چند روز پیش به محمدرضای هفت رنگ نق می زدم که اصلا نمی فهمم طرفدار دوآتشه ی آبی یا قرمز بودن یعنی چی.
امشب بعد از مدتها نشستم پای فوتبال ایرانی. چقدر حرص خوردم. دلم میخواست استقلال ببره ولی خب نیمه ی اول که برق شیراز بهتر بازی کرد و یک-صفر جلو بود. نیمه ی دوم هم توی ده دقیقه اول استقلال بدک نبود. ولی همسر گرامی که مثل من فقط فوتبال یوفایی و فیفایی نگاه می کنه حوصله ش سر رفت و کانال تلویزیون عوض شد. بعد که ایشون از پای تلویزیون پا شد من و امیر دوباره گذاشتیم بازی رو تماشا کردیم. همه ش حرص می خوردم چرا اینقدر استقلال شل بازی می کنه. بازی یک-یک تموم شد و من به استقلالی هایی فکر کردم که الان چقدر پکر هستن. به حاشیه های این بازی کاری ندارم. ولی بازم فکر کردم چرا باید یه تیم فوتبال رو تا حد عشق دوست داشت؟ اونم تیمی که -وقتی با یه تیم حرفه ای اروپایی مقایسه ش می کنیم- قواره ش کلاْ ایده آل نیست چون اروپاییا سطح بازی شون اونقدر بالاست که بدسلیقگی ست به این فوتبالای کشنده دل ببندیم. مثل اینه که آدم فیلم یه کسی مثل کارگردان سریال "نرگس" رو به تماشای فیلمای "اسپیلبرگ" ترجیح بده. لجم گرفته بود از دوستانی که توی شعورشون شکی ندارم ولی می دونم که امشب حالشون بابت این یک-یک حسابی زیرخاکی شده چون یه "آبی" تمام عیارن.
***
آخر شب موقع شستن ظرفها و کلفَت پارتی توی آشپزخونه به خودم فکر کردم و به اینکه دوستام گند زدن، افتادن، برخاستن و تکرار دوباره ی این دور زندگی منو می بینن ولی دوستم دارن، غمم رو می خورن و برای برخاستنم هورا می کشن با اینکه من "مریل استریپ" یا "مارگریت دوراس" نیستم.
بی انصافیه که تعریف من از دوست، به شخص و اونم شخص خودم محدود بشه و گذشت و خطاپوشی دوستان رو فقط بخاطر خودم بخوام.
دوستای خوبم که اس.اس. رو عاشقانه دوست دارین، من رو صمیمانه در اندوه این مساوی خانه خراب امشب شریک بدونین.
ای گیسویت به لطافت نسیم
چارقد آسمان حجاب تو!
-----------------
قصه ات را
تا بوسه ی "شب بخیر"
هزار باره بخوان
-----------------
دیشب سر آینه داد زدم
عکسم توی لیوان آب ترک خورده بود
امروز
-----------------
دلتنگت بودم
چشمانم را بستم
تا آمدنت را ببینم
داشتی می رفتی
-----------------
باران بارید
و روی بند رخت
پیراهنی به گل نشست
-----------------
خیال کردم شهزاده مغرور دخترک خوشبخت*
تویی!
- توی قاب عکس اخم کردی
هنوز هم
خط شکستگی اخمگاهت
توی قاب عکس هست
* شعر رویا، فروغ فرخزاد
-----------------
نامت را
به گلدان شکسته ی خالی
گفتم
بهار شد
-----------------
کویر آه کشید
قطره آبی
از مشک ساربان چکیده بود
-----------------
نیمی از مهتاب را نوشید
بدر تمام شد
-----------------
بر مزار دانه ی گندم
خرده نانی جوانه زد
-----------------
عدسک آبی*
یک قطره باران نوشید
و
غرق شد
*ریزترین گل دنیا با قطر ۲ میلیمتر
مهر ۱۳۷۴
بالای پل صراط فرشتگانِ چپ و راست ایستاده اند. کارمن چند قدم اول پل را پیموده.
