافتم.  با تشکر از رفرنس محترم!

خار

خارم اگر از خواري

خارم تو مپنداري

آنم كه مرا با گل

يكجا تو نگه داري

گل را تو به آن گويي

كز عشق معطر شد

آن گل كه فقط گل بود

در حادثه پرپر شد

سوداي تو را دارم

من از دل و از جانم

گفتند كه پيدا شو

ديدند كه پنهانم

گفتند كه پيداكن

خود را و تو را با هم

گفتند كه پيدا هست

در هر نفس آدم

پيداست و من پنهان

من در تن و او در جان

يك آن نظري كردم

در خود گذري كردم

ديدم كه نه در دوري

نزديكتر از نوري

بر راه عبور از تو

من اين همه دور از تو

يك عمر نينديشم

هيهات تو در پيشم

چشم است كه بينا نيست

در عشق كه اين ها نيست

 

+  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:31 AM  ؛  کارمن  | 

 

یک پیشنهاد رو توی بلاگ محمدرضای هفت رنگ که خیلی دلم میخواد ولی دلم هم نمیاد هفت خط صداش کنم خوندم.  بدک نیست سرکی بهش بزنین!

+  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:55 PM  ؛  کارمن  | 

 

یادداشتی بر فیلم amores perros ساخته ی آلخاندرو گونزالس اینیاریتو که در فارسی به "عشق سگی" معروف است. 

عنوان فیلم بیشتر به فحش می ماند!  کاش یک راننده تاکسی مکزیکی را می شناختم (اسپانیولی باشد قبول نیست) که فارسی هم بداند، فیلم را ببیند و بگوید "عشق لامصب" به اصل عبارت نزدیک است یا نه؟  می دانم دیکته درست این کلمه "لامذهب" است اما عمق فاجعه امان نمی دهد.  کلمه perros دو معنی دارد: 1/سگ 2/ بی رحم نکبت، لعنتی و... amore هم که می شد عشق!

نه فقط در زبان شیرین فارسی بلکه در زبانهای دیگر هم اسم حیوانات جای برخی فحشها را پر می کند.  خود همین bitch که سگ ماده باشد (Love's A Bitch عنوان انگلیسی فیلم است) دشنامی ست که به هرزه ترین زن گفته می شود!  معادل فارسی اش را –در درجه بندی غیر رسمی هرزگی- شاید پتیاره بتوان گفت.  سگ ماده وقتی فحل می شود دنبال سگهای نر راه می افتد و اصلا به یک جفت مشخص بسنده نمی کند.  پارادوکس تیتراژ فیلم را بیشتر حس می کنید؟  هر چه بگویید به روی چشم، اما amores perros یک فحش ناب است به هر چه نامش عشق.


ادامه مطلب
+  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:23 PM  ؛  کارمن  | 

گفتم میو!  که از اون بحث در بیایم.

در جوابم؛ کاش گفته بودی: گمشو! نکبت!

 تو ولی گفتی: زن ذاتش بد است، مثل گربه!

کاش سنگسارم کرده بودی.  ولی تو فقط همونو گفتی.  بماند که از گربه متنفرم، کاش گفته بودی سوسک فاضلاب!

***

نوازش کردن گربه، حس مخملین موهایش بر کف دستها و آن کش و قوسی که میان بازوانت می آید لابد خیلی صفا دارد.  تماشای گربه ها که گوشه ای زیر آفتاب خوابیده اند یا دارند با گلوله کاموا ور می روند لابد خیلی شیرین است.  گربه به کسی تعهد محضری نداده که غیر از خود را دوست بدارد.  همان است که وقت چنگ انداختن -به یک دلیل موجه گربه ای الزاماً- یکهو مخلملک توپ توپی ات بدذات می شود.  قرارت با پیشی این نبود؟  پیشی قرار خودش را دارد.

خود تو از نوازش چه میدانی؟  مرحمتی بود نوازشت؟  بنده نوازی فرمودین؟  محبت تان تی تی* می کرد؟   گربه پیمان عشق با تو نبسته بود، نوازش تو را سهم نه که حق خود می دانست چرا که مخمل موها و کش و قوس اش را ارزانی ات کرده بود!