فرشتگان: حیض بودی و به مسجدالحرام رفتی؟ اهانت به ساحت حرم؟
کارمن: مگر حین حیض انسان نبودم؟ بنده نبودم؟ جز آنچه بودم نبودم وقتی پای به آن حرم امن نهادم که خود او اینگونه به در مسجدالحرامم خواست و من به خود حیض نشده بودم...
- خاموش باش! در آتش بسوز!
- در آتش زن بودنم سوخته ام پیشتر از این به دست دانسته ها و نادانسته های مردان و دیگر زنان. او که پروردگارست، با جان و دل پا به دوزخش می گذارم.
صدایی از عرش آمد. صدایی که از جنس صدا نبود ولی در صدا طنین یافته بود. فرشتگان به تعظیم دور شدند. کارمن به سجده درآمد.
- پذیرفتم که به عشق حضور به مسجدالحرام پای نهادی در آن حال حیض. اما آن "دیگر" چه بود که کردی و خراش به عرش نشاندی؟
- گناه بود همه آنچه می گویی، کیفرم کن!
- بی پروا! چه کیفری سزاست ترا؟ خود بگو!
- عاقبت سی زیف دردناکتر از کیفر پرومته بود. اما من کارمنم! تبعیدم کن به سیاهچاله ای در آنسوی هفت آسمان! تا هر آن سال که باور کنی آن گناه را به خود کردم و نه به درگاهت، به ناتوانی ام کردم و نه به امانتی که از ذات اقدست به من، کارمن، فروبخشیده بودی.
- برو و خاک بر سر ایمانت کن! با خاطره ی آن گناه تا ابد محشور خواهی بود در بهشت که به واسطه ی ایمانت بدانجا می روی!
کارمن سر از سجده برداشته بر می خیزد:
- گفته... نه... عرض می کنم بهشت را نمی خواهم. اگر تو نپذیری ام سیاهچاله نیکوترست مرا که ماندن در آن همه به مهر تو و امید بخشایش توست. نه این مهمانسرای ابدیِ نیکو و خرّم، که بودن را نمی خواهم. در زمین دانه شنی بودم و همان حال آرزومند نبودن! یا نیستم کن در ابدیتت یا مرا به دل سیاهچاله ای زندانی. که بدین حال دوم امیدوارم به بخشایشت.
دوباره به سجده می رود:
- به کمتر از این رضایت نمی دهم ای آفریدگارم که ترا همین سان شناختم و از ازل جز این نبودی.
***
پرده ای نیست که فرو بیفتد... و دیگر خاموشی ست.
من عاشق عشقهای کورم! متعصب با حرارت ومعتقد! باور ندارید؟ اگر عشقت سرشار از ایمان باشد ازش جواب میگیری دیگر مثل من پشت در بسته نمیمانی حتی وقتی برای زیارت حج میروی یک بسته قرص برای جلوگیری از اتفاقات ناگوار! با خودت نمیبری میگویی دارم می آیم و خودش درست می شود مثل من نمیکوبی تا جمکران بروی و با خودت تمام حواس شناخته و ناشناخته ات را جمع کنی! تا او را بیابی! امشب دلتنگم و دیوونه نمی خوام و میخوام تا نا کجا آباد وجودم رو تست کنم میخوام رها شم و برم تا ویرانه های ابرا و کوچه های زمستان رو بگردم. من مرغ گوشه قفس زندگیم در جریان رود که یک سرش تو آسمون یکسرش توی خاک دارم مرداب میشم. خدا جون من که نخواستم گل وجودم از بیقراری وعشق و شوق یکجا نموندن سرشته بشه خودت کردی ;l;l ;kاااg
u know I ve never want this. this is the way I've been made as long as I recall, I was different every where I go, I was being watched, I always felt as an idiot, why ? I truely dont know. perhaps I could have done something better or shuldn't have said things, the way I did. I dont know why I should not scream Majid said hatred and suffering come across, I couldnt disagree more we bear to bear from the first moment to the last how gracefully doing that, is important or may be not, I really am not sure. Any way I adore your husband's believe, pitty I can never feel the relief he feels. sorry to write in english some how (I am ashamed to say this (I can express my self in english better. my last wish is go to wisard school like harry potter.
گفت خوش به حال فرشته ها! خدا رو می بینن. گفتم دوست داشتی فرشته بودی؟ همسر گرامی جواب داد دوست داشتم انسانی بودم با خصلت فرشته ها. گفتم که بال داشته باشی؟ گفت که بتونم خدا رو ببینم، انسان هرگز خدا رو نمی بینه با اینکه از فرشته ها برتره... داشتیم توی بهشت زندگیمون رو می کردیم ها! لعنت بر این شیطون که همه چی رو زد و خراب کرد.
گفتم جدی تو حاضر بودی بری بهشت؟ من که اونجا حوصله م سر میره! گفت خانوم در بهشت ملال راهی نداره. گفتم همینش بده! حوصله م رو سر می بره. گفت بهشت که مقصد نیست، ایستگاهه. مقصد ابدیته... حرفشو قطع کردم: آهااااااااااااااااااا حالا شد حالا دیگه میام بهشت! (وقتی اینو می گفتم کارت پرواز تهران-بهشت هم دستم بود جون شما)... این جمله از کیه؟ گفت برداشت خود منه. بهشت جایگاه انسان نیست. انسان از خداست و باید به خود خدا بپیونده نه اینکه در دم و دستگاه بهشت جا بمونه، اینجوری میشه عروسک.
لبخند زدم. ایمانش رو می ستایم.
بدینوسیله از بخش بازرگانی بلاگفا بابت اینکه دیگر در پیام بازرگانی اجباری گوشه ی شمال غربی صفحه ی بلاگ نمی "یانگوم"د تشکر می کنیم.
امضا: ما (کارمن، خودش و مریم- این امضای آخر جعلی ست و بدون هماهنگی مریم پای این نامه گذاشته می شود شما بگذارید به حساب اینکه انتقام کشی سر قضیه ی ماکان و رضا هنوز ادامه دارد).
روزه که نمی گیریم؛ زولبیا و بامیه هم نخوریم؟
یکدفعه بگو کافریم دیگه!
چند روزه که چه عرض کنم چندی است این موضوع ذهن منو مشغول کرده حتما فیلمهایی رو که درباره جوان شرور محله که با دل صاف چون آیینه اش دل تمام دخترهای محله شونو شکسته! دیدین تمام چیزی که درباره اش گفته میشد این بود که اگه دستش جایی بند بشه اگه دلش جایی بند بشه درست میشه. تا کی؟ البته این به کارگردان مربوط میشد اما اگه مرغ دل دختری با دامهای عادی صید نشه اگه در روابطی که توش قرار داره رضایتی که باید، تعالی ای که منتظرش هست، اتفاق نیفته و در این باند حضور بی وجودی داشته باشه و اینقدر وجود داشته باشه و اینقدر برای خودش ارزش داشته باشه که بخواد گمشده اش را خلا روحش را در جایی دیگر جستجو کند خود تو در باره اش چه میگویی؟
نه صبر کن کمی فکر کن قبل از اینکه شعار بنویسی به آخرین باری که به ظاهر همچین زنی برخورد کردی چی گفتی؟ نمیخوام وارد بحث فحشا و خود فروشی برای نیاز مالی و... بشیم خیلی ساده از زندگیهای به ظاهر موفق ولی یکنواخت و خالی از رویا و شور حرف میزنم که دو نفر حتی در کنار هم تمنای .... دارند
اینجا را آینه ای نیست
- نه من خود آینه نیستم
آبگینه ی من
ستاره باران لبخندهایی ست
که زمزمه اش
در سکوتی ابدی
قندیل می شود
آه می شود
اینجا صدایی نیست
- که من خود خاموشم-
ترانه ها
همه
افسانه بودند
و من
- به خامی
قهرمان گستره ی اندیشه های پاکش
دیوارم من!
دیوار زندانی بی گریز
- که به دانستگی
جهل را به بند کشیده ست
و خود
به نهایت آن
پایبند ست
باری
اینجا را خدایی نیست
که من
- خلیفه ی او
در بندگی خویشتنم
و
تندیس گلین خود را
به دیوار
کوفته
و
شکسته ام
تابستان ۷۱
دیشب داشتم سوره ی بقره رو به فارسی می خوندم. بار اوله که رفتم سراغ این سوره. از همون اولش خدا از دست بنی اسرائیل نالید. میگه حتی کوه طور رو بخاطر ایمان آوردنشون از جا بلند کرد و بالای سر اونا نگه داشت باز رفتن گاو و گوساله پرستیدن.
خدایا تو روی چه حسابی بنی اسرائیل رو قوم برگزیده ی خودت کردی؟ همون موقع سرخپوستا هم زندگی می کردن. هنوز از تمدن و آیین شون آدم حیرون میشه. در عوض قوم برگزیده ی تو عین علیمردان خان یادگاراشون سر به کوه گذاشتن موسی و بر صلیب کشیدن عیسی ست. حالا هم که آشوب خاور میانه و صهیونیست و صبرا و شتیلا. یه هولوکاست فقط ازشون نام نیک باقی گذاشته و یه اینشتین.
این دردونه ی حسن کبابی چرا عین ملیجک به دل ناصرالدین شاه به دل تو نشست؟ اون ناصرالدین شاه بود آدم بود تو ناسلامتی خدایی آخه.
جدی روی چه حسابی؟
جاده ی اصلی بن بست بود. زدن تو فرعی.
کارمن و عقل و احساس و جسارت و شرفش نگاهی به دیوار طولانی وسط جاده ی فرعی انداختن. عقل کارمن که عمرا دست از دیوانگی برنداشته گفت قلاب بگیریم ببینیم پشتش چه خبره. شرف فردین زده ی کارمن گفت من پای دیوارم، عشقولانه بپر بینیم. احساس پرید و دستشو قلاب کرد جسارت سوار شد. خب قدشون نمی رسید خب. کارمن به عقل گفت بایست کنار شرف قلاب کن تا من از بر و بچ راحت تر برم بالا.
رسید بالای دیوار. عقل هوای نردبان رفقا رو داشت. کارمن میخ بود. یه چی می دید که جرات نداشت حتی درباره ش فکر کنه. بر و بچ گفتن کارمن دستتو بگیر لبه ی دیوار. کارمن میخ بود. عقل دلش شور افتاد بر و بچ داشتن خسته میشدن بس که کارمن چاقه. هوار کشیدن کارمن... گفت ها؟ یه تکونی خواست به خودش بده دستش از لبه ی دیوار کند.
بر و بچ افتادن به پیچ و تاب. شرف پاش سر خورد.
کارمن افتاد.
دوستت دارم عوضی!
ببخشید شما مال این محلید؟ اینجا چندراهی ست؟ می فرمایید خیابان یکطرفه است؟ من چرا مثل پره های خورشید نقاشی کلاس آمادگی، دور دایره ی بسته ی زندگیم اینهمه جاده می بینم؟
زنجیر کش آمد
پاکشان دور شدم
نگسست
پایم جاماند
بلدم دوستت بدارم، کنیزی نمی دانم
بلدم همراهت باشم، دنبالت نمی آیم
دردهایت را به جان می خرم، ناسزاها را... نمی گذرم... نمی توانم جاخالی بدهم
خلعت "همسر" به تن من گشاد است
و جامه ی "یار" به قامت رعنای تو تنگ
دیروز که فهمیدم من هم یک صفحه به اسم خودم دارم هم کلی ذوق کردم هم ترس ورم داشت اخه بابا من که سواد درست وحسابی ندارم یه لیسانس زرد و بدرد نخور و چندتا دیپلم شنبه و یکشنبه با اینا چه جوری موقر و با شرافت میشه هههههههوار کشید و گفت ای دنیا وایستا میخوام پیاده شم. بگم جبر و اختیار انتخاب راه و مسئولیت بچه و عشق مادری و کلاه شرعی و غیر شرعی سر هم دیگه وکائنات گذاشتن اینا همه هیچ، دل خوش کجاست؟ دلم برای اون روزهای خندان و پر اضطراب و بیگناه لک زده دلم میخواد دوباره بتونم بجای گریه های هر روزی همون اتش پاره بشم که بودم و راستی یه سوال: بعد از چند سال با یکی از دوستان دوره دانشگاهم حرف میزدم وقتی همه شکایتهاشو کرد و من بی مرام ترین و بی ... ترینها شدم بهش گفتم دارا پسرم به یک بیماری ناتوان کننده دچار شده و تنها کسی که می گوید دارا باید خوب بشه منم و برای همین من تنها روزی 10 ساعت باهاش کار میکنم و این کار فرسایشی منو داغون کرده اخه من همونی بودم اگه معلم یک مطلب رو دو بار توضیح میداد من زیر میز داشتم کتاب میخوندم به این سرعت حوصله ام سر می رفت حالا باید بدیهیات رو با دارا 10000000 کار میکردم بدون اینکه امیدوار باشم یاد گرفته هنوز میخواستم ادامه بدم که دوست گرام گفت کم توی دانشگاه دل شکستی!!!!!!! حالا تحویل بگیر./. ولی اون موقع هم من هر کاری کردم ده برابرش دردسر وناراحتی کشیدم ولی یک فاجعه که مثل سرطان افتاده روی من ایا؟؟؟؟؟؟؟