* تی تی به مازندرانی یعنی شکوفه

***

ذات من که نه، ذات زن!  دیری ست زن بودن را گم کرده ام.  از جنسیت فارغ شدم.  همان زمان که ماههای طولانی میان بازوانت خزیدم - زن بودم آخر-  سراپایت را غرق بوسه کردم -عاشق بودم آخر- و تو دریغ از بوسه ای یا نوازشی نقش گربهک را به عهده گرفتی، زن شدی. مگر نه اینکه عشق و نوازش به پای زن می ریزند؟  من که بودم پس در آن بستر؟

من نبودم!  زن نبودم؛ اصطکاک دست ها با موی گربه شاید -فرمولش را یادم رفته البته؛ صدای خرخر خفیف تو شاید- وقتی ساعتها یخ زده بر بالش کناری حتی آب هم نمی شدم؛  تماس پتو با بدنت شاید- وقتی سراپایت غرق بوسه هایم می شد، مثل حاجتمندی که ضریح فولادین امامزاده ای دور افتاده را چسبیده باشد!

دیگر زائر و حاجتمند هم نیستم.  دیگر نیستم.  باز هم از این جمله ها داری؟  همین حرفت! شاید هنوز زنکی در ته وجودم مانده که زخمی شده.  بگو باز هم بگو ببینم آن زنک دوباره زن می شود؟  یا همان جور خفیف و محو می روبد و می شوید و می سابد و می پزد؟

+  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:0 PM  ؛  کارمن  | 

 

 

آهاي مجنون...

 

فرقي نمي‌كند مرا آويخته از كدامين درخت بشنوي...

عشوه‌هايم را لابه‌لاي كدامين پنجره بدرقه كني...

و

جاي پاهايم را پشت كدامين سيم خار دار نگه داري

حواست باشد

تمام درختان و خانه‌ها و خيابانهاي اين شهر ارث پدرم است...

 

 

--------------------------------

 

 

مرد مست مي‌آمد

زن سرمست از آغوش ديگري

ناله‌ي تختخواب چوبي به قهقهه مي‌مانست

مرد درياي آتش بود  

و

زن

رقصنده با گرگ

 

 

 

 

این اعجوبه رو دریابید!  من حتی معنی اسمی که رو خودش گذاشته نمیدونم.  حتی نمیدونم چطوری باید خوندش!

 

خودش میگه موقع درس خوندن یه چیزایی به ذهنش تراوش می کنه و بی ویرایش می نویسه.  من میگم عجب تراوشات گستاخ و نابی!  تحسینشون می کنم خانم دکتر.

 

+  جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:37 PM  ؛  کارمن  | 

سلام

توی روح دوستی های چندین و چند ساله!

روزهای اول که می خواستم خودم رو با شما شریک بشم خیلی هیجان داشتم بعد از سالها داشتم دوباره از خودم استفاده میکردم نه زیر سایه ی «سایه سر» نه هیچ کجا.  راستش کمی احساس عریانی می کردم دنبال چادر مامانم و نام همسرم میگشتم و بیشتر از اونی که مینوشتم شبها با فوران حرفها و نگفته های این دوازده سال روبرو میشدم که انگار هر چی تو این چند سال سیفون کشیده بودم توی گلوی سیفون گیر کرده بود و به بهانه جمکران بیرون ریخت.

اما تبعات وارد شدن به این سیستم خواندن نوشته های دیگران هم هست مثل همین آقای روزنامه نگار دندان... یا آقای مجید یا کرگدن و بقیه و دچار تردید شدم همه چیزهایی برای مشارکت با بقیه دارند اما من در سیستم بسته مرد سالاری در ۱۲ سال گذشته حتی یک میکرون به سوادم اضافه نشده باور کنید گاهی برمیگردم به کلمات نگاه میکنم و احساس می کنم شکل کلمه غریبه است و الان دیگر خجالت میکشم که نثر من ضعیف و احساساتم خودخواهانه  به نظر می رسد اما ذلیل حرفهای کارمن شدم و شروع کردم.  فکر کنم کارمن رو کمی ترساندم فکر کرد اگر کاری برام نکنه سر از تیمارستان در میارم خلاصه التماس دعا منو تنها نگذارید نمیخوام دوباره اونجایی که بودم برگردم.  ضعفم رو ببخشید و کمکم کنید یا علی.

+  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 5:0 PM  ؛    | 

- بالاخره این گل یخ گل نداد!  سه ساله دلمون لک زده گلش رو ببینیم.

- شاید امسال گل بده!  میدونی که! برگاش که ریخت، توی سرمای زمستون گل میده!

- پس گلهاش توی قطب دیدنی ترن!

- توی قطب که اصلا دووم نمیاره!

- گل یخی که توی یخ ترین جا گل نده، اسمش گل یخ نیست!

***

اگه فنای توقّع تو نشوم، یعنی کلُّ یُوم نیستم؟

+  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:28 AM  ؛  کارمن  |