من قدرت انتخاب داشتم مثل شوهرم بگم ولش کن بذار اینم توی این دنیا زندگی خوش داشته باشه تا زنده ایم حمایتش میکنیم وقتی مردیم هم که دیگه مسئولیتی نداریم ولی دیدن یک بچه که تمام روز بدود دور خودش بچرخد و حتی اشاره کردن را بلد نباشد که حتی نتواند بگوید اب میخوام و اینقدر تشنگی را تحمل میکرد تا یکی تشنه بشه و اب را بیاورد و او حمله میکرد و لیوان را میگرفت. جانم اتش میگرفت و نمی توانستم بنشینم و نبات شدنش را ببینم و دست بکار شدم که دیگر راه خلاصی نیست و راه بسی دراز است و روح کم طاقت و پر خروش من به فغان در امده نه میتواند بار را زمین بگذارد و نه .......ا
ما چند بار همدیگه رو دیدیم؟ گمون نکنم صد بار شده باشه.
***
هفته اول شهریور امسال که دیدمت خندیدی و گفتی همه ی این دوستی رو شاید باید مدیون مامانهامون باشیم که هرگز چشم دیدن دوستی ما رو نداشتن. باهات خندیدم نمی دونم شایدم راست می گفتی.
من و تو بدون اینکه فرصتی باشه از علایقمون حرف بزنیم یا احساسات مشترکمون رو پیدا کنیم همدیگه رو می فهمیدیم مثل هم فکر می کردیم و مثل هم دیوونه بودیم اما تو همیشه چند قدم از من جلوتر بودی. جسورتر و با اعتماد به نفس بیشتر. کره خر توی همه ی این سالا هنوزم از من جلوتری. تو روحت!
طرح کاد (طرح کار و دانش که اون سالا توی دبیرستانا اجباری بود) همه ی سال چهارمی های همه رشته ها یکجا و تو مدرسه ی ما بود. اگه اون دو ماه تابستون رو حساب کنیم لابد تعداد دیدارهامون بیشتر از صدتا میشه. یه روز آچمزم کردی و گفتی بگم چرا پریشونم. گفتم یه ماکان نامی هست دانشجوی سال اول پزشکی دانشگاه تهران. مخ من رو حسابی زده و الانم اصرار کرده که برم خونه شون. من نه تنها پاستوریزه بودم بلکه همون وقتا هم یه چنین کاری شاید فقط از 10 درصد دخترا برمیومد. حرف مال تابستون سال 67 است نه الان که اگه دوست پسر نداشته باشی انگشت نمایی. خلاصه ماکان از من برید چون من قضیه ی دعوت به خونه شون رو به تو لو داده بودم. تو عاشق ماکان شدی (من اگه اشتباه نکنم اینو خیلی بعد یعنی تابستون سال 68 فهمیدم. از تو نبریدم فقط دلچرکین شدم). ماکان از تو هم برید اون طبیعتش این بود. پسر باحالی بود سرش به تنش اگر هم نمی ارزید حداقل زیادی هم نمی کرد. بقیه سال 67 رو من در بهت رفتن ماکان گذروندم یادمه یه بار دوستم گفت امتحانهای بهمن ماه... و من حیرت کردم کی بهمن شده چون به حساب عاشق و واله ی خودم اوایل آبان ماه بود!!! خلاصه سال چهارم دبیرستان گذشت. من سال بعد رفتم دانشگاه. تابستون دو سال بعد بود ما توی این دو سه سال شاید یک بار یا دوبار همدیگه رو دیده بودیم. پسر همسایه تون رضا که عاشق تو بود و حریف تو نمیشد اومد سراغ من. نمیدونم من رو از کجا پیدا کرد. من فقط بخاطر اینکه انتقام ماکان رو ازت بگیرم باهاش دوست شدم. حدود یک سال جسته و گریخته باهاش دوست بودم. من رو دوست داشت ولی خب اسیر تو بود تویی که به هیچ صراطی باهاش راه نیومدی و اینقدر اداهای مردونه ی اون رو سر آرایش کردن و دیروقت به خونه برگشتن مسخره کردی که مثلا تک ماده زد به من. بعدش رضا رفت خارج از کشور که پزشکی بخونه. منم درسم تموم شد. یه چیزی یادم رفت بگم. سال 70 یه کارت پستال از نیما خریده بودم با شعر محبوبم:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگ چینی از اجاقی خرد
واندر او خاکستر سردی...
توی کارت نوشتم: در چه حالی مریم؟ کجایی؟ کجای کاری؟
هرگز هرگز هرگز اون کارت رو برات پست نکردم. شهامتش رو نداشتم. چقدر دلتنگت بودم توی اون چهار سال. سر قضیه ی رضا شرمنده ت بودم. چون تو از قصد سراغ ماکان نرفتی فقط پیشش گیر کردی من اما فقط به قصد انتقام از تو با رضا دوست شده بودم. چقدر دلتنگت بودم. سال 74 درسم تموم شد و برگشتم به زادگاهم. جالبه. تو تهرانی بودی و در زادگاه من درس خوندی من بابلی بودم و توی تهران زادگاه تو درس خوندم. یه روز ظهر بود نمیدونم داشتم چکار می کردم مامان بهم گفت توی حیاط چند تا پاکت افتاده. یکیش از طرف تو بود. همون مریم همه ی سالها در لباس عروسی! نامه ت رو با شرم خوندم. یه جواب سرد برات نوشتم که حالت رو طوری دگرگون کرد که همسرت گفت مگه برات چی نوشته؟ گفتی هیچی! بس که هیچی ننوشته حالم بد شده.
اگه تو دوباره آغاز نکرده بودی من شهامت دوست ماندن با تو رو نداشتم. تو روحت که همیشه از من جلوتر بودی. گمونم بجای مامانهامون باید از تو ممنون باشم که رفاقتی که هیچ اتفاق احمقانه ای خرابش نکرد رو گم نکردم. حالا لابد ماکان و رضا دو تا دکتر با همون مختصات همون زمان خودشون شدن و چه خوب که بخاطر هیچ چیز و هیچ کس قشنگ ترین، عجیب ترین و عمیق ترین دوستی تاریخ زندگیم رو نباختم.
برای اولین و آخرین بار گذشته رو باهات مرور کردم. اصلا اینا رو توی بلاگ نوشتم چون اولین یکشنبه ی شهریور که اومدی به دیدنم از صبح که میدونستم میای تموم این جریانات یکهو از زیر خاکستر پریدن بیرون و من 23 سال از زندگیمو دوباره زندگی کردم.
***
مریم از امشب نویسنده ی دیگر این بلاگ خواهد بود. مریم همون زنی ست که توی پست قبلی گفته بودم با هیچ شکستی نمی شکند و نه که نشکند اتفاقا پرصدا هم می شکند اما مریم تر می شود چون شکستن را به هیچ می گیرد همانطور که همه ی سدهای پیش رویش را.
***
جدی میگم مریم، از تابستون سال ۶۳ تا حالا که ۲۳ سال میگذره صد بار شده که همدیگه رو دیدیم؟
میخواد شب چهارشنبه ببردش جمکران. میگه اگه اونجا انرژی ای باشه من حتما دریافت می کنم. خودش انرژی شفابخش داره در حد استادی! اما درمان بیماری اوتیسم پسرکش هنوز...
اوتیسم (در خود فرو رفتگی) یه بیماری عجیبه. توی دسته بیماریهای مغز و اعصاب قرار می گیره. اما منشا و نقطه ی مربوط به اون هنوز معلوم نیست کجای مغزه. تعریف عامیانه ش رو میدونم. کسی هست کمک کنه یه تعریف ساده و علمی براش بذارم؟
بهش گفتم اعتقاد داری به جمکران؟ گفت به معجزه اعتقاد دارم، به خدا که اعتقاد دارم... گفتم این اعتقاد تو به اون مکانه که تحقق میده حاجت تو رو. بد جوری نگام کرد. زر زده بودم آخه. باز همون لحظه گفتم نه خیلی وقتا اول معجزه اتفاق میفته و بعد اعتقاد ظهور میکنه! برو! برو جمکران!
ای صاحب آسمانها و زمین! عصر این سه شنبه مادرهای زیادی اصلا بندگان زیادی به روا شدن حاجتی -به واسطه ی برگزیده ترین انسان عصر در درگاه تو- میرن جمکران. من برام مهم نیست که اول کسی که خوابنما شده به ساختن اون مسجد چقدر راست گفته چقدر نه! چون ملکوت تو جبروت تو و قدرت تو محیط بر ماست و باقی همه بهانه ست. تو زمین رو به برکت انسان متبرک کردی. میدونم میدونم که انسان با زمین چه کرد با انسان چه کرد. اما این همان خلقت ما بود به دست تو از احسن تقویم تا اسفل سافلین. تویی که به همه جان دادی از احسن تا اسفل.
ای که آسمانها و زمین به واسطه ی اراده ی تو در شش روز موجودیت یافته یک "کُن" را هم لایق بدون برای او که شفای کودکی را که به او بخشیدی از تو می خواهد. به عزتت قسم که او تمام درهای دریافت حاجتش را امتحان می کند. تو بودی که او را شیرزنی آفریدی که با شکست نمی شکند. مگر می خواهی روی همه ی در های آستانت جای مشتهای او را داشته باشی؟ بگویی آنک فرشتگان بستایید انسانی که من آفریدم که در هیچ کجا مرا گم نکرد؟ میدانی پروردگار من که اگر این سه شنبه هم نشد او تا آخرین دقیقه ی حیاتش در جستجوی دیگر درهای بارگاهت خواهد دوید.
هاجر هفت بار دوید میان صفا و مروه را به رفع نیاز کودکش. من فقط قصه ی هاجر را شنیده ام تو خود میدانی چندین کرور هاجر را در خفا چشمه ی رحمت بخشیده ای. از او دریغ مکن آنچه به محبت می توانی کرد حتی اگر حکمتت دیگر است، من به رحمتت چشم دوخته ام.
آمین!
اقدس خانم که وابستگی زیادی به تنها خواهرش داشت برای اینکه در تمام مدت رفت و آمدهای بی پایان و شبانه روزی با شاباجی اش مجبور به پوشیدن چادر و روبنده نباشد دو دختر نوجوانش را به ترتیب سن صیغه ی شوهر خواهر و شوهر تنها خواهرزاده اش کرده بود. البته مردان غیور خانواده غلط می کردند به دختران اقدس خانم حتی نگاه کنند. دخترکان شریعت باید حجابشان را تمام و کمال رعایت می کردند. برنده ی این میانه اقدس خانم بود که دو سوم بلکه سه سوم ایام الله –که در اینجا همه ی روزهای خدا معنی می دهد- را در پوشش کامل و روبنده به سر نمی برد.
دورزدن یک حکم یا پیچاندن احکام خداوند به همین یک صیغه که دست بر قضا افلاتونی هم هست ختم نمی شود. همیشه توجیهاتی وجود دارند که به قانون خداوند تک ماده زد، تبصره نوشت و یا با قید دو فوریت آن را دور زد.
آنک ایمان! دلم به حال ایمانی که جلوه ی عرش خداوندست و مایه ی فخر وی بر کروبیان زار می زند.
چه تنهایی تو خدا! آن از اقدس خانم و این هم از من!
گفته بودی لعلکم تعقلون؛ اندیشیدم همه ی عمر را
گفته بودی الا ما تعبدون؛ بندگی را تنها تو میدانی به جا آوردم یا نه
گفته بودی واعتصمو بحبل الله؛ بسا ریسمان به نام توست اینجا.
همه را آن فرادست که تویی آویخته ست